با سلام
از شما خواهش مي کنم اصل واقعیت مستقل از ذهن(وجود داشتن اشياء واقعي در اطراف ما)را اثبات کنيد.نمي دانم که از طريق روشهاي منطقي ممکن است يا نه. اگر با مثال هم ذکر شود بهتر است

با سلام و سپاس از ارتباط¬تان با مركز ملی پاسخگویی به سوالات دینی

قبول اصل واقعيت مستقل از ذهن، از امور بديهيه اي است كه مرز بين حقيقت و سفسطه را تشكيل مي دهد. به اين معني كه هر كس در اين مقوله دچار شك شود با او در هيچ بابي نمي توان استدلال و گفتگو و مفاهمه كرد چرا كه تمام مباحثات و گفتگوها و براهين بر اين اصل پايه گذاري شده است و منكر آن منكر همه چيز خواهد بود حتي وجود خود.
همانگونه كه علامه طباطبائي رحمه الله در آغاز فلسفه خود در كتاب نهايه الحكمه بر قبول اين اصل به عنوان يك امر بديهي و بي نياز از استدلال ( بلكه بي استدلال ) براي شروع در فلسفه و تحقيق در حقيقت اشياء تاكيد مي كند و عدم قبول آن را ورود در سفسطه مي داند كه درمان آن به طريق هاي علمي صورت نمي پذيرد. بلكه بايد به دنبال راه هاي غير علمي و معالجات رواني بود.
ايشان بيان مي دارند كه : انسان با مراجعه به نفس خود اين حقيقت را به عيان مي يابد كه براي او نفسش حقيقتي است و واقعيتي و باز در مي يابد كه خارج از خودش نيز، حقيقتي و واقعيتي وجود دارد و انسان مي تواند به واقعيت خارج برسد، روي اين ملاحظه هيچ شيئ از اشياء را طلب نمي كند و مقصد او نيست مگر ازاين جهت كه واقعيتي دارد و از هيچ چيزي فرار نمي كند و او را كنار نمي زند. مگر از اين جهت كه اين عمل در خارج واقعيت دارد و مطابق با واقع است.
پس طفلي كه پستان مادر خود را طلب مي كند و او در حقيقت آنچه را كه در واقع شير است طلب مي كند نه آنچه را كه بحسب توهم و پندار آن را شير مي داند و نيز انساني كه از درنده فرار مي كند او در حقيقت از موجودي كه در واقع درنده است احتراز مي كند نه از آنچه در گمان و پندار و خيال خود درنده است."(1)
در جاي ديگر در تبيين اين مساله مي فرمايد:
« هر يك از ماها كه نگاهى به خود نموده و زندگانى خود را تحت نظر گرفته و سپس به طور قهقرى به روزهاى گذشته خود برگشته و تا آنجا كه از روزهاى زندگى و هستى خود در ياد دارد پيش برود، خواهد ديد كه نخستين روزى كه ديدگان خود را باز كرده و به تماشاى زشت و زيباى اين جهان پرداخته، براى اولين بار خود به خود چيزهايى (جهان) خارج از خود ديده و كارهايى به حسب خواهش خود انجام داده (البته در اينجا نبايد فراموش كرد كه در اين تماشا به خطاهايى نيز برمى‏خوريم كه تدريجاً علماً و عملًا با آنها مواجه شده‏ايم) و اگر باز اين عمل را تكرار كرده و در هر يك از اطوار گوناگون زندگى نظر خود را بيازمايد، همان خاطره به وى جلوه‏گر خواهد شد. (خارج از من جهانى هست كه در وى كارهايى به حسب خواهش خود مى‏كنم).اكنون با در نظر گرفتن اين معلوم فطرى در انسان، اگر بشنويم كه در جهان مردمانى هستند كه واقعيت جهان هستى خارج از ما را يا اصل واقعيت را باور ندارند، براى اولين بار دچار شگفتى خواهيم شد، خاصه اگر به ما بگويند اينان مردمانى دانشمند و كنجكاو بوده و روزگارى از زندگى خود را در راه گره‏گشايى از رازهاى هستى گذرانيده‏اند و امثال بركلى و شوپنهاور در ميان آنها ديده مى‏شوند.
