خواهش میکنم با حوصله بخونید
من تو زندگیم هیچ وقت دختر خوبی نبودم!
تصمیمی که گرفم اینه که خودمو بکشم ولی متأسفانه جرأتشو ندارم و به شدت از خودکشی میترسم،بیشتر به این خاطر که نمیدونم بعد از مرگم چه بلایی سرم میاد.یکبار هم اقدام به این کار کردم.ازطریق سرنگ میخواستم هوا به رگم تزریق کنم ولی به شدت میترسیدم و کلی گریه کردم.هرچند وقت یه بار این فکر میاد تو ذهنم و کلی عذابم میده ولی جرأتشو ندارم
تک دختر خانواده بودم با 2برادر.پدرم منو خیلی دوست داشت و بهم محبت میکرد.از نظر ظاهری هم تقریبا خوش قیافه ام.پدرم بسیار مورد قبول فامیل بود و منم که تک دخترش محسوب میشدم هم بسیار مورد احترام بودم.
7ساله بودم که پسرخالم برای خدمت سربازی از روستا اومد خونمون.پسر ساده و دوست داشتنیی بود.کلی باهام بازی میکرد.به خاطر همین مث داداشام دوسش داشتم.خیلی باهاش دوست بودم.شاید اولین و آخرین کسی تو زندگیم بود که صادقانه دوستم داشت و همیشه برام وقت میذاشت.وقتی سربازیش تموم شد بعد یه مدت اومد شهر و با خواهرش زندگی میکرد ولی خیلی اوقات میومد خونه ما.چون تو انجام کارای خونه هم خیلی عالی بود مادرم خیلی قبولش داشتو همیشه ازش میخواست که بیاد.همین رفت و آمدای زیادش به خونه ما باعث شد که به من علاقه مند بشه.
تقریبا مصادف بود با دوم راهنمایی من.وقتی از طریق یکی از اقوام از علاقش مطلع شدم خیلی تو ذوقم خورد چون فک میکردم مث داداشمه و نباید پاشو از گلیمش درازتر کنه
یه اتفاقی هم افتاد و باعث شد که پاش از خونه ما بریده بشه:پدرم یه کار براش گیر آورد و مشغول کار شد مراجعین به خاطر اعتمادی که بهش داشتن پولا رو بهش میدادن که بریزه به حسابشون.اوایل این کارو میکرد ولی بعد از مدتی با وسوسه های پسر عمش پولا برای خودش برداشت و خیلی به ظاهرش میرسید(که فک میکنم به خاطر من بیشتر این کارو میکرد)
پدرم از اینکه از اعتمادش سوء استفاده شده بود خیلی ناراخت شد و از اون موقع دیگه خونه ما نمیومد
ولی یه مدت بعد از طریق مادرم 2باره رفت و آمدش شروع شد
اون موقه ها من دقیقا عین یه سگ بی محلش میکردم.میرفتم تو اتاقو درو میکوبیدم.اخم میکردم و خلاصه بدترین برخوردا رو باهاش داشتم.اونقد که الآن یادش میفتم شرمنده میشم
چون میدونستم ازم خوشش میاد به خاطر همینم اینقد شدید باهاش برخورد میکردم.انگار که پدرمو کشته ولی الآن میفهمم که کور بودم
خیلی سنگدل بودم باهاش.این برخوردا در حالی بود که هر پسریو میدیدم که جذابیت ظاهری خاصی داشت تمام تلاشمو میکردم تا توجهشو جلب کنم و در مواقع خیلی زیادی اونا رو به خودم وابسته میکردم و بعدش که میخواستن بهم نزدیک بشن در کمال بیرحمی باهاشون برخورد میکردمو از خودم دفعشون میکردم نزدیک به 12،13 بار این کارو کردم.واقعا خود شیطان بودم.خیلی هوس بازوو دمدمی مزاج بودم.واقعا الآن که فکرشو میکنم حالم از خودم به هم میخوره.چقد یه انسان میتونه پست باشه،نمیفهمم خدایا
