سلام خسته نباشيد
من سوالي دارم كه سالهاست با آن درگيرم و هنوز هم جوابي براي آن نيافته ام.
سوال من اين است كه:
اول اينكه من براي زندگي كردنم دليلي ندارم و هميشه نسبت به اين امر نسبت به خدا شكايت دارم كه اصلا خدا براي چه ما را آفريده است در حالي من هيچ اختياري در آفرينش خود نداشته ام وآفرينش من از روي اجبار و زور بوده است .زندگي از روي زور و اجبار به چه درد من ميخورد .فرضا هم كه فايده اي داشته باشد من نميخواهم در اين دنيا باشم دنيايي كه با درد و رنج تالش و بدبختي شروع شده و بعد از آن هم نوبت به مرگ و فشار قبر و شب اول قبر و برزخ و قيامت و عذابهاي آن است هم عذاب است و سختي .
دنيايي كه آمدنش با زور زندگي كردن با زور مرگ بازور و حتمي است چه زندگي است .خوب هيچ كس با اختيار نيامده پس عذاب كردن هم بيهوده است . و اخيار زماني معني دار است كه من با اختيار خودم به اين دنيا آمده باشم نه با زور و مجازات هم برهمين اساس ميباشد.
زندگي خسته كنند است وهر وقت از خدا خواسته ام من رابرگرداند به همان عدم من كه نميدانستم اين دنيا چه دردسري دارد و بدبختي اي.اي كاش به دنيا نيامده بودم نيست بودم كه نميخواستم فكر كنم.دنيايي كه يكسرهاجبار و زور است از نظر من بي معني است.
من از زندگي نااميد شده ام وقتي ميبينم زندگي پر از بي انصافي بي عدالتي كشت و كشتار و ظلم است.
در ضمن من يك سري اعتقاداتم را از دست نداده ام و گفتم شايد جواب منطقي اي براي سوالاتم باشد .نماز ، روزه و... را به جا ميآورم هر چند از روي عادت و اجبار.

بد نیست ابتدا در مورد تعبیر با زور که در سوال تان به کار بردید، تاملی کوتاه بنماییم و ببینیم این تعبیر در مورد خلقت انسان تا چه اندازه ای می تواند درست باشد. زور در معنای دقیقش در وضعیتی به کار برده می شود که اختیاری در میان باشد . معنا ندارد که مثلا گفته شود : آب به زور از آبشار به پایین ریخت ، زیرا بر اساس قوانین طبیعی باید آب از بالا به پایین بیاید و گزینه دیگری وجود ندارد تا زور و سلب اختیار در آن معنا بیابد .
در خصوص آفرینش انسان هم مساله به همین شکل است ، یعنی هر چند خلقت انسان به نوعی خارج از حیطه اختیار و اراده او صورت پذیرفته است و هر انسان در نتیجه نوعی جبر علٌی و معلولی پا در عرصه این عالم می نهد ، اما در عین حال این امر بدان معنا نیست که برای هریک از ما انسان ها امکان اختیار و انتخاب خلقت ممکن بود اما خداوند آن را از ما دریغ نمود و ما را به زور و اکراه به عالم آورد .
بیایید قدری دقیق تر به این مسئله نگاه بیندازیم. اگر خوب به داستان خلقت نظر کنیم، در می یابیم که انسان دارای دو نوع زندگی و حیات است:
1. حیات حیوانی و مادی:
این نوع حیات، بین انسان و حیوان مشترک است. اموری از قبیل: اصل وجود داشتن، مكان و زمان ولادت، توانمندي هاي روحي و جسمي و ديگر ويژگي هاي شخصي مانند والدين معين و ... در این گونه امور اختیار راه ندارد؛ زیرا :
اوّلاً، قبل از خلقت، کسی نیست تا به او اختیار داده شود که خلق شود یا نشود يا چگونه خلق شود. اختیار دادن در خلق شدن، مشروط به این است که کسی باشد تا از او سؤال شود: دوست داری خلق شوی یا نه!