ولى اگر كمى بردبارى پيش گرفته و به بيوگرافى‏شان سرى زده و در تاريخچه زندگى‏شان تأمل كنيم، خواهيم ديد كه هيچكدام از آنان با سفسطه از مادر نزاييده و زبان با سفسطه باز نكرده و فطرت ادراك و اراده انسانى را گم نكرده، هيچ نشده كه‏ در جاى خنده بگريد و در جاى گريه بخندد و يا يك بار براى احساس مسموعات، حس باصره را استعمال كند و بالعكس، و يا در مورد خوردن بخوابد و بالعكس، و يا براى سخن گفتن لب ببندد، يا سخن پريشان بگويد؛ بلكه آنان نيز عيناً مانند ما (رئاليست) با نظام مخصوصى كه در زندگانى انسانى هست زندگى مى‏كنند و چنانكه با ما در زندگى نوعى شركت دارند، در انجام دادن افعال نوعى و افعال ارادى نيز شركت دارند و از همين‏جا مى‏فهميم كه: اينان در حقيقتى كه در آغاز سخن تذكر داديم، و در همه معلوماتى كه اصول اوليه اين حقيقت را تشكيل مى‏دهند، با ما همدست و همداستان بوده و نظير ادراكات و افعال ساده اوليه ما را دارند.
آرى، هنگامى كه پس از رشد و تميز، به صحنه تفكر و بحث وارد مى‏شوند.
ايده آليسم و سفسطه را پذيرفته و مى‏گويند «واقعيتى نيست» و برخى از آنان چون مى‏بينند كه در همين يك جمله واقعيتهاى بسيارى را تصديق نموده‏اند شكل جمله را تغيير داده و مى‏گويند «علم به واقعيت نداريم» و برخى از آنان بيشتر دقيق شده و مى‏بينند باز در همين سخن خودشان و علم خودشان «فكر» را تصديق نموده‏اند لذا مى‏گويند «واقعيتى خارج از خودمان (ما و فكر ما) نداريم» يعنى علم به واقعيت خارج از خودمان و فكر خودمان نداريم؛ و جمعى گام فراتر نهاده و بجز خود و فكر خود همه چيز را منكر شده‏اند (جز من و فكر من چيزى نمى‏دانم). البته خطرناكتر از همه اينها كسانى هستند كه مطلق واقعيت- حتى واقعيت خود را- منكر بوده و بجز شك و ترديد چيزى اظهار نمى‏دارند.
پس، از اينجا روشن مى‏شود كه حقيقت سفسطه، انكار علم (ادراك مطابق با واقع) است، چنانكه ادلّه‏اى كه از اين طايفه نقل شده همه در گرد همين محور چرخيده و عموماً به همين نكته متّكى مى‏باشند.
و از اينجاست كه فلسفه مى‏گويد اساس سفسطه مبنى بر اصل عدم تناقض است زيرا همه معلومات به حسب تحليل به اين قضيه متكى بوده و با تسليم وى‏ حقيقتى را انكار نمى‏توان كرد چنانكه با انكار وى حقيقتى را اثبات نمى‏توان كرد ... (2)
ادامه مطالب ايشان را در توضيح اين مذهب ( انكار اصل واقعيت ) و پاسخ شبهات آن ها در كتاب « اصول فلسفه و روش رئاليسم » با تعليقات مفيد شهيد آيت الله مطهري مي توانيد ملاحظه فرمائيد. مقاله دوم ( فلسفه و سفسطه ) ص 75- 108.
پي نوشت:
1. علامه طباطبائي، ترجمه نهايه الحكمه،‌ ( حسين حقاني زنجاني )، قم، انتشارات شكوري، 1369هـ.ش، ص 28.
2. علامه طباطبائي، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ( به همراه تعليقات شهيد مطهري )، قم، صدرا، بيتا، ج 6، ص 75-87.