با سلام
من پسري هستم ٢٧ ساله به دليل ادامه تحصيل به يكي از كشورهاي خارج رفتم انجا با دختري اشنا شدم كه تنها ايراني بود كه با من همكلاسي بود اما اين دختر حدود ٢سال قبل از من در ان كشور حضور داشت از همان روز اول من حس خاصي به اين دختر داشتم فكر ميكنم به دليل تنهايي و عدم حضور هم صحبت و هم زبان من روز به روز به ان نزديكتر ميشدم(تنها در محيط كلاس) به دليل فشورده بودن كلاسات ما از صبح تا شب باهم بوديم،تا اين كه بعد از چند هفته متوجه شدم كه اين خانم با پسري متعصب و بى ادب دوست است اونم به مدت ٢سال حالا به دليل پاره شدن پرده هاي حرمت و احترام دوستي اين دو كمرنگتر از قبل شده،تا اينكه ايشان شروع به درددل كردن با من كرد كه من دارم توي اين رابطه زجر ميكشم و اين اقا به شدت باعث ازورده شدن من است (تحديدات مكرر،ترساندن،گرفتن پول،حتي كتك زدن و...)
من كه با شنيدن اين مسائل حسابي منقلب شده بودم چون كهدر عمرم اولين بارم بود كه اين چيز ها رو ميديدم تصميم گرفتم كه با اين خانم كمك كنم(شايد تنها ٧٠٪ احساس ترحم و دلسوزي بود مابقي احساس دوست داشتن و علاقه اي بود كه من نسبت به اين دختر پيدا كرده بودم)
تا اين كه اين جريان گذشت و من واقعا عاشق اين خانم شدم خودش متوجه اين امر شده بود و ميدونست كه من ادم احساساتي هستم اما بنا به حساسيتي كه من پيدا كرده بودم يك روز متوجه شدم كه هنوز با اون پسر رابطه داره و از اينجا متوجه شدم كه اين رابطه يك رابطه جنسي است به قدري ناراحت بودم كه يك روز كامل رو مثل يه ديونه توي خيابون ها راه رفتم و گريه ميكردم،جريان رو باخودش بعد از يه مدت در ميان گذاشتم با اين كه من مطمئن بودم ولي او اين مسئله را با صراحت انكار كرد طوري كه من به ضريب اطمينان خودم شك كردم اما طولي نكشيد كه مجددا اين قضيه تكرار شد بارها من كه ديگه قيدش رو زده بودم همه مدارك و اسناد رو به صورت علني نشان دادم كه نميدانم چي شد باز قبولش كردم دليل اين بود كه ميگفت همه اين اتفاقات به دليل ترس و تحديدات وحشتناكش بوده من كه روز و شبم رو ديگه نميفهميدم و خوراكم اشك چشمم بود تصميم گرفتم برگردم ايران،خيلي سريع كارارو جمع و جور كردم و برگشتم (طي اين مدت بارها دلم شكست طوري كه هيچ وقت هيچ وقت نميتونم فراموش كنم،اي اواخر بهم ميگفت به من زنگ نزن من امشب ميخوام برم پيش اون اقا... و هيچ وقت درك نكرد كه اين دله كه باهاش ايجوري رفتار كردي)
بعد از برگشت من به ايران اونم به فاصله ٢ ماه بعد برگشت اينو هم ميدونم كه توي اين ٢ ماه با اون پسر بوده
حالا كه برگشته (شهر هايمان با هم فرق ميكند) به شدت زياد ابراز ندامت و پشيماني ميكنه منم دوستش داشتم ولي بارها بهش گفتم نميتونم فراموش كنم يا ببخشم يه هيچ عنوان الانم فكر ميكنم باز هم دارم وابستش ميشم عقلم ميگه نه اما دلم ميگه اره بين يه دوگانگي بد گير كردم نميىونم بايد چه كار كنم ايا من با اين دل پر شكسته و غرور از دست رفته ميتونم ببخشم يا كوتاه بيام اين عاقلانست؟؟؟
درضمن من تا حالا دوست دختري نداشتم كه بخوام بگم اين با اون در
لطفا راهنمايي بفرماييد
با تشكر

مشكل فعلي و قبلي شما زياد ربطي به اين دختر ندارد و كاملا ريشه در درون شما دارد در توضيح بيشتر بايد گفت برخي اختلالات رواني داراي زمينه ژنتيكي يا محيطي در فرد مي باشند. مثلا اين امكان وجود دارد كه شما به صورت ژنتيكي از سه اختلال عمده روانپزشكي مانند اضطراب وسواس فكري و افسردگي بي نصيب نباشيد مثلا همان طور كه در نامه تان اشاره كرديد. زمينه احساساتي بودن و عدم ثبات هيجاني (از قبل اشنايي با اين دختر) در شما وجود داشته است.