اگر آفریده شده باشد، دیگر سؤال از خلقت اختیاری، بی فایده است؛ چون تحقق یافته است. اگر آفریده نشده، سؤال از او بی معنا است؛ چون وجود ندارد تا سؤال شود. پس این نوع انتخاب و اختیار حیات، عقلاً ممکن نبود؛ نه آن که ممکن بود و خدا آن را از ما دریغ کرد.
ثانياً، طبق قانون علیّت، هر گاه علت تامه برای وجود معلول مهیّا شود، معلول حتماً موجود خواهد شد. معلول در اصل وجود خویش، هیچ گونه نقشی ندارد. این قاعده در اصطلاح فلسفه، جبر عِلّی و معلولی نامیده می شود؛ یعنی آفرینش انسان، مانند همه حوادث و پدیده‏ها بر اساس قانون علیّت است و معلول و پدیده در به وجود آمدن خود، هیچ نقشی ندارد.
باید پذیرفت در عالم، جبرهای بسیاری وجود دارد که همه آن ها ناپسند نیستند، مانند جبر تحقق معلول پس از تحقق علت. بنابراین، اراده و اختیار داشتن انسان در اصل خلقت، غیر منطقی و غیر عقلانی است .
2. حیات انسانی و معنوی که حیات فکری و عقلانی است و از مختصات آدمی است.
به جهت این نوع از خلقت، خداوند انسان را بر سایر مخلوقات برتری داده است. این حیات، اختیاری بوده و انسان چنان آفریده شده که با اختیار خویش توانایی آن را دارد تا در مسیر تکامل قدم نهاده و به جایی رسد که جز خدا نبیند، یا آن قدر سقوط کند که مانند حیوان، بلکه بدتر شود.
دعوت اسلام نیز به سوی همین حیات اختیاری است: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ ؛ (1) ای کسانی که ایمان آوردید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید، هنگامی که شما را به سوی چیزی می خوانند که مایه حیاتتان است». بنابراین، درست است که انسان به اختیار خود نیامده است، اما بدین معنا نخواهد بود که هیچ اختیاری در کیفیت زندگی و تعیین اهداف خود، نداشته باشد.
جمادات، گیاهان، حیوانات، ملائک و انسان ها، هر کدام در مرتبه‏ای از کمال قرار دارند. اشرف مخلوقات، انسان است که تمامی کمالات در وجود او به ظهور رسیده و یا به صورت بالقوه موجود می­باشد که با سعی و اختیار خویش به آن‏ها فعلیّت می بخشد. هر یک از موجودات به فراخور مرتبه وجودی خویش، به وجود آمده‏اند. جماداتی مثل سنگ، قابلیت حیوان شدن را ندارند؛ چنان که حیوان قابلیّت انسان شدن را ندارد.
بشر در کارهای ارادی خود، مانند سنگ و گیاه و حیوان نیست که به حکم غریزی کارهایی را انجام دهد. انسان در زندگی، همیشه خود را در سر چهار راه هایی می بیند که هیچ گونه اجباری برای انتخاب تنها یکی از آن ها ندارد و سایر راه ها بر او بسته نیست. انتخاب یکی از آن ها به نظر، فکر، اراده و خواست شخصی او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه خاص را معین می کند. (2)
خداوند انسان را بر اساس فلسفه خاص آفرینش همه موجودات خلق نموده است؛ اما به مقتضای حکمت خویش برای او سیری معین را نیز ترسیم نموده تا این خلقت، بی هدف و مقصد نباشد . هر آنچه از جانب خداوند به بشر ابلاغ شده، توصیه هایی است که در مسیر رسیدن بشر به مقصد عالی اش به کار می آید. معنا ندارد که خداوند حکیم انسان را خلق کند و برای رسیدن او به کمال نهایی اش، راهکار و مسیر و مقصدی تعیین ننماید.