دانشگاه تو شهر تهران و تو یکی از بهترین دانشگاهها و رشته ها قبول شدم(مهندسی)و این باعث تمجید وتعریف تمام فامیل از من شد.احتراما چند برابر شدو هرکسی میخواست پسر یا دخترش رشته خوب بیاره ازم کمک میگرفت و این باعث غرور بیشترم شد
از بین همین افرادی که بهم ابراز علاقه میکردن 2و3 نفری بودن که پایبند بودن بهم و ابراز علاقه میکردن.به هیچ کدومشون محل نمیذاشتم تا جایی که زدو خودمم عاشق شدم
نه 1 بار بلکه 3بار.هر 3بارشم به در بسته خوردم چون کسایی که بهشون علاقهمند میشدم قبلش عاشق کس دیگه ای شده بودنو منو رد میکردن.دیگه 3امین دفعه خیلی تو ذوقم خوردو ضربه روحی واقعا بدی خوردم
بعد از کلی مشاوره و کمک از این و اون بالاخره تصمیم گرفتم برگردم به گذشته و طرف کسایی که بهم ابراز علاقه کردن و قصدمم ازداج بود ولی هرکوم یه جوری موقعیتشو نداشتن.کسایی ام که رسمی اقدام کرده بودن، پدرم بهشون گفته بود دخترم درس میخونه و قسد ازدواج نداره و این در حالی بود که من قبلش از طریق مادرم به پدرم پیفام داده بودم اگه خواستگاری بود رد نکنه.چند روز پیشم با کلی امید و آرزو با یکی از کسایی که ابراز علاقه کرده بودن صحبت کردم،بعد کلی حرف زدن فهمیدم خانوادش خبر ندارن و الکی بلوف ازدواج میاد.داشتم دیوانه میشدم.اونقد بهم فشار اومد که تصمیم قطعی خودکشیو گرفتم و گفتم موقع برگشت به شهرمون با گاز این کارو بکنم
حتما میپرسید چرا؟
راستش پسرخالم چند مدت پیش ازدواج کردو رفت پی زندگیش
ولی هرچی فک میکنم و میبینم هیچکس اندازه اون منو دوست نداشت، حتی پدرو مادرم.تمام برخوردای گندمو تحمل میکرد.زنگ هم زدمو ازش حلالیت طلبیدم
ولی پشیمانی سودی نداره
من یه عشق واقعی تو زنگیم داشتم که به خاطر غرور و خودخواهی و ظاهر بینی و نادانی از دستش دادم و الآن با وجود خلا عاطفی شدیدی که دارم هیچکس طرفم نمیاد.درحالیکه دوستام حداقل 1مورد برای ازدواجو دارن که حالا به هر دلیلی ازدواج نمیکنن
هرچقد به درگاه خدا روی میارم کمتر جواب میگیرم و با وجود اینکه سنم شاید کم باشه ولی خیلی افسرده و غمگینم.میل به زندگی به شدت در من کشته شده و علاقه وافری به مرگ پیدا کردم
یه مشاور اختصاصی داشتم که زیاد پیشش میرفتم ولی سعی میکرد با وعده اینکه فردی که بتونی باهاش ازدواج کنی به وقت خودش پیدا میشه منو آروم کنه.مادرمم مرتب همینا رو میگفت.ولی بعد از تمام اتفاقایی که برام افتاده به این نتیجه رسیدم من حق و سهممو تو زندگیم از دست دادم اونم با نادانیه خودم که الانم نمیتونم کاریش کنم
