با عرض سلام و خسته نباشید و تبریک به مناسبت فرا رسیدن سال نو.
پس از مطالعه کتاب "شیعه پاسخ میدهد"، اثر جناب آقای سید رضا حسینی نسب، سوالاتی در ذهنم ایجاد شد که اینک مطرح می¬کنم و امیدوارم بتوانم پاسخ آنها را از شما دریافت نمایم. پیشاپیش از زحمات شما بزگواران صمیمانه سپاسگزارم و از خداوند منان آرزوی توفیق و سلامتی برای شما بزرگواران را می¬نمایم.
1- (مربوط به پرسش اول کتاب مذکور): این که در حدیث ثقلین آمده است "... کتاب الله و عترتی اهل بیتی ..."، این سوال را در من ایجاد کرد که اولا می¬دانیم که در زمان رسول خدا، قرآن به شکل کتاب نبوده و در زمان خلیفه دوم جمع آوری و تبدیل آن به شکل کتاب امروزی صورت گرفته، پس چرا در این حدیث اشاره به کتاب شده است؟ ثانیا چرا پیامبر (ص) در زمان حیات خود به جمع آوری و تبدیل به کتاب نمودن قرآن اهتمام نورزید؟ آیا احتمال این نبود که بعد از وی در مفاد آن اختلاف پدید آید؟
2- (مربوط به پرسش سوم کتاب مذکور): چرا پیامبر در ابتدای دعوت علنی خویش (میهمانی خویشاوندان) به دنبال جانشین است ؟ اگر در مقابل پرسش پیامبر که "کدام یک از شما مرا یاری می¬کند تا وزیر و جانشین من باشد" چند نفر لبیک می-گفتند، پیامبر چگونه می خواست یکی از آنان را برگزیند که به اختلاف در همان ابتدای امر منجر نشود (با توجه به اینکه امام علی (ع) در آن زمان سن کمی داشت) ؟
3- (مربوط به پرسش بیست وهفتم کتاب مذکور): نویسنده در پاسخ به این سوال که "چرا شیعیان نمازهای پنج گانه را در سه نوبت می خوانند"، اشاره به روایاتی می کند که پیامبر در مواقعی این گونه نماز خوانده و علتش را هم تسهیل امر بیان کرده، ولی نویسنده محترم به گفتار امام علی در نهج البلاغه که تاکید بر جدا خواندن نمازها دارد هیچ اشاره¬ای نمیکند و همین امر سبب بدبینی بنده نسبت به این نویسنده شد. مسلما اگر بنا بود نماز ظهر و عصر را با هم بخوانند، دیگر معنی نداشت که نام آن را ظهر و عصر بگذارند (همین طور مغرب و عشا) !
4- (مربوط به پرسش بیست و هشتم کتاب مذکور): در این که اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند، حدیثی از جابربن سمره در کتاب نقل شده که پامبر فرمود: "اسلام به دوازده خلیفه عزیز خواهند ماند". و نویسنده این روایت را گواهی بر این گرفته که امامان دوازدهگانه شیعه، پیشوایان مردم پس از پیامبر هستند.
واضح است که از امامان جز امام علی و امام حسن، هیچ یک خلیفه نبوده¬اند و حتی در برهه¬هایی برای مردم ناشناخته! چرا پیامبر اموری بدین مهمی را اینقدر سربسته بیان می¬کند؟ آیا تصور این که مردم آن دوره همان خلفای اموی و عباسی را جز این دوازده خلیفه پندارند، امری موهوم است؟ آیا میتوان گفت که شاید عمدی در کار پیامبر است؟ گاهی اوقات با خود فکر میکنم که چرا پیامبر کار مهمی همچون نوشتن وصیت نامه را تا لحظات پایانی عمر خود به تعویق اندخته بود که این همه باعث اختلاف در مسلمین شد؟
5- (مربوط به پرسش سی ام کتاب مذکور): نویسنده مدعی است که هر دو گروه شیعه و سنی بر "حدیث منزلت" اتفاق نظر دارند، یعنی اتفاق نظر دارند که پیامبر، حضرت علی را جه جانشینی خود منصوب کرد !
یا اهل سنت نمی دانند حدیث منزلت چه می گوید (که بعید است)، و یا نویسنده کلام خود را که در قسمت های پیشین کتاب گفته، مبنی بر انتخابی دانستن جانشینی پامبر از سوی اهل سنت نقض می کند، و یا نویسنده آن توضیح لازم را که راهگشای چنین ابهاماتی است از متن دریغ داشته ! نظر شما چیست ؟
6- (مربوط به پرسش سی و یکم کتاب مذکور): در تعریف تقیه آمده است، "مستور داشتن اعتقاد باطنی و کتمان ایمان در برابر مخالفان به منظور پیشگیری از زیان های دنیوی و خسارت های معنوی و دینی". آیا معنی این امر این نیست که هدف وسیله را توجیه می کند ؟
7- (مربوط به پرسش سی و چهارم کتاب مذکور): نویسنده در پاسخ به پرسش "آیا اعتقاد به قدرت غیبی اولیای الهی مایه شرک است؟"، اشاره به نمونه های قرآنی در باب قدرت غیبی همچون حضرت موسی، حضرت عیسی و حضرت سلیمان دارد. می دانیم که قدرت غیبی انبیا به منظور ارایه معجزه از سوی آنان برای اثبات حقانیت خود بوده است. آیا می توان از قدرت غیبی انبیا نتیجه گرفت که هر انسانی (غیر نبی) به صرف اینکه از اولیای الهی است، دارای قدرت غیبی نیز خواهد بود. مثلا اعتقاد داشته باشیم که امامزادگان دارای چنین قدرتی هستند؟
می دانم که سوالاتم طولانی شد. امیدوارم موجب رنجش خاطر شما نشده باشد. ولی به قول معروف " پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است". در پایان از شما کمال تشکر را دارم که در جهت رفع شبهات دینی مردم زحمت می کشید و با حوصله به سوالات آنان پاسخگو هستید.
