با سلام خدمت سربازان گمنام امام زمان
خدا قوتتان دهد که صبورانه وعالمانه مسیر را برای ما جوانان روشن سازی می کنید.
سوال من متاسفانه بسیار طولانی است ولی در عین حال حیاتی!!!!!!
چندی پیش با سایتی آشنا شدم که خود را نواندیشان معرفی میکنندوبعضی مسایلی بیان کردند که می خواهم نظر شما را در رابطه با آن ها بدانم که آیا تفکر صحیحی دارند یا خیر، لذا از شما عاجزانه تقاضا دارم متن زیر را دقیق مطالعه فرمایید.
آن ها می گویند:
بند اول)پيامبران و اديان معطوف به اصلاح امر آخرت انسانهاست . اگر آخرت نبود پيامبري مبعوث نمي شد . البته اين بدان معنانيست كه دين تأثيري بر بهسازي دنيا و بهروزي مردم ندارد بلكه قطعا ديني كه براي اصلاح آخرت و تضمين سلامت اخلاقي جامعه آمده است سايه تعاليمش بر سر همه حوزه هاي اجتماعي ، فرهنگي و حتي سياسي خواهد افتاد و به بهسازي آنها كمك خواهد كرد . سخن در اين است كه هدف اصلي و اساسي و اوليه ارسال پيامبران اصلاح امور دنيوي و مديريت و سامان بخشي مسائل روزمره مردم نبوده است و اين امر به عقل و عرف و تجربه بشري وانهاده شده است .

بند دوم)و آموزه هاي ديني متضمن هيچ برنامه اي براي مديريت و اداره امور سياسي ، اقتصادي و اجتماعي مردم نيست و در اين زمينه برنامه اي ارائه نكرده است . اساسا رسالت اديان ارائه برنامه نيست . تقليل دادن دين به فقه کوچک كردن دين و وهن آن است و اساس كار فقه ارائه حكم است و فقه واجد هيچ برنامه اي نيست و تا كنون هيچ فقيهي مدعي ارائه برنامه زندگی ومدبربت نبوده و نمی تواند باشد .آنها که بر اساس آبه " تببانا لکل شیء" جامعبت دبن را نتبجه می گبرند وآنرا به ارائه بر نامه و راهبرد در همه زمينه ها تفسير مي كنند غلو در دين نموده تكليف بيهوده بر دوش دين نهاده و انتظاري عبث از دين براي اداره دنياي مردم در اين جهان پيچيده دارند و مخاطب ( لا تغلوا في دينكم ) مي باشند و به ساحت قدسي دين آسيب مي رسانند . اساسا نداشتن برنامه مديريت و عدم ارائه راهكارهاي اداره زندگي از سوي دين به هيچ وجه از ارج و منزلت دين در نزد مومنان نخواهد كاست چه اينكه دين براي اين هدف نيامده است . اداره زندگي تابع عرفهاي زمانه ، ازعرضيات دين و امري متغير است و دين خدا امري ابدي ، ثابت و محكم است و متكفل امور متغير نيست هر چند كه سازگاري و تلا ئمش با اين امور امري ضروري و عقلاني است .

بند سوم)بايد ميان « نهاد دين » و « نهاد قدرت » تفكيك قائل شويم . زيرا تجربه تاريخي بشر نشان داده است يكي شدن اين دو نهاد به فساد و تباهي هر دو مي انجامد و منجر به ظهور و بروز استبداد ديني و مفسران رسمي و دولتي ديني مي گردد و ايمان مردم آلوده به ريا ، تظاهر ، نفاق و ... مي شود . منفك شدن دين و دولت در دنياي جديد ضرورتي تام و تمام يافته زيرا مديريت فقهي ناكارآمد و ناتوان از اداره جامعه در دنياي جديد است و اين حقيقتي است كه تا كنون بارها تجربه شده است . كساني خواهان ادغام اين دو نهاد هستند كه مدعي اند فقه پاسخ همه مسائل و نيازمنديهاي انسان را در تمام عرصه هاي علمي ، اجتماعي ، سياسي و اقتصادي را در اختيار دارد و براي همه آنها برنامه ارائه كرده است در حاليكه در هيچيك از متون ديني چنين مدعاي گزافي به چشم نمي خورد ديگر دوره اي كه فردوسي مي سرود كه : چنان دين و دولت به يكديگرند تو گويي كه در زير يك چادرند به پايان رسيده است و حكومت بايد نسبت به صاحبان و پيروان مذاهب مختلف كاملا بيطرف و بلا شرط باشد و اين امر زماني ممكن مي شود كه نهاد دين از نهاد قدرت جدا باشد و نهاد دين در استخدام نهاد قدرت و قدرتمندان و حاكمان نباشد .