دل اون بنده خدا رو شکستم و حالا دارم تاوانشو پس میدم ولی اونقد زود و در اوج جوانی و شادابی که موندم بقیه عمرمو با تنهاییم چیکارکنم.مرتب هم با خانوادم دعوام میشه.اونا هم تا یه حدی تحمل منو دارن
میدونم بعد یه مدتی ازم خسته میشن.اونا هم نمیتونن نیازای عاطفی منو برطرف کنن.تا موقه مرگم باید با این تنهایی سر کنم
میدونم برادرامم یه مدت دیگه ازدواج میکننو منو اصلا یادشون نمیاد و من میمونمو یه دنیا تنهایی.مگه پدرو مادرم چقد عمر میکنن؟
فکرش از عذاب جهنمم برام سخت تره و از طرفی نمیدونم چطور باهاش بایدکنار بیام. نمیدونم مابقی عمرمو چیکار باید بکنم
از طرفی هم هیچ انگیزه ای برای پیشرفت و درس خوندن ندارم
اگه دوستامم نبودن که بیچاره بودم چون خیلی جاها به دادم میرسن و برام درسا رو توضیح میدن.به هر کاری فک میکنم که بهم نشاط بده و در من انگیزه ایجاد کنه موفق نمیشمو اون فکر ناامیدی محض 2باره سراغم میاد
اصلا دوست ندارم الکی بهم امید بدینو بگین نگران نباش تو هم ازدواج میکنیو از این حرفا یا زندگی خوبه و خدا دوست داره و تنهات نمیذاره
چون میدونم با گذشت زمان و زودتر از موعد تنها میشم و اونجاس که هیچکسیو نخواهم داشت.حتی دوستای آدمم از دور برش پراکنده میشن و تنهایی محض یعنی این
همش آرزوی مرگ دارم،یا از خدا میخوام هرچی دارمو ندارم ازم بگیره و بهم امید بده ولی افسوس که هیچ کدومش اتفاق نمیافته
چند وقتیه که فکر خودکشی بدجور توذهنم افتاده و داغونم کرده
اینقد در موردش با دوستا و خانواده حرف زدم که دیگه کسی حوصله حرفامو نداره
ولی به شدت میترسم
الآن چندتا سوال داشتم:چرا خود کشی گناه کبیره است وقتی خود فرد راضیه؟مگه من با کارام در زمین فساد ایجاد نکردم؟باعث فساد روحی خودم و بقیه شدم.پس حکم مرگم حلاله و اگه خودمو نکشم با این تنهایی و خلا عاطفی چیکار کنم؟کسیو ندارم که بهش تکیه کنم و به خاطرش زنده باشم.حق مادر بودن و همسر شدنو ندارم و از این نعمتای بزرگ محرومم
شاید خودکشی انتهای بد و غم انگیزی باشه
شما هم میگید خودت کردی،پشیمانی هم سودی نداره پس توکل به خدا کن
ولی خدا داره نتیجه کارامو بهم برمیگردونه.نتیجه ای که خیلی سنگینه
چرا با وجود این همه زجر باید بازهم محکوم به زندگی باشم؟چرا منو نمیکشه و خلاصم کنه؟
هیچ عذابی بدتر از تنهایی نیست
خواهش میکنم جواب سوالامو بدین
پاسخ اين سؤال را با توجه به هر دو پرسش شما در این زمینه بیان می نمائیم. البته با توجه به اینکه در بین این دو پرسش سؤال دیگری نیز مطرح فرمودید که در پاسخ آن مطالبی محضرتان ارسال شد.