بي شك در محيط غربت اين نابساماني رواني تشديد مي گردد و شما براي كاهش نا آرامي دروني به دنبال ارامشگرهاي بيروني مي گرديد اين ارامشگر بيروني هر كسي و هر چيزي غير از اين دختر مي توانست باشد و شايد جاي اين دختر را هر دختري با خصوصيات 180 درجه متفاوت را مي توانست پر كند. حتي امكان داشت به يك پسر يا استاد ايراني يا غير ايراني وابسته گرديد. پس ذهن شما براي كاهش تلاطمات روحي همواره به دنبال چيزي يا كسي براي آرامش مي گردد كه از بد حادثه قرعه به نام اين دختر غير خويشتندار افتاده است.
از سوي ديگر در شرايط اضطراب مكانيزم هاي دفاعي ناهشيار مانند مكانيزم دفاعي انكار و استدلال تراشي فعال مي گردد و شما ناخوداگاه به توجيه يا انكار بسياري از شناخت هاي متعارض و متضاد خود بر مي اييد مثلا اگر شما در شرايط اضطرابي به سر نمي بريد (و مكانيزم هاي دفاعي شما كمتر فعال بود) با ديدن كوچكترين نكته منفي و غير عفيفانه در اين دختر براي هميشه از ايشان فاصله مي گرفتيد و حتي اسم و تصوير ايشان ذهن شما را مكدر مي ساخت ولي به خاطر اين كه طبق اصل ساده فيزيكي يعني اصل مجاورت شما در شرايط اضطرابي براي مدت طولاني در مجاورت ايشان بوديد شما به ايشان وابسته شده ايد و ديگر نمي توانيد در هيچ شرايطي از ايشان دست بكشيد گويا ذهن شما همواره مي كوشد بي حيايي و بي عفتي ايشان را به هر بهانه اي ناديده بگيرد و آن ها را توجيه نمايد.
پس تا اينجا روشن شد كه شما به خاطر برخي زمينه هاي ژنتيكي يا شرايط محيطي به اين دختر غير خويشتندار وابسته شده ايد و اين دختر هيچ موضوعيتي براي شما ندارد.
بياييد از يك جنبه ديگر همه به اين مساله بپردازيم وابستگي عاطفي يا عشق مرضي در برخي موارد چيزي جز فكر يا رفتار وسواسي نيست همان طور كه فرد وسواسي با آب كشيدن ده باره به آرامش مي رسد فرد عاشق پيشه هم با ديدار نو به نو (ذهني يا عيني ) معشوقش به آرامش مي رسد. همان طور كه شستن ده باره لباس هيچ موضوعيتي ندارد. تجديد ديدار با معشوق نيز هيچ موضوعيتي ندارد. اگر فرد وسواسي تن به درمان تخصصي دهد با يك بار شستن لباس دلش آرام مي گيرد و ديگر مجبور نيست. بارها بارها به انجام آن تن دهد فرد مبتلا به عشق مرضي نيز مي تواند با درمان تخصصي به اين نتيجه برسد كه هيچ اجباري براي تجديد ديدار يا خاطره وسواس گونه و مكرر براي موضوع عشقش نداشته باشد. اگر شما از سلامت رواني نسبي برخوردار بوديد. اساسا به ايشان و غير ايشان وابسته نمي شديد ثانيا با ديدن اولين صحنه هاي غير عفيفانه براي هميشه از فكر ايشان منصرف مي شديد.
به ياد داشته باشيد اين روحيات نابسامان نبايد در فرايند انتخاب همسر شما ايجاد اختلال كند و نبايد تحت تاثير برخي اختلالات احتمالي به ازدواج با ايشان رضايت دهيد. وقتي صد ها هزار دختر پاكدامن وجود دارد. چرا بايد به ازدواج احتمالي با دختري بينديشيد كه بارها بارها به رابطه جنسي تن داده است.
فارغ از عدم تامين ملاك سلامت اخلاقي و مذهبي وجود ساير ملاك هاي انتخاب همسر در ايشان به شدت مشكوك است و شما نبايد به هيچ وجه با دل به جنگ عقل برويد.
توصيه مي شود در اسرع وقت براي ساماندهي نظام شناختي عاطفي رفتاري خود به يك روان شناس باليني مراجعه نماييد در كنار روان درماني، دارو درماني موقت نيز مي تواند كمك شاياني به بهبود روحيه شما نمايد.
تا بيش از كامل كردن دوره درمان به هيچ وجه به ازدواج با اين دختر يا دختر ديگر نينديشيد. چرا كه انتخاب عاقلانه و ملاكمندانه شماست كه موفقيت ازدواج شما را تامين مي كند نه انتخاب از روي جبر احساسات و عواطف.