با سلام و عرض خسته نباشید

1- آیا قضیه غرانیق صحت دارد؟ (اگر امکان دارد راهنمایی کامل)

2- آیا پیامبر دستور قتل شاعری را داد که علیه اش شعری سروده بود؟

3- چرا پیامبر دستور داد تا آذوقه یهود را آتش زنند؟ (آیا این کار عادلانه است)

با تشکر

پرسش 1:
سوالاتي درباره تاريخ اسلام
شرح : با سلام و عرض خسته نباشيد 1- آيا قضيه غرانيق صحت دارد؟ (اگر امکان دارد راهنمايي کامل)
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و تشکر از ارتباطتان با مرکز ملي پاسخگويي به سوالات ديني.
عالم بزرگوار جناب آقاي جعفر سبحاني در جواب اين سوال مي فرمايند : «مى‏گويند: سران قريش مانند «وليد»، «عاص»، «اسود» و «اميّه» با پيامبر ملاقات و درخواست کردند که براى رفع اختلاف، طرفين خدايان يک ديگر را بپذيرند. در همين موقع، سوره «الکافرون» در پاسخ درخواست آنان نازل شد و پيامبر مأمور گشت که در پاسخ آن‏ها بگويد:
«لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ؛ آن‏چه را شما مى‏پرستيد عبادت نمى‏کنم و شما نيز پرستنده خداى من نخواهيد بود».
با اين حال، پيامبر علاقه‏مند بود که با قريش کنار بيايد و با خود مى‏گفت: اى کاش! دستورى نازل مى‏گرديد که فاصله ما را از قريش کمتر مى‏ساخت. روزى در کنار کعبه با صداى دل نشين خود، سوره والنجم را مى‏خواند؛ هنگامى که به اين دو آيه رسيد:
«أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى، وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏؛ (1) مرا از «لات» و «عزّى» و «منات» (نام‏هاى بتان بت‏پرستان بودند) خبر دهيد» ناگهان شيطان بر زبانش اين دو جمله را جارى ساخت: «تلک الغرانيق العلى، منها الشّفاعة ترتجى؛ اينها غرانيق (2) عالى ‏مقامند، شفاعت آن‏ها مورد رضايت است.» سپس باقى آيات را خواند. هنگامى که به آيه سجده رسيد، (3) خود پيامبر و تمام حاضران اعم از مسلمان و مشرک در برابر بت‏ها سجده کردند؛ جز «وليد» که بر اثر پيرى موفق به سجده نشد.
غلغله و شادى در مسجد بلند شد و مشرکان گفتند: «محمد» خدايان ما را به نيکى ياد کرده است. خبر صلح «محمد» با قريش به گوش مهاجران مسلمان حبشه رسيد و اين صلح وسيله‏اى شد که گروهى از آن‏ها از اقامتگاه خود (حبشه) برگشتند، ولى پس از بازگشت، ديدند وضع دو مرتبه دگرگون شده و فرشته وحى بر پيامبر نازل شده و او را بار ديگر به پيکار با مشرکان مأمور ساخته و گفته که اين دو جمله را شيطان بر زبان تو جارى ساخته است و من هرگز چنين جمله‏هايى نگفته بودم. در اين مورد، آيه‏هاى 52 تا 54 سوره حج نازل شد.
طبرى (4) به افسانه غرانيق اشاره کرده و خاورشناسان نيز آن را با آب و تاب بيشترى نقل کرده‏اند.
محاسبه‏اى ساده در باره اين افسانه‏
به فرض که «محمد» از برگزيدگان آسمانى نبود، اما هرگز نمى‏توان کاردانى و خردمندى او را انکار کرد. آيا هيچ خردمندى دست به چنين کارى مى‏زند؟! هوش‏مندى که مى‏بيند صفوف پيروانش روز به روز فشرده‏تر و شکاف در صفوف دشمن بيشتر مى‏شود، آيا در چنين موقع کارى مى‏کند که دوست و دشمن را به وى بدبين سازد؟
آيا باور مى‏کنيد کسى که تمام مناصب و ثروت قريش را، در راه آيين توحيد ترک گفته بود، مى‏تواند بار ديگر مروّج آيين شرک و بت پرستى شود؟!هرگز درباره فردى مصلح و سياست مدارى معمولى چنين احتمالى نمى‏دهيم؛ چه رسد به پيامبر خدا.
