سلام خسته نباشيد
سايتي به نام zandiq.com داراي مطالب مستند و واقعي ضد اسلام و پيامبر مي باشد و الهي بودن دين اسلام را كلا باطل ميداند
من اعتراف ميكنم كه نسبت به الهي بودن دين اسلام شديدا مشكوكم اما دلم راضي نميشه كه دستورات اسلامو رعايت نكنم و شديدا در عذابم لذا از شما خواهش ميكنم جواب ايرادات سايت zandiq.com را به ايميلم بفرستيد تا ايمان ضعيف شده من نسبت به اسلام دوباره زنده شود
لطفا به موارد زير كامل و عقلاني جواب بدهيد : توهين به زن در نهج البلاغه _ وجود برده و كنيز در اسلام كه اين امر كاملا ضد برابري انسان هاست اصلا چرا بايد برده و كنيز وجود داشته باشد؟ _ ازدواج پيامبر 54 ساله با عايشه در سن 6 يا 7 سالگي او و هم خوابگي با عايشه در سن 9 سالگي اش (اگر پيامبر بخاطر رسم عرب مجبور به ازدواج با عايشه شد پس چرا با او هم بستر شد؟) _ قتل عام و كشتار مردان و به اسارت و كنيزي گرفتن زنان آنها در جنگ هاي بني قريظه ، بني نظير و .... _ تناقضات موجود در قرآن از جمله حركت خورشيد ، قرار گرفتن خدا در عرش كه آن عرش بر روي آب بنا شده است ، تجسم آسمان به صورت يك سقف كه خدا با ستون هاي نا مريي آن را از فرو ريختن نگه داشته و .... و ساير تناقضاتي كه به صورت كامل در سايت zandiq.com به صورت كامل اشاره شده است_ چرا خداوند بخاطر قطع پاي شتر حضرت صالح يك قوم را نابود كرد؟ زنان و كودكان و كساني كه در قطع پاي شتر صالح نقش نداشتند چه گناهي داشتند؟ _ آيا ادعاي عبدالله بن سعد بن ابي سرح كه زماني كاتب پيامبر بوده و بعد از دين برگشته و به مكه و پيش كفار فرار كرد مبني بر تغييرات بعضي جملات قرآن با تاييد پيامبر درست است؟ چونكه آيات فرآن اگر از طرف خدا باشد نبايد هيچ كس تغييرش دهد _ چرا غير مسلمانان بايد به مسلمانان جزيه بدهند؟ لطفا پاسخ عقلاني بدهيد _ از نظر عقلي چرا بايد كافر را كشت؟ _ و ساير سوالات و ايراداتي كه در سايت zandiq.com بر ضد اسلام و پيامبر وارد شده است را به صورت عقلاني پاسخ دهيد
البته پيشاپيش از شما تشكر ميكنم و معذرت ميخواهم كه اينجور تند حرف زدم آخه خيلي نسبت به دين مشكوكم اما كماكان به وجود خدا معتقدم و هيچ كس و سايتي نتوانسته منو متقاعد كنه كه خدا وجود ندارد ، لطفا پاسخ منطقي و عقلاني بدهيد مرسي
آدرس ايميل من : arash.sheivandi@gmail.com
پرسش 1:
وجود برده و كنيز در اسلام كه اين امر كاملا ضد برابري انسان هاست اصلا چرا بايد برده و كنيز وجود داشته باشد؟
پاسخ:
در مورد تبيين جايگاه برده داري و مجموعه بردگان در اسلام قبل از هر چيز توجه به اين نكته مهم ضروري است كه اسلام بردگي را ابداع نکرده است، بلکه در عصري که مسئله بردگي با تار و پود جوامع بشر آميخته بود، به عنوان امري که وجود دارد، پذيرفته و با بيان دستورهايي در جهت رهايي بردگان قدم برداشت.
ما معتقديم که اسلام در برنامه اي هدفمند و حساب شده مسيري را در پيش گرفت که امر ناپسند برده داري در زماني کوتاه از فرهنگ اجتماعي جامعه اسلامي رخت بربندد و به فراموشي سپرده شود که البته در اين امر اسلام و برنامه ريزي اش بسيار موفق بوده است .
اين که چرا اسلام به يکباره و به صورت انقلابي در جهت رهايي بردگان گام بر نداشت، بلکه در جهت رهايي تدريجي آنان کوشيد،سوال مهمي است ؛ اما پاسخ آن اين است که رهايي دفعي، مشکلاتي را به دنبال داشت که اگر نظام غلطي در بافت جامعه اي وارد شود، ريشه کن نمودن آن به زمان و برنامه حساب شده اي نياز دارد. در غير اين صورت نمي توان آن را ريشه کن نمود. درست مانند انساني که به بيماري خطرناکي مثل اعتياد مبتلا شده و بيماريش کاملاً پيشرفت نموده است. آزادي دفعي بردگان ممکن بود مفاسدي را در پي داشته باشد :
1ـ اگر اسلام يک باره و به طور کلي بردگي را لغو مي کرد، نظام اقتصادي و اجتماعي مردم به ناگاه از هم مي پاشيد؛ در اين صورت بردگان که فاقد کار و زندگي و خانه و مسکن بودند، ممکن بود از جهت معيشتي و اقتصادي جامعه را به بحران سوق دهند. اين هم به ضرر بردگان بود و هم به ضرر ديگران.
2ـ اگر بردگان به يک باره آزاد مي شدند، با توجه به ظلم و ستمي که در طول سالياني دراز متحمل شده بودند، به انتقام جويي روي مي آوردند و سرانجام امنيت عمومي، وضع سياسي جامعه و شرف انساني متحمل خسارات فراواني مي شد.
3ـ اسلام در مسير حرکت تکاملي خويش خواه ناخواه با جنگ هايي روبه رو مي شد و اسير مي گرفت. حال اگر اسيران را يک باره آزاد مي کرد، ممکن بود بار ديگر توطئه نمايند و با مسلمانان ديگر بار بجنگند. اسلام راه بهتري را انتخاب نمود؛ اوّل اسيران جنگي را به صورت غلامان و کنيزان وارد خانه مسلمانان نمود و به مسلمانان سفارش نمود که با آنان خوش رفتاري نمايند، تا از نزديک خوبي هاي مسلمانان را بنگرند و تدريجاً با فرهنگ و اخلاق اسلامي آشنا شوند و از دشمني با اسلام دست بردارند و به تدريج آزاد شوند. در اين صورت نه تنها با اسلام و مسلمانان دشمني نمي ورزند، بلکه به ياوران و سربازان اسلام تبديل مي شوند.
اسلام براي از بين بردن پديده بردگي برنامه هايي را ارائه داده است. اينک به بيان برخي مي پردازيم:
ا) لغو همة راه هاي بردگي جز يک راه:
در عصر بعثت رسول براي بردگي راه هاي متعددي وجود داشت. يعني از راه هاي مختلف، انسان آزاد تبديل به برده مي شود مانند اسارت در جنگ، حکم و خواست حاکمان وقت براي برده گرفتن افراد آزاد. طفلي که از ام ولد(مادري که کنيز است)به دنيا مي آمد، هرچند پدرش آزاد بود. کسي که از رفتن به جنگ امتناع مي کرد يا از جنگ فرار مي کرد، تبديل به برده مي شد. کساني که از کشور فرار مي کردند و به کشور و قلمرو حکومت حاکم ديگر پناهنده مي شد، حاکمان آن سرزمين آن ها را برده قرار مي دادند. کسي که مرتکب جرايمي مانند قتل و دزدي مي شد، يا به واسطه فقر گاهي انسان آزاد خود يا فرزندش را در معرض فروش قرار مي داد. يا همسرش را به عنوان کنيز به فروش مي رسانيد. يا از طريق آدم ربايي و دزديدن فرد آزاد او را برده قرار مي داد يا اگر کسي در قمار مي باخت و خود را گرو قمار مي داد، بعد از باخت در قمار برده ديگري مي شد.
اسلام تمام اين راه ها را ملغي نمود و فقط بردگي را از طريق اسارت در جنگ قبول نمود.(1) بنابراين افراد در حقيقت اسير جنگي هستند(اما شيوه نگهداري متفاوت و خيلي بهتر از روش معمول يعني زندان) و استفاده از لفظ غلام و کنيز نبايد اين ذهنيت را ايجاد کند که همان نظام برده داري است لطفا به اين نکته توجه شود.
ب) زشت شمردن انسان فروشي:
حال که يک سرچشمه بردگي آن هم به ناچار مورد پذيرش قرار گرفت، ممکن است از همين راه مردم سوء استفاده کنند و سايه شوم بردگي را بر جامعه اسلامي چيره گردانند. براي اين که چنين اتفاقي نيافتد، اسلام آمد و خريد و فروش بردگي را بدترين و منفورترين معاملات اعلام کرد. پيامبر(ص) فرمود: "شرّ النّاس مَن باع النّاس؛(2) بدترين مردم کسي است که انسان ها را بفروشد".
