به نام خدا
با عرض سلام
من خانمی هستم که که سال 87 پدر و مادر پسری(پسر همسایه مان) به خواستگاری امدند پدر پسر به ما وعده داد که خانه ای که دو طبقه دارد را (به جز خانه ی محل زندگی خود) به نام پسرش بکند و همچنین یک ماشین برای او می خرد اما پدرم رضایت نداد و گفت تا یک سال می توانند برای ازدواج با هم حرف بزنند (پسر سربازی نرفته بود لیسانس دارد) و بعد از یک سال ما به عقد هم درآمدیم اما تا لحظه ی عروسی یعنی تا یک سال بعد از عقد او به وعده های خود عمل نکرد به پدر من قول داد عمل کند نکرد اما به پسر خود گفته بود تا به پدر من بگوید که خانه را به نام پسر کرده است(یعنی شوهرم باید به پدرزنش دروغ می گفت) اما شوهرم واقعیت را گفت و همچنین این را هم باید بگویم پدر شوهرم واقعا مرا دوست داشت اما فقط مادر شوهرم هر روز او را بر علیه من تهدید می کرد نمی دانم چرا مادر شوهرم اینطور شده بود، اما انها حتی به من فحش و ناسزا گفتند به پدر و مادرم توهین کردند من به هیچ کس نگفتم چون از اخر و عاقبت این قضیه می ترسیدم و نمی خواستم که سخن چین باشم نزدیک عروسی آنها به پدرم امدند و تمام اتفاقات نامزدی (دعواها و...)را گفتند و من چون نمی خواستم پدرم از من ناراحت باشد اصل قضیه را بازگو کردم، اما ما دوباره اشتی کردیم شوهرم سر کار می رفت.اما هفت ماه بعد از شب عروسی انها با ما دوباره دعوا کردند چون پدر شوهرم به ما متلکی گفته بود و بعد انرا تکذیب کرد چون شوهرم گفت نه تو این حرف را بزبان اورده ای شوهرم را زد او هم به خاطر اینکه حرمت و احترام آنها را نگه بدارد دیگر به خانه ی آنها رفت و آمد نکرد و اما حالا هر دو خانواده ناراحت اند چون من در آن شب که شوهرم را زدند دچار ترس شده و شوک عصبی بر من وارد شده بود دکترها بزور من را دوباره به روز اول برگرداندند ، نمیدانید از سومین روز عقد تا هم اکنون آنها بما جز دشنام چیزی نمیگویند ما الان یکسال است که به خانه ی آنها رفت و آمد نداریم آنها سعی داشتند که با ما آشتی کنند اما باز هم با دشنام، به خدا (که نباید قسم بخورم)اما دیگر خسته شده ام من به حق الناس بیشتر از هر چیزی اعتقاد دارم اما از آنها میترسم پدرم آدم خدا شناسی است و نمیخواهد در مسائل ما دخالت کند اما پدرشوهرم پای او را چندیدن بار وسط کشید اما پدرم گفت من نمی خواهم خدای نکرده شاهد بی حرمتی های شما به یکدیگر باشم .راستش را بخواهید ما خیلی خوب بودیم اما مادرشوهرم چون جوان است و کمی هم از لحاظ خانوادگی اش عقده ای هر زجری را که کشیده میخواهد بر من تحمیل کند . شوهرم بارها و بارها خواسته به عناوینی مختلف با آنها حرف بزند و آنها را متوجه اشتباهشان کند پدرشوهرم قبول می کند که اشتباه کرده اما زنش همیشه مانع ماست.پدرشوهرم قول داده بود ما را از خانه اش که در آن زندگی میکنیم بیرون نکند اما دو روز بعد از دعوا پسر دیگرش به من اس ام اس زد خانه را خالی کنیم درست است ما در آنجاییم اما فقط به خاطر حرف پدرشوهرم که گفته بود هر کس شما را بخواهد بیرون کند بیا و به صورت من تف بیانداز(ببخشید)اما من تا به حال به یک بزرگتر حتی بی ادبی کوچکی نکردم چه برسد که به این کار شرم آور.
