با سلام
تاثیر تقدیرگرایی مسلمانان بر عقب ماندگی ملل اسلامی را توضیح دهید؟
درباره ارتباط اين دو مقوله و مفهوم صحيح تقدير و مفهوم ناصحيح آن و تاثير و عدم تاثير آن در پيشرفت و عقب ماندگي ملل مسلمان ، متن زير را از كتاب انسان و سرنوشت شهيد مطهري خدمتتان نقل مي كنيم و توصيه مي كنيم براي بررسي بيشتر ابعاد اين مساله به مطالعه كل كتاب اقدام كنيد. ايشان در اين رابطه مي فرمايد:
«اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهى انكار اسباب و مسبّبات و از آن جمله قوّه و نيرو و اراده و اختيار بشر است، چنين قضا و قدر و سرنوشتى وجود ندارد و نمىتواند وجود داشته باشد؛ در حكمت الهى براهينى پولادين كه جاى هيچ گونه شكّ و ابهام باقى نمىگذارد، بر بىاساس بودن چنين سرنوشت و قضا و قدرى اقامه شده است. و اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر، پيوند حتميّت هر حادثه با علل خود وپيوند شكل گرفتن هر حادثه از ناحيه علل خود است، البتّه اين حقيقتى است مسلّم.»(1)
ايشان در مورد ريشه هاي شيوع اين تفكر غلط ( برداشت اول از مفهوم قضا و قدر ) به عواملي از جمله عوامل سياسي اشاره مي كند و مي گويد:
تاريخ نشان مىدهد كه مسأله قضا و قدر در زمان بنى اميّه مستمسك قرص و محكمى بوده براى سياستمداران اموى. آنها جدّاً از مسلك جبر طرفدارى مىكردند و طرفداران اختيار و آزادى بشر را به عنوان مخالفت با يك عقيده دينى مىكشتند يا به زندان مىانداختند، تا آنجا كه اين جمله معروف شد: «الجبر و التّشبيه امويّان، و العدل و التّوحيد علويان.»
قديمترين كسانى كه مسأله اختيار و آزادى بشر را در دوره اموى عنوان كردند و از عقيده آزادى و اختيار بشر حمايت كردند، مردى از اهل عراق به نام معبد جهنى و مرد ديگرى از اهل شام معروف به غيلان دمشقى بودند. اين دو نفر به راستى و درستى و صدق و ايمان شناخته مىشدند. معبد به همراهى ابن اشعث خروج كرد و به دست حجّاج كشته شد و غيلان نيز پس از آنكه حرفهايش به گوش هشام بن عبد الملك رسيد، به دستور هشام دستها و پاهايش را بريده، سپس او را به دار آويختند.
شبلي نعمان در كتاب تاريخ علم كلام مي گويد :
«اگر چه براى اختلاف عقايد تمام عوامل و اسباب فراهم بود، لكن آغاز آن از سياست و پولتيك يا مقتضيات مملكتى بوده. در زمان امويان چون بازار سفّاكى رواج داشت، قهرا در طبايع شورش پيدا مىشد؛ لكن هر وقت كلمه شكايتى از زبان كسى در مىآمد، طرفداران حكومت حواله به تقدير كرده و او را ساكت و خاموش مىكردند كه آنچه مىشود، مقدّر و مرضىّ خداست و نبايد هيچ دم زد: آمنّا بالقدر خيره و شرّه. در زمان حجّاج، معبد جهنى كه از تابعين بود و بسيار دلير و راستگو بود، يك روز از استاد خود حسن بصرى پرسيد: اينكه از طرف بنى اميّه مسأله قضا و قدر را پيش مىكشند، تا كجا اين حرف راست است و درست؟ او گفت: ايشان دشمنان خدا هستند، دروغ مىگويند.»(2)
عبّاسيان هر چند سياستشان با امويان مخالف بود و گروهى از آنها، بالاخصّ مأمون و معتصم، از معتزله كه يكى از عقايدشان آزادى و اختيار بشر بود حمايت كردند، امّا از زمان متوكّل به بعد ورق برگشت و از عقايد اشاعره كه از آن جمله مسأله جبر است، حمايت كردند و از آن به بعد مذهب اشعرى، مذهب رايج و عمومى جهان اسلام شد.
بدون شكّ رواج و نفوذ مذهب اشعرى در عالم اسلام آثار زيادى گذاشت. فرق ديگر مانند شيعه هر چند رسماً از آنها تبعيّت نمىكردند. امّا از نفوذ عقايد آنها مصون نماندند. لهذا با آنكه مكتب شيعى با مكتب اشعرى مخالف است- و البتّه با مكتب معتزلى هم صد در صد موافق نيست- در ادبيّات عربى و فارسى شيعى، آن اندازه كه از محكوم بودن بشر در برابر سرنوشت سخن رفته از آزادى و اختيار سخن نرفته است با آنكه طبق تصريحات پيشوايان شيعه، يعنى ائمّه اهل بيت (عليهم السّلام)، قضا و قدر عمومى با اختيار و آزادى بشر منافات ندارد.