ج) رفتار انساني با بردگان:
اسلام در مورد رفتار انساني با بردگان بسيار سفارش نموده . پيامبر(ص) فرمود: "کسي که برادرش زيردست او است، بايد از آنچه مي خورد، به او بخوراند . از آن چه مي پوشد، به او بپوشاند . زيادتر از توانايي به او تکليف نکند.(3) امام علي(ع) به غلامش، قنبر گفت: " از خدا شرم دارم که لباسي بهتر از تو بپوشم".(4)
هم چنين اسلام براي بردگان شخصيت انساني بيان کرد تا آن جا که از نظر شخصيت انساني، هيچ تفاوتي ميان بردگان و افراد آزاد نمي گذارد و معيار ارزش را تقوا قرار ميدهد.(5) نيز اسلام راه هاي فراواني را براي آزادي بردگان در نظر گرفته است که با توجه به اين راه ها خواه ناخواه بردگي از جامعه بشري زدوده مي شود. راه ها به دو دسته تقسيم مي شود:
راه استحبابي و سفارش هاي اخلاقي:
درباره پسنديده بودن آزاد نمودن بردگان، در سخنان رسول گرامي و امامان معصوم(ع) بسيار سفارش و تأکيد شده است. پيامبر فرمود: "هر که برده مسلماني را آزاد کند، خداوند او را از آتش جهنم آزاد مي سازد".(6)
راه وجوبي و دستورهاي قانوني:
اسلام افزون بر سفارش هاي اخلاقي و ارزش نهادن به آزاد نمودن بردگان، در موارد متعددي با دستورهاي الزامي، مسلمانان را به آن وادار نموده است.
اينک نگاهي اجمالي به راه هاي قانوني براي آزادي بردگان:
آزادي بردگان از راه معاهده و مکاتبه (مکاتبه مشروط يا مطلق)؛ عتق تدبير؛ تبعيت اشرف ابوين؛ عتق براي تملک انثي بر احدالعمودين؛ عتق براي تملک ذکر بر احد العمودين يا محارمي از زنان؛عتق سرايت؛ عتق استيلاد (ام ولد)؛ عتق مرضي، همانند کوري، جذام، لنگ و زمينگير؛ مسلمان شدن عبد قبل از اين که مولايش در محيط کفر مسلمان شود؛ اگر مولا وارث نداشته باشد، برده با مال آزادي به واسطه عهد و نذر و قسم. آزادي به واسطه کفاره در موارد مختلف مانند کفاره روزه، قتل خطايي .(7)
اما در اين ميان مهم ترين راهکار همان تلاش فرهنگي و تغيير رويکرد رفتار و نگرش مردم نسبت به بردگان بود که اين امر بدون وجود الگوهاي عملي امکان پذير نبود . به همين خاطر پيامبر و ائمه عليهم السلام ، خود برده و کنيزاني را مي خريدند . به واسطه رفتار انساني خود و کرامتي که در حق آنان روا مي داشتند ، به صورت عملي نحوه نگرش و برخورد جامعه با بردگان را تصحيح کرده تغيير مي دادند . دستورات اسلام در خصوص بردگان را خود به بهترين شکل محقق مي نمودند و زمينه تشويق ديگران به اين امر مي شدند .
به عنوان مثال کنيز در جامعه آن روز از ارزش و حرمتي برخوردار نبود ، اما پيامبر که داراي کنيزاني به نام هاي جويريه و صفيه بودند . هر دو را آزاد کرده و سپس با آن دو ازدواج نمودند (8) ، اين رفتار تاثير شگرفي در نوع رفتار و برخورد مردم با کنيزان داشت چون مردم مي ديدند زني که تا ديروز همچون حيوانات خريد و فروش مي شد، به ناگاه همسر پيامبر و ام المومنين گشته، از بالاترين مقام و منزلت اجتماعي برخوردار شد .
اصولا رفتار و سيره اهل بيت درباره بردگان , از درخشان ترين فضايل اسلام در برخود با زير دستان مي باشد. همين رفتار شايسته , سبب شده بود غلامان و کنيزانِ ائمه , از آزادي خود خوشحال نشوند و تقاضا کنند براي هميشه غلام آن بزرگواران باقي بمانند. اکثر بردگان در خانه اهل بيت با معارف ديني و احکام الهي آشنا مي شدند و از محضر آنان استفاده هاي علمي و عملي بسياري مي نمودند.
در نتيجه اين افراد پس از آزادي , انسان هايي نمونه , مؤمن و حقيقت جو بودند و در مسير ترويج حقيقت و اسلام ناب مي کوشيدند .
در نتيجه همين برنامه دقيق و هدفمند در طول چند قرن اساس بردگي و برده داري از ممالک اسلامي رخت بربست در حالي که در بسياري از کشورهاي متمدن غربي تا حدود 150 سال پيش برده داري به شدت و قوت رواج داشت .
پي نوشت ها:
1. مکارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه ، دار الکتب الإسلاميه ، تهران، چاپ اول، 1374 ش ، ج 21 ص 417
2. کليني، کافي، ج 5، ص 114،نشر دار الکتب الاسلاميه، تهران، بي تا .
3. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 71، ص 141 و 142.نشر اسلاميه تهران ، بي تا
4. همان، ص 144.
5. حجرات (49) آية 13.
6. کافي، ج 4، ص 134. همان
7. محقق حلّى، نجم الدين جعفر بن حسن ، شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام ، کتاب العتق ، مؤسسه اسماعيليان ، تهران ، 1408 ه ق .
8 . حسين استادولى ، امالي شيخ مفيد با ترجمه استاد ولي ، ص 305 ،انتشارات آستان قدس ، مشهد، 1364 ش
پرسش 2:
ازدواج پيامبر 54 ساله با عايشه در سن 6 يا 7 سالگي او و هم خوابگي با عايشه در سن 9 سالگي اش (اگر پيامبر بخاطر رسم عرب مجبور به ازدواج با عايشه شد پس چرا با او هم بستر شد؟)
پاسخ:
در مورد سن عايشه در هنگام اجراي صيغه عقد مي گوييم:
اولا: شرايط سني که در فرهنگ ما ايرانيان امروزه متداول است، در آن عصر و نزد عرب هاي آن زمان متداول نبود. بسا اتفاق مي افتاد دختران نو رسيده به عقد مردان کهنسال در مي آمدند. در اين گونه ازدواج ها هيچ گونه خرده گيري و ملامتي وجود نداشت. مانند اين که در تاريخ آمده است که عمر از عثمان خواست که دخترش حفصه را به عقد خود در بياورد در حالي که عثمان حدود بيست سال از عمر بزرگتر بود نيز به ابو بکر که حدود ده سال از عمر بزرگتر بود پيشنهاد ازدواج با حفصه را داد . آري اين گونه ازدواجها در آن فرهنگ پذيرفته شده بود. (1)
و ثانيا: اين يکي از دروغهاي روزگار است که عايشه در هنگام ازدواج کم سن و سال بود در اين مورد گفته اند: پيامبر (ص) عايشه شش يا هفت ساله را به عقد خود درآورد و در نه سالگي با او عروسي کرد؛ هم سن عايشه در هنگامي که به عقد پيامبر درآمد، بيش از شش يا هفت سال بود؛ هم در هنگام عروسي بيش از نُه سال داشت.
در مورد جملة نخست؛ (سن عايشه در هنگام اجراي صيغه عقد)مي گوييم:
1 . برخي از مورخان مانند ابن قتيبه دينوري نوشته اند:عايشه در سال 57 هـ ، و در هفتاد سالگي درگذشت. (2) معناي اين سخن آن است که عايشه در سال اوّل بعثت متولد شد.
تاريخ اجراي صيغه عقد را يک ماه بعد از رحلت حضرت خديجه و پس از عقد «سوده» بيان کردهاند. (3) حضرت خديجه در رمضان سال دهم بعثت از دنيا رفت و در شوال همين سال عايشه به عقد پيامبر(ص) درآمد. (4)
بااين داده تاريخي ميگوييم: عايشه در هنگام عقد بيش از ده سال داشت و عروسي او در پانزده سالگي اتفاق افتاد.
2 . برخي از سيره نويسان همانند «ابن اسحاق» و «ابن هشام» که پيشگامان در سيره نويسي هستند، مينويسند: عايشه بيستمين فردي بود که به پيامبر اسلام(ص) ايمان آورد و اضافه ميکنند: قبل از عايشه خواهرش اسماء و بعد از عايشه «خبّات بن اَرَّت» مسلمان شدند. (اين امر درحدود سال چهار بعثت و بعد از آشکار شدن دعوت پيامبر (ص) رخ داد.) و ميافزايند عايشه در اين هنگام به سن تکليف نرسيده و صغيره بود. (5)
صغيره بودن به چه معنا است؟ قطعاً به اين معنا نيست که دوره شيرخواري را طي ميکرده، چرا که در اين دوره معقول نيست گفته شود اسلام را اختيار کرده بود، بلکه بايد در اين هنگام سنّ عايشه در حدي باشد که بتوان نسبت اسلام آوردن را به او داد.
حضرت علي (ع) در هنگامي که اسلام اختيار کرد، بين ده تا سيزده سال داشت. متذکر شدهاند. حضرت در اين هنگام صغير بود، «رجل» نبود. حال درباره عايشه هم ميبايست طوري سخن گفت که معقول باشد، يعني سنش به اندازهاي باشد که بتواند اسلام را اختيار کند تا بگويند بيستمين مسلمان است، ليکن کمتر از سن بلوغ باشد. اگر بلوغ دختران نه سال است، ايشان در اين هنگام مثلاً هشت ساله باشد. در اين صورت معنايش اين است: هنگامي که به عقد پيامبر (ص) درآمد، حدوداً پانزده ساله بود، نه نُه ساله.