اگر چه عنوان پرسش اصلی شما در این سؤال در مورد خود کشی می باشد. لکن با توجه به مسائلی که مطرح فرمودید مشخص است که مشکل شما با توجه به چند نکته به راحتی قابل حل می باشد. لذا با توجه به مجموع سؤالات و با عنایت به نکاتی که در پاسخ قبلی محضرتان بیان شد به چند نکته دیگر اشاره می شود و در مورد خود کشی نیز در ضمن نکته آخر به مطالبی اشاره خواهد شد:
1.اگر چه مواردی نظیر دعواهای بی مورد و بد اخلاقی شما در خانه، در علاقه اطرافیانتان مثل برادران و پدر و مادر نسبت به شما تاثیر گذار است لکن هرگز این نکته را فراموش نکنید که ریشه این علاقه و محبتی که خداوند بین برادر و خواهر و بخصوص پدر و مادرتان نسبت به شما قرار داده است ناشی از تعلق ذاتی و خونی و قلبی آنها نسبت به شما می باشد که اخلاق شما تنها در نحوه نمودار شدن این علاقه ذاتی تاثیر گذار است نه در اصل آن، رفتار بد شما با آنها هرگز نمی تواند آن را به کلی از بین برده و قطع نماید. لذا حتی در صورتی که یک دوره طولانی رفتار شما در خانه نسبت به برادران و والدین خود و دیگر نزدیکان خشن و همراه با دعوا و درگیری باشد، و رابطه عاطفی شما را با آنها خراب نماید. اما در عین حال پس از طی این دوران و عبور از مشکلات فعلی (که البته در ادامه نکات جالبی برای برونرفت از آن ارائه ارائه می شود) و برگشت شما به همان رابطه صمیمی گذشته بخش عمده این بی مهری ها جبران خواهد شد. علی الخصوص که چنین رفتاری از دختران در سنی که شما قرار دارید و شرایطی که با آن مواجه هستید رایج بوده و والدین شما نیز با مشاهده رفتار شما متوجه شرایط روحی و عاطفی شما هستند ولو اینکه در ضاهر چیزی به شما نمی گویند و یا حتی به رفتار شما اعتراض هم می نمایند. لذا نگرانی شما در مورد آینده خودتان و پس از ازدواج برادران خود و ... و نگرانی در مورد خسته شدن اطرافیانتان از اخلاق تند شما و رها نمودن شما بی مورد است.
2.اگر چه تصور می کنید احترام اطرافیان و اعضاء فامیل به شما بیشتر به خاطر موقعیت پدرتان در بین فامیل بوده و با موفقیتتان در قبولی دانشگاه افزایش یافته و لذا با گذشت زمان و خدای نکرده از دست دادن پدر و تمام شدن زمان تحصیل و بالارفتن سن شما این موقعیت را از دست می دهید؛ ولی این احساس شما بیشتر ناشی از یک تحلیل اشتباه در مورد راز علاقه و توجه و محبت افراد مختلف نسبت به یکدیگر می باشد ،شما این نکته را نادیده گرفتید که هر فرد با هر شخصیت و جایگاه خانوادگی و هر قیافه ای که دارد به لحاظ صفات و ویژگی های خاص خودش از زوایای مختلف مورد توجه و علاقه اطرافیان قرار می گیرد به حدی که همان زشتی ها و یا ضعفها و یا تند اخلاقی ها و ... سایر صفاتی که در نگاه عمومی بد تلقی می شود در کنار سایر صفات شخصی فرد که خودش به آنها بی توجه است. اما در نگاه دیگران ارزشمند است باعث می شود در مجموع شخصیتی دوست داشتنی با درجات و نمودهای متفاوت برای افراد داشته باشید لذا قطعا در شخصیت شما در کنار بدی هائی که در درون خود احساس می کنید جاذبه های ذاتی نیز وجود دارد که البته اکنون تحت تاثیر عذاب وجدان ناشی از رفتار گذشته خود به آنها توجه ندارید. اما همه این ویژگی ها در مجموع باعث توجه و علاقه دیگر اعضاء فامیل و دوستان نسبت به شما می باشد.
3.نمی خواهیم در مورد بدی رفتار شما با آن پسران بد بختی که در بازی کودکانه و شیطنت آمیز شما گرفتار شدند و در نهایت پس از وابسته شدن به شما با رفتار تند شما سرخورده شدند سخن بگوئیم ، چون خودتان به خوبی این مطلب را درک نموده اید،اما به این نکته توجه فرمائید که با توجه به تفاوت بین پسر و دختر در مسائل عاطفی و عشقی و احساسی آنگونه که شما تصور می کنید به پسران مخاطب شما ضربه روحی وارد نشده است. بلکه این رفتار شما خدمتی در حق آنها بوده است که بفهمند روشی را که در گذشته داشته اند خطا بوده و نمی توان به فردی که در غالب دوستی با انسان مرتبط می شود برای ازدواج تکیه نمود و حقیقتا این روش برای انتخاب همسر راه مناسبی نیست. پس اگر هم ضربه ای از ناحیه شما به دیگران در این مسیر وارد شده ناشی از انتخاب روش غلط خود آنها بوده است لذا شما به کسی بدهکار نیستی جز اینکه در این بین به خاطر گناهی که در ایجاد این نوع ارتباط با نامحرم مرتکب شدی باید در اصلاح رابطه بین خود و خدای خود اقدام کنید.