بند اول:
1-انسان موجودي مختار است كه داراي دو جنبه حيواني (غرائز شهوت وغضب)و ملكوتي است خداوند براي اينكه زمينه هاي انتخاب خوب را، براي اين موجود مختار فراهم كند دردرونش فطرت و عقل رانهادينه كرد ودر بيرون پيامبران واولياء ورهبران ديني را فرستاد. (1)
2- ابديت انسان در گرو بهره مندي دقيق وكامل از زندگي در دنياست چونكه تنها در همين فرصت زندگي دنياست كه آدمي مي تواند خود را به فعليت برساند چنانچه در قرآن وروايات معصومين(ع) به وفور درباره پيوستگي بين دنيا و آخرت مطالبي آمده است"تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ " (براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه، پرهيزگارى است،)(2)"ُ رَبَّنَا ءَاتِنَا فىِ الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فىِ الاَْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّار"(پروردگارا! به ما در دنيا (نيكى) عطا كن! و در آخرت نيز (نيكى) مرحمت فرما! و ما را از عذابِ آتش نگاه دار!)(3)امير المومنين(ع)به عنوان امام ورهبر ديني در نامه اي به مالك اشتر كه به عنوان كار گزار خود در مصر معين كرده نكاتي را به او متذكر مي شود كه بخش مهمي به همين امور زندگاني دنيا برمي گردد چنانچه بعضي محورهاي اين نامه عبارتند از اين عناوين" اخلاق رهبرى"روش برخورد با مردم " مردم گرايى، حق گرايى‏"" جايگاه صحيح مشورت" اصول روابط اجتماعى رهبران"‏ "شناخت اقشار گوناگون اجتماعى‏" "سيماى نظاميان‏""سيماى قضات و داوران‏"" سيماى كارگزاران دولتى‏"سيماى ماليات دهندگان‏"" سيماى بازرگانان و صاحبان صنايع‏" روش برخورد با دشمن‏"و...(4)
با توجه به اين نكات روشن خواهد شد كه محدود كردن دين به برنامه هاي اخروي ادعايي بيش نيست. دين(اسلام) آمده تا با ترسيم برنامه اي كامل وجامع در تمام زمينه هاي فردي و خانوادگي واجتماعي كه از همين دنيا آغاز مي شود، انسان را به سعادت نهايي برساند چنانچه همين معنا در بخشي از آيات قرآن آمده است.
در زمينه اصلاح امور اجتماعي:
"و اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر بجنگند ميان آنها صلح و آشتى برقرار كنيد، و اگر يكى از آن دو گروه بر ديگرى تجاوز كند، با آن گروهى كه تجاوز مى‏كند، بجنگيد تا به حكم خدا باز گردد. پس اگر بازگشت، ميانشان به عدالت و انصاف، صلح و آشتى برقرار كنيد و همواره دادگرى را پيشه سازيد كه خدا دادگران را دوست دارد."(5)
در زمينه امور خانوادگي:
"مردان، كارگزاران و تدبيركنندگانِ [زندگى‏] زنانند، به خاطر آنكه خدا مردان را [از جهت توان جسمى، تحمل مشكلات و قدرت روحى و فكرى‏] بر زنان برترى داده، و به خاطر آنكه [مردان‏] از اموالشان هزينه زندگى زنان را [به عنوان حقّى واجب‏] مى‏پردازند پس زنان شايسته و درست كار [با رعايت قوانين حق‏] فرمانبردار [و مطيع شوهر] ند [و] در برابر حقوقى كه خدا [به نفع آنان برعهده شوهرانشان‏] نهاده است، در غياب شوهر [حقوق و اسرار و اموال او را] حفظ مى‏كنند. و زنانى كه از سركشى و نافرمانى آنان بيم داريد [در مرحله اول‏] پندشان دهيد، و [در مرحله بعد] در خوابگاه‏ها از آنان دورى كنيد، و [اگر اثر نبخشيد] آنان را [به گونه‏اى كه احساس آزار به دنبال نداشته باشد] تنبيه كنيد پس اگر از شما اطاعت كردند براى آزار دادن آنان هيچ راهى مجوييد يقيناً خدا بلند مرتبه و بزرگ است.(6)
در زمينه امور فردي نيز خود مدعي نيز واقف است كه اسلام چقدر به امور عبادي واخلاقي وحقوقي ارزش نهاده است.