ثانياً : در زمان پيامبر (ص) سن ازدواج دختران در همين حدود معمولي و متعارف بود. عربهاي شبه جزيره خوش نداشتند دختر دير ازدواج کند و مدتها در خانه پدر بماند. بلکه ميکوشيدند تا دخترانشان را زودهنگام شوهر دهند و خيالشان از اين بابت آسوده شود.
بنابراين ازدواج دختران در سنين کم در آن عصر و زمان پسنديده و متعارف بود و هيچ اشکالي نداشت.
طبعاً سنتهاي اجتماعي و فرهنگي هر ملت و هر زمان را بايد با معيارهاي همان جامعه مورد سنجش قرار داد، نه با معيارهاي عصر حاضر. پيامبر اسلام نه مي توانست و نه مي خواست که همه معيارهاي اجتماعي را بهم بزند که اين شدني و منطقي نيست يک مصلح اجتماعي مي بايد با بهره گيري از وضعيت موجود آن را به وضعيت مطلوب حرکت دهد .
اگر پيامبر (ص) در اين مورد (ازدواج باعايشه ) مرتکب اشتباهي ميشد و کاري غير متعارف انجام ميداد، بدون شک دشمنان حضرت از آن سوء استفاده ميکردند و آن را بر ضد دعوت پيامبر اسلام (ص) به کار ميگرفتند.
در تاريخ هيچ نشاني نيست که دشمنان قسم خورده حضرت از اين ازدواج دستاويزي براي کوبيدن شخصيتش گرفته باشند. اين خود دليلي است که ازدواج حضرت با عايشه بر خلاف عرف نبود.
بين عقد و عروسي عايشه حدود پنج سال فاصله بود، يعني اگر عايشه در 10 سالگي مثلاً به عقد پيامبر (ص) در آمد، عروسي او در پانزده سالگي اتفاق افتاد، و ازدواج در چنين سني متعارف بود و اشکالي ندارد.
در مورد ازدواج پيامبر (ص) باعايشه بايد دانست که اصولا هدف آن حضرت، مسئله شهوت جنسي نبود؛ زيرا پيامبر در اوج جواني و کشش جنسي با زني بيش از سن خود ازدواج ميکند و تا سن 55 سالگي، همان يک همسر را دارد؛ بنا بر اين بايد هدف پيامبر را در چيزهاي ديگر جستجو کرد.
در راستاي اين اهداف پيامبر (ص) با عايشه دختر ابوبکر از قبيله بزرگِ «تيم»، با حفصه دختر عمر از قبيله بزرگ «عدي»، با امحبيبه دختر ابوسفيان از قبيلة نامدار بنياميه، ام سلمه از بني مخزوم، سوده از بني اسد، ميمونه از بني هلال و صفيه از بنياسرائيل پيوند زناشويي برقرار نمود. ازدواج مهم ترين پيوند و ميثاق اجتماعي است، به ويژه در آن فرهنگ تأثير بسياري از خود به جا ميگذارد.
در آن محيطي که جنگ و خونريزي و غارتگري رواج داشت، بلکه به تعبير «ابنخلدون» جنگ و خونريزي و غارتگري جزو خصلت ثانوي آنان شده بود، بهترين عامل بازدارنده از جنگها و عامل وحدت و اُلفت، پيوند زناشويي بود. به همين جهت پيامبر(ص) با قبايل بزرگ قريش، به ويژه با قبايلي که بيش از ديگران با پيامبر (ص) دشمن بودند، مانند بني اميه و بني اسرائيل،ازدواج نمود. امّا با قبايل انصار که از سوي آنان هيچ خطري احساس نميشد و آنان نسبت به پيامبر (ص) دشمني نداشتند، ازدواج نکرد.
«گيورگيو» نويسندة مسيحي مينويسد: محمد (ص) ام حبيبه را به ازدواج خود در آورد تا بدين ترتيب داماد ابوسفيان شود و از دشمني قريش نسبت به خود بکاهد. در نتيجه پيامبر با خاندان بني اميه و هند زن ابوسفيان و ساير دشمنان خونين خود خويشاوند شد و امحبيبه عامل بسيار مؤثري براي تبليغ اسلام در خانوادههاي مکه شد. (6)
اما اينکه چرا آن حضرت با فرد ديگري از طايفه ابوبکر ازدواج نکرد شايد به اين جهت بوده که خود ابوبکر تمايل داشت که دخترش را به پيامبر بدهد. همچنين برخي از خانم هاي برجسته اسلامي بعداز رحلت خديجه پيشنهاد کردند که حضرت با عايشه ازدواج نمايد افزون بر اين همسر پيامبر بودن نياز به ويژه گي هائي دارد که ظاهرا در عايشه وجود داشته است. (7)
براي اگاهي بيشتر به کتاب، همسران پيامبر (ص)،از حسن عاشوري لنگرودي ،مراجعه نمائيد .
پي نوشت ها:
1. الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر،ج4،ص 1811، تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دار الجيل، ط الأولى، 1412/1992؛ أسد الغابة فى معرفة الصحابة، عز الدين بن الأثير أبو الحسن على بن محمد الجزرى،ج6،ص:65، بيروت، دار الفكر، 1409/1989.
2. المعارف، ص 134، ابن قتيبه دينوري (ابومحمد عبد الله بن مسلم ) ،تحقيق :ثوت عکاشه ،قم ،انتشارات الرضي ،1415 قمري.
3. ابن سعد محمد کاتب واقدي، طبقات الکبري، ج 8، ص 79، بيروت، دار صادر ، 1401 ق .
4. همان، ص 58.
5. سيره ابن هشام، ج 1، ص 290، بيروت،دار احياء التراث العربي،1421 ق چاپ سوم ،تحقيق : مصطفي الصقا و ... .
6. محمد پيامبري که از نو بايد شناخت، ص 207.
7. حسن عاشوري لنگرودي ، همسران پيامبر (ص)، تهران، هستي نما ،1386 ، چاپ اول،ص 155- 156 .
پرسش 3:
قتل عام و كشتار مردان و به اسارت و كنيزي گرفتن زنان آنها در جنگ هاي بني قريظه ، بني نظير و ....
پاسخ:
براي روشن شدن ابهام و ايراد، مطالب زير يادآور ميگردد، اميد است مفيد باشد:
1ـ ميان پيامبر و بنيقريظه و دو طايفه ديگر يهود، پيماني منعقد شده بود که براساس آن، تعهد کرده بودند که هرگز عليه پيامبر و ياران وي قدمي برندارند. با دست و زبان به آنان صدمهاي نرسانند، نيز اسلحه و مرکب در اختيار دشمنان حضرت قرار ندهند. اگر برخلاف اين رفتار نمودند، پيامبر با آنان همانند دشمن رفتار نمايد. (1)
2ـ يهود بنيقريظه، در جريان جنگ احزاب، شهر مدينه را دچار ناامني کردند. براي ترساندن مسلمانان به خانههاي آنان ريختند. اگر مراقبت پيامبر نبود و گروهي را براي استقرار امنيت در شهر، از لشکرگاه به داخل شهر اعزام نميکرد، چه بسا نقشه شوم بني قريظه عملي ميشد. شهر به دست آنان سقوط ميکرد. مجاهدان مسلمان را ميکشتند و اموال شان را به غنيمت ميگرفتند. زنان و اولاد آنان را اسير ميکردند. (2)
3ـ حکم تورات درباره جنگ چنين است: «هنگامي که به قصد نبرد، آهنگ شهري نموديد، نخست آنان را به صلح دعوت نما، اگر آن ها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره کن. چون بر شهر مسلط گشتي، همه مردان را از دم تيغ بگذران، ولي زنها و کودکان و حيوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را به عنوان غنيمت بردار». (3)
4ـ به روايت تاريخ مجازات يهوديان بنيقريظه، بر اساس حکم تورات انجام شد. سعد با بنيقريظه همپيمان بود و بنيقريظه پذيرفتند به هر صورت که سعد داوري کند، بپذيرند. او داوري کرد مردان آنان که در توطئه شرکت داشتند، کشته شوند؛ زنان و کودکان اسير گردند؛ اموال شان در اختيار مسلمانان قرار گيرد. (4)
5ـ پيامبر پذيرفته بود که يهود بني قريظه با وجود خيانت بزرگي که کرده بودند، ميتوانستند اسلام بياورند، تا از جنايات آنان صرف نظر کند و آنان به زندگي خود ادامه دهند، ولي لجاجت کرده، بر دشمني نسبت به اسلام پافشاري کردند! (5)
6ـ پيش از بنيقريظه، پيامبر (ص) يهوديان بنيقينقاع و بنيالنضير را بخشيد اما آنان رفتند و کفار قريش را تحريک کردند، که جنگ بدر و احزاب را عليه مسلمانان راه انداختند. صدمات و خسارات زيادي به مسلمانان وارد شد! اگر مجدداً به يهوديان اجازه ميدادند که از مدينه خارج شوند، باز عليه مسلمانان دست به توطئه و دشمني ميزدند.
7ـ گزارشها درباره تعداد کساني که کشته شدند، بسيار متفاوت است. برخي تعداد آنان را چهل تن ذکر کرده و برخي بيش تر. ناهمگوني آمار، درستي گزارشها را زير سؤال ميبرد. (6)
کساني که کشته شدند، جنگجويان و توطئهگران بنيقريظه بودند، نه افراد ديگر.
