سلام و وقت بخیر
1.ایا امامان وپیامبران برای معصومیتی که دارند ،تلاشی کرده اند؟
2.منبع اینکه گفته میشود 124.000 پیامبر داریم کجاست؟
3.دین پیامبر ص و حضرت علی ع قبل از اینکه به لسلام گرایش پیدا کنند چه بوده است؟
4.چرا نام خدا با "هو" خوانده میشود با توجه یه معنای هو که مذکر است
با تشکر
پرسش 1:
2.دين پيامبر ص و حضرت علي ع قبل از اينکه به لسلام گرايش پيدا کنند چه بوده است؟
پاسخ:
حضرت علي عليه السلام قبل از بعثت به سن بلوغ نرسيده بود در نتيجه تعيين دين قبلي براي ايشان چندان معنا ندارد ؛ اما در مورد دين پيامبر اسلام قبل از بعثت نظريات متعددي وجود دارد که مهمترين آن ها عبارتند از:
1- پيامبر (ص)به هيچ شريعتي عمل نکرده و پيرو هيچ ديني نبودند؛
2- پيرو دين مسيحيت بودند؛
3- پيرو دين حضرت ابراهيم (ع) بودند؛
4- تحت تربيت و هدايت خاص الهي بودند.(1)
اما نظريه نخست را نميتوان پذيرفت، زيرا اولاً حضرت پيش از بعثت به کارهاي مختلفي از قبيل عبادات، معاملات و ساير کارها ميپرداخت . هرگز نميتوان پذيرفت که انساني بدون برنامه و دستورالعملي الهي رها شود چه برسد به پيامبر ص .
نظريه دوم نيز قابل قبول نيست، زيرا اگر ايشان تابع دين مسيحيت بودند، مسيحيان و دشمنان اسلام اين مطلب را به رخ مسلمانان ميکشيدند و ميگفتند که پيامبر شما تا ديروز مسيحي بود و از دين ما پيروي ميکرد، اما امروز آمده ادعاي پيامبري ميکند! ؛ اين سرزنش را آنقدر ادامه ميدادند که به گوش ما نيز ميرسيد .
چنان که يهود به مسلمانان و پيامبر (ص) اعتراض ميکردند و ميگفتند: اگر تو پيامبري، پس چرابه سوي قبله ما (بيت المقدس) نماز ميخواني ؟! آنقدر اين سخن را تکرار کردند تا موجب ناراحتي حضرت شدند، آن گاه به دستور الهي، قبله مسلمانان از بيت المقدس به سمت کعبه تغيير کرد.(2) ؛ نبود اعتراض و سرزنشي از سوي مسيحيان ميتواند شاهد خوبي بر عدم تابعيت پيامبر اسلام از دين مسيحيت باشد.
دوم: فرضيه مذکور فرع بر اين است که جهاني و فرا منطقهاي بودن دين مسيحيت ثابت شود تا اينکه بگوييم اين دين شامل تمام اقوام از جمله قوم عرب و سرزمين مکه و اطراف آن بود، در نتيجه پيامبر را تابع اين دين بدانيم اما اثبات چنين مطلبي کار آساني نيست.(3)
سوم: عمل به شريعت مسيح (ع) در گرو آگاهي از احکام آن است . آگاهي يا از طريق خواندن کتابهاي مسيحيت (از جمله انجيل) امکانپذير است و يا از طريق معاشرت با مسيحيان؛ فرض اول که با امي بودن پيامبر و عدم قدرت بر خواندن و نوشتن ايشان باطل است.
فرض دوم نيز صحت ندارد ،چون حضرت در طول زندگي خود با مسيحيان معاشرتي نداشته ؛ در مکه نيز اَحبار و رُهباني وجود نداشتند که پيامبر به طور مستمر احکام و دستورهاي دين مسيحيت را از آنان فرا بگيرد.
چهارم: تابع هر ديني - به حکم عقل - مقامش کم تر و پايينتر از مقام صاحب آن دين است. اگر پيامبر تابع دين مسيح (ع) بود، لازمهاش برتري عيسي (ع) بر پيامبر اسلام خواهد بود اما اين مطلب خلاف ضروريات اسلام است، زيرا پيامبر که خاتم پيامبران است، از تمامي آنان برتر و مقامش والاتر است.