پرسش 1:
پرسش هايي از کتاب شيعه پاسخ ميدهد
شرح : با عرض سلام و خسته نباشيد و تبريک به مناسبت فرا رسيدن سال نو. پس از مطالعه کتاب "شيعه پاسخ ميدهد"، اثر جناب آقاي سيد رضا حسيني نسب، سوالاتي در ذهنم ايجاد شد که اينک مطرح مي¬کنم و اميدوارم بتوانم پاسخ آنها را از شما دريافت نمايم. پيشاپيش از زحمات شما بزگواران صميمانه سپاسگزارم و از خداوند منان آرزوي توفيق و سلامتي براي شما بزرگواران را مي¬نمايم. 1- (مربوط به پرسش اول کتاب مذکور): اين که در حديث ثقلين آمده است "... کتاب الله و عترتي اهل بيتي ..."، اين سوال را در من ايجاد کرد که اولا مي¬دانيم که در زمان رسول خدا، قرآن به شکل کتاب نبوده و در زمان خليفه دوم جمع آوري و تبديل آن به شکل کتاب امروزي صورت گرفته، پس چرا در اين حديث اشاره به کتاب شده است؟ ثانيا چرا پيامبر (ص) در زمان حيات خود به جمع آوري و تبديل به کتاب نمودن قرآن اهتمام نورزيد؟ آيا احتمال اين نبود که بعد از وي در مفاد آن اختلاف پديد آيد؟
پاسخ:
پرسشگر محترم
1. خداوند خودش آنچه بر پيامبرش نازل شده را "کتاب" ناميده است و عنوان "الکتاب " در سوره هاي مکي و مدني به وفور به قرآن اطلاق شده است.(1) با اين که به صورت نوشته و در الواح آن گونه که تورات بر موسي نازل شد، نبود بلکه بر قلب پيامبر نازل مي شد و پيامبر آن را از لوح قلب خود بر مردم تلاوت مي کرد.
2. از روز اول تا روز وفات پيامبر هميشه وقتي پيامبر يا مردم "کتاب" مي گفتند، منظور معلوم بود و مشخص بود که منظور آيات و سوره هايي است که تا آن زمان به عنوان وحي نازل شده و هميشه و هر زمان مجموعه نازل شده آن براي پيامبر و مسلمانان و مخالفان معين بود زيرا از همان زمان نزول قرآن در مکه آيات و سوره هاي نازل شده را افراد مسلمان حفظ مي کردند و آنان که نوشتن مي دانستند همه يا قسممت هايي از قرآن را براي خود مي نوشتند و وقتي هم پيامبر به مدينه مشرف شدند، به دستور ايشان افرادي وظيفه داشتند قرآن را بنويسند و تمام نوشته ها در همياني پشت منبر رسول خدا در مسجد حفظ مي شد و همه مي دانستند که کل قرآن نازل شده تا آن روز در آن هميان است.
3. با توجه به اين که نزول وحي در تمام دوران حيات رسول خدا ادامه داشت ، معلوم بود که نمي شد قبل از تمام شدن نزول وحي، کتاب را در مجموعه اي بين دو جلد که تمام شده باشد، ارائه داد از اين رو پيامبر در زمان حيات خود و هنگام نزول آيات و سوره ها، جاي آنان را مشخص مي کرد و مي فرمود اين آيه را در فلان موضع قرار دهيد و اين سوره قبل و بعد از فلان سوره ها واقع شود و بلافاصله بعد از پيامبر تنظيم قرآن و ارائه آن بين دو جلد توسط امام علي و افراد منصوب از جانب خليفه اول صورت گرفت.
با توجه به توضيح بالا معلوم شد منظور از کتاب در حديث ثقلين که در آخر عمر پيامبر از ايشان صادر شده، مجموعه وحي است که بر ايشان نازل شده و در حافظه مردم بود و نوشته آن هم در همياني در مسجد پيامبر قرار داشت و مسلمانان با توجه به رهنمودهاي پيامبر مي دانستند که آن هميان بر چه اساسي بايد مرتب شود و ترتيب سوره ها و جايگاه آيات کجاست و بعد از پيامبر مطلب جديدي پيدا نشد. بلکه فقط آن مجموعه که الواح و اوراق پراکنده بود، طبق رهنمود هاي ايشان منظم گرديد و بين دو جلد ارائه شد.
براي اطلاع بيشتر به:
سيد محمد باقر حجتي، تاريخ قرآن کريم، تهران، نشر فرهنگ اسلامي، 1377 ش،
سيد رضا جلالي نائيني، تاريخ جمع قرآن کريم، تهران، نشر قطره ، 1365 ش.
پي نوشت ها:
1. ر. ک: بقره (2) آيه 2، آل عمران (3) آيه 3 و ...
پرسش 2:
2- (مربوط به پرسش سوم کتاب مذکور): چرا پيامبر در ابتداي دعوت علني خويش (ميهماني خويشاوندان) به دنبال جانشين است ؟ اگر در مقابل پرسش پيامبر که "کدام يک از شما مرا ياري مي¬کند تا وزير و جانشين من باشد" چند نفر لبيک مي-گفتند، پيامبر چگونه مي خواست يکي از آنان را برگزيند که به اختلاف در همان ابتداي امر منجر نشود (با توجه به اينکه امام علي (ع) در آن زمان سن کمي داشت) ؟
پاسخ:
اولا در آن ماجرا حضرت تنها مساله جانشيني را مطرح نفرمودند. بلکه ايشان در آن درخواست به دنبال کسي بودند که در تمام مراحل وظيفه خطير رسالت همراهي و همياري با آن بزرگوار داشته باشند؛ در واقع حضرت در آن موقعيت به دنبال يک وزير و همراه بودند و سوال خود را نيز به اين شکل آغاز نمودند که:
« ِ مَنْ يُؤَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ يَكُنْ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي(1) چه کسي حاضر به همراهي و همکاري با من در اين امر رسالت است تا برادر و وصي و وارث و جانشين بعد از من باشد ؟ » به عبارت روشن تر رسيدن به موقعيت ممتاز وصايت و جانشيني نتيجه پذيرش وزارت و همکاري در مشکلات رسالت در همان ابتداي مسير بود نه هدف اصلي حضرت در آغاز دعوت علني به اسلام .