مرا کمک کنید. می خواهم بدانم چگونه می توانم پدرشوهرم را مطلع کنم که واقعا تماما اینها بازی های مادر شوهرم است و همه اش نقشه.(او خیلی کارها کرده که از گفتنش در اینجا معذورم) ممنونم
من ابتدا به سوالی که مطرح فرموده اید پاسخ میدهم، و سپس یک تذکر کلی به شما و همسرتان در باره دخالت خانواده های اصلی مطرح مینمایم. در رابطه با پرسش تان، باید به شما بگویم، مطمئن باشید که پدر شوهر شما از همه چیز با خبر است وگرنه که اگر می دانست شما مقصرید سعی می کرد رفتارش را با شما عوض کند. البته حق بدهید که نمی خواهد یا نمی تواند با خانم خودش هم بدرفتاری کند. پس این دلیل نمی شود که شما فکر کنید از ماجرا بی خبر است. اتفاقا شما می توانید از طریق پدر شوهرتان کاری کنید که رفتار مادرشوهرتان با شما بهتر شود مثلا سعی کنید ازش خواهش کنید که به صورت غیرمستقیم و محترمانه خانمش را متوجه اشتباهش کند. شما هم سعی کنید رفت و آمدتان قطع نشود. رفت و آمد داشته باشید البته نه خیلی زیاد. ولی سعی کنید که در همین رفت و آمدها اینقدر خوب و محترمانه رفتار کنید که مادرشوهرتان متوجه اشتباهش شود. فقط باید شما کمی صبر و حوصله داشته باشید تا به مرور به نتیجه برسید. اگر می توانید هراز چند گاهی برای مادرشوهرتان هدیه بخرید، پیشنهاد بیرون رفتن با یکدیگر به ایشان دهید چون می توانید هردوی شما بهتر باهم صحبت کنید و خواسته ها و انتظاراتتان را به هم بگویید.کاری دیگر که شما باید کنید این است که علت بدرفتاری ایشان را بفهمید.
خواهر گرامی، یکی ازعوامل مهم تهدید کنندهی روابط زناشویی دخالت خانواده های اصلی است. متاسفانه بسیاری ازاختلافات زناشویی در نتیجه ی دخالتهای نابجا وغیرمنطقی خانواده های اصلی ایجاد میشود و حتی در موارد زیادی منجر به طلاق می گردد. با کمال تاسف، خانواده های اصلی پس از ازدواج فرزندانشان به استقلال آنها احترام نمی گذارند و به خود اجازه هرگونه مداخله را می دهند. دراینگونه موارد والدین به تمایز خود از فرزندان خویش نرسیده اند. در مواردی هم مشاهده می شود که فرزندان به تمایز خود از دیگری نرسیده اند. این تمایز به معنی قطع رابطه نیست. بدین معناست که والدین و فرزندان ضمن حفظ استقلال خود و احترام به حریم های خصوصی یکدیگر، اجازه دخالت به حریم های خصوصی و زناشویی را ندهند. می توان گفت مشکلاتی که باعث دخالت دیگران در زندگی مشترک زوجین می گردد عبارت است از :1- عدم وجود رفتارهای جرات آمیز در زن یا شوهر یا هر دو.2- خصوصیت بله گوییyes people)).3- اعتقادات مذهبی با تعابیر غلط از سخنان بزرگان دین (که احترام به والدین به معنی پذیرش دخالت آنها نیست).4- تمامیت خواهی به طوری که زوجین در پی راضی نگهداشتن همه ازخویش اند و قادر به هیچگونه مخالفت در مقابل دخالت های دیگران نیستند. 5-فقدان مهارت های اجتماعی لازم برای برخورد با اینگونه دخالت ها.