قضاوت خرد درباره اين داستان‏
1. آموزگاران و معلمان الهى به حکم عقل، پيوسته با نيروى عصمت از انجام هرگونه خطايى محفوظند و اگر بنا شود آنان نيز در امور دينى دچار اشتباه و خطا شوند، اعتقاد مردم به سخنان آنان از بين مى‏رود. بنابراين، بايد چنين داستان‏هاى تاريخى را با عقايد منطقى و محکم خود بسنجيم و متشابهات و ابهام‏هاى تاريخ را حل کنيم. عصمت «محمد» در تبليغ آيين آسمانى، مانع از پيش آمدن چنين حوادثى است.
2. پايه افسانه اين است: «پيامبر در انجام وظيفه‏اى که خدا بر دوش وى گذاشته، خسته شده بود و انحراف و دورى بت پرستان بر وى سنگين مى‏آمد؛ دنبال چاره‏اى بود که راهى براى اصلاح وضع آن‏ها پيش بگيرد.»
به حکم خرد، پيامبران بايد بيش از حد صابر و بردبار باشند. در تحمل و شکيبايى، ضرب المثل عام و خاص گردند و هرگز فرار از جبهه را در سر نپرورانند.
اگر اين افسانه، سرگذشت صحيح و پابرجايى باشد، نشانه اين است که قهرمان گفتار ما عنان صبر و تحمل را از دست داده، روحش افسرده و خسته شده بود و اين مطلب با قضاوت خرد درباره انبيا و نيز با آن‏چه از زندگانى آن حضرت از گذشته و آينده در دست داريم ناسازگار است.
سازنده اين داستان، تصور نکرده که قرآن بر بطلان اين داستان گواهى مى‏دهد، زيرا خداى پيامبر به او نويد داده است که هرگز باطل در آن راه نخواهد يافت.
چنان‏که مى‏فرمايد:
«لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»؛ (5)
و نيز به او وعده قطعى داده که در تمام دوران تاريخ بشر، قرآن را از هرگونه پيشامد بد نگاه خواهد داشت.
چنان‏که فرمود:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛ (6)
با اين حال، چه‏طور رانده شده درگاه خدا (شيطان) توانست بر برگزيده خدا پيروز آيد و در قرآن وى، باطلى را جاى دهد و قرآنى را که اساس آن، مبارزه با بت پرستى است، مروّج دستگاه بت پرستى سازد؟!
شگفتا! سازنده اين افسانه نغمه بسيار ناموزونى را در جاى نامناسبى ساز کرده و در جايى بر توحيد افترا بسته که چند لحظه قبل، خود قرآن به تکذيب آن برخاسته است، زيرا خدا در همين سوره، مى‏فرمايد:
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏؛ از روى هوس سخن نمى‏گويد، قرآن جز وحيى که به او نازل شده نيست».
خداوند چه‏طور با اين نويد قطعى، پيامبر خود را بى‏نگهبان مى‏گذارد و اجازه مى‏دهد که شيطان در دل و فکر او تصرف کند؟!
اين رشته از ادله عقلى براى کسى که به نبوت و رسالتش ايمان دارد سودمند است، ولى اين دلايل براى خاورشناسى که به نبوت او ايمان ندارد و براى بى‏ارزش ساختن آيين او دست به تشريح و نقل چنين افسانه‏اى مى‏زند کافى نيست و بايد از طريق ديگرى با وى گفت و گو کرد.
تکذيب داستان از طريق ديگر
هنگامى که پيامبر اين سوره را مى‏خواند؛ بزرگان قريش که اکثرا از استوانه‏هاى فنّ سخن و از قهرمانان ميدان فصاحت و بلاغت بودند در مسجد حضور داشتند. از آن جمله «وليد» حکيم و سخن ساز عرب و همگى اين سوره را تا پايان آن‏که با آيه «سجده» ختم مى‏شود گوش دادند و سجده کردند.