ثانيا : موقعيت سخت و دشوار حضرت در آن زمان به گونه اي بود که به وضوح مي شد دريافت از آن جمع خاص که متشکل از بزرگان بني هاشم بود و همه در همان ساختار جاهلي جزيره العرب داراي موقعيت هاي ممتاز اجتماعي بودند کسي دعوت به همراهي در يک ساختار شکني جدي را نپذيرد و حاضر به مقابله با همه قريش و سنن و فرهنگ جاهلي نگردد.
به علاوه موقعيت خاص و دور ازامتيازات اجتماعي حضرت رسول و ادعاي اعجاب برانگيز نبوت آن بزرگوار و نداشتن مال و اموال و فرزندان بسيار و همراهان قابل توجه چيزي بود که به حسب محاسبات بشري شکست اين تلاش را به ذهن هر انسان عادي متبادر مي ساخت، در نتيجه احتمال قبول اين درخواست پيامبر، بلکه تعدد و کثرت در علاقه مندان به اين امر بسيار بسيار بعيد بود چنان که واقعيت امر نيز همين را ثابت نمود.
ثالثا : از آنجا که اصل دستور انذار بستگان و تشکيل دادن اين جلسه به امر الهي و نه به تشخيص و خواست خود حضرت رسول بود. چنان که در قرآن به صراحت آمده: « وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ (2) خويشاوندان نزديكت را بترسان» پس جزييات اين مساله و طلب درخواست همراه و وزير و جانشين نيز از جانب خداوند بوده و آن حضرت مامور به انجام اين امر و ابلاغ اين مساله بودند؛ به علاوه که اصولا در اعتقاد شيعه انتخاب جانشين براي پيامبر و برگزيدن امام تنها از جانب خداوند صورت مي پذيرد نه از جانب شخص پيامبر؛ پس بديهي است که اين طرح سوال از جانب پيامبر بر اساس دستور الهي و به دليل آگاهي از اين امر بوده که تنها کسي که با اين درخواست همراهي مي نمايد شخص علي بن ابيطالب است و مخالفت و نزاعي در اين مساله رخ نخواهد داد .
پي نوشت ها:
1. شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، كنگره شيخ مفيد، قم ، 1413 ق، ج1، ص 7 .
2. شعراء (26) آيه 204 .
پرسش 3:
(مربوط به پرسش بيست وهفتم کتاب مذکور): نويسنده در پاسخ به اين سوال که "چرا شيعيان نمازهاي پنج گانه را در سه نوبت مي خوانند"، اشاره به رواياتي مي کند که پيامبر در مواقعي اين گونه نماز خوانده و علتش را هم تسهيل امر بيان کرده، ولي نويسنده محترم به گفتار امام علي در نهج البلاغه که تاکيد بر جدا خواندن نمازها دارد هيچ اشاره¬اي نميکند و همين امر سبب بدبيني بنده نسبت به اين نويسنده شد. مسلما اگر بنا بود نماز ظهر و عصر را با هم بخوانند، ديگر معني نداشت که نام آن را ظهر و عصر بگذارند (همين طور مغرب و عشا) !
پاسخ:
به طور کلي ديدگاه شيعه در مورد اوقات نماز آن نيست که جمع خواندن نمازها با هم واجب يا حتي مستحب است بلکه به تصريح فقهاء جدا خواندن نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا از هم مستحب و داراي فضيلت است (1)، اما سخن در اين است که آيا مي توان نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا را با هم خواند يا خير و همه ادعاي نويسنده کتاب مذکور و ديگر بزرگان شيعه در اين زمينه آن است که از منابع اهل سنت اصل جواز اين عمل را به اثبات برسانند.
بر اين اساس آنچه در نامه ي پنجاه و دوم نهج البلاغه از امام علي(ع) در باره اوقات نمازهاي شبانه روزي آمده در باره بهترين وقت اين نماز هاست و اختلافي با قرآن و روايات ديگر که مورد استفاده احکام شرعي شيعه در اوقات نماز است، نمي باشد.
متن نامه امام که براى فرمانداران خود نوشته است اين گونه است:«نماز ظهر را وقتي با مردم به جاي آور که سايه خورشيد از زوال آن به طرف مغرب اندازه ديوار بزگاه(آغل بز) باشد.» ديوار آغل بز و گوسفند حدود يک متر ارتفاع دارد يعني سايه به اندازه اين ديوار باشد.
به طور مسلم ديوار بايد مسير سير حرکت خورشيد از شرق به غرب را در فرضيه برش بدهد. صبح سايه اش در غرب باشد و از ظهر به بعد، سايه اش به طرف شرق برگردد.
«و نماز عصر را با مردم در بخشي از روز برگزار کن كه نور آفتاب سفيد و جلوه گري نمايد و بشود به اندازه دو فرسخ تا غروب راه رفت.» نور آفتاب بعد از ظهر، سفيد و شفاف است که کمتر مي شود به زمين هم، بدون چشم به هم زدن، نگاه کرد. زيرا نور آن، چشم را اذيت مي کند و زردي اين نور وقتي بيشتر مي شود که خورشيد حدود يک ساعت يا مقداري بيشتر تا غروب زمان داشته باشد. مقدار زمان مانده به غروب را امام علي (ع) به اندازه ي دو فرسنگ راه رفتن يک عابر پياده بيان کرده است. در يک ساعت، يک فرسنگ مي شود راه رفت. پس وقت انجام نماز عصر دوساعت مانده به غروب است.
«و زمانى نماز مغرب را با آنان به جاي آور كه روزه دار روزه اش را مي گشايد، و حج گزار(عرفات را) براي رفتن به مِنا، ترک مي کند». درست اين زماني است که از غروب خورشيد بين 12 دقيقه تا 15 دقيقه گذشته باشد. يا سرخي بر آمده از مشرق، پهناي آسمان را پيموده و درطرف مغرب قرار گيرد. و تا نماز مغرب را به انجام مي رسانيم آثار سرخي شفق هنوز به پايان نرسيده و تاريکي شب به دنبال پايان دادن آن است.