و اما چه باید کرد:
1-خانواده درمانگران سیستمی بر این اعتقادند که وقتی دختر و پسری با هم ازدواج میکنند از سیستم قبلی خود که خانواده های اصلی هستند جدا میشوند و بنای سیستم جدیدی را می ریزند، و بدینسان یک سیستم جدید شکل می گیرد. هر سیستم برای بقاء نیاز به رعایت قوانین خاصی دارد که اگر رعایت نشود سیستم از هم می پاشد. یکی از قوانین سیستم اینست که اعضاء نباید اجازه دخالت افراد خارج از سیستم را در سیستم خودشان بدهند، یعنی زن و شوهر باید بطور مودبانه و قاطع به خانواده های خود تفهیم کنند که اگر دوستشان دارند از دخالت بپرهیزند، و در صورت نیاز به مشورت با آنها حتما اطلاع خواهند داد. در قرآن کریم حتی دادن مشورت به زوجین منوط به تقاضای آنها از دیگران شده است. یعنی هیچ کس نباید به خود حق دهد که در زندگی دیگران دخالت کند و لو اینکه پدر و یا مادر زن و شوهر باشند. شعار معروف زوج درمانگران اینست که وقتی دختر و پسری با هم ازدواج کردند به معنی اینست که به همدیگر سلام می کنند و به پدر و مادر خود می گویند، خداحافظ البته خداحافظ به معنی این نیست که دیگر آنها را نمی خواهند ببینند، بلکه به این معنی است که حالت قبلی که من دختر و یا پسر شما بودم و مطیع شما و هرچه شما می گفتید من باید گوش می کردم به پایان رسید. الان من خودم شوهر و یا زن یک خانه هستم و مستقل شده ام.
2-یکی از راه حل ها، فرستادن علایم و سیگنال ها از طرف زوجین به خانواده هایشان است. ابراز محبت و علاقه به یکدیگر در مقابل دیگران. مثلا صدا زدن یکدیگر با لغات و کلمات محبت آمیز. البته این، مستلزم خطاب کردن یکدیگر با لغات محبت آمیز در خانه است. استفاده از پسوند های جانم و عزیزم و مانند اینها و ابراز علاقه در مقابل دیگران نه تنهاآنان رامتوجه حریم مستحکم زوجین می کند. بلکه دربسیاری از موارد به عنوان علامتی برای توقف هرگونه دخالتی در زندگی آنهاست.
3-باید توجه داشت که نباید مسائل زناشویی را و به قولی مسائل درون سیستمی را با خانواده های اصلی در میان گذاشت. زمانی که مامشکلاتمان را با افراد در میان می گذریم در واقع اجازه دخالت را به آنان می دهیم.
4-علاوه براینها نحوه تعامل با خانواده مهم است.افراد مسن دوست دارند به سخنانشان توجه شود. بهتراست به سخنان آنان خوب گوش دهید و حتی خلاصه سخنانشان را مجددا تکرار کنید تا آنها بفهمند که شما گوش می دادید.قول دهید که حتما به حرفهایشان فکرمی کنید.گفتن جملاتی مثل:"به حرفهای شما فکرمی کنم. ولی در مورد تصمیم گیری دوست دارم همسرم نیز نظر بدهد. چنانچه مورد توافق ما بود حتما اقدام خواهیم کرد" بسیار مناسب است.
5-همواره پیش چشم خانواده های خودتان در رابطه با امورات مختلف مثل مهمانی رفتن یانرفتن و...حتما از همان ابتدا با همسرتان مشورت کنید. این نیزمی تواند راهی برای کاهش دخالت دیگران باشد.
6-راه دیگر برای کاهش مداخلات خانواده ها در زندگی زوجین، افزایش دید و باز دیدها و کم کردن مدت زمان توقوف درخانه های یکدیگراست(کاهش مدت زمان صله رحم وافزایش دفعات آن).