ولى اين جمعيت که پايه‏گذاران فصاحت و بلاغت و نکته سنجان بودند؛ چه‏طور به دو جمله‏اى که مشتمل بر تعريف از خدايان آنان است اکتفا کردند؟ در صورتى که قبل از آن و بعد از اين دو جمله، سراسر سرزنش و بدگويى از خدايان آن‏ها است؟!
سازنده اين دروغ شاخ‏دار، آنان را چگونه افرادى فرض کرده است؟ گروهى که زبانشان عربى بود و در تمام جامعه عرب، از پى افکنان فن فصاحت و بلاغت شمرده مى‏شدند و کنايات و اشارات (تا چه رسد به تصريحات) زبان خود را بهتر از همه مى‏فهميدند، چگونه به دو جمله کوتاهى که در تعريف خدايان آنان است اکتفا کردند و از جمله‏هاى قبل و بعد از اين دو جمله، غفلت ورزيدند؟ هرگز افراد عادى را نمى‏توان با اين دو جمله آن هم ميان کلامى که تمام آن بدگويى از عقايد و رفتار آنان باشد فريفت؛ تا چه رسد به افراد ديگر.
اينک ما آيات مربوطه را مى‏نويسيم و به جاى اين دو جمله نقطه مى‏گذاريم. ببينيد آيا واقعا مى‏توان اين دو جمله را در وسط اين آيات جاى داد- که همگى در ذم و بدگويى از بتان وارد شده است- يا نه؟
«أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ ...، ...؛ (7) أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى‏، إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ؛ مرا از لات و عزّى و منات که سومين بت است؛ خبر دهيد ... (8) آيا پسر از آن شما است و دختر خاص خدا است؟ اين يک تقسيم ظالمانه است. بتان جز نام‏هايى بيش نيستند که شما و پدرانتان ناميده‏ايد و خدا هيچ حجتى درباره آن‏ها نازل نکرده است».
آيا آدم عادى حاضر مى‏شود با جمله‏هاى ضد و نقيض از دشمنى با پيامبرى که ده سال است تيشه بر ريشه آيين وى زده و موجوديت و استقلالش را به خطر افکنده است دست بردارد و با او کنار بيايد؟
دليل بر ردّ افسانه از نظر لغت‏
دانشمند عالى مقام مصرى، «عبده» مى‏گويد:
هرگز در زبان و اشعار عرب، «غرانيق» درباره خدايان به کار نرفته و لفظ «غرنوق» و «غرنيق» که در لغت آمده، به معناى يک نوع مرغ آبى و يا جوان سفيد و زيباست و هيچ يک از اين معانى با معناى خدايان سازگار نيست.
يکى از خاورشناسان به نام «سر ويليام موير» افسانه غرانيق را از مسلمات تاريخ شمرده و گواه وى اين است: «سه ماه بيشتر از مهاجرت گروه نخست به حبشه نگذشته بود که صلح محمد را با قريش شنيدند و به مکّه بازگشتند. مسلمانانى که به آن سرزمين مهاجرت کرده بودند، در پناه نجاشى آسوده مى‏زيستند؛ اگر خبر نزديکى محمد و صلح با قريش به آنان نرسيده بود، به هوس ديدار کسان خود به مکّه بر نمى‏گشتند. بنابراين، محمد بايد براى صلح جويى خود، وسيله‏اى به وجود آورده‏ باشد و آن همان داستان غرانيق است».
حال بايد از اين خاورشناس محترم پرسيد: اولا، چه لزومى دارد که انگيزه مراجعت آن‏ها يک خبر نا صحيح باشد؟ روزى نيست که بوالهوسان و سودجويان، هزاران خبر دروغ ميان هم نوعان خود پخش نکنند. چه بسا احتمال مى‏رود گروهى به منظور بازگرداندن آنان از حبشه، خبر صلح محمد را با قريش به دروغ منتشر کرده باشند تا مسافران را با اين خبر به سوى ميهن خود بازگردانند. از اين‏رو، گروهى آن را باور کردند و برگشتند و عده‏اى گول اين شايعه‏ها را نخوردند و در اقامت‏گاه خود توقف کردند.
