با سلام و خسته نباشید
من چیزی که تا حالا شنیدم این بوده که این همه نظم و ترتیب باید خالقی داشته باشه پس خدا وجود داره
ولی چه طور خدا خودش که این جهان رو با نظم وترتیب خلق کرده خودش خالقی نداره
من می گم همونطوری که خدا همین طوری وجود داره دلیلی هم نداره پس این جهان هم همینطوری بوجود آمده و خالقی نداره
ممنون می شم منو راهنمایی کنید
انسان در تفکر فلسفی پس از پذیرش اصل وجود و هستی، بالوجدان می یابد که همه آنها در اصل وجود، محتاج غیر بوده و معلول دیگری می باشند به عبارتی دیگر، همه آنها موجوداتی بوده که وجود و عدم آنها مساوی است. لذا زمانی نبوده و بعدها با علتی خاص بوجود آمده اند که خود آن علت، از علت خاص دیگری به وجود آمده است و نیز آن علت از علتی دیگر و....در نتیجه عقل به ناچار در این سلسله به علتی می رسد که خود علتی نداشته و معلول غیر نمی باشد و آن خداست. لذا در این سلسله تنها موجودی که مستقل بوده و در وجود و آثار به دیگری نیاز ندارد، همان وجود خداوند است و غیر آنها از تمامی ممکنات از جمله نظم مشهود در این عالم، همگی محتاج دیگری می باشند
بنابراین در فرض سوال، اشتباه اساسی آن است که بین خداوند که پدیده و ایجاد شده از جانب غیر نبوده با موجودی که پدیده و محتاج غیر بوده، مقایسه شده است و حال آنکه در فرض اول وجود ذاتی او بوده و نیازی به غیر ندارد ولی موجود در فرض دوم، وجودش وابسته و قائم به دیگری است لذا وجود خداوند ذاتی بوده که نیازی به غیر ندارد برخلاف غیر خداوند که حتماً به غیر نیاز دارد.
اما چرا خداوند در این زمینه با همه موجودات دیگری که می شناسیم، متفاوت است ؟ تبیین این امر را می توان از دقت در برخی مثال ها به دست آورد ؛ اگر کسی سؤالات ذیل را از شما بپرسد، چه پاسخی به آن میدهید:رطوبت هر چیز از آب است، رطوبت آب از چیست و از کجا است؟ شوری همه چیز از نمک است، شوری نمک از چیست؟ پاسخ این است که رطوبت آب یا شوری نمک از خود آن است
هم چنین هنگامی که سؤال شود :هستی هر موجودی از خدا است، پس هستی خدا از کیست، پاسخ میدهیم :هستی خدا ذاتی او و از خود او است و از جای دیگر نیست. پس همان گونه که برخی از حقایق برای برخی موجودات جنبه ذاتی و بدون انفکاک دارند، وجود نیز برای خداوند این گونه است. خداوند بوده و وجود داشته است.
بنابراین موجود در این عالم از دو حال خارج نیست یا وجودش ذاتی است که در این صورت خالق داشتن، معدوم شدن و...برای او معنا ندارد یا آنکه وجودش ذاتی نبوده و می تواند وجود نداشته باشد که در این صورت قطعاً وجود خود را از دیگری گرفته است که در این عالم فقط خداوند وجودش ذاتی و موجودات دیگر همه غیر ذاتی هستنند که وجودشان را از غیر گرفته اند در نتیجه نمی توان نظم موجود در این عالم را با خداوندی مقایسه کرد که وجودش ذاتی و از خودش است چرا که نظم، پدیده ای است که به جهت ناظمی خاص به وجود آمده است.
به علاوه آنکه نظم به معنای آراستن، برپا داشتن، ترتیب دادن كار و...است (1) و در مورد آفرینش جهان بدان معناست که در دستگاه خلقت، هر پدیده ای جای خاصی دارد و مأموریت و كار ویژه ای به عهده دارد. كرات آسمانی در مدار معیّنی حركت می كنند، فصول سال و گذشت شب و روز نظم خاصی دارد و خلقت اشیا از اندازه، حدّ و میزان خاصی برخوردار است و...
بر این اساس توجه به این نکته ضروری است که نظم از امور عارضی و خارج از ذات اشیاء بوده که در هماهنگی با موجودات دیگر معنا پیدا می کند و خود، وجود مستقلی در خارج ندارد و همین اتقان رابطه بین موجودات نظم نامیده می شود لذا نمی توان امری عارضی را که ممکن بوده و لحظه لحظه به وجود می آید، بی علت دانست و اینگونه بیان کرد همانطوری که خداوند علت ندارد، نظم نیز علت نداشته باشد.
البته اگر مراد سوال آن است، همانگونه که خداوند، علت خود بوده و علتی ماوراء خود ندارد، چه مانعی دارد نظم جهان نیز اینگونه باشد یعنی علتی وراء خود نداشته باشد؟ که در پاسخ به این نوع پرشس توجه داشته باشید که بیان قبل یعنی اثبات علت برای نظم یا همان هماهنگی کامل بین موجودات ،به معنای وجود علتی وراء خود نیست. یعنی می توان تصور کرد نظم باشد. اما علت نظم ذات همان موجودات باشند نه آنکه علتی وراء خود داشته باشند و رسالت برهان مطرح شده در همین حد است که به هر حال برای این نظم،ناظمی ثابت کند اما اینکه ناظم آن خود بوده، یا خالق دیگری دارد، با برهان دیگری قابل اثبات است که در صورت نیاز در سوالات بعدی به آن می پردازیم.(انشاءالله)
پی نوشت:
1. محمد معين، فرهنگ فارسي، چ بوستان توحید، بی تا، واژه نظم.