«و هنگامي نماز عشا را با ايشان بگزار که از بين رفتن شَفَق تا يك سوّم از شب بگذرد.» شب ها در زمستان بلند و در تابستان کوتاه اند. بلند ترين شب، شب اول زمستان(اول دي يا جدي) است که "يلدا" نام دارد. و از اول زمستان هر روز کمتر از يک دقيقه(بين ?? تا ?? ثانيه) از آن کم و بر روز افزوده مي شود تا در ?? تيرماه (ماه سرطان) به بلند ترين روز و کوتاه ترين شب مي رسيم که زمان آن ?ساعت ??دقيقه است و يک سوم آن در کوتاه ترين شب، مي شود دو ساعت و حدود ?? دقيقه. پس وقت فضيلت نماز عشا، اندکي بعد از نماز مغرب تا يک سوم شب است. در شب اول زمستان نيز که بلندترين شب را داريم، ?? ساعت و?? دقيقه است که يک سوم آن مي شود: چهار ساعت و حدود ?? دقيقه.
بنابراين طول زمان شبها در ايام سال مختلف است که به همين جهت طول زمان يک ثلث شب براي نماز عشا در شب هاي سال متفاوت مي شود. مي توان گفت: زمان فضيلت نماز عشا بر اساس اين کلام حضرت در طول سال، بين دو ساعت و ?? دقيقه تا چهار ساعت و ?? دقيقه در نوسان است.
« و هنگامى نماز صبح را با مردم برپا داريد كه شخص بتواند چهره ي همنشين خود را بشناسد.»منظور امام روشني هوا در صبح است که انسان بتواند بغل دستي خود را بشناسد. با توجه به مدت زمان طلوع فجر تا طلوع خورشيد که بيش از يک ساعت و ربع است، بايد از اذان صبح حد اقل ?? دقيقه گذشته باشد.
سپس امام امر مي فرمايد: « نماز را با مردم در حد ناتوان ترين افراد شرکت کننده به جاي آوريد و از کساني نباشيد که فتنه گري کنيد.» (2)
تامل در مجموع اين بيانات به خوبي نشان ميدهد که توصيه حضرت يک توصيه معين و خاص حکومتي براي بهتر انجام شدن نمازهاي جماعت در همان ولايت يا در اجتماعات مسلمين است و نمي توان از درون آن نادرستي جمع بين نمازهاي ظهر و عصر را حتي در مورد اقامه فرادي به دست آورد.
به علاوه روشن است که با هم خواندن دو نماز و بدون در نظر گرفتن فاصله زماني بين آن ها هيچگاه آن دو نماز را از دو نماز بودن نمي اندازد؛ بلکه ممکن است فردي نماز ظهر را قدري به تاخير بيندازد و در انتهاي وقت فضيلت ظهر بخواند و بعد نماز عصر را بلافاصله و در ابتداي وقت فضيلت عصر بخواند و از نظر زماني هم اطلاق ظهر و عصر به هر دو بشود بدون آن که بين آن ها فاصله اي باشد.
پس کلام نويسنده کتاب نمي تواند موجب بدبيني گردد و اين نگارش بر اساس رفتاري منطقي و صحيح صورت پذيرفته است؛ البته اگر در کلام حضرت تاکيدي بر نادرستي خواندن نماز به غير از اين شکل تبيين شده بود جا داشت به آن اشاره شده و در مورد اين امر توضيح داده شود .
به علاوه که نام گذاري همواره بر اساس وضعيت فضيلت يا مورد غالب صورت مي پذيرد و اين نام بدان معنا نيست که موارد ديگر از تحت اين قانون و قاعده کلا خارج گردند .
پي نوشت ها:
1. استفتائات آيه الله مکارم شيرارزي سوال شماره 105.
2. با استفاده از: http://jmal.blogfa.com/post-253.aspx
پرسش 4:
4- (مربوط به پرسش بيست و هشتم کتاب مذکور): در اين که اهل بيت پيامبر چه کساني هستند، حديثي از جابربن سمره در کتاب نقل شده که پامبر فرمود: "اسلام به دوازده خليفه عزيز خواهند ماند". و نويسنده اين روايت را گواهي بر اين گرفته که امامان دوازدهگانه شيعه، پيشوايان مردم پس از پيامبر هستند. واضح است که از امامان جز امام علي و امام حسن، هيچ يک خليفه نبوده¬اند و حتي در برهه¬هايي براي مردم ناشناخته! چرا پيامبر اموري بدين مهمي را اينقدر سربسته بيان مي¬کند؟ آيا تصور اين که مردم آن دوره همان خلفاي اموي و عباسي را جز اين دوازده خليفه پندارند، امري موهوم است؟ آيا ميتوان گفت که شايد عمدي در کار پيامبر است؟ گاهي اوقات با خود فکر ميکنم که چرا پيامبر کار مهمي همچون نوشتن وصيت نامه را تا لحظات پاياني عمر خود به تعويق اندخته بود که اين همه باعث اختلاف در مسلمين شد؟
پاسخ:
اولا روايات مربوط به تعداد جانشينان پيامبر منحصر در اين روايت خاص نيست و روايات متعددي در منابع شيعي و سني در اين زمينه وارد شده است که علماي مختلفي اين دسته از روايات را بر اساس منابع اهل سنت جمع آوري نموده اند.
ذکر اين روايت خاص و با آن عبارت معين بدان جهت است که اين روايت در مهمترين منابع اهل سنت وارد شده است و اهل سنت به هيچ وجه نمي توانند صحت آن را زير سوال ببرند؛ اما در مقام کشف حقيقت نمي توان به طور خاص تنها روايات قطعي اهل سنت را معيار قرار داد و در مورد نوع عملکرد و رفتار پيامبر اسلام در مورد تعيين جانشين خود قضاوت نمود بلکه لازم است به ساير منابع و بخصوص منابع شيعي نيز مراجعه نمود و ديگر روايات اين باب را مد نظر قرار داد؛ به عنوان مثال مي توانيد به منبع ذيل براي مشاهده برخي از اين روايات مراجعه بفرماييد (1).