ثانيا، به فرض پيامبر خواسته بود که از در صلح و صفا وارد شود، ولى مگر اساس صلح فقط بستگى به جعل اين دو جمله داشت؟ بلکه يک وعده مساعد، سکوتى مطلق، درباره عقايدشان کافى بود که قلب‏هايشان را به خود جلب کند.
به هر حال، برگشتن مسافران دليل بر صحت اين افسانه نيست و صلح و صفا نيز متوقف به گفتن اين جمله نيست.
جاى تعجب است برخى از آنان تصور کرده‏اند که آيه‏هاى 52 تا 54 سوره حج، در خصوص داستان «غرانيق» نازل شده است. از آن‏جا که اين آيات دست‏آويزى در دست خاورشناسان و تحريف گران تاريخ است به توضيح مفاد اين آيات مى‏پردازيم و روشن مى‏سازيم که اين آيات هدف ديگرى تعقيب مى‏کنند.
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْکِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَکِيمٌ؛ (9) ما هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم، جز اين‏که هرگاه تمنا مى‏کرد، شيطان در خواهش او دخالت کرده و خداوند آن‏چه را که شيطان القا مى‏نمايد، محو مى‏کند و به آيات خود استوارى مى‏بخشد. خداوند دانا و حکيم است».
«لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ؛ (10) خداوند آن‏چه را که شيطان انجام مى‏دهد، مايه آزمايش براى آن گروه قرار مى‏دهد که قلب‏هايشان بيمار است و قساوت دارد و همانا ستمگران، سخت در شقاوت و دور از نجات هستند».
«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ (11) تا افراد دانا بدانند که قرآن، حق است و از طرف پروردگار تواناست و به آن ايمان بياورند و دل‏هايشان در برابر آن خضوع کند؛ خداوند کسانى را که ايمان آورده‏اند، به راه راست هدايت مى‏کند».
اکنون به توضيح مفاد آيه مى‏پردازيم:
آيه نخست، سه مطلب را ياد آور مي شود:
1. رسولان و پيامبران تمنّا مى‏کنند.
2. شيطان در «تمنّاهاى آنان» مداخله مى‏کند.
3. خدا آثار مداخله را محو مى‏کند.
با توضيح نقاط سه‏گانه، مفادّ آيه روشن مى‏گردد.
1. مقصود از تمنّاى رسولان و پيامبران چيست؟
پيامبران، پيوسته خواهان نشر هدايت و گسترش آيين خود در ميان امّت‏هاى خود بودند و براى پيشبرد اهدافشان نقشه‏هايى مى‏کشيدند و در اين راه به انواع مصايب و شدائد تن داده و استقامت مى‏ورزيدند. رسول گرامى، از اين قانون مستثنا نبود. او براى پيشبرد مقاصد خود، نقشه‏هايى داشت و براى تحصيل آرزوهايش مقدماتى مى‏چيد. قرآن، اين حقيقت را با جمله:« ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى »بيان مى‏کند.
2. مقصود از مداخله شيطان چيست؟
مداخله شيطان مى‏تواند به يکى از اين دو صورت انجام گيرد:
1. با ايجاد ترديد و شک در تصميم پيامبران و اين‏که ميان آنان و اهدافشان موانع بى‏شمارى وجود دارد و با توجه به اين موانع آنان در اهداف خود موفق نمى‏شوند.
2. هر موقع پيامبران مقدمات کارى را فراهم مى‏کردند و نشانه ها و قراينى اقدام جدى پيامبرى را نشان مى‏داد؛ شيطان و شيطان صفتان، با تحريک مردم بر ضد پيامبران و ايجاد موانع بر سر راه مقصدشان، آنان را از نيل به خواسته خود باز مى‏داشتند.