8ـ يهوديان، در طول تاريخ سعي کردهاند که مظلوم نمايي کنند. آمار کشتههاي خود را که توسط مخالفان به قتل رسيدهاند، همچنين چگونگي کشته شدن آنان را به صورتي جلوه دهند که نشانگر مظلوميت و مقاومت آنان در راه عقيده و ايمان باشد! بر همين اساس درباره کشته شدگان يهود در جنگ جهاني دوم، آمار بسيار متفاوت و اغراق آميز است. برخي شش ميليون، بعضي هشت ميليون و حتي نه ميليون تن آمده، گروهي تعداد کشتهها را در اردوگاه «آشويتس» يک ميليون و 350 هزار تن نوشتهاند! در اردوگاههاي ديگر اختلاف نقلها متجاوز از يک ميليون تن ذکر کردهاند. (7)
در اين که تعدادي از جنايتکاران و توطئهگران يهوديان بنيقريظه کشته شدهاند، ترديدي نيست، ولي چند نفر و چه افرادي بودند، توسط چه کساني و چگونه کشته شدند، جاي بحث و ترديد فراواني است.
از روحيه پيامبر(ص) و عفو و بخشش حضرت، ميتوان برداشت کرد سران يا جنگجويان شان (8) (که تعدادشان محدود بود) کشته شدهاند. در اسلام اسيران عادي را اعدام نمي کنند اما کساني که از سران دشمن به حساب مي آيند يا اگر آزاد شوند از دشمني و جنگ دست بر نمي دارند، حاکم اسلامي مي تواند آنان را به قتل برساند. يهوديان بني قريظه که کشته شدند، جزو همين گروه بودند.
با توجه به مطالب بيان شده، آنان اسيران جنگي به معناي خاص آن نبودند، بلکه در واقع پيمان شکناني بودند که از داخل به اسلام ضربه وارد کردند. حکم جاسوس را داشتند و جاسوس غير از اسير جنگي است.
براي آگاهي بيش تر به کتاب پيامبر و يهود حجاز، نوشته مصطفي صادقي مراجعه نماييد. همواره موفق باشيد.
پينوشتها:
1. جعفر سبحاني، فروغ ابديت، قم، دفترابليغات اسلامي ، 1370 ، چاپ ششم ، ج1، ص 466.،
2. همان، ص 155.
3. تورات، سفر تثنيه، فصل 20.
4. ارشاد مفيد، ، تهران ، انتشارات علميه ، ج1 ، ص 98 ـ 99.
5. همان، ص 103.
6. مصطفي صادقي، پيامبر(ص) و يهود و حجاز، قم ، دفترتبليغات اسلامي ، 1382، چاپ اول ،ص 184
7. همان، ص 183.
8. جعفر مرتضي، الصحيح من سيرةالنبي الاعظم، قم ، دارالحديث ، 1426، چاپ اول ، ج12، ص 117؛ر.ک: علامه طباطبايي ، الميزان ، ترجمه موسوي همداني ، قم ، انتشارات ، پنجم اسلامي ، 1374 ش ، ج 16
پرسش 4:
تناقضات موجود در قرآن از جمله حركت خورشيد ، قرار گرفتن خدا در عرش كه آن عرش بر روي آب بنا شده است ، تجسم آسمان به صورت يك سقف كه خدا با ستون هاي نا مريي آن را از فرو ريختن نگه داشته و .... و ساير تناقضاتي كه به صورت كامل در سايت zandiq.com به صورت كامل اشاره شده است؟
پاسخ:
در قرآن کريم هم آيات محکم وجود دارد و هم متشابه که خود قرآن به اين مطلب اشاره کرده است:
« هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ؛ (1)
او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات" محكم" است، كه اساس اين كتاب مىباشد، و قسمتى از آن،" متشابه" است. اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتاند، تا فتنهانگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند)، و تفسير (نادرستى) براى آن مىطلبند، در حالى كه تفسير آن ها را، جز خدا و راسخان در علم، نمىدانند. (آن ها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهى) مىگويند:" ما به همه آن ايمان آورديم، همه از طرف پروردگار ماست." و جز صاحبان عقل، متذكر نمىشوند (و اين حقيقت را درك نمىكنند)».
آيات محکم آياتي است که صريح و روشن است و چند وجهي نيستند و هر گونه پيچيدگي در آيات ديگر با مراجعه به اينها برطرف مي گردد و آيات متشابه آياتي هستند که به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر در نگاه اول احتمالات مختلفي در آن وجود دارد ولي با توجه به آيات محکم تفسير و مراد آنها آشکار مي گردد و همانگونه که در آيه شريفه فوق آمده منحرفان از اين آيات سوء استفاده مي کنند و آنها را به نفع خودشان تفسير مي کنند و تفسير حقيقي اين آيات را جز خدا و راسخان در علم کسي ديگر نمي داند.
بنابراين مطالبي که شما به آنها اشاره کرديد تناقضات در قرآن نيستند بلکه آيات متشابه قرآن هستند که به تعبير آيه شريفه بيمار دلان ظاهر آنها را گرفته و به نفع خودشان و براي گمراهي جوانان ما از آنها تفسير نادرست مي کنند و ما بايد به تفسير صحيح آنها که نزد خدا و راسخان در علم ( پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام) است مراجعه کنيم تا فهم آن ها آسان شود. در اينجا تفسير چند مورد از مطالبي را که سوال کرده ايد بيان مي کنيم و در موارد ديگر مي توانيد به کتب تفسيري مراجعه کنيد.
آسمان و ستونهاي نامرئي:
« اللَّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ؛ (2) خدا همان كسى است كه آسمان را - بدون ستونى كه قابل رؤيت باشد - آفريد سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را بدست گرفت) و خورشيد و ماه را مسخر ساخت كه هر كدام تا زمان معينى حركت دارند كارها را او تدبير مىكند آيات را (براى شما) تشريح مىنمايد تا به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد».
براى جمله " بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها" دو تفسير گفتهاند: نخست اينكه" همانگونه كه مىبينيد آسمان، بىستون است" (گويى در اصل چنين بوده، ترونها بغير عمد) ديگر اينكه " ترونها"، صفت براى" عمد" بوده باشد كه معنايش چنين است، آسمان ها را بدون ستونى كه مرئى باشد، برافراشته است، كه لازمه آن وجود ستونى براى آسمان است، اما ستونى نامرئى!.
و اين همان است كه از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) در حديث حسين بن خالد آمده است، او مىگويد از امام ابى الحسن الرضا (ع) پرسيدم، اينكه خداوند فرموده: وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ (سوگند به آسمان كه داراى راه هاست) يعنى چه، فرمود: اين آسمان راه هايى به سوى زمين دارد ... حسين بن خالد مىگويد عرض كردم چگونه مىتواند راه ارتباطى با زمين داشته باشد در حالى كه خداوند مىفرمايد آسمان ها بىستون است، امام فرمود:
«سبحان اللَّه، أ ليس اللَّه يقول بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها؟ قلت بلى، فقال ثم عمد و لكن لا ترونها؛ (3) عجيب است، آيا خداوند نمىفرمايد بدون ستونى كه قابل مشاهده باشد؟ من عرض كردم آرى، فرمود: پس ستون هايى هست و ليكن شما آن را نمىبينيد".
اين آيه با توجه به حديثى كه در تفسير آن وارد شده است، پرده از روى يك حقيقت علمى برداشته كه در زمان نزول آيات، بر كسى آشكار نبود، چرا كه در آن زمان هيئت بطلميوس با قدرت هر چه تمامتر، بر محافل علمى جهان و بر افكار مردم حكومت مىكرد، و طبق آن آسمانها به صورت كراتى تو در تو همانند طبقات پياز روى هم قرار داشتند و طبعا هيچكدام معلق و بىستون نبود، بلكه هر كدام بر ديگرى تكيه داشت، ولى حدود هزار سال بعد از نزول اين آيات، علم و دانش بشر به اينجا رسيد كه افلاك پوست پيازى، به كلى موهوم است و آنچه واقعيت دارد، اين است كه كرات آسمان هر كدام در مدار و جايگاه خود، معلق و ثابتند، بىآنكه تكيه گاهى داشته باشند، و تنها چيزى كه آنها را در جاى خود ثابت مىدارد، تعادل قوه جاذبه و دافعه است كه يكى ارتباط با جرم اين كرات دارد و ديگرى مربوط به حركت آنهاست.
اين تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى، كرات آسمان را در جاى خود نگه داشته است.
حديثى كه از امير مؤمنان على عليه السلام در اين زمينه نقل شده بسيار جالب است، طبق اين حديث امام فرمود:
«هذه النجوم التي فى السماء مدائن مثل المدائن الذى فى الارض مربوطة كل مدينة الى عمود من نور؛ (4) اين ستارگانى كه در آسمانند، شهرهايى هستند همچون شهرهاى روى زمين كه هر شهرى با شهر ديگر (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مربوط است».
آيا تعبيرى روشنتر و رساتر از" ستون نامرئى" يا" ستونى از نور" در افق ادبيات آن روز براى ذكر امواج جاذبه و تعادل آن با نيروى دافعه پيدا مي شد؟ (5)
قرار گرفتن خدا بر عرش و آب :
« وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ ...؛ (6) او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد و عرش (قدرت) او بر آب قرار داشت، (بخاطر اين آفريد) تا شما را آزمايش كند تا كداميك عملتان بهتر است...».
