.
نيستي مبدا هستي ست و هستي خاتمه ي نيستي نيست.
ميتوان گفت نيستي بر هستي محيط است و هستي در بين نيستي
لاجرم زماني که هستي قابل لمس و مشاهده باشد داراي حقيقتي ست و زماني که قابل مشاهده باشد داراي حق است .
پس هستي ( آنچه قابل ديد است) حقيقتي ست داراي حق از ازل.
نيستي از آن رو که هم نيست و هم هست .پس او نيز داراي حقيقتي ست.
آما اگر چيزي قابل لمس و ديد نباشد جزو هستي نيست؟مثال عقل ! ادراک!و ...؟؟ گفتيم که هر چه ديده باشيم ميگوييم که هست و آن چه هست داراي حق و حقيقتي ست .و گقتيم که هر چه نيست هم ( نيستي مبدا هستي ست اما جداي آن نيست .يعني ابتدا هستي بعد نيستي و يا بلعکس وجود ندارد.و يا اينکه در پايان هستي نيستي ست .اين هم نيست به اين گونه!) هست و او نيز داراي حق و حقيقت يست.
آنچه نيست دليل بر انکار نبود اش نيست .چون جزو نيستي هاست .و اينکه نيستي هيچ گاه نابود نمي شود .ماده نابود شدني ست اما او نه .پس اگر بروجود ادراک يقين داريم و اين يقين حاصل از تجربه باشد.پس قوه ي ادراک هست اما اين هست جزو نيستي هاست .و قابل ديد نيست .
آيا نيستي از ازل بوده و تا ابد خواهد بود؟خالق نيستي کيست؟
با اين تفاسير به عمل آمده بر مي آيد که نقصان وجود عالم تضاد بر ماده نيست.يعني ماهيتي هم هست که نباشد و در عين حال باشد .همه چيز محصور در ماده نيست که همه چيز را انکار کند ( منظور خداست)در واقع هستي مساوي نيستي و همان هست.اما آيا واقعا اگر همه چيز باشد و اين ها جزو يکدگر باشند و يکي فنا پذير و ديگري نه .يکي مبدا و ديگري پديد آمده از وي .خالق کيست؟
آيا نيستي در دايره ي تسلسلِ( بوده) ميگردد؟
آيا نيستي هست؟
آيا هست ِنيستي بر هست هستي فائق مي آيد و يا نيست نيستي بر نبود هست؟کدام برتري به او دارد
مبداخلقت کجاست
آيا خداوند جزو نيستي هاست؟آيا او در کنار نيستي ست؟
پرسشگر گرامی با سلام و سپاس از ارتباطتان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
مطالب مشوش و پراكنده و در برخي موارد متناقضي را طرح كرده ايد كه در پاسخ، تنها به ذكر چند نكته بسنده مي كنيم و بحث تفصيلي را به كتب مفصل در اين باره وا مي نهيم.
1. نيستي، حقيقتي ندارد و حقيقت از براي هستي است. اين از بديهيات عقليه اوليه است كه نيستي، مقابل هستي است و نقيض آن است و چيزي كه اين گونه باشد، نمي توان به آن بودن، داشتن و يا هر فعل ديگر را كه از آن بوي هستي مي آيد، اطلاق كرد؛ به اين صورت كه گفت نيستي، هستي است، هستي دارد و ... .
2. عدم امكان جمع هستي و نيستي، از محالات بديهيه عقليه اوليه است؛ چرا كه هستي، ذاتاً طرد كننده نيستي است و چيزي كه ذاتاً طرد كننده چيزي ديگر است، نمي تواند پذيرنده آن باشد. برای اين مطلب، دليل نخواهيد؛ چرا كه دليل بردار نيست و محال بودن جمع هستي و نيستي، از بديهيات اوليه است كه انكار آن، به اثبات آن منتهي مي شود.