احتمال نخست، نه با آيات ديگر قرآن سازگار است و نه با دوّمين آيه مورد بحث، امّا با آيات ديگر سازگار نيست، زيرا قرآن با صراحت هرچه کامل‏تر، تسلط شيطان را بر بندگان واقعى خدا (هر چند به اين نحو که به آنان وانمود کند قادر به وصول اهداف و تمنّاهاى خود نيستند) نفى مى‏کند:
«إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَکَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ؛ (12) بر بندگان من تسلطى ندارى».
و باز مى‏فرمايد:
«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَکَّلُونَ؛ (13) شيطان بر بندگان مؤمن و متوکل به خدا، تسلطى ندارد».
اين آيات و آيات ديگر که نفوذ شيطان را در قلب‏هاى اولياى الهى نفى مى‏کند؛ گواه بر اين است که مقصود از مداخله شيطان در خواسته‏هاى پيامبران، سست کردن اراده آنان و بزرگ جلوه دادن موانع کار در نظر آنان نيست.
اما از نظر خود آيات مورد بحث، آيه دوم و سوم، علت اين مداخله را چنين تفسير مى‏کند: ما با اين کار، دو گروه را مى‏آزماييم:
يکى گروه‏هايى که قلبشان بيمار است
و ديگرى گروهى دانا که به خدا و آياتش ايمان دارند، يعنى مداخله شيطان از طريق تحريک مردم بر ضد اهداف پيامبران در گروه نخست، سبب مخالفت آنان با رسولان الهى مى‏گردد؛ در حالى که جريان درباره ديگران بر عکس بوده و بر ثبات و استوارى آنان مى‏افزايد.
از اين‏که مداخله شيطان در خواسته‏هاى پيامبران، اين دو نوع اثر مختلف (گروهى مخالف با پيامبر و گروهى ثابت و پايدار) را دارد، مى‏رساند که مداخله شيطان به معناى دوم است، يعنى مداخله، از طريق تحريک مردم بر ضد آنان و وسوسه در قلب‏هاى دشمنان و ايجاد موانع بر سر راه هدف آنان، صورت مى‏پذيرد؛ نه اينکه در قلب پيامبران تصرف مى‏کند و اراده و تصميم آنان را سست مى‏کند.
3. مقصود از محو آثار مداخله چيست؟
اگر معناى مداخله شيطان، تحريک مردم بر ضد مردم است که آنان را از پيشرفت باز مى‏دارد؛ در اين صورت محو و نابودى عمل شيطان به وسيله خدا، اين‏گونه است که کيد و شر آنان را از رسولان خود دفع مى‏کند تا حق بر مؤمنان آشکار شود ‏که براى تيره دلان آزمايشى است؛ هم چنان‏که در آيه ديگر مى‏فرمايد:
«إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا؛ (14) ما پيامبران و کسانى را که به او ايمان آورده‏اند در اين جهان کمک مى‏کنيم».
خلاصه، قرآن در اين آيات از سنّت ديرينه و پايدار خدا در ميان پيامبران خبر مى‏دهد و آن، تمناى پيشبرد اهداف و آرزوى موفقيت در هدايت مردم از جانب پيامبران است؛ آن‏گاه نوبت مداخله شيطان و شيطان صفتان، از انس و جن با ايجاد مانع بر سر راه رسولان خدا، فرا مى‏رسد. از آن پس، فرا رسيدن امدادهاى الهى و محو و نابود کردن نقشه‏هاى شيطانى است و اين يک سنّت الهى ميان تمام امّت‏هاى گذشته بوده است. تاريخ پيامبران و قصص رسولان از نوح و ابراهيم و پيامبران بنى اسرائيل خصوصا موسى و عيسى عليهما السّلام و تاريخ زندگانى پيامبر خاتم صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر اين مطلب گواهى مى‏دهند». (15)
پي نوشت:
1. نجم (53) آيه 19 و 20.