سرّ اينكه كلمه سرنوشت يا قضا و قدر رعبآور و هراس انگيز شده است، اين است كه در اثر تفوّق و تسلّط مكتب اشعرى بر جهان اسلام و تحت نفوذ قرار دادن ادبيّات اسلامى، اين كلمات و كلماتى امثال اينها مرادف با جبر و عدم آزادى و تسلّط بىمنطق يك قدرت نامرئى بر انسان و اعمال و افعال او معرّفى شده است.(3)
سپس ايشان در رابطه با اين مساله كه آيا اين تفكر عامل اصلي انحطاط تمدن اسلامي بود يا خير و ريشه ايجاد اين شبهه از كجاست مي گويد:
« اين جهت بهانهاى به دست اروپاييان مسيحى داده كه علّت العلل انحطاط مسلمين را اعتقاد به قضا و قدر بدانند و چنين وانمود كنند كه اسلام خود يك آيين جبرى است و در آن هرگونه اختيار و حرّيت از بشر سلب شده است.
مرحوم سيّد جمال الدّين اسد آبادى در اوقاتى كه در اروپا بود، متوجّه اين انتقاد شد و در مقالات خود به اين انتقاد نادرست جواب داد. وى در يكى از مقالات خود پس از مقدّمهاى مبنى بر اينكه اگر روحيه مردمى نامساعد و ناپاك باشد، عقايد پاك در آنها به رنگ روحيه آنها درمىآيد و بر بدبختى و ضلالت آنها مىافزايد و تبديل به نيرويى مىشود كه آنها را بيشتر به كارهاى زشت مىكشاند، مىگويد:
«عقيده به قضا و قدر يكى از آن عقايد حقّه است كه مورد اشتباه و موضوع بىخبرى جاهلان است. غافلان فرنگى گمانهاى خطا بردند و گفتند اعتقاد به تقدير در ميان هر ملّتى شايع و راسخ گردد، همّت و قوّت و شجاعت و ديگر فضايل از ميان آن ملّت رخت بر مىبندد، و صفات ناپسنديده مسلمين همه نتيجه اعتقاد به قضا و قدر است.
مسلمين امروز بينوا و تهيدست و در قواى نظامى و سياسى ضعيفتر از ملل فرنگ شدهاند و فساد اخلاق و دروغ و نيرنگ و كينه و دشمنى و تفرقه و جهل به احوال جهان و بىبصيرتى بر خير و شرّ و قناعت به معيشت بخور و نمير، در ايشان رايج و عمومى گشته، پرواى ترقّى و دفع دشمن ندارند. لشكر خونخوار اجانب از هر سو بر ايشان تاخته است ... بيچارگان به هر پيش آمدى شاكرند و به هر مذلّتى حاضر. به كنج خانه آسوده خفتهاند و گنج ثروت و استقلال را به دشمن و بيگانه واگذاشتهاند.»
آنگاه مىگويد:
«غربيان اين مفاسد را كه بر شمرديم به مسلمين نسبت مىدهند. همه زشتيها و پستيها را زاييده اعتقاد به قضا و قدر مىدانند و مىگويند اگر مسلمانان چندى ديگر بر اين عقيده بمانند، ديگر حسابشان صاف است و آب از سرشان گذشته است.»
سپس مىگويد:
«فرنگيها ميان اعتقاد به قضا و قدر و اعتقاد به مذهب جبر كه مىگويد انسان در كلّيه اعمال و افعال خود مجبور مطلق است، فرقى و تفاوتى نگذاشتهاند ...» (4)
بنابراين طبق عقيده سيد جمال الدين اسد آبادي و شهيد مطهري اين شبهه كه عامل انحطاط ملل اسلامي عقيده آنها به مساله قضا و قدر بوده است ، از طرف مستشرقين غربي به خاطر خلط بين مفهوم صحيح و ناصحيح قضا و قدر مي باشد و به اشتباه آن را عامل انحطاط و عقب ماندگي ملل اسلامي به شمار آورده و در اذهان عمومي رواج داده اند.
پي نوشت :
1.مرتضي مطهري ، مجموعه آثار ، صدرا ، قم ، بي تا، ج 1،ص 385.
2.شبلي نعمان، تاريخ علم كلام ، ترجمه سيد محمد تقي فخر داعي گيلاني،تهران، چاپ رنگين، 1328، ج 1،ص 14.
3.مرتضي مطهري ، پيشين، ص 375-376-377.
4.همان ، ص 377- 388.