براى فهم تفسير اين آيه بايد به مفهوم دو كلمه" عرش" و" ماء" آشنا شويم:
" عرش" در اصل به معنى" سقف" يا" شيئى سقفدار" است، و به تخت هاى بلند همانند تخت هاى سلاطين گذشته نيز عرش گفته مىشود، و همچنين داربست هايى كه درخت هاى مو و مانند آن را روى آن قرار مىدهند.
اما اين كلمه بعدا به معنى قدرت نيز به كار رفته است، همانگونه كه واژه" تخت" در فارسى نيز به همين معنى استعمال مىشود:
در عربى گفته مىشود فلان استوى على عرشه - او - ثل عرشه:" فلان كس بر تخت نشست" يا" تختش فرو ريخت" كنايه از اينكه به قدرت رسيد و يا قدرتش نابود شد، در فارسى نيز مىگوئيم فلان كس را بر تخت نشاندند و يا از تخت بپائينش كشيدند.
اين نكته را نيز بايد توجه داشت كه گاهى كلمه" عرش" به معنى مجموعه جهان هستى است زيرا تخت قدرت خداوند همه اين جهان را فرا مىگيرد و اما كلمه" ماء" معنى معمولى آن" آب" است، اما گاهى به هر شيء مايع" ماء" گفته مىشود مانند فلزات مايع و امثال آن.
با آنچه در تفسير اين دو كلمه گفتيم چنين استفاده مىشود كه در آغاز آفرينش، جهان هستى به صورت مواد مذابى بود (يا گازهاى فوق العاده فشرده كه شكل مواد مذاب و مايع را داشت).
سپس در اين توده آبگونه حركات شديد و انفجارات عظيمى رخ داد، و قسمتهايى از سطح آن پى در پى به خارج پرتاب شد، اين اتصال و به هم پيوستگى به انفصال و جدايى گرائيد، و كواكب و سيارات و منظومهها يكى بعد از ديگرى تشكيل يافتند.
بنا بر اين جهان هستى و پايه تخت قدرت خدا نخست بر اين ماده عظيم آبگونه قرار داشت. (7)
اين همان چيزى است كه در آيه 30 سوره انبياء نيز به آن اشاره شده است: « أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ »؛ (8)
" آيا آن ها كه خدا را انكار مىكنند با چشم علم و دانش اين حقيقت را نديدند كه آسمانها و زمين، در آغاز به هم پيوسته بود، سپس ما آنها را از هم گشوديم و هر موجود زندهاى را از آب آفريديم".
حرکت خورشيد:
« وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ؛ (9) و خورشيد (نيز براى آنها آيتى است) كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است، اين تقدير خداوند قادر و دانا است».
اين آيه شريفه به وضوح حركت خورشيد را به طور مستمر بيان مىكند، اما در اينكه منظور از اين حركت چيست مفسران بحث هاى فراوان دارند:
گروهى آن را اشاره به حركت ظاهرى خورشيد بر گرد زمين مىدانند كه اين حركت تا پايان جهان كه در حقيقت قرارگاه خورشيد و پايان عمر اوست ادامه دارد.
بعضى ديگر آن را اشاره به ميل شمس در تابستان و زمستان به سوى شمال و جنوب زمين دانستهاند، زيرا مىدانيم خورشيد از آغاز بهار از خط اعتدالى به سوى شمال متمايل مىشود، و تا مدار 23 درجه شمالى پيش مىرود، و از آغاز تابستان به عقب باز مىگردد تا در آغاز پائيز باز به خط اعتدالى مىرسد، و همين خط سير را تا آغاز زمستان به سوى جنوب ادامه مىدهد، و از آغاز زمستان به سوى خط اعتدال حركت مىكند و در آغاز بهار به آن مىرسد.
البته تمام اين حركات در واقع ناشى از حركت زمين و تمايل محور آن نسبت به سطح مدارش مىباشد، هر چند در ظاهر و به حسب حس مربوط به حركت آفتاب است.
بعضى ديگر آن را اشاره به حركت وضعى" كره آفتاب" دانستهاند، زيرا مطالعات دانشمندان بطور قطع ثابت كرده كه خورشيد به دور خود گردش مىكند.
آخرين و جديدترين تفسير براى آيه فوق همانست كه اخيرا دانشمندان كشف كردهاند و آن حركت خورشيد با مجموعه منظومه شمسى در وسط كهكشان ما به سوى يك سمت معين و ستاره دور دستى كه آن را ستاره" وگا" ناميدهاند مىباشد.
اين معانى منافاتى با هم ندارند و ممكن است جمله" تجرى" اشاره به تمام اين حركتها و حركتهاى ديگرى كه تا كنون علم و دانش ما به آن نرسيده و شايد در آينده كشف شود بوده باشد.
به هر حال حركت دادن خورشيد اين كره بسيار عظيمى كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگتر است آن هم با حركت حساب شده در اين فضاى بيكران از هيچكس ميسر نيست جز از خداوندى كه قدرتش فوق همه قدرتها و علم و دانشش بىانتهاست، و به همين جهت در پايان آيه مىفرمايد:" اين تقدير خداوند قادر و داناست" (ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ). (10)
پي نوشت ها:
1. آل عمران (3) آيه 7.
2. رعد (13) آيه 2
3. سيد هاشم بحراني ،تفسير البرهان ،انتشارات بنياد بعثت ، ج 2، ص 278
4. شيخ عباس قمي ، سفينة البحار، ج 2، ص 574.
5. آيت الله مکارم، تفسير نمونه، انتشارات دارالکتب الاسلاميه ، ج10، ص 112.
6. هود (11) آيه 7.
7. تفسير نمونه، ج9، ص 26 و 27.
8. انبياء (21) آيه 30.
9. يس (36) آيه 38.
10. تفسير نمونه، ج18، ص 383 و 382.
پرسش 5:
چرا خداوند بخاطر قطع پاي شتر حضرت صالح يك قوم را نابود كرد؟ زنان و كودكان و كساني كه در قطع پاي شتر صالح نقش نداشتند چه گناهي داشتند؟
پاسخ:
اولا سخن از قطع پاي شتر نيست. بلكه پي كردن و كشتن شتر است. (1)
ثانيا شتر صالح دليل و بينه اي از طرف خدا و معجزه اي بود براي اثبات رسالت آن پيامبر الهي (2) و جسارت و بي اعتنايي نسبت به اين حيوان كه نوع خلقتش با عنايت خاصي بوده است يك نوع اهانت به خدا و پيامبرش محسوب مي شود.
ثالثا مقرر شده بود كه اينها ضرري به آن شتر وارد نكنند و الا عذاب الهي دامنگير آن ها مي شود. (3)قوم صالح با كفر و عنادي كه داشتند نه تنها هيچ اعتنايي به هشدار هاي الهي نكردند، بلكه پس از كشتن شتر ،از حضرت صالح طلب عذاب كردند و به او گفتند: "اگر تو پيامبر هستي آنچه را به ما وعده مي دهي بياور!!". (4)
پس نزول عذاب بعد از اتمام حجت از طرف خدا بوده است و سخن پيرامون قتل يك حيوان به تنهايي نيست.
اما كسان ديگر كه به ظاهر نقشي در قتل نداشتند اينها خود دو دسته مي باشند: يكي آن هايي كه مستقيما در قتل شتر دست نداشتند؛ اما راضي و خرسند از اين كار بودند. اينها در واقع شريك قتل محسوب مي شده و گرفتار عذاب شدند؛ اما گروهي كه نه تنها نقشي در قتل نداشتند، بلكه ناراضي از اين كار بودند، اينها در واقع همان مومناني بودند كه از عذاب الهي در امان بودند. چنانچه قرآن در اين باره مي فر مايد: "چون امر ما فرا رسيد، صالح را با كسانى كه به او ايمان آورده بودند به رحمت خويش از خوارى آن روز نجات بخشيديم. زيرا پروردگار تو توانا و پيروزمند است." (5)
البته پيرامون كودكان قوم كه گرفتار شدند بايد گفت: از اين منظر كه مكلف نبودند عذاب بر آن ها صدق نمي كند؛ يعني اگر چه به ظاهر آن ها نيز تلف شدند، اما از براي آن ها عقاب صدق نمي كند درست همانند وقوع زلزله و يا سيل كه گروه كثيري گرفتار مي شوند؛ ولي از اين باب نيست كه همه متهم به عذاب الهي باشند. پس تمام كساني كه به شكلي در قتل شتر صالح دست داشتند ولو به رضايت قلبي گرفتار عذاب خوار كننده الهي شدند. اما كساني كه خارج از اين گروه باشند اگر در صحنه عذاب بمانند، آن ها نيز تلف خواهند شد. اما معذب و معاقب از ناحيه خدا نخواهند بود.
پي نوشت ها:
1. هود (11) آيه 65.
2. همان، آيه 64.
3. شعراء (26) آيه 155.
4. اعراف (9) آيه 77.
5. هود (11) آيه 66.
