قران از قول نبی صلی الله علیه و آله می فرماید ماکنت بدعا من الرسل
اولا ما کنت چرا آمده است؟ و زمان این جمله مربوط به کی می باشد؟ چرا نفرموده لااکون بدعا من الرسل
«قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ وَ ما أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ مُبينٌ؛ (1 ) بگو: من پيامبر نوظهورى نيستم و نمىدانم با من و شما چه خواهد شد. من تنها از آنچه بر من وحى مىشود، پيروى مىكنم و جز بيمدهنده آشكارى نيستم».
در پاسخ به سؤال اول و سوم شما باید عرض کنیم که:
«"قُلْ" فعل أمر و فاعلش مستتر در او است و "ما" نافيه، "كُنْتُ" فعل ناقصه و ضمیر در او اسمش و "بِِدعاً" خبر کنت است و جمله فعليه، مقول قول است. (2)
چون از زبان پیامبر خدا و در دفاع از خودش و در آن زمان آمده است که من نخستین پیامبری که مبعوث شده نیستم و نو ظهور نیستم و پیامبرانی قبل از من برانگیخته شده اند. (3) این معانی با فعل ماضی (ما کنت) آمده و از مضارع (لااکون) استفاده نشده است.
و در پاسخ به سؤال دوم شما که زمان این جمله مربوط به چه زمانی می باشد هم عرض می کنیم که:
اين جمله كوتاه و پر معنا، پاسخى است به اشکال هایی که مشركان می گرفتند، از جمله اين كه گاه آن ها از بعثت پيامبر (ص) به عنوان اين كه يك بشر چگونه ممكن است با خدا ارتباط پيدا كند، تعجب مىكردند.
گاه مىگفتند: چرا او غذا مىخورد و در كوچه و بازار راه مىرود؟
گاه تقاضاى معجزات عجيب و غريب داشتند و هر يك تمنايى مىنمودند.
گاه انتظار داشتند كه پيامبر (ص) كانونى از علم غيب باشد و همه حوادث آينده را براى آن ها بازگو كند.
و بالآخره گاه از اين كه او دعوت به توحيد و يگانگى معبود مىكند، تعجب مىكردند.
اين آيه اشارهاى اجمالى به پاسخ همه اين گفتگوها و بهانهجویي ها است.
مىگويد: من نخستين پيامبر (ص) نيستم كه دعوت به توحيد كردهام. پيش از من پيامبران زيادى آمدند كه همه آن ها از جنس بشر بودند، لباس مىپوشيدند و غذا مىخوردند، هيچ يك از آن ها مدعى علم غيب مطلق نبودند، بلكه مىگفتند:
ما از حوادث غيب آن مقدار مىدانيم كه خدا به ما تعليم داده است.
و هيچ يك از آن ها در برابر پيشنهادهاى هوسآلود مردم تسليم نشدند. تا همگان بدانند پيامبر (ص) نيز بندهاى است از بندگان خدا، علم و قدرت او نيز محدود است به آنچه خدا مىخواهد. علم و قدرت مطلق، تنها از آن پروردگار است. اين ها واقعيت هايى است كه بايد مردم بدانند تا به ايرادهاى نا به جا پايان دهند. (4)
پی نوشت ها:
1. احقاف (46)، آیه 9.
2. دعاس حمیدان، قاسم، اعرابآن الكريم، دارالمنير و دارالفارابى، چاپ دمشق، 1425 ق، نوبت اول، ج 3، ص 224.
3. بلخى مقاتل بن سليمان، تفسير مقاتل بن سليمان، دار إحياء التراث، بيروت، 1423 ق، نوبت اول، ج 4، ص 17.
4. مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، دار الكتب الإسلامية، تهران، چاپ 1374 ش، نوبت اول، ج 21، ص 310.