اما نظريه سوم را نيز نميتوان پذيرفت ،زيرا قائلان به اين نظريه به برخي از آيات قرآن تمسک کردهاند که دلالت آن ها بر مدعاي مذکور ناتمام است. آياتي مانند:
«ثُمَ اُوحَينا اِلَيک اَنِ اتَّبَع مِلَةَ اِبْراهيمَ حَنِيفاً وَ ما کانَ مِنَ المُشرِکينَ؛(4) سپس به تو وحي فرستاديم که از آيين ابراهيم که خالي از هرگونه انحراف بود و از مشرکان نبود، پيروي کن.» و آيه:
«قُلْ اِنَّني هَداني رَبّي اِلي صِراطٍ مُستَقيمٍ ديناً قيماً مِلَةَ اِبراهيمَ حنيفاً وَ ما کانَ مِن المُشرِکين؛(5)بگو پروردگارم مرا به راه راست هدايت کرده، آيين پابرجا (و ضامن سعادت دين و دنيا)، آيين ابراهيم، همان کسي که از آيينهاي خرافي محيط خود روي گردانيد و از مشرکان نبود.» مراد از آيات چيزي غير از ديدگاه سوم است؛ زيرا اولاً: اين آيات شريفه بعد از بعثت نازل شده و مربوط به دين حضرت قبل از بعثت نيست.
دوم: بر اساس معارف اسلامي ، دين حضرت ابراهيم پس از آمدن تورات موسي (ع) ترک شده ،نيز دين يهود پس از آمدن انجيل عيسي (ع) متروک و دين مسيحيت پس از آمدن قرآن محمّد (ص) نسخ شده است. پس حضرت نميتواند تابع ديني باشند که چند مرحله قبل توسط اديان ديگر ترک شده است.(6)
سوم: مفسران گفتهاند که مراد از تبعيت حضرت از دين و ملت ابراهيم حنيف اين است که مشترکاتي در احکام ميان اين دو دين وجود دارد که منشأ ظهور آن دين ابراهيم (ع) است . مراد از تبعيت پذيرفتن آن مشترکات در احکام است؛....(7)
تفسيرهاي ديگري در مورد آيات ياد شده وجود دارد که مجالي براي ذکر آن ها نيست.(8)
پس از ابطال سه نظريه مذکور مانعي براي پذيرفتن ديدگاه چهارم باقي نميماند، يعني اينکه بگوييم حضرت پيش از بعثت تحت تربيت خاص الهي و بر اساس دستوراتي عمل مي کردند که آنها را به صورت وحي دريافت نميکرد، بلکه به صورتهاي ديگر مانند الهامهاي قلبي، تحديث (سخن گفتن با فرشته) و رؤياهاي صادق دريافت مينمود.(9)
اميرالمؤمنان (ع) در اين باره ميفرمايد: «از روزي که پيامبر از شير گرفته شد ،خدا او را با بزرگ ترين فرشته قرين و همراه ساخت تا به وسيله آن فرشته بزرگوارييها را بپيمايد و به نيکوترين اخلاق، آراسته گردد.»(10)
بنابراين حضرت قبل از بعثت، مراحلي از نبوت را دارا بود . با جهان غيب به گونهاي ارتباط داشت.همان طور که حضرت يحيي و حضرت عيسي (ع) در دوران کودکي به مقام نبوت رسيدند و با جهان غيب ارتباط داشتند؛(11) پيامبر اسلام نيز از آغاز با عالم غيب ارتباط داشت .در چهل سالگي به مقام رسالت و ابلاغ و اظهار پيام خدا به مردم برانگيخته شد.
يهوديها به رسول خدا (ص) عرض کردند: آيا از اول پيامبر نبودي؟ فرمود: بلي. گفتند: پس چرا در گهواره سخن نگفتي و نطق نکردي همان گونه که عيسي (ع) چنان کرد؟ فرمود: خداوند متعال، عيسي را بدون پدر آفريد. اگر او در گهواره سخن نميگفت، عذري براي مريم نبود تا سرزنش ديگران را پاسخ دهد، اما من از پدر و مادر متولد شدهام.(12)
عدهاي از بزرگان، نسبت به ديدگاه اخير ادعاي اجماع و اتفاق نظر شيعه را نمودهاند.(13)
پينوشتها:
1. علامه مجلسي ، بحارالانوار، دارالکتب الاسلاميه ، تهران بي تا، ج 18، ص 271.
2. بقره (2)آيه 144 - 143.
3. استاد جعفر سبحاني، مفاهيم القرآن، قم، مؤسسه امام صادق، 1428 هـ ق، ،ج 3، ص 73 به بعد.
4. نحل (16)آيه 123.
5. انعام(6) آيه 161.
6. محمد بن يعقوب کليني، اصول کافي ، تهران، اسلاميه، چاپ 3، 1388 ق، ج 2، ص 17.
7. آيت الله محمد مظفري، پرسشها و پاسخها ، قم، ام ابيها، چاپ اول، 1420 ق، ص 12.
8. بحارالانوار،همان ج 8، ص 276.
9. همان، ج 18، ص 266.
10. همان، ص 278.
11. مريم (19)آيه 12 و 13.
12. همان، ص 200.