پرسش 6:
آيا ادعاي عبدالله بن سعد بن ابي سرح كه زماني كاتب پيامبر بوده و بعد از دين برگشته و به مكه و پيش كفار فرار كرد مبني بر تغييرات بعضي جملات قرآن با تاييد پيامبر درست است؟ چونكه آيات فرآن اگر از طرف خدا باشد نبايد هيچ كس تغييرش دهد؟
پاسخ:
عبد الله بن ابي سرح برادر رضاعي خليفه سوم بود که در مکه اظهار اسلام کرد و با جمعي ديگر مورد آزار قريش واقع شدند. او با رغبت، از ايمان به کفر برگشت (1) و در خدمت سران قريش قرار گرفت و به حدي خوش خدمتي کرد و پيامبر و مسلمانان را آزار داد که رسول خدا در فتح مکه، حکم کشتن او و چند نفر ديگر را ولو اين که به درون کعبه پناه برده باشند، صادر کرد و وقتي هم عثمان او را با خود براي گرفتن امان خدمت رسول خدا آورد، بعد از دادن امان، ياران خود را توبيخ کرد که چرا با وجود امر سابق او و قبل از گرفتن امان او را نکشتند؟ (2)
پيامبر در صدد تربيت و جذب همه به اسلام بود و وقتي او را بخشيد، به او عنوان "کاتب وحي" داد؛ هم چنان که به معاويه اين عنوان را داد تا به اين عنوان دل خوش شود و احساس حرمت و ارزش کند و جذب اسلام شود!! ولي متاسفانه خباثت دروني او مانع از بهره مندي اش شد و وقتي آيات نازل مي شد، او تغييراتي در بعض عبارات مي داد و مثلا عبارت: "ان الله عزيز حکيم" را مي نوشت "ان الله عليم حکيم"، پيامبر که مي ديد، مي گفت عيب ندارد، خدا عليم حکيم هم هست.
او بعدا نزد منافقان خود شيريني مي کرد که من از نزد خودم در عبارات قرآن دست مي برم و پيامبر هم بر من سخت نمي گيرد که آيه زير نازل شد: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ؛ (3) چه كسى ستمكارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد، يا بگويد: «بر من، وحى فرستاده شده»، در حالى كه به او وحى نشده است، و كسى كه بگويد: «من نيز همانند آنچه خدا نازل كرده است، نازل مىكنم»؟ (4)
طبيعي است که نه امر مهم کتابت قرآن از جانب پيامبر به چنين کسي سپرده مي شود و نه به نوشته او اهميت داده مي شود.
امر مهم کتابت وحي از همان ابتدا به افراد اميني چون علي بن ابي طالب واگذار شد و ايشان بلافاصله بعد از پيامبر مطابق رهنمودهاي آن حضرت، قرآن را تنظيم و بين دو جلد ارائه کرد و به مدت کمي بعد از او زيد بن ثابت از ديگر نويسندگان امين وحي، به امر خليفه و جلو چشم همه مسلمانان و با نظارت عمومي اين کار مهم را سامان داد.
پي نوشت ها:
1. بنا به نقل مفسران مصداق: "من شرح بالکفر صدرا = آن که سينه اش را در مقابل کفر گشود" (نحل (16) آيه 106) او بوده است. (ابوحيان اندلسي، بحر المحيط، بيروت، دار الفکر، 1420 ق، ج 6، ص 600)
2. ابن شهر آشوب، مناقب، نجف، حيدريه، 1376 ق، ج 1، ص 179.
3. انعام (6) آيه 93.
4. کليني، کافي، تهران، اسلاميه، 1363 ش، ج8، ص 201.
پرسش 7:
چرا غير مسلمانان بايد به مسلمانان جزيه بدهند؟ لطفا پاسخ عقلاني بدهيد؟
پاسخ:
گرفتن جزيه در عصر معصوم داراي فلسفه هاي خاصي است از جمله آنكه جزيه ماليات سرانه اى بود كه اهل كتاب آن را در هر سال، به دولت اسلامى مى پرداختند; و علّت قرار دادن چنين مالياتى اين بود كه چون كشورهاى آنان به دست مسلمانان اداره مى شد و يا به صورت يك اقلّيّت در جوامع اسلامى زندگى مى كردند، دولت اسلامى مجبور بود كه حفاظت و نظم و امنيّت آنها را به عهده بگيرد; از اين لحاظ لازم بود ماليات عادلانه اى از هر فرد دريافت كند و در راه تأمين وسايل زندگى و حفظ جان و مال آنان مصرف نمايد. ناگفته پيداست، نيروهايى كه دولت اسلامى مجبور بود در نقاط مختلف كشور متمركز سازد تا جان و مال آنها را از هرگونه تجاوز احتمالى مصون دارد،احتياج به هزينه هاى زيادى داشت كه يگانه راه تأمين آن اين بود كه از خود مردم گرفته و در طريق رفاه خودشان مصرف نمايد - به خصوص اين كه غير مسلمانان هرگز در جنگ هايى كه با دشمنان اسلام روى مى داد، نفراتى به ميدان نمى فرستادند بر اين اساس قوانيني مثل خمس و زكات را براي مسلمانان وضع ميكند حال از آنجا كه غير مسلمانان وظيفه اي براي پرداخت خمس و زكات ندارند، بايد مطابق عدالت قانون ديگري براي غير مسلمانان تحت عنوان جزيه وضع شود.
به علاوه آنكه شواهد تاريخى گواهى مى دهند مبلغى كه از اهل ذمّه دريافت مى كردند، عنوان جريمه و فشار نداشت; بلكه هدف صرف آن در تأمين آسايش آنان بوده است. اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم:
1- هنگامى كه «عُبادَة بنِ صامِتْ» فرمانروايان مصر و ساير قبطيان را به دين اسلام دعوت مى كرد، به آنان چنين گفت: اختيار با شماست، خواستيد آيين اسلام را با كمال آزادى اختيار كند و اگر نمى خواهيد مسلمان شويد، مى توانيد جزيه بدهيد و تحت فرمان حكومت اسلامى باشيد و تا ما باشيم و شما باشيد، همه ساله رفتارى با شما خواهيم نمود كه طرفين از هم خشنود باشيم; ما با شما هم پيمان مى شويم، جان و دارايى شما را حفاظت مى كنيم و هركس به اموال شما تجاوز كند با او مى جنگيم!
2- پس از آن كه مسلمانان در نبرد با روميان فاتح شدند و قسمت هاى زيادى از «شامات» به دست آنان افتاد، مردم «حِمص» حاضر شدند جزيه بپردازند; سپس مسلمانان به عللى صلاح ديدند پيمانى كه بين خود و مردم مسيحى «حِمص» بسته بودند با رضايت طريفين ملغى سازند; از اين لحاظ سردار بزرگ مسلمانان در يك مجمع عمومى به مردم «حِمص» چنين خطاب كرد: آنچه به ما داده ايد از ما پس بگيريد و ما را از هم پيمانى خود آزاد سازيد. مردم «حمص» در پاسخ گفتند: هرگز ما از شما جدا نمى شويم، دادگسترى و پرهيزكارى شما به مراتب بهتر از رفتار روميان است، ما حاضريم - اگر شما بپذيريد - همراه نيروهاى اسلامى با ارتش روميان بجنگيم
3- مقدار جزيه هايى را كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) براى نصاراى «نجران» معيّن نموده، دست مطلب ما را روشن مى سازد; زيرا قرار شد كه مردم آن جا سالى سه هزار «حُلّه» كه بهاى هر حله چهل درهم بود، بطور تدريج در دو وقت بدهند; دو هزار آن را در ماه صفر و هزار ديگر را در ماه رجب و همچنين رسول اكرم (ص) با اهل «اذرح» صلح نموده كه سالى صد دينار بدهند. بطور مسلّم اين رقم پول ها در برابر نگهبانى و حفظ جان و مال آنها در برابر دشمن، چندان قابل توجّه نبود. (1)
پينوشت:
1. مكارم شيرازي، ناصر، سبحاني، جعفر، پاسخ به پرسش هاي مذهبي ،چ نسل جوان، قم، 1383ه ش، ص 329.
پرسش 8:
از نظر عقلي چرا بايد كافر را كشت؟ _ و ساير سوالات و ايراداتي كه در سايت zandiq.com بر ضد اسلام و پيامبر وارد شده است را به صورت عقلاني پاسخ دهيد البته پيشاپيش از شما تشكر مي كنم و معذرت ميخواهم كه اينجور تند حرف زدم آخه خيلي نسبت به دين مشكوكم. اما كماكان به وجود خدا معتقدم و هيچ كس و سايتي نتوانسته منو متقاعد كنه كه خدا وجود ندارد، لطفا پاسخ منطقي و عقلاني بدهيد مرسي آدرس ايميل من : arash.sheivandigmail.com
پاسخ:
انسان به حکم عاطفه و انسان دوستي، جنگ را يک اقدام وحشيانه و غير انساني ميداند، به طوري که از يادآوري مصائب و پيامدهاي شوم و زيانبار جنگ، انقلابي در روحيه انسان به وجود ميآيد و جنگ را در اوضاع عادي، محکوم و تقبيح ميکند و اين يک احساس بشري است.
اسلام که دين فطري و طبيعي است، به اين واقعيت اعتراف دارد و جنگ را از نظر طبيعت بشري سنجيده و ميگويد: "کتب عليکم القتال و هو کرهٌ لکم؛ (1) جهاد بر شما واجب گرديده و حال آن که براي شما موجب دشواري و کراهت است".