پس از منظر دين(اسلام)ممكن نيست كسي بدون عبور صحيح از همين زندگي دنيا به سعادت آخرت برسد و برنامه زندگي صحيح را كسي مي داند كه انسان را خلق كرده است. لذا تنها خداوند متعال است كه مي تواند با فرستادن خواص بندگانش به عنوان پيامبر و امام راه و رسم صحيح زندگي كردن را در تمام زواياي زندگي به انسان بياموزد و اين تنها در سايه دين جامه عمل مي پوشد. بهترين نمونه براي تاثير دين در برنامه هاي دنيوي انسان،همان دوران رسالت پيامبر خاتم(ص) مي باشد كه عليرغم آن همه سختي ها ودشواريها اما در سايه عمل به فرامين پيامبر(ص) زمينه براي فلاح و صلاح فردي واجتماعي مردم فراهم شده بود.
بند دوم:
با استناد به همين آيه ورواياتي كه (در ضمن همين آيه) آمده هر آنچه كه ما انسانها بدان نياز داريم در قرآن يافت مي شود. اما بهره مندي كامل از قرآن براي هر كسي ميسور نيست. چونكه مفسر ومبين حقيقي قرآن امام معصوم است كه مرتبط با غيب است وبراي رسيدن به معاني دقيق بخشي از آيات ،نياز به تفسير و تبيين آنها داريم .چنانچه از امام صادق(ع)نقل شده كه فرمودند:" خداوند در قرآن هر چيزى را بيان كرده است، به خدا سوگند چيزى كه مورد نياز مردم بوده است كم نگذارده، تا كسى نگويد اگر فلان مطلب درست بود در قرآن نازل مى‏شد، آگاه باشيد همه نيازمنديهاى بشر را خدا در آن نازل كرده است"(7)در حديث ديگري از امام(ع)آمده"" تمام امورى كه حتى دو نفر در آن اختلاف دارند، اصل و ضابطه‏اى در قرآن دارد. ولى عقل و دانش مردم به آن نمى‏رسد."(8)
البته بخشي از احكام و برنامه هاي اسلام در قرآن و بيانات معصومين آمده است كه در دسترس محققان و متخصصين معارف ديني(مجتهدان)قرار دارد و مي تواند بخشي از مشكلات فرا روي ما را بر طرف كند.