13. محمد حسين مظفر، کتاب علم امام (ع)، ترجمه محمد آصفي ، تبريز 1349، ص 76 به بعد.
پرسش 2:
چرا نام خدا با "هو" خوانده ميشود با توجه يه معناي هو که مذکر است؟ با تشکر
پاسخ:
خداوند نه مرد است و نه زن. او فوق امور طبيعي و ماديات است؛ زن و مرد بودن در مورد خداوند معنا ندارد. امّا اين که چرا براي خدا از ضمير مذکر استفاده ميشود، اين از ويژگيهاي ادبيات عرب است که براي موردي که جنسيت در آن متصور نيست نيز ضمير مذکر مي آورند.
اصولا در زبان عربي برخلاف زبان فارسي از دو نوع ضماير مذکر و مؤنث برخوردار است. عربها در اموري که مخصوص زنان باشد، از واژگان مؤنث و در امور مخصوص مردان از واژگان مذکر استفاده مي نمايند. اما در دو مورد ديگر، يکي در اموري که بين زنان و مردان مشترک باشد و ديگري در اموري که جنسيت در مورد آن ها اصلاً مطرح نيست، مانند خدا و فرشتگان، از ضماير و واژگان مذکر بهره ميگيرند.(1)
پينوشتها:
1 .ر.ك: محمّد تقى مصباح يزدى، حقوق و سياست در قرآن، قم، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره )، بيتا، ج 2، درس 206.
پرسش 3:
مختلف
شرح : سلام و وقت بخير 1.ايا امامان وپيامبران براي معصوميتي که دارند ،تلاشي کرده اند؟
منبع اينکه گفته ميشود 124.000 پيامبر داريم کجاست؟
پاسخ:
پاسخ دقيق به اين پرسش نيازمند تبيين دقيق اصل عصمت است :
عصمت نيرويى است که انسان را از وقوع در خطا و از ارتکاب گناه باز مىدارد، اين نيرو درونى است، نه بيرونى و باعث مىشود که انسان خطا و اشتباه و گناه نکند. عصمت ملکهاى است نفسانى که انسان را از اينکه در خطا واقع شود و مرتکب گناه گردد، باز مىدارد.(1)
اصل عصمت نوعي درک و معرفت دروني به همراه محبت نسبت به خداوند است که فرد را از انجام امور نادرست و مخالف خواست خداوند باز مي دارد (2) و از اين جهت همه افراد بر حسب فطرت، به نوعي از درجات نازله عصمت برخوردارند. هيچ گاه دست به انجام برخي اشتباهات و گناهان نمي زنند. بخش ديگري از اين علم و محبت در طول زندگي مي تواند كسب شود و فرد را به درجات بالاتري از عصمت برساند.
روح انسان به لحاظ سير تکامل و حرکت جوهري ميتواند از مرتبه آغازين تجرد به عاليترين درجه تجرد راه يابد. درجه تجرد هر روحي، به اندازه سير و حرکت جوهرياش در تحصيل مراتب کمال و تجرد بستگي دارد. هر مقدار روح کاملتر شود، درجه متعاليتري پيدا ميکند و کمالات و ملکات نوراني کاملتري نصيب او ميشود. يکي از کمالات، ملکه عصمت است، هر گاه ملکه نوراني عصمت به حد نصاب لازم برسد و روح انسان به لحاظ عقل نظري و عقل عملي کامل شود، از هر گونه گرايش ناپسند دوري ميکند و پيوسته جهت تحصيل ارزشيهاي انساني و الهي ميکوشد. (3)
در نتيجه هر انسان صاحب ارادهاي، ميتواند با رياضت شرعي و تهذيب نفس، به مقام عصمت دست يابد.البته زمينه سازي ها و فراهم نمودن بستر مناسب از سوي والدين نيز تاثير ويژه اي در توفيق يافتن افراد در رسيدن به اين مرز از طهارت دارد كه مستلزم مراقبتهاي سخت و خون دلها و تلاشهاي مستمر والدين و حتي اجداد انسان در اين زمينه مي باشد ، كه در كنار امدادهاي الهي و موهبت هاي خاص خداوند در كنار تلاشهاي خود اشخاص شامل حال افراد مي گردد ، بنابراين راه باز است و خداوند هيچ کس را از رسيدن به مقام عصمت محروم نکرده است و عصمت منحصر به پيغمبران و امامان معصوم(ع) نيست (4) و برخي مراحل و مقامات عصمت نيز مانند مراتب ديگر کمال انساني دست يافتني است.
بنا بر آنچه بيان شد روشن مي شود که :
اولا حقيقت عصمت نوعي معرفت و شناخت و محبت است که شکل مختصر آن تا حدودي در اکثر افراد وجود دارد و بعلاوه مي توان در طول زندگي بر اين عامل بازدارنده افزود و آن را به درجه اي کامل رساند .