بايد اين مسأله را عميقتر کاوش کرد که آيا جنگ و جهاد در هر وضعي محکوم و ناروا است و هيچ ملت و گروهي در هيچ شرايطي نبايد دست به قيام مسلحانه بزند؟
گاهي شرايطي پيش ميآيد که هيچ راهي جز توسل به جنگ باقي نميماند، در اين صورت، جنگ کردن نه تنها غير انساني نيست، بلکه ترک آن غير انساني است و جز پذيرفتن ذلت و خواري، نيست.
اگر جامعهاي مورد تعدي و تجاوز قرارگيرد، انسان بايد به حکم عقل و فطرت، از جامعه و از حقوق خود دفاع کند و چنين جنگي از نظر عقل واجب است، بلکه دفاع از حق، حق طبيعي هر موجود زندهاي است. حال بايد ديد انگيزه تشريع جهاد در اسلام چيست؟
نخستين آياتي که درباره جهاد وارد شده، چهار آيه سوره حج است. دقت در مفاد اين آيات ميرساند که انگيزه واقعي تشريع جهاد، چيزي جز دفاع از جان و مال و حقوق شهروندي نبوده است.
مسلمانان در مکه، پيوسته زير ضربات شکننده دشمن قرار داشتند، جان و مال آنان مورد تجاوز قرار ميگرفت؛ مخالفان ايشان را مجبور ميساختند که خانههاي خود را ترک کنند و در ديار غربت آواره شوند. وقتي مسلمانان در مدينه تشکيلاتي پيدا کردند و قدرت و توانايي براي دفاع از حقوق شهروندي خود پيدا کردند، از جانب خداوند مأموريت پيدا کردند به خاطر دفاع از حقوق از دست رفته خود قيام کنند و دشمن را سرکوب کنند و حقوق طبيعي خود را به دست آورند. (2)
دقت در اين آيات ما را با انگيزههاي جهاد آشنا ميکند، بنابر اين اسلام هرگز آغاز به جنگ نکرده، بلکه پاسخگوي نبردي است که از طرف تجاوزگران آغاز شده بود.
به عبارت ديگر مسلمانان، جنگزده هستند، نه جنگنجو. بديهي است دفاع از خود (که مورد تجاوز است) لازم و واجب است؛ در غير اين صورت، پذيرش ظلم و ستم است که مسلمان واقعي هرگز آن را تحمل نخواهد کرد.
اسلام به هيچ وجه موافق با جنگ، خشونت و ترور نيست و همواره بر کرامت انسانها تأکيد کرده، زيرا دين رحمت و صلح است. اين که عدهاي از مستشرقان نوشتهاند اسلام دين شمشير و جنگ است و پيامبر اسلام (ص) آيين خود را با زور و شمشير بر ملتها تحميل کرد و ... از روي کينه بوده و توطئهاي بر ضد اسلام و مسلمانان محسوب ميشود. اين همه را گفته و تبليغ کردهاند تا جلوي گسترش دين رحمت و صلح و انسان دوست را بگيرند و بهتر بتوانند به چپاول ملتهاي مظلوم بپردازند.
مهمترين حربه و اهرمي که دشمنان اسلام با تکيه بر آن، در پي ايجاد بدبيني به اين دين بوده و به اين وسيله تلاش کردهاند جلوي شناخت اسلام را بگيرند. اين سخن نادرست را استعمارگران ساختند و برخي از موافقان ناآگاه هم اين سخن را رواج دادند و براي آن مباني ديني درست کردند. (3)
در صورتي که اگر اسلام با زور و شمشير جلو رفته بود،در اين عصر (که عصر عقلانيت و خردورزي است) نبايد مردم گرايش به دين اسلام داشته باشند، در حالي که آمارهاي غربيان، بيانگر گرايش زياد مردم به دين اسلام است.
چگونه ميتوان اسلام را موافق با جنگ، خشونتطلبي و كشتار دانست، در حالي که ضمن تأکيد بر رعايت حرمت و کرامت اشخاص (اعم از مسلمان و غير مسلمان) حفظ جان اتباع و يا حتي ساکنان کشور اسلامي را به عنوان وظيفه دولت اسلامي دانسته است؟! حفظ جان و حق حيات انسانها به قدري در اسلام مورد اهتمام است که کشتن انسان بيگناهي، برابر با کشتن همه انسانها است،و زنده کردن يک نفر، برابر با زنده کردن همه مردم تلقي شده است: «مَن قَتَلَ نَفْسَا بِغَيرِْ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فىِ الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا؛ (4) هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است».
از اين رو حق حيات يک موهبت الهي است که هيچ کسي حق سلب آن را ندارد، مگر اين که خود، قتل عمد کرده باشد يا بر ضد امنيت مردم و جامعه، اقدام کرده باشد که در اين موارد نيز قصاص بايد بر اساس محاکمه در دستگاه قضايي عادلانه و مبتني بر موازين شرعي باشد.
اسلام با کشتار انسانهاي بيگناه با هر عنوان و نامي جهاد يا غير جهاد و با هر انگيزهاي (سياسي يا مذهبي) و از هر فرقهاي که باشد (مسيحي، يهودي يا مسلمان) و در هر کجاي عالم که باشند و با هر وسيلهاي، مخالف است، بلکه اين کار جنايت است و بايد محکوم و عاملان آن مجازات گردند.
جهاد ابتدايي در اسلام به منظور کشورگشايي و اجبار افراد به آيين اسلام نيست، بلکه براي واژگون کردن نظام هاي غلط و ظالمانه و اجازه يافتن مردم براي مطالعه آزاد دربارة مذهب و شيوه هاي زندگي اجتماعي است.
اما در مورد آيه مورد اشاره شما بايد گفت كه اين آيه نه در مورد همه كافران بلكه در مورد منافقيني نازل شده است كه در مدينه براي مشركان مكه جاسوسي مي كرده اند و در عقايد مسلمين شبهه وارد كرده و سعي در منحرف كردن آن ها داشته اند و شان نزول آن براي اين مساله است. اين افراد از كافران عادى بدترند، زيرا كفار معمولى دزد و غارتگر عقائد ديگران نيستند، اما اينها هستند، فعاليتهاى پىگيرى براى تخريب عقايد ديگران دارند. اين شدت عمل كه در آيه فوق نسبت به اين دسته از منافقان نشان داده شده به خاطر آن است كه نجات يك جامعه زنده كه در مسير يك انقلاب اصلاحى گام بر مىدارد، از چنگال دشمنان دوستنما و جاسوسان خطرناك، راهى جز اين ندارد.
قابل توجه اينكه در حالى كه اسلام افراد غير مسلمانى همانند يهود و نصارى را با شرائطى تحت حمايت خود قرار داده، و اجازه هيچگونه مزاحمت نسبت به آنها نمىدهد در مورد اين دسته از منافقان اين چنين شدت عمل به خرج داده است، و با اينكه آنان تظاهر به اسلام مىنمودند دستور اسارت و حتى اعدام آنان را در صورت لزوم صادر كرده است، و اين نيست مگر به خاطر آنكه اين گونه افراد زير پوشش اسلام مىتوانند ضربههايى بزنند كه هيچ دشمنى قادر بر آن نيست! (5)
پينوشتها:
1. بقره (2) آيه 276.
2. حج (22) آيات 38 ـ 41.
3. مائده (5) آيه 32.
4. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1374ه.ش، ج 2، ص 206.
5. همان، ج4 ،ص53.
پرسش 9:
كمكم كنيد
شرح : 1- سلام خسته نباشيد سايتي به نام zandiq.com داراي مطالب مستند و واقعي ضد اسلام و پيامبر مي باشد و الهي بودن دين اسلام را كلا باطل ميداند من اعتراف ميكنم كه نسبت به الهي بودن دين اسلام شديدا مشكوكم اما دلم راضي نميشه كه دستورات اسلامو رعايت نكنم و شديدا در عذابم لذا از شما خواهش ميكنم جواب ايرادات سايت zandiq.com را به ايميلم بفرستيد تا ايمان ضعيف شده من نسبت به اسلام دوباره زنده شود لطفا به موارد زير كامل و عقلاني جواب بدهيد : توهين به زن در نهج البلاغه ؟
پاسخ :
پاسخ:
قبل از هر چيز اين تذکر لازم به ذکر است که مراجعه به اين منابع ضد دين که بر اثر تلاش گروهي و جدي دشمان ديانت و خدا در طول سال ها شکل گرفته از طرف افرادي چون شما همانند رفتن به فضاي غير ايزوله درون آزمايشگاه هاي تشخيص بيماري هاي ناياب و درگير شدن با انواع ويروس ها و باکتري ها و بيماري هاي خطرناک است که صدامت جبران ناپذيري مي تواند به دنبال داشته باشد .
البته اگر يک پزشک متخصص و آگاه به خطرات و صدمات و برخوردار از پادزهرهاي مختلف ممکن است در چنين فضايي هيچ خطري احساس نکند بلکه به رفع و نابودي اين بيماري ها همت بگمارد ، چنان که يک کارشناس ديني مي تواند به خوبي از عهده پاسخ به اين شبهات و اشکالات برآيد ؛ در هر حال مراجعه شما به اين قبيل سايت ها بسيار بسيار اشتباه است .