توجه به مجموعه اين روايات نشان مي دهد حضرت نه تنها اين مساله را به اجمال بلکه با تفصيل کامل بيان فرموده اند.
و ذکر تعداد و حتي اسامي جانشينان خود امري بود که مکررا از جانب آن بزرگوار رخ داده است.
مثلا در روايت مشهور جابر بن عبد اله انصاري نام تک تک دوازده امام برده شده:
جابر بن عبدالله انصاري مي گويد زماني که آيه شريفه " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" (2) نازل شده به رسول خدا (ص) عرض نمودم : يا رسول الله خدا و رسولش را شناختيم ، اما اولوالامري که خداوند طاعتشان را قرين طاعت شما قرار داد چه کساني هستند حضرت فرمودند:
«هم خلفائي- يا جابر- و أئمّة المسلمين من بعدي؛ أوّلهم عليّ بن أبي طالب، ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ عليّ بن الحسين، ثمّ محمّد بن عليّ المعروف في التوراة بالباقر- و ستدركه يا جابر، فإذا لقيته فاقرأه منّي السلام- ثمّ الصادق جعفر بن محمّد، ثمّ موسى بن جعفر، ثمّ عليّ بن موسى، ثمّ محمّد بن عليّ، ثمّ عليّ بن محمّد، ثمّ الحسن بن عليّ، ثمّ سميّي و كنيّي حجّة اللّه في أرضه و بقيّته في عباده ابن الحسن بن عليّ ...»(3)
آن ها جانشينان من و امامان مسلمين بعد از من هستند، اول ان ها علي بن ابيطالب است و سپس حسن و آن گاه حسين سپس علي بن حسين سپس محمد بن علي که در تورات به باقر معروف است - تو اي جابر او را درک مي کني پس هرگاه او را ملاقات نمودي سلام مرا به او برسان - سپس صادق جعفر بن محمد، سپس موسي بن جعفر سپس علي بن موسي، سپس محمد بن علي سپس علي بن محمد سپس حسن بن علي، سپس هم نام و هم کنبه من حجت خداوند در زمين و بقيه الله در بين بندگان فرزند حسن بن علي ... »
تامل در مجموعه اين روايات و توضيحات پيرامون ان به گونه اي است که حتي عالمان اهل سنت هم به انطباق آن بر ائمه دوازده گانه شيعه تصريح کرده و آن را تنها گزينه محتمل در خصوص اين دسته از روايات مي دانند ؛ مثلا سليمان قندوزي مي نويسد:
احاديث که دلالت ميکند جانشينان پيامبر(ص) دوازده نفرند که از طريقهاي مختلف نقل شده و به حد شهرت رسيده؛ با گذشت زمان دانسته شد که مقصود رسول خدا از اين سخن، امامان دوازدهگانه از اهل بيت و عترت اويند، زيرا نميتوان اين حديث را بر جانشينان پس از او از اصحابش حمل کرد، چرا که تعداد آن ها از دوازده نفر کم تر است. هم چنين نميتوان آن را بر حکام اموي تطبيق کرد، زيرا آنان از دوازده نفر بيش ترند. غير از عمر بن عبدالعزيز همه آن ها مرتکب ظلم آشکار بودند، نيز آنان از بنيهاشم نيستند در حالي که پيامبر(ص) فرمود: آنان همگي از بني هاشم هستند،نيز نميتوان آن را به حکّام بني عباس حمل نمود، زيرا تعداد آنان نيز از دوازده نفر بيش تر است، بنابر اين راهي جز اين نيست که آن حديث بر ائمه دوازدهگانه يعني اهل بيت حمل شود، به خصوص آن که آن ها داناترين، بزرگوارترين و با تقواترين مردم اهل زمان خود بودند. نَسَب آنان از همه برتر و نزد خدا گراميتر بودند.(4)
ثانيا : تعبير خليفه هم در لغت و هم اصطلاح تنها منحصر در حاکم و والي جامعه نيست (5)، بلکه خليفه به مطلق جانشين اطلاق مي شود چنان که خداوند نيز در وقت خلقت حضرت آدم نقش انسان را جانشيني و خلافت از خود در روي زمين معرفي نمود (6).
به علاوه در روايات اين باب نيز همانند روايت گذشته پيامبر بر تک تک امامان دوازده گانه شيعه اطلاق خليفه مي نمايند و اين نشان مي دهد که در استعمال عرفي اين تعبير هم رسيدن به قدرت و حکومت اجتماعي مراد نبوده است.
اما جالب تر آنکه در برخي از روايات در مورد جانشينان پيامبر هم تعبير خليفه آمده و هم امام؛ در روايت مشهوري آمده است که يکي ازاصحاب مي گويد :
« ما در حلقه عبدالله بن مسعود نشسته بودبيم که يک نفر اعرابي وارد شده و پرسيد کدام يک از شما عبدالله بين مسعود هستيد ؟ عبدالله جواب داد من هستم ؛ اعرابي پرسيد: « هل حدثكم نبيكم كم يكون بعده من الخلفاء؟ » آيا پيامبرتان به شما خبر داد که تعداد جانشينان بعد از او چند نفرند ؟ عبدالله گفت :
« نعم اثنى عشر إماما عدد نقباء بني إسرائيل » بله ؛ دوازده امام به تعداد نقباء بني اسرائيل » (7)
چنان که مشاهده مي کنيد در اين روايت پرسشگر از تعداد خلفاء پيامبر پرسيد و عبدالله بن مسعود صحابي بزرگوار پيامبر پاسخ را به "دوازده امام" داد که نشان از ترادف معنوي اين دو تعبير و استعمال عرفي آن ها به جاي هم دارد.