ثانيا راهکار رسيدن به ملکه عصمت که نوعي معرفت و محبت کامل و تمام عيار است که انسان را از هر نوع گناه و معصيت و لغزش بازدارد براي هر فرد قابل دستيابي است که مي تواند با افزايش معرفت ديني خود و تلاش در مسير بندگي و عبوديت خداوند و تقرب بيش از پيش به خداوند به حدي از معرفت و محبت الهي برسد که ديگر مجالي براي گناه و معصيت در او باقي نماند.
اما در خصوص عصمت انبياء و امامان بايد دانست که در عصمت اين بزرگواران مساله تا حدودي متفاوت است و علاوه بر آن مراتب فطري و اکتسابي معرفت و محبت نسبت به خداوند متعال ، بعد از احراز مسئوليت هاي الهي که بر عهده دارند اين ملکه تقويت شده و بالاترين نصاب هاي عصمت را براي آن ها رقم مي زند که اين درجه از معرفت و محبت و ملکه عصمت عطيه اي الهي است که علاوه بر عصمت از گناه و معصيت حتي مانع از خطا و سهو و فراموشي لااقل در موارد خاص مانند امور مرتبط با تبليغ دين مي شود.
به عبارت روشن تر هرچند در افراد عادي امکان رسيدن به مرحله عصمت از گناه و معصيت وجود دارد ، اما در همين مرحله ممکن است به اقتضاي ويژگي هاي بشري مواردي از سهو و فراموشي و خطا در تشخيص تکليف رخ دهد که هيچ قبح و زشتي در آن نيست ؛ اما در خصوص انبياء و امامان اين گونه امور هم قابل قبول نبوده و منافي با مسئوليت خطير نبوت و رسالت ايشان است در نتيجه با احراز مقام نبوت و رسالت عصمتي که پوشش دهنده اين گونه اشتباهات هم باشد به آن ها اعطا مي گردد.
اتفاقا همين درجه از عصمت که به منزله ابزار انجام وظايف آنان محسوب مي شود لازمه الگو بودن آنان در امور مختلف براي ما است زيرا بدون فرض چنين عصمتي در رفتار و گفتار و عمل در همه اعمال آنان جاي سوال و ترديد بود و نمي توانستيم به عنوان يک الگوي عملي شناخت ابعاد گوناگون ديني به ايشان نظر بيفکنيم .
امّا در عين حال بايد توجه داشت که همين درجه از عصمت هم بدون دليل و حکمت الهي تحقق نيافته است و لياقت فردي اين بزرگواران براي احراز مقام رسالت و امامت، مي طلبيد که خداوند مقام عصمت از هر نوع خطا و گناه را به ايشان اعطا فرمايد. وقتي فردي لياقت و توان و قابليت برخورداري از مقام نبوت و امامت را از خود نشان داد ،براي موفقيت در اين مقام و مسئوليت نيازمند برخي ابزار و لوازم است. بدون آن ها امکان موفقيت ندارد . عصمت در راس ابزارها و نعماتي است که در درجات کامل از طرف خداوند به فردي که لياقت داشتن چنين مقامي را از خود نشان داده اعطا مي شود.
در واقع خداوند ميدانسته که آنان منهاي عصمت هم با ديگران در مراتب اخلاص و فداکاري فرق داشته يا خواهند داشت، از اين رو، اين موهبت را به آن ها - حتي در مواردي در کودکي - بخشيده است؛ بنابراين معصومين شايستگي و ويژگيهاي ذاتي براي قبول مقام عصمت داشتهاند . افاضه و موهبت الهي در حق آنان بيحساب و بدون جهت نبوده است.
اما در مورد روايات مربوط به تعداد انبياء مانند اين روايت :قَالَ النَّبِيُّ ص خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِائَةَ أَلْفِ نَبِيٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِينَ أَلْفَ نَبِيٍّ أَنَا أَكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ لَا فَخْرَ وَ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِائَةَ أَلْفِ وَصِيٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِينَ أَلْفَ وَصِيٍّ فَعَلِيٌّ أَكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ أَفْضَلُهُم(5)مي توانيد به بحار الانوار جلد 11 صفحه 30 مراجعه فرمائيد.
پي نوشت ها:
1. علامه طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، قم ، 1417 ق، ج 2، ص 138.
2. همان ، ج 5 ،ص 79 .
3. صادقي،پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، مؤسسه آثار امام خميني، 1386ش. ص 48،
4. آيت الله جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن کريم، نشر مرکز اسرا ، قم 1378ش، ج 9، ص 20-22.
5.علامه مجلسي، بحارالانوار ، الوفاء بيروت،1404ق، ج 11 ص30