4.اگر چه اضطراب و احساس تنهائي كه اكنون از آن رنج مي بريد بيشتر ناشي از مقايسه خودتان با دوستانتان مي باشد كه هر كدام حد اقل يك گزينه جدي براي ازدواج دارند، و اگر چه مي پذيريم كه داشتن يك خواستگار جدي مي تواند يك عامل براي ايجاد اعتماد به نفس در شما باشد. اما حقيقتا اين گونه نيست كه هر دختري براي رسيدن به اين آرامش به داشتن خواستگاري جدي وابسته باشد ،اين احساس تنهائي و اضطراب شما و افكار منفي و گاها تصميم شما براي خود كشي نشان مي دهد شما از منشا آرامش حقيقي يعني خداوند فاصله گرفته ايد و در عين حال از عوامل نشاط آفرين كه در فرهنگ دين به يك دختر در سنين شما توصيه شده است بي توجه بوده ايد(در نكته 6بيان شده است) .و به خاطر خراب كردن يك فرصت خوب ازدواج (ازدواج با كسي كه حقيقتا عاشق شما بوده است ) تصميم به مجازات خود گرفته ايد و خود را درون يك چرخه سر بسته از افكار و وسوسهاي شيطاني رها نموده ايد و در حالي كه با كوچك ترين حركت مي توانيد حقيقتا خود را از همه اين گرفتاريها نجات دهيد. ولي چون خودتان را در يك دادگاه يك طرفه و بي منطق به زجر ابدي محكوم كرده ايد حاضر نمي شويد بپذيريد كه شما هم با همه بدي هايتان حق حيات و خوشبختي داريد و اصلا خدا شما را براي رسيدن به همين خوشبختي خلق نموده است و بارها تاكيد نموده است كه در هر شرايطي و با هر جنايتي راه براي برگشت و جبران هميشه باز است ،(البته قصد نداريم براي شما كلاس اخلاق بگذاريم، بلكه اين مطالب باور قلبي و تجربي ماست) به خدا اعتماد كن و اگر مي خواهي تسليم شوي اين بار خودت را تسليم جريان رودخانه زلال الهي كن و خودت را و سرنوشتت را به او بسپار و در مسيري كه او تو را فرا مي خواند حركت كن ،و اطمينان داشته باش هر كس به او تكيه كند به سرعت به نتيجه مطلوب مي رسد و زندگي برايش لذت بخش مي گردد.«قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ »(1)(اي پيامبر )بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.»
5.يكي از ريشه هاي اصلي كه باعث شده است همه افرادي را كه به آنها علاقه مند شدي و به طرفشان رفتي را از دست بدهي،نكته ظريفي است كه با ادامه بي دقتي شما به آن اگر هم باز عاشق كسي شويد و سراغ او برويد همين نتيجه را خواهيد گرفت؛ نكته اي كه اگر چه آن را بارها تجربه كرديد ولي آن را فراموش كرديد؛اين است كه جنس مرد ذاتا به گونه اي است كه غالبا به دختري جهت ازدواج تمايل دارد و به او علاقه مند مي شود كه در كنار داشتن ساير شرايط زندگي ،دسترسي به او آسان نباشد،يعني نه تنها دختر آغاز كننده رابطه نباشد. بلكه در صورت درخواست پسر نيز دختر غرور و تكبر و بي محلي خواست خود را نشان مي رهد (همان رازي كه باعث شد با تكيه بر آن 12 -13 نفر را به خود علاقه مند كنيد )اگر چه قصد شما در آن زمان قصد خوبي نبود و خطائي بود در نگرش شما به زندگي ( شكستن برخي از حريمهاي الهي ) كه اميدواريم در ارتباطهاي بعدي شما در مورد آن صحبت شود لكن در عين حال روش شما در مواجهه با آن افراد كه همراه با بي رغبتي و غرور و تكبر خاص