سلام
با عرض خسته نباشید خدمت شما و اعضاء محترم سایت.
من پسری هستم 18 ساله که حدود 1 سال و نیم هست که رفتار عجیبی پیدا کردم همه ی کارهام برعکس شده اخلاقم خیلی فرق کرده احساس میکنم که غرورم جلوی مردم خورد شده و هیچ کس حاضر نیست با من دوست باشه و... البته فکر میکنم!!! زیاد هم به این قضیه اطمینان نمیکنم.یعنی خودم میدونم که یه همچین چیزی نیست ولی اینجوری فکر میکنم!!! روزگاره دیگه (-_-)
میرم سر اصل مطلب من وقتی سال سوم دبیرستانم را شروع کردم عاشق یک نفر شدم که اون یک سال از خودم کوچیکتر بود و نمیدونم چجوری بگم روم نمیشه....با عرض معذرت!!! اون یک پسر بود!!!نه دختر البته سوء تفاهم نشه من همجنس باز نیستم آدم مذهبی هستم نماز خون و قرآن خون و... تعریف از خودم نباشه خیلی ها تو دوران مدرسه دوست داشتن باهام دوست بشن ولی اینقدر فکرم مشغول چیز دیگه ای بود اصلا به کسی توجه نمیکردم پسر ساکتی هستم درس خون نیستم از لحاظ اخلاق همه قبولم دارن اینه که زیاد دوست و رفیق دارم ولی حوصله هیچ کس رو ندارم دوست دارم تنها باشم.
نمیدونم که تو اون 1 سال تحصیلی چم شده بود دوست داشتم با این آقا پسر دوست باشم همیشه کنارم باشه ولی هیچ وقت نتونستم این حالممو به کسی بگم نمیدونین که تمام شبانه روز فکر من این بود که چجوری بتونم باهاش رابطه داشته باشم میترسیدم از آبروم از شخصیتم که یک وقت خورد بشه من هر روز تو فکر این بودم که چیکار کنم که از من خوشش بیاد باورتون نمیشه من حتی کلاس های درسمو نمیرفتم یعنی می پیچوندم میرفتم تو حیاط مدرسه میشستم تا این بیاد ببینمش چقد آدم .ری بودم.
وای خدایا.چه روزگاری بود.
البته این ماجرا ادامه پیدا کرد تا آخر سال تحصیلی بالاخره طلسم و شکستم رفتم بهش گفتم.
اونم قبول نکرد برای این که دوستیمون خیلی دیر شده بود چون من درسم تموم شده بود و دیگه نمیتوستیم همدیگرو ببینیم خلاصه حرفمو گفتم و خودمو خلاص کردم.الان 3 ماهه که این آدم و دیگه ندیدم تا آخر عمرم هم فکر نکنم چشمم به چشمش بخوره.
حالا که به این ماجرا نگاه میکنم حالم از خودم بهم میخوره فکر میکنم که غرورم خورد شده که من نباید بهش میگفتم.
اینجوری بهتون بگم تو مدرسه یا هر جا خیلی آدم با احترامی بودم همه بهم احترام میذاشتن هیچ وقت یادم نمیره سر یه قضیه ای معلم همه ی بچه های کلاس رو تنبیه کرد ولی به من هیچی نگفت منم سوء استفاده نمیکردم.
حالا بحث من این نیست نمیخوام از خودم تعریف کنم.
1 سال از عمر خودمو الکی هدر دادم اونم به خاطر هیچ ولی به آیندم امید دارم اونم زیاد به یگانگی خدا قسم میخورم من به جایی میرسم که همه حسرتم رو میخورن.
به نظر شما این ماجرا تا آخر عمرم هر روز و هر لحظه تو فکرمه یا به مرور زمان از یادم میره من تو 2 یا 3 تا سایت مشاوره رفتم این موضوع رو بهشون گفتم ولی جواب قانع کننده ای بهم ندادن منو بدتر گیجم کردن فقط میگن این رفتار مال دوران جوانی هست و درست میشه...خدا کنه.
اینم بگم:حرف های که بهتون زدم الان برام هیچ ارزشی نداره چون معیارهام با اون موقع خیلی فرق کرده فقط اینو میخوام بگم که خدا کنه آبروم نرفته باشه حداقل پیش خودم.
فقط 1 سوال؟
این ماجرا تا آخر عمرم تو ذهنم میمونه یا زودگذره و نیاز به زمان داره تا فراموش بشه؟
با تشکر
ببخشید که زیاد حرف زدم...........................موفق و پیروز باشید.
در نامه ماجراي عشق و علاقه خود نسبت به پسري را تعريف کرديد که ظاهرا بخاطر آن مدتي از عمر خود را تلف کرديد و الان نگران اين هستيد که آيا اين ماجرا تا آخر عمر در ذهن شما باقي ميماند يا نه؟ در اين زمينه بايد گفت اين ماجرا با اين شدتي که فکر ميکنيد در ذهنتان باقي نميماند و تدريجا با گذر زمان و مشغوليتهاي جديدي که پيدا مي کنيد، فراموش خواهيد کرد و يا حداقل در حد خيلي کم به اين مساله فکر خواهيد کرد. البته اين را هم بايد گفت که اين مساله فقط منحصر به شما نيست بلکه افراد ديگري هم بودند که در همين سنين دچار مسائلي شبيه ماجراي شما شدند ولي رفته رفته با اين مساله کنار آمده و زندگي عادي خود را ادامه ميدهند.