در مورد انبوهد سوالات و شبهات و مغالطات اين قبيل سايت ها هم مستحضريد که امکان پاسخگويي يک جا وجود ندارد ؛ تنها تلاش مي کنيم که به سوالات شما به طور مختصر پاسخ بگوييم :
در خصوص اين تعبير در نهج البلاغه به چند نكته توجه فرمائيد:
کلام و گفتار يکي از ابزارهاي ابراز عقيده و باور دروني انسان در خصوص مسائل گوناگون است. ميتوان در شرايط عادي از مجموعه آن ها به جمعبندي در خصوص ديدگاه فرد در خصوص موضوع خاصي رسيد. اما اين تمام راه نيست.
همواره راهکارهاي ديگري براي به دست آوردن عقيده و ديدگاههاي افراد در خصوص موارد مختلف نيز وجود دارد ،مانند رفتار و سيره عملي او که در برخي موارد نياز است براي رسيدن به نتيجه درست از همه ابزارهاي ابراز نظر بهره جست. اگر دقت کنيد در سوال چنين جامعيتي به خرج داده نشده است؛ در واقع تنها به يکي از ابزارهاي کشف ديدگاه ، آن هم به صورت ناقص بسنده کردهايد . اين عمل نميتواند نتيجه درست و کاملي را از آنچه ميطلبيد ،حاصل کند.
در حالي که براي يافتن ديدگاه امام علي عليه السلام و ديگر معصومان بايد همه کلمات و جملات آن ها مورد ملاحظه قرار گرفته، مجموعه آن ها به سيره رفتاري و عملي ايشان ضميمه گردد . از جمعبندي همه اين موارد و با ملاحظه شرايط خاص زماني و مکاني که ممکن است در بيان يک کلام يا انجام يک رفتار دخيل باشد، به يک جمعبندي در خصوص ديدگاه اين بزرگواران در خصوص آن موضوع رسيد، نه اينکه به چند جمله کوتاه در اين رابطه بسنده کرد.
بررسي اجمالي در روايات و کلمات معصومين ائمه عليهم السلام و سيره عملي و رفتاري اهل بيت درباره زنان، به خصوص بانوان با فضيلت زمان بعثت، نشان دهنده اوج نگاه متعالي اين بزرگواران در خصوص زنان بوده است .
در تاريخ نقل شده رسول خدا بارها از زنان برجسته اي چون ام سلمه، اسماء بنت عميس ، نسيبه، اسماء بنت يزيد ، ام سليم و... تجليل کرده اند .تلاش هاي فردي و اجتماعي حتي مبارزات آن ها در عرصه هاي گوناگون را ستوده اند .خدا را به خاطر وجود چنين زناني در بين امت خويش سپاس گفتند(1)؛ ستايش تا جايي بوده که گاهي حضرت براي گراميداشت اين بانوان به ديدار آن ها رفته ،رواياتي را براي شان نقل مي کردند .برخي از اين زنان نام شان در زمره روات احاديث نبوي ثبت شده است .
احترام و تجليل بي نظير حضرت رسول در مورد دختر بزرگوارشان فاطمه زهرا سلام الله عليها و ذکر اوج مقامات معنوي و روحاني او در جمع اصحاب ، دليل ديگري بر نگاه متعالي اين بزرگواران در مورد زنان بافضيلت زمان شان بود. حقيقتي كه در عملكرد و رفتار امام علي عليه السلام در قبال همسر بزرگوارش و تجليل ها و تكريم هاي بي حد و حصر در برابر ايشان نيز ديده مي شود ، در نتيجه نمي توان با چند جمله در نهج البلاغه ديدگاه امام علي و اسلام را در مورد زنان به دست آورد .
جملات نهج البلاغه :
اولا در مورد هر روايتي لازم است سند آن مورد بررسي قرار گرفته ،دقت شود که داراي ضعف سند و يا تعارض محتوايي با آيات و روايات قطعي نباشد . در اين رابطه بررسي تک تک روايات امري لازم و کاري کاملا تخصصي است . چه بسا بسياري از روايات مورد نظر معترضان از نظر سند قابل توجه و ارزشمند محسوب نمي شود .
در خصوص جملات ذکر شده در نهج البلاغه هرچند سند کلي اين کتاب مورد تاييد است ، اما در خصوص برخي از تعابير و عبارات ،شارحان و محققان نهج البلاغه تاکيد بر ضعف سندي آن ها دارند . مثلا استاد محمد تقي جعفري، در اين باره فرموده است:
« بعضي ها گفتهاند که همه خطبههاي اميرالمومنين، مانند آيات قرآني، قطعي السند نيست، يعني احتمال عدم صدور بعضي از جملات خطبهها از خود اميرالمؤمنين، يک احتمال منطقي است. همچنين اگر خطبه اي يا جمله اي مخالف صريح حس و عقل سليم بود، مانند ديگر روايات، حکم حس و عقل سليم، بر روايت و حديث مقدم است و اين از اصول مسلم فقه اسلامي در تعادل و تراجيح است.»(2)
به علاوه در خصوص اصل کتاب نهج البلاغه اصولا روايات آن، گزينشي خاص با محوريت جذابيت هاي فصاحتي و بلاغتي در کلام اميرالمومنين عليه السلام است . در واقع سيد رضي در مقام جمع آوري ديدگاه ها و نظرات حضرت در حوزه هاي خاص معرفتي اسلام نبوده ، در نتيجه نهج البلاغه کتابي منضبط و جامع با هدف بيان ديدگاه هاي امام علي در موضوعات گوناگون نيست تا از جملات آن بتوانيم منظور حضرت را مثلا در موضوع زن برداشت کنيم .
به همين جهت در مواردي ديده شده روايات نهج البلاغه در ساير منابع به همراه ادامه و تتمه اي ذکر شده که معناي ظاهري آن را تغيير مي دهد ، مثلا در خصوص روايتي که مي گويد : «با زنان مشورت نکنيد» در جاي ديگر همين روايت با اضافه اي نقل شده که در ادامه مي فرمايد :« مگر آن که عقل و درايت آن ها را تجربه کرده باشيد ». (3) با ادامه معنا کاملا عوض مي شود، يعني دستور عدم مشورت مربوط به غالب زنان در آن مقطع بوده که از امور اجتماعي و قدرت تحليل حقايق خارجي کم بهره بودند، نه مطلق زنان، آن هم در هر زماني ؛ ضمن آن که اين حکم کلي است و نسبت به زن و مرد هر دو صدق مي کند .
دوم : اکثر رواياتى که در مورد مذمت برخى از زنان وارد شده، از امام علىعليهالسلام، آن هم در خطبه هشتاد نهج البلاغه نقل شده است .از آن جا که ظاهر برخي از اين تعابير با برخي حقايق برگرفته از آيات و روايات ديگر همخوان به نظر نمي رسد ، انسان را به اين حقيقت متوجه مي نمايد که مراد از اين روايات امري غير از يک گفتگوي معمولي است .
ظاهرا حضرت از اين روايات مراد و منظور خاصي داشته اند ؛ اين امر بر ما لازم مىکند که به اوضاع زمان امام على عليهالسلام بيانديشيم تا مراد دقيق حضرت را دريابيم ؛ تحقيق و بررسي نشان مي دهد که خطبه هشتاد نهج البلاغه را حضرت امير عليهالسلام در مقطع زماني جنگ جمل بيان نموده اند که برخي از محققان از جمله محمد بن على، معروف به ابوطالب مکى ،متوفاى سال 386 ه ق اين نکته را يادآور شده اند. (4)
استاد محمد تقي جعفري در اين باره مينويسد :
« اما در اين مباحث، شواهد و دلايل کافي ديديم که مقصود اميرالمؤمنين نقص واقعي ايمان و عقل به طور عموم و نقص سهم الارث به طور کلي نميباشد؛ زيرا نسبت دادن چنين نقص هايي به زنان مخالف قرآن است؛ لذا ميتوان گفت که علي عليه السلام براي توضيح و تفسير موقعيت زنان و آگاه ساختن آنان از يکي از زن هاي پيامبر که با دستياري طلحه و زبير، غائله جنگ جمل را بر پا نموده و به جنگ هاي صفين که موجب اغتشاشات جوامع اسلامي شد، متصل کرد، اشاره نموده است.(5)آيت الله جوادي آملي نيز معتقد است:
«اين روايات، ناظر به قضيه خارجيه بوده و نکوهش در آن ها مقطعي است؛ به بيان ديگر: اين روايات يا نظير قضاياي شخصيه است يا با توجه به شرايط مخصوص آن عصر است؛ لذا اين گونه روايات را نبايد به عنوان قضاياي طبيعي يا حقيقي تلقي کرد، هم چنان که گاهي قدح و مدح هم اين چنين است. اگر چنانچه در شرايط خاصي از گروه مخصوصي مدحي يا قدحي به عمل آمده است، نبايد اين ها را به عنوان قضاياي طبيعيه يا حقيقيه تلقي کرد.»(6)
پي نوشت ها:
1. علامه مجلسي، بحار الانوار ، دارالكتب الاسلاميه، تهران بي تا، ج79،ص 15.
2. علامه جعفري، شرح نهج البلاغه، ج11، ص288 و289، نشر فرهنگ اسلامي، تهران، بي تا .
3. محمد باقر مجلسي ، بحارالانوار، ج100، ص253، حديث2، نشر دار الاحيا التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
4. ابو طالب مکي، قوت القلوب، ج1، ص 282،نشردار الفکر، بيروت، بي تا .
5. شرح نهج البلاغه، ج11، ص300.
6. جوادي آملي، زن در آينه جمال و جلال، ص359، نشر مرکز اسرا ،قم، 1376 ش.