دخترانه همراه بود روش مورد تاييدي است كه باعث مي شد همواره پر جاذبه باشيد ،و درست به خاطر كنار گذاشتن همين نكته در برخورد با آن 3 نفري كه به آنها علاقه مند بوديد و ابراز علاقه كرديد نتيجه عكس گرفتيد ،به همين دليل در منظر ديني دختر بايد هميشه مطلوب باشد و پسر طالب ،وهرگز دختر خودش را متمايل به ايجاد رابطه نشان ندهد و اجازه دهد ، پسر براي كسب رضايت دختر از مسير در خواست از والدين وارد شود ،لذا پس از به كار گيري مواردي كه در نكته بعد به آن اشاره مي شود و برگشت به همان حالت شور و نشاط و غرور دخترانه گذشته خود ،ضمن برگشت به همان روش گذشته خود يعني عدم ابراز علاقه و تمايل سريع به افراد،در مواجهه با افرادي كه به شما ابراز علاقه مي كنند ولو اينكه شما نيز نسبت به آنها علاقه مند باشيد ،آنها را به والدين خود ارجاع دهيد و هرگز خودتان آغاز گر چنين روابطي نباشيد ،چون آسيبهاي متعددي ديگري نيز دارد كه اكنون در مقام بيان آن نيستيم.
6.نكاتي كه به كارگيري آن ضامن حفظ نشاط و شادابي شما در زندگي بوده و مورد تاكيد دين مي باشد را به صورت مختصر بيان مي نمائيم:
-رفتن به مسافرت و رفتن به دل طبيعت و نگاه به مناظر زيبا و سرسبز
-ارتباط با دوستان همدل و در عين حال منطقي و واقع بين
-خوردن عسل طبيعي
-گوش كردن به صداي طبيعت به خصوص صداي جريان آب
-مدت كوتاهي از شبانه روز را از خلوت ترين ساعات كه تنهاي تنها هستي با خداي خود سخن بگو ،و راز هاي نهاني را ابراز كن (درد دل ،گلايه ،دعوا ،درخواست،دعاو...)
-خواندن نماز و تلاوت قرآن و ادعيه و...
-براي خود سرگرمي هاي مناسبي در خانه در كنار درس ايجاد كنيد و...(2)
7.اما در مورد خود كشي نيز به چند مطلب اشاره مي كنيم( البته اميدواريم كه ديگر با توجه به نكات گذشته صرفا جهت رفع خستگي مطالعه فرمائيد) حيات و وجود بالاترين نعمتي است كه خداوند به هر انسان عطا نموده است،اما حقي كه نه دادن آن را به انتخاب ما واگذار كرد و نه گرفتن آن را در اختيار ما قرار داد،بلكه ظرفيت و فرصتي را به ما داد كه با اندكي تلاش از اين سرمايه براي خود سعادتي ابدي بسازيم ،و به همين دليل با همه كج روي ها و خطاهائي كه در اين مسير انسان ممكن است مرتكب شود هرگز راه رسيدن به سعادت را بر كسي نمي بندد،لذا تا آخر عمر هرگز نبايد پشيماني از عمر گذشته ما را نسبت به جبران در آينده نا اميد كند،به همين دليل تحت هيچ شرايطي خداوند به كسي اجازه سلب حيات و خودكشي نمي دهد و سختترين عذابها و دردناك ترين عقوبت ها نظير ماندگار شدن ابدي در جهنم را سزاي خودكشي قرار مي دهد (3)،لذا ترس شما از خودكشي حقيقتا به جا بود زيرا بالاترين خسارت براي كسي است كه دراين بازار پر سود كه با اندكي تلاش و تحمل مشكلات مي توانست بهشت جاويران را نصيب خود كند ،با يك انتخاب غلط همه چيز را خراب كند. منتظر ايميل بعدي شما پس از به كار گيري نكات بيان شده هستيم، موفق باشيد.
پي نوشت ها:
1. زمر(39) آيه 53.
2. رك:محمدي ري شهري ،حكمت نامه جوان،ص1 الي 100،نشر دارالحديث ،1385ش.
3. نساء(4) آيه 29 و 30 .