ثالثا بر فرض که معيار را همان حکام و واليان خلافت بدانيم به هيچ وجه نمي توان براي اين روايت مصداق مشخصي يافت ، يعني در ادوار گوناگون حکومت هاي اسلامي دوازده خليفه که همه از قريش باشند و در عين حال همه در عملکرد به گونه اي رفتار نموده باشند که بتوان گفت اسلام در دوران آنها در جايگاه عزت و شرف قرار داشته است، يافت نمي شود و به همين جهت است که اهل سنت نيز هيچ مصداق روشني از دوازده خليفه مورد نظر ارائه نمي دهند و فهم اين روايت را به خدا و رسول واگذار مي کنند.
رابعا : تامل در مجموعه کلمات و جملات پيامبر در خصوص جانشيني و امامت بعد از خود از حديث يوم الدار گرفته تا حديث منزلت و تا حديث ثقلين و تا واقعه بي نظير غدير و .... بهترين گواه و شاهد بر آن است که حضرت ذره اي در بيان روشن و دقيق مساله جانشيني خود کوتاهي نورزيدند و در زمان وفات خود نيز با اعزام سپاه و همه بزرگان صحابه به لشگرگاه بيرون مدينه و تنها نگاه داشتن علي (ع)در مدينه زمينه انتقال بي سروصداي قدرت به آن بزرگوار را فراهم نمودند ،اما با خيانت برخي از صحابه و تخلف از امر پيامبر و بازگشت آنان به مدينه حضرت مجبور به نوشتن وصيت نامه مکتوب در آن روز هاي آخر شدند که ان تلاش هم با کارذشکني بعضي ناکام ماند.
پي نوشت ها :
1. شيخ حر عاملى، إثبات الهداة، مؤسسة الأعلمي، بيروت 1422 ق، ج، 2 ص 41- 46.
2. نساء (4) آيه 59 .
3. شيخ طبرسى، الإحتجاج، نشر المرتضى، مشهد 1403 ق، ج 1 ص 69 .
4. حافظ سليمان قندوزي، ينابيع المودة، نشر مطبعة العلمية، قم، بي تا،ص328 .
5 . طريحي، مجمع البحرين، مکتبه المرتضويه، تهران، 1375 ش ، ج 5 ص 50 .
6. بقره (2) آيه 30.
7. اثبات الهداه، همان، ص 43.
پرسش 5:
5- (مربوط به پرسش سي ام کتاب مذکور): نويسنده مدعي است که هر دو گروه شيعه و سني بر "حديث منزلت" اتفاق نظر دارند، يعني اتفاق نظر دارند که پيامبر، حضرت علي را به جانشيني خود منصوب کرد ! يا اهل سنت نمي دانند حديث منزلت چه مي گويد (که بعيد است)، و يا نويسنده کلام خود را که در قسمت هاي پيشين کتاب گفته، مبني بر انتخابي دانستن جانشيني پامبر از سوي اهل سنت نقض مي کند، و يا نويسنده آن توضيح لازم را که راهگشاي چنين ابهاماتي است از متن دريغ داشته ! نظر شما چيست ؟
پاسخ:
تعبير نويسنده کتاب در مورد حديث منزلت صحيح است. چون ايشان مي نويسد " در اينجا شايسته است. روايت زير را که هر دو گروه شيعه و سنّي بر آن اتّفاق نظر داشته و آن را در کتاب هاي معتبر خود بيان نموده اند، از نظر شما بگذرانيم، در اين روايت که به «حديث منزلت» معروف است ... " سپس به بيان ديدگاه خود از مفاد حديث مي پردازد.
البته ممکن است گفته شود که اتفاق نظر شيعه و سني بر يک روايت هم مي تواند بر صحت سندي و صدوري آن باشد و هم بر مفاد و مدلول و معناي آن ، در نتيجه بيان ديدگاه شيعه از مفاد اين حديث که همان نظريه مورد نظر نويسنده است(پيامبر گرامي(ص) پس از بيان خاتميّت رسالت خويش، علي را به عنوان وصيّ و جانشين خود معرّفي کرد) صحيح و منصفانه نيست، لکن نويسنده کتاب در چند سطر پايين تر خود به اين امر اشاره مي نمايد که مراد از اتفاق نظر شيعه و سني بر اين روايت، اتفاق سندي و صدوري است:
" اين روايت که از نظر سند، مورد اعتماد محدّثان بزرگ اسلامي، اعمّ از شيعه و سنّي است " پس نمي توان نويسنده را متهم به پوشاندن حقيقت کرد. زيرا معنا ندارد که انسان براي طرح هر نقطه نظري از ديدگاه هاي خود نظرات مخالفان و تفسيرهاي گوناگون ديگران را هم نقل و نقد نمايد، بلکه انسان مي تواند يک حديث معتبر حتي در نظر مخالف را بياورد و بگويد به نظر من اين حديث گواه روشني بر صحت عقيده من است؛ در اينجا هر مخاطبي خود بهترين قاضي در داوري ميان صحت برداشت وي از آن حديث و يا عدم صحت اين برداشت خواهد بود.
البته به نظر ما بهتر آن بود که نويسنده لااقل به صراحت بيان مي فرمود که اين روايت بر اساس اعتقاد شيعيان چنين نتيجه و مقصودي و مدلولي را بيان مي کند و وجه اين برداشت را هم ذکر مي نمود، لکن در هر حال نمي توان اين رفتار نگارشي را کتمان حقيقت يا نسبت ناروا دادن به خشم دانست.
در عين حال روشن است که اهل سنت علي رغم پذيرش سندي و دلالي اين حديث آن را مشمول مورد خلافت بلافصل بعد از رحلت پيامبر اسلام ندانسته و توجيهاتي در مورد اين روايت دارند که اين حديث بر اساس تفسير انان با انتخابي بودن خلافت منافات نداشته باشد، هرچند عالمان شيعه هم پاسخ هاي مبسوطي به اين توجيهات داده اند که مي توانيد در اين منبع جوياي آن باشيد. (1)
پي نوشت:
1. مير سيد حامد حسين، عبقات الأنوار في إثبات إمامة الأئمة الأطهار ،كتابخانه امير المؤمنين، اصفهان 1366 ش، ج 11، ص 150 .