3. فرق است بين نيستي مطلق و بدون هيچ قيدي، با نيستي مضاف؛ مثل نيستي بينایي، نيستي ثروت، نيستي سيرابي و غيره. نيستي مطلق، هيچ است. نه از آن مي توان خبر داد و نه حكمي بر آن مي توان كرد. اگر مي گویيم نيستي هيچ است يا نيستي نيست و يا نيستي هستي ندارد و غيره، همه و همه، خبر از مفهوم نيستي است كه در ذهن ما توسط ما ساخته شده است و البته بهره اي از هستي دارد. اين مفهوم نيستي، نيستي نيست؛ بلكه مفهوم آن است و ساخته ما از نيستي، هستي است. واقعيت نيستي مطلق، چيزي نيست تا بر آن چيزي حمل شود.
نيستي هاي مضاف، بهره و حظي از هستي را دارند و داراي اثر هستند كه اثر آن ها، نيستي اثر هستي آن ها است؛ يعني سيرابي اگر اثر رفع تشنگي را دارد، نيستي سيرابي اثر نيستي رفع تشنگي را دارد؛ يعني تشنگي. اما اين تأثير هم نشأت گرفته از بهره ضعيفي است كه از هستي دارد. (2)
4. هستي، بر دو قسم است: 1. هستي كه مادي است؛ 2. هستي كه مادي نيست. فرض سومي هم نمي شود براي آن داشت؛ يعني نمي توان هستي را پيدا كرد كه نه مادي باشد و نه غير مادي. همچنين نمي توان هستي را يافت كه هم مادي باشد و هم غير مادي. (3)
5. هستي مادي، آثار مادي دارد؛ مانند: ديده شدن، لمس شدن، مقابل شدن، مكان داشتن، زماني بودن و ... .
بنابراين، هستي غير مادي، آثار مادي را نخواهد داشت (ماده كه نباشد، آثارش هم نيست). پس هستي غير مادي، لمس نخواهد شد، مقابل چيزي نخواهد بود، ديده نخواهد شد، مكان نخواهد داشت، زمان نخواهد داشت. اين بحث، اعم از اين است كه ما اثبات هستي غير مادي كرده باشيم يا نكرده باشيم؛ يعني حتي در صورت عدم اثبات هستي غير مادي، ما چنين تقسيمي مي توانيم ارائه كنيم. البته هستي غير مادي، اثبات مي شود و بي دليل نيست.
باتوجه به نكات گذشته، سخناني از قبيل اين كه آيا نيستي، هست؟ نيستي، ازلي و ابدي مي باشد؟ نيستي، در دايره تسلسل مي گردد؟ آيا هستيِ نيستي، بر هستِ هستي فایق مي آيد؟ نيستي، بر هستي محيط است و هستي، در بين نيستي است و... همه این ها، باطل خواهند بود، به بداهت عقل.
چرا كه در همه اين ها، از اصل بديهي عقلي اولي استحاله اجتماع نقيضين و اين كه هستي، نقيض نيستي است و نمي توان هيچ يك را با ديگري مقايسه و توصيف كرد؛ چرا كه حقيقت از آن هستي است فقط، و غير از هستي، چيزي نيست كه بتوان با آن مقايسه كرد يا توصيف كرد.
فهم اين بديهي با دليل امكان پذير نيست و تنها بايد توجه سالم و بدون وسوسه هاي فكري و سفسطه آميز بر اين مطلب نمود.
تنها به عنوان تنبيه و تذكر مي گویيم كه انكار حقيقي بودن هستي و اين اصل (استحاله اجتماع نقيضين) به اثبات آن منجر مي شود؛ چرا كه منكر حقيقت مطلق بودن هستي، بر حقيقي نبودن آن حكم مي كند؛ يعني مي گويد هستي هستي ندارد. بنابراين، هستي را قبول كرده است كه مي خواهد آن را از هستي (يعني خودش) نفي كند. دقت شود.
همين طور است در مورد منكر اصل استحاله اجتماع نقيضين. شخصي كه جمع هستي و نيستي را (با وجود وحدت هاي هشت گانه يا نه گانه) قبول مي