نكته ديگر اينكه گفته شده دين امري ثابت است به خلاف امور زندگي دنيا اين هم از ادعاهاي بي اساس است چرا كه قوانين اسلام بر دو بخش است:
1. قوانین ثابت: این گونه قوانین مربوط به شئون فردى و اجتماعى انسان است که برگرفته از اصول فطرى و غریزى ثابت اوست و در اجتماعات و فرهنگهاى متفاوت یکسان است; مثلاً علاقه پدر و مادر به کودک یک علاقه فطرى و غریزى است; در نتیجه، احکامى که بر این اساس وضع می گردد. (مانند: احکام ارث و تربیت) باید ثابت و ابدى باشد. نمونه دیگر این که، نیاز انسان به خانواده و اجتماع برخاسته از اجتماعى بودن انسان است; در این صورت، قوانین مربوط به برقرارى نظم و عدالت اجتماعى و روابط و حقوق افراد و وظایف زن و شوهر در برابر یکدیگر باید ثابت باشد; زیرا جامعه انسانى با تمام تحولات و تغییراتى که دارد، هرگز اجتماعى بودن او را تغییر نمى دهد. قوانین مربوط به عبادات، تهذیب نفس و کسب فضایل اخلاقى (مانند وظیفه شناسى، نوع دوستى و غیره) نیز همین گونه اند.(9)
2. قوانین کلى و عامى که قابلیت انطباق در هر عصر و شرایطى را دارد: اینگونه قوانین، ناظر به آن دسته از احتیاجات بشر است که با تغییر زمان و شرایط تغییر پیدا می کنند. اسلام براى اینگونه احتیاجات برنامه ى خاصى در نظر گرفته است و آن اینکه این اوضاع متغیر را به اصول ثابت مربوط می کند و آن اصول ثابت در هر عصر و در هر شرایطى، قانون فرعى متناسب با همان شرایط را تولید می کند.
مثلاً اسلام در باب مسائل دفاعى و جلوگیرى از تهاجم دشمنان، تقویت بنیه ى نظامى را واجب کرده و همین را به عنوان یک قانون کلى بیان فرموده است: (وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّة).(10) لزوم تقویت بنیه ى نظامى در مقابل دشمن، قانون ثابتى است که از یک احتیاج ثابت سرچشمه می گیرد و لکن مصادیق آن به تبع زمان و شرایط تغییر می کند; زمانى مصداق تقویت قواى نظامى در مهارتهاى تیراندازى و اسبدوانى بوده است و در زمانى دیگر، تجهیزات تانک، موشک و... است (11)
بند سوم:
بين آنچه كه در تاريخ وگذشتگان رخ داده با آنچه كه واقعيت است خلط شده است.براي انحرافات حكومتها بايد عوامل انحراف را پيدا كرد آنگاه موشكافي كرد كه آيا مدعيان حكومت ديني پايبند به دين مداري بوده اند يا نه كه البته اين گونه بحثها نه تنها هيچگونه ارتباطي به قداست دين ندارد. بلكه دين محوري در زمينه هاي زندگي بشر رازير سئوال نمي برد.البته نمونه هايي از حكومتهاي ديني هم بوده كه منشاء صلاح واصلاح جامعه بوده اند حكومت حضرت سليمان (ع)وذوالقرنين از جمله اين حكومتهاست.
پس اگر حكومت به اهلش برسد يعني حاكم يا معصوم باشد يا حداقل فقيهي باشد عادل و مدير(كه به اعتقاد ما شيعيان همو نايب امام غايب است)در اداره امور زندگي چه مشكلي پيش مي آيد؟ بله ممكن است در صورتي كه حكومت به دست فقيه عادل مي افتد امكان خطا وجود داشته باشد اما با مقايسه حاكم غير عادل و جاهل به احكام دين در اداره جامعه، روشن مي شود كه در سايه حاكم ديني امكان وصول به فلاح و صلاح براي مردم بهتر فراهم مي شود .
پي نوشت ها:
1.محمد حسين طباطبايي،الميزان،ترجمه موسوي همداني،قم،دفتر انتشارات اسلامي،بي تا،ج1،ص558_ج‏8، ص 437-439.
2.بقره(2)آيه(197).
3.همان آيه(200).
4.مراجعه شود به نهج البلاغه،ترجمه دشتي،قم،مشهور،چاپ اول،نامه 53.
5.حجرات(49)آيه(9).
6"نساء(4)آيه(34).
7.حويزي،تفسير نور الثقلين،قم،انتشارات اسماعيليان،1415ق،جلد 3 صفحه 740.
8.كليني، الكافي،تهران،اسلاميه.چاپ دوم،1362ش، ج‏1، ص 60.
9. مرتضى مطهرى، خاتمیت، انتشارات صدرا، چاپ چهاردهم، آبان 1380 ، ص 125ـ124 .
10. انفال(8)،آيه(60).
11.مرتضى مطهرى، مجموعه آثار.صدرا، ج 3، ص 191، 192 و ج 21، ص 326 و 329.