پرسش 6:
(مربوط به پرسش سي و يکم کتاب مذکور): در تعريف تقيه آمده است، "مستور داشتن اعتقاد باطني و کتمان ايمان در برابر مخالفان به منظور پيشگيري از زيان هاي دنيوي و خسارت هاي معنوي و ديني". آيا معني اين امر اين نيست که هدف وسيله را توجيه مي کند ؟
پاسخ:
تعريف تقيه بر اساس منابع کلامي شيعي تقريبا همين مطلب ذکر شده است، مرحوم شيخ مفيد از بزرگان شيعه درباره تقيه چنين ميگويد:
«التقيه ستر الاعتقاد و مكاتمْ المخالفين و ترك مظاهرتهم بما يعقب ضرراً في الدين و الدنيا»(1) تقيه مستور داشتن اعتقاد باطني و كتمان آن در برابر مخالفان است به جهت ترس و اجتناب از زيانهاي دنيوي و ديني است .
بر اين اساس در تعريفي روشن تر مي توان گفت : تقيه آن است که انسان براي دفع ضرر جاني يا مالي و يا حيثيتي، از اظهار عقيده و مذهب خويش خودداري کند.يعني با گفتار يا کرداري برخلاف وظيفه اوليه شرعي، خود را از خطري که از ناحيه ديگري به او ميرسد، برهاند. (2)
تقيه در مواردي که ضرورت ايجاب کند از نظر شرع و عقل جائز و ممدوح و حتي برخي اوقات واجب مي باشد، چنان که خوردن مردار و گوشت خوک و امثال آن ها در موقعيت ضروري در شرع مقدس جايز شمرده شده است.(3) پس تقيه امري عام و مطلق و شامل همه موارد و موضوعات نيست.
البته ما تقيه را اصلي عقلائي و در عين حال قرآني مي دانيم که در قرآن به صراحت مورد تاييد قرار گرفته،(4) اما در عين حال نگاه اسلام به مقوله تقيه و استفاده ابزاري از آن و مانند آن بسيار دقيق و معين و با حفظ اصول و ضوابط ديگر ديني و اخلاقي است؛ توضيح آنکه:
اسلام هيچگاه رسيدن به هدفي مقدس را از راه ظلم و ستم و حق کشي را نخواسته و اجازه نداده است. آنان که مي گويند: "هدف وسيله را توجيه مي کند"، منظورشان اين است که وقتي هدف شما خوب است، ديگر مهم نيست از چه راهي به آن هدف برسيد؛ مهم تلاش براي رسيدن به هدفي عالي و خوب و ارزشمند است و اين نتيجه چه از راه عادلانه و آزادانه و انساني و چه با زور و تحميل و ستمگري و ظلم انجام شود، تفاوتي نخواهد داشت.
به همين دليل مي بينيم امام علي عليه السلام وقتي اعلام کرد که مطابق سنت رسول خدا بيت المال را به طور مساوي بين مسلمانان تقسيم مي کند، بسياري که به خوردن اموال زياد عادت کرده و توسط خلفاي قبل سهم خاصي از بيت المال داشتند، از اين روش امام دلزده شدند و بنا بر مخالفت گذاشتند ؛ در اين هنگام بعضي از ياران، امام را به خاطر اين روش صحيح سرزنش کردند و پيشنهاد دادند حداقل براي مدتي اين روش را کنار بگذارد و با آن ها مدارا کند تا پايه هاي حکومتش محکم گردد ؛ ولي امام فرمود:
« آيا به من دستور مي دهيد براي پيروزي خود از جور و ستم در حق کساني که بر آن ها حکومت مي کنم، مدد گيرم؟به خدا سوگند تا عمر من باقي و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پي هم طلوع و غروب مي کنند، هرگز به چنين کاري دست نمي زنم ؛ اگر اموال از خودم بود ،هم آن ها را به طور مساوي تقسيم مي کردم ،چه رسد به اين که اموال خداست.» (5)
در اين واقعه به روشني افرادي پيشنهاد مي دادند که حضرت براي رسيدن به هدف مهم خود، نادرستي وسيله رسيدن به هدف را ناديده بگيرند؛ اما حضرت به شدت در برابر اين نگرش ايستاده، با آن برخورد نمودند؛ اين نظير همان کاري بود که امام در شوراي شش نفره انجام داد. حاضر نشد براي گرفتن خلافت به دروغ بگويد به روش شيخين عمل مي کند.
نمونه هايي از اين دست در تاريخ اسلام بسيار است. اسلام به هيچ وجه بر اين تفکر نادرست صحه نمي گذارد. معتقد نيست که هدف وسيله را توجيه مي کند، اما اين بدان معنا نيست که اسلام براي همه اهداف و نتايج ارزش يکسان و مساوي قايل باشد. به صورت خشک و بي انعطاف با ضرورت ها و حوادث خاص برخورد کند.
در حقيقت در مقوله زندگي هر انساني مواردي پيش مي آيد که فرد بين انجام دو هدف و وظيفه که به نوعي با هم تضاد پيدا مي کنند مردد مي ماند. زيرا انجام هريک به ترک ديگري منتهي مي گردد، مانند آن که فردي مي بيند که بيان يک حقيقت و واقعيت ساده، باعث ايجاد کدورت و درگيري بين دو نفر مي گردد؛ در اين جا او هم موظف به راست گويي است و هم جلوگيري از به وجود آمدن فتنه و تنش بين ديگر مومنان، در اين مواقع اسلام دستوري کاملا عقلاني مي دهد که نتايج و ارزش دو امر با هم سنجيده شود. هر کدام که از درجه اهميت بيش تري بود، بر ديگري مقدم گردد.