2. غرانيق چنان‏که خواهد آمد جمع غرنوق يا غرنيق است که به معنى يک نوع مرغ آبى يا جوان خوشرو مى‏آيد.
3. «فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا »که آخرين آيه سوره است.
4. ابن جرير طبرى،تاريخ الامم و الملوك،ناشر استقامت ، قاهره 1358ه ق، ج 2، ص 75- 76.
5. فصلت (41) آيه 42.
6. حجر (15) آيه 9.
7. جاى خالى جمله‏هاى: تلک الغرانيق ...
8. به جاى نقطه‏ها، ترجمه اين دو جمله را که عبارت است از «اينان غرانيق عالى مقامند شفاعت آن‏ها مورد رضايت است»، بگذاريد. قطعا خواهيد ديد که سراپا تناقض خواهد بود.
9. حج (22) آيه 52.
10. همان، آيه 53.
11. همان، آيه 54.
12. حجر (15) آيه 42 و اسراء (17) آيه 65.
13. نحل (16) آيه 99.
14. غافر (40) آيه 51.
15. فروغ ابديت، جعفر سبحاني ،، مر کز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه، قم ، 1370، ص330.

پرسش 2:
آيا پيامبر دستور قتل شاعري را داد که عليه اش شعري سروده بود؟
پاسخ:

اشخاصي كه ترور آن ها به رسول خدا نسبت داده شده فاقد اعتبار و مورد نقد قرار گرفته است؛ زيرا در باره عصماء بنت مروان در تاريخ آمده كه برادرش عمير بدون اطلاح و كسب اجازه از پيامبر عصماد خواهرش را كشت (6) نيز در باره قتل ابو عفك نقل شده كه سالم بن عمير هنگامي كه دشمني و لجاجت ابو عفك با پيامبر را ديد نذر كرد اگر پيامبر در جنگ بدر پيروز شد ابو عفك را به قتل برساند. از اين رو در كمين او بود تا آخر او را به قتل رسانيد. (7)
در باره كعب بن اشرف نيز گزارشات بسيار متفاوت و مختلف است و نسبت قتل به پيامبر ريشه در نگاه دشمنان اسلام دارد كه سعي داشتند هر گونه اقدامي را منسوب به پيامبر نمايند. نيز در باره پاره اي از اشخاص كه قتلشان منسوب به پيامبر است نقدهايي وارد است كه مي توانيد به مجموعه مقالات همايش بين المللي سيره شناختي پيامبر اعظم جلد اول، ص 35 مراجعه نموده و بررسي گزارشات تك تك ترور شدگان را مطالعه نماييد.
پي نوشت ها :
6. ابن اثير ،اسد الغابه ،دار الشعب، ج4، ص 285.
7. بلازري، انساب الاشراف ،دار المعارف، مصر ج1، ص 373.

پرسش 3:
چرا پيامبر دستور داد تا آذوقه يهود را آتش زنند؟ (آيا اين کار عادلانه است)

پاسخ:

چنين مطلبي كه پيامبر دستور آتش زدن آذوقه يهود را داده باشد صحت ندارد؛ البته از رويدادهايى كه هنگام محاصره بنى نضير اتفاق افتاد و تا اندازه اى جنجال آفريد، بريدن و آتش زدن درختان خرما بود. ابن اسحاق و واقدى گويند كه پيامبر اكرم به اين كار دستور داد. (1)
اگر آيه پنجم سوره حشر اين موضوع را تأييد نكرده بود، و اين چيزى بود كه آنان انتظار داشتند. دورى پيامبر و مسلمانان از مركز و سرگرم شدن به محاصره اى كه ضررى براى محاصره شوندگان به همراه ندارد، خطرات مهمى را مى توانست در پى داشته باشد. احتمال حمله دشمنان خارجى يا آشوب داخلى از سوى منافقان، احتمالى معقول بود; زيرا اسلام هنوز چندان قدرت نگرفته بود و مسلمين جاى پاى خود را در مدينه محكم نكرده بودند.