البته در این میان ممکن است کسی علاقه ای به آفریده شدن نداشته باشد و نخواهد به دنیا بیاید ، اما متاسفانه خواستن یا نخواستن او تفاوتی در نتیجه نخواهد داشت. این امر قابل انتخاب و خواست نیست . اما سوال اینجاست که چرا از اساس چنین ساختار و مجموعه ای ایجاد شده و آیا خلقتِ این گونه ی بشر حکیمانه بوده است ؟
پاسخ این پرسش فلسفه آفرینش خداوند و هدف مهم ایجاد همه موجودات است که بحثی جداگانه و مفصل است و باید در جای خود بدان پاسخ داد ، اما به طور مختصر می توان گفت عقل در نگاهی کاملا کلان و آزاد درک می کند که اصل آفرینش عالم با این همه عظمت و شکوه از نیافریدن آن ارزشمندتر است . جایگاه خلقت فارغ از دغدغه ها و تمایلات شخصی ما بسیار رفیع و ارزشمند است. خدایی خداوند اقتضای تحقق بخشیدن به چنین عظمتی داشته است .
در کنار همه این ها اصل حیات و شکل گیری موجودات مختار و هدفمند و قابل رشد و تکامل هم حقیقتی غیر قابل انکار است . انسان در این مجموعه نقطه اوج این هدف بلند محسوب می شود ؛ حال آیا می توان برای چنین موجودی کمال و هدف و غایت معین و ضمانت های عملی برای پایبندی به قانون و محرک های گوناگون تشویقی و تهدیدی برای رسیدن به کمال لایق او فرض و تبیین ننمود ؟
به نظر ما همه دستورات الهی و قوانین دینی و تهدیدها و تشویق ها در قالب بهشت و دوزخ و ثواب و عذاب و سختی ها و مشکلات و تکالیف و بی عدالتی ها و .... که شما آن را خسته کننده و ناامید کننده خواندید ،در مجموع هریک در جای خود ضروری و لازم ، بلکه زیبا و تاثیرگذار در شکل گیری شکوه و عظمت این ساختار عظیم است و به علاوه یک راهکار منطقی و روشن برای رسیدن انسان( که گل سرسبد خلقت و عالم شکوه این نظام آفرینش است) به درجات بالای کمال و حیات باشکوهی که لایق آن است، محسوب می شود .
در این کار عقل کلی و کلان نگر قضاوت می کند که رقم خوردن چنین ساختاری منطقی و معقول و مقبول ،بلکه لازم و ضروری است . اگر چنین مسیر و هدفی برای بشر ترسیم نمی شد، چه بسا اشکال بر حکمت خداوند وارد بود .
البته در عین این که ورود انسان به عالم خارج از اختیار اوست اما چنان که ذکر شد زندگی او به هیچ وجه جبری مطلق و آنگونه که شما تصویر کرده اید همراه با انواع رنج و سختی و ... نیست بلکه در کنار جبرهای علی و معلولی و تاریخی و زمانی و مکانی انواع اختیارها و انتخاب ها و خوشی ها و زیبایی های بسیار نیز در آن وجود دارد .
البته به دلیل رقم خوردن همین ساختار غیر اختیاری در عالم و بخصوص در زندگی موجود مختاری چون انسان است که خداوند به نوعی با محاسبه ای دقیق و عادلانه ، تفاوت موقعیت های انسان ها از نظر امکانات و بهره مندی ها و نعمات دنیایی را در قیامت جبران می نماید . آنچه بر اساس ساختار علّی و معلولی عالم برای آن ها رقم خورده ، به طور دقیق در محاسبه و پاداش های اخروی ملاحظه می نماید تا بی عدالتی در حق کسی روا داشته نشود و این شرایط غیر اختیاری با معادل های بی بدیل اخروی جبران گردد .

پی نوشت ‏ها:
1. انفال (8)، آیه 24.
2. شهید مطهری، مجموعه آثار، (انسان و سرنوشت) انتشارات صدرا، تهران،ج1،ص 385-386.