اين را هم بايد در خاطر داشته باشيد که اگر بخواهيد بيش از اين، روي اين ماجرا تمرکز کنيد و مدام حسرت عمر تلف شده گذشته را بخوريد ديرتر فراموش خواهيد کرد و حتي ممکن است بعد متوجه شويد که همين حسرت خوردن هم به ضرر شما بوده است زيرا ا حدود يک سال اسير عشق اين پسر بوديد و حالا اگر بخواهيد يک سال ديگر هم بخاطر حسرت کشيدن عمر خود را تلف کنيد، عمر تلف شده تبديل به دو سال ميشود و طبيعتا اين ضررش بيشتر است.
به نظر ما با توجه به اينکه شما مرتکب گناه کبيره اي مثل همجنسبازي نشدهايد و حتي برعکس نه تنها اهل اين حرفها نيستيد بلکه آدم مذهبي هم ميباشيد، بهتر است خود را نگران اين ماجرا نکنيد بلکه با خيال راحت به امور عادي زندگي بپردازيد. به جاي تمرکز و دقت در گذشته، به حال بيانديشيد و براي آينده برنامه ريزي کنيد. مطمئن باشيد که اين ماجرا تدريجا فراموش ميشود و يا حداقل در ذهن شما بسيار کمرنگ مي شود به گونهاي که ضرري به شما نمي زند.
برادرگرامي همانطور که بيان شد به هر حال اين ماجرا رفته رفته در ذهن شما کمرنگ مي شود. منتها براي اينکه زودتر فراموش کنيد و خود را از شر اين افکار نجات دهيد به نکات زير توجه فرماييد:
1- مشغله هاي اجتماعي و فکري خود را زياد کنيد مثلا سراغ ورزشهاي دسته جمعي برويد وارد گروههاي مذهبي شويد و و اوقات را خود پر کنيد. يادتان باشد هر چه تنهايي شما بيشتر باشد، احتمال دارد دوری او را فراموش کنيد.
2. همانطور که در نامه اشاره کرده ايد الان مدتي است که ديگر او را نمي بينيد و احتمالا تا آخر عمر هم او را نخواهيد ديد از سوي ديگر ظاهرا در حال حاضر به لحاظ عاطفي هم وابستگي خاصي به او نداريد و فعلا فقط به لحاظ ذهني درگير هستيد. پس لازم است که راهي براي کنترل فکر ياد بگيريد تا بتوانيد آن را کنترل کنيد.
براي کنترل فکر و ذهن خود توصيه مي کنيم که تکنيک زير را انجام دهد:
در مرحله اول وقت خاصي را در روز براي اين افکار مشخص کنيد مثلا هر روز از ساعت 4 تا 4:30 را براي اين کار تخصيص دهيد. هر موقع در طول روز افکار مربوط به پسر، به ذهنتان آمد فورا به خود بگوييد «الان وقت فکر کردن به اين گونه افکار نيست، بلکه تا ساعت 4 به تاخير مياندازم» در مرحله دوم بعد از اينکه افکار را محدود به وقت معيني ( مثلا ساعت 4 تا 4:30) کرديد، هنگامي که آن وقت معين شده فرا رسيد، در مکان نسبتا آرامي نشسته و افکار مربوط به پسر را وارد ذهن خود کنيد و بگذاريد اين افکار تکرار شوند. وقتي اين افکار تکرار شده و به اوج خود رسيدند، فورا سه بار با صداي بلند به خود بگوييد: « بسه ديگه!» سپس نفس خود را تاجايي که امکان دارد حبس نماييد تا دچار نوعي سختي شويد يا اينکه کش محکمي را که از قبل بدست بسته ايد، بکشيد و رها کنيد تا به دستتان برخورد کرده و مايه درد شود. اگر دوبار افکار به ذهنتان آمد باز هم محرک دردآور را تکرار کنيد.
اگر مدتي مثلا حدود يک ماه اين تکنيک را اجرا کنيد تدريجا زجرآور بودن محرک آزاردهنده ( مثل حبس نفس يا کشيد کش) به افکار مربط به پسر سرايت کرده و باعث ميگردد شما خودبخود از اين افکار فاصله بگيريد. در مرحله سوم سعي کنيد روزانه يک دقيقه از اين اين وقت معين شده (که 30 دقيقه است) را کاهش دهيد به گونهاي که بعد از يک ماه از سي دقيقه به يک دقيقه کاهش يابد.
اين روش با ترکيب چند تکنيک بدست آمده است. در مرحله اول محدود کردن فکر به وقت خاص باعث تقويت اراده شما ميشود و هر چه اراده شما قويتر شود راحتتر مي توانيد بر افکار مربوط به پسر غلبه کنيد. در مرحله دوم، توقف فکر و وارد کردن محرک دردآور باعث انزجار و فرار شما ازاين افکار ميشود در مرحله سوم کاهش زمان اين افکار باعث حساسيت زدايي تدريجي شما نسبت بهاين افکار ميشود و در نتيجه کم کم بر آنها غلبه پيدا ميکنيد.