با توجه به آنچه گفته شد، به نظر مى رسد كه تصميم براى بريدن يا آتش زدن (2)درختان خرما، كه در نظر يهود بسيار اهميت داشت، به منظور يكسره كردن كار بنى نضير بوده است. علت انتخاب نخل ها اين بود كه اين درختان براى يهود بنى نضير اهميت حياتى داشت; به خصوص كه امرار معاش آنان از راه كشاورزى و پرورش نخل بود. حباب بن منذر گفته است: يهود نخل را از كودكان خود بيشتر دوست دارد. (3)
جزع و فزع مردان و زنان بنى نضير و تسليم شدنشان در پى قطع درختان، گواه بر اهميت اين موضوع نزد آنان است. گويا آنان هيچ گاه گمان نمى كردند كه مسلمانان از اين راه آنان را به زانو درآورند و اين تنها چيزى بود كه حى بن اخطب پيش بينى نكرده بود. اين احتمال هم وجود دارد كه كندن درختان به منظور بيرون كشاندن يهوديان از قلعه ها براى نبرد بوده باشد.
گرچه در اسلام از چنين اقداماتى نهى شده، ليكن براى ريشه كن نمودن مظاهر فساد، بريدن چند درخت، از جان انسان ها بيشتر اهميت ندارد. همان گونه كه روش اوليه اسلام، دعوت به صلح و دورى از جنگ است و هيچ گاه رسول گرامى اسلام يا اميرمؤمنان آغازگر جنگ نبودند، ولى آن جا كه مصالح مهم ترى در ميان بود و دعوت به صلح و آرامش سودى نمى بخشيد، ناچار به نبرد مى شدند. در روايتى از امام صادق(عليه السلام)آمده است كه پيامبر به فرماندهان خود سفارش مى فرمود كه درختى را قطع نكنند، مگر آن كه ضرورت اقتضا كند. (4)
و اين هم از موارد ضرورت بود; ضمن آن كه تعداد نخل هاى بريده شده زياد نبود، چنان كه برخى آنها را شش عدد گفته اند. (5)
ابن شهر آشوب هم مى نويسد: «رسول خدا دستور بريدن چند نخل را داد ... با اعتراض يهود اين كار متوقف شد و قرار شد آنان كوچ كنند». (6)
مورخان موضوع تسليم شدن بنى نضير را بلافاصله پس از داستان بريدن نخل ها ذكر كرده اند. واقدى سخنان ابن اخطب را به دنبال قطع درختان چنين گزارش كرده است: «حى به رسول خدا پيام داد كه چرا درختان را قطع مى كنى؟ به آنچه خواسته اى تن مى دهيم و از شهر تو بيرون مى رويم». پيامبر فرمود: اكنون فقط مى توانيد يك بار شتر همراه خود ببريد (نه همه اموال خود را). سرانجام بنى نضير به شرايط رسول خدا تن داد و حاضر شد كه با برجاى گذاشتن اموال خود، از مدينه بيرون رود. (7)
پي نوشت ها :
1. معافرى، سيره ابن هشام، بيروت دار المعرفه، بي تا، ج2، ص191 و واقدى، المغازى، تحقيق مارسدنس جونز ، قم دفتر تبليغات، 1414ق، ج1، ص373.
2. در قرآن تنها از قطع درختان سخن به ميان آمده و آتش زدن فقط در كلام مورخان آمده است. بنا بر اين نمى توان آن را با اطمينان پذيرفت.
3. واقدى، المغازى، ج2، ص644.
4. الكلينى، الكافى، بيروت دار الاضواء،1405 ق، ج5 ، ص30.
5. ديار بكري ،تاريخ الخميس، بيروت دار صادر، بي تا، ج1، ص461 ; علامة المجلسي، بحار الأنوار، بيروت - لبنان، ناشر : دار إحياء التراث العربي سال چاپ : 1403 - 1983 م ج20، ص 165.
6. ابن شهر آشوب ،مناقب، تحقيق، بقاعي، بيروت دارالاضواء، 1412ق، ج1، ص 248.
7. واقدى، المغازى، ج1، ص373.