اگر کمي تامل کنيد تقيه نيز از همين قبيل و از باب تزاحم مصالح و تقديم مصلحت مهم تر است که اين دستور دين، حکم عقل و سيره عاقلان نيز مي باشد؛ مثلا فردي که توسط ظالمان در معرض شکنجه و مرگ واقع مي شود و تنها راه نجات او را انکار اعتقادات قرار مي دهند، در اين جا به حکم عقل به اين فرد مظلوم و اجازه داده مي شود مطابق خواست آن ها اعتقادات حق را انکار کند. براي اين اعتراف و انکار ها در هيچ محکمه اي ارزش قائل نيستند، زيرا در شرايط غير عادي و به زور گرفته شده است. ايمان باور به دل است. دل او بر ايمان و باور و عشق به حق و نفرت از باطل استوار است.
در واقع تقيه نيز يک روش مبارزه است. اگر فرد اعتقادات و باورهايش را آشکار کند، طرد شده و شناخته گرديده، ديگر نمي تواند به مرام و مکتب حق کمک کند. در اين جا به او اجازه داده اند با تقيه در آنان نفوذ کند و به وقت ضربه کاري بزند.
البته تشخيص موارد و مواضع به کاربردن اين ترفند هم مهم است. چه بسا در مواردي انسان تا پاي جان بايد بر عقيده خود اصرار بورزد، اما در بسياري از موارد حفظ جان خود يا ديگر مسلمانان از بسياري از امور ديگر مهم تر و باارزش تر است. نبايد اهداف و مصالح کم ارزش را فداي اين امر مهم نمود.
پي نوشت ها :
1. شيخ مفيد، تصحيح الاعتقاد، نشر مرکز العالمي لالفيه شيخ مفيد 1413 ق، ص 66.
2. مصطفي حسيني دشتي، معارف و معاريف نشر دانش قم ، ج 3، ص 643.
3. بجنوردى، القواعد الفقهيه، چ بصيرتى، قم، بي تا، ج 5، ص 43.
4. سوره نمل،(27) آيه 106و آلعمران،(3) آيه 28.
5. سيد رضي، نهج البلاغة، ترجمه دشتى، نشر مشهور قم 1379 ش ، خطبه 126، ص 241.
پرسش 7:
7- (مربوط به پرسش سي و چهارم کتاب مذکور): نويسنده در پاسخ به پرسش "آيا اعتقاد به قدرت غيبي اولياي الهي مايه شرک است؟"، اشاره به نمونه هاي قرآني در باب قدرت غيبي همچون حضرت موسي، حضرت عيسي و حضرت سليمان دارد. مي دانيم که قدرت غيبي انبيا به منظور ارايه معجزه از سوي آنان براي اثبات حقانيت خود بوده است. آيا مي توان از قدرت غيبي انبيا نتيجه گرفت که هر انساني (غير نبي) به صرف اينکه از اولياي الهي است، داراي قدرت غيبي نيز خواهد بود. مثلا اعتقاد داشته باشيم که امامزادگان داراي چنين قدرتي هستند؟ مي دانم که سوالاتم طولاني شد. اميدوارم موجب رنجش خاطر شما نشده باشد. ولي به قول معروف " پرسيدن عيب نيست، ندانستن عيب است". در پايان از شما کمال تشکر را دارم که در جهت رفع شبهات ديني مردم زحمت مي کشيد و با حوصله به سوالات آنان پاسخگو هستيد.
پاسخ:
نه مطلب کتاب و نه از فرض شما چنين نتيجه اي به دست نمي آيد، اشاره به قدرت هاي مافوق بشري انبياء در اين بخش کتاب براي اثبات اين امر است که بر اساس منابع ديني مانند آيات متعدد قرآن برخي انسان ها داراي امتيازات و قدرت هاي فوق العاده اي بودند و نفس برخورداري از برخي قدرت هاي غيبي دليل بر شريک قرار دادن آن ها در کنار خداوند نيست، در نتيجه فارغ از اين که امامان يا امام زادگان داراي اين قدرت بودند يا خير و اين که اين قدرت ناشي از کجاست نمي توان اعتقاد به برخورداري آنان از قدرت هاي غيبي را ملازم شرک دانست.
اليته در کنار اين مساله براي ما روشن است که برخورداري و اظهار قدرت هاي خاص الهي تنها منحصر در اثبات معجزه نبوده و نيست و کرامات و مقامات گوناگون اولياء الهي حتي در ميان پيروان مومنشان نيز مکررا اتفاق افتاده که هرچند براي افزودن بر ايمان آنان مفيدبوده، اما همانند اثبات حقانيت پيامبر براي توده عادي جامعه هم نبوده، چون در جمع پيروان و مومنان به آن ها انجام مي شده است. نظير داستان درخواست مائده آسماني از جانب حواريين حضرت عيسي (ع):
« در آن هنگام كه حواريون گفتند: «اى عيسى بن مريم! آيا پروردگارت مىتواند مائدهاى از آسمان بر ما نازل كند؟» (1) که آن حضرت نيز در پاسخ به درخواست آنان به درگاه خداوند عرض كرد:
«خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائدهاى بر ما بفرست! تا براى اول و آخر ما، عيدى باشد، و نشانهاى از تو و به ما روزى ده! تو بهترين روزى دهندگانى!»(2)
اما در عين حال برخوردار نبودن از اين قبيل امور هم معيار دور بودن فرد از ساحت قرب الهي و خارج بودن او از حيطه اولياء الهي نخواهد بود و تلازم قطعي و مطلق بين اين دو مساله وجود ندارد، هرچند به طور کلي خداوند اولياء و فرستادگان خود را در مواردي بواسطه اين قبيل توانايي ها قدرت مي بخشد، اما اين امر مطلق و همه جايي و براي همه افراد نخواهد بود چنان که خداوند خود فرموده است:
« عَلِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلىَ غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضىَ مِن رَّسُول (3) داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، * مگر رسولانى كه آنان را برگزيده ... »
از سوالات خوب و دقيق شما تشکر مي نماييم و آرزوي بهروزي براي شما داريم.
پي نوشت ها :
1. مائده (5) آيه 112.
2. همان آيه 114.
3. جن (72) آيات 26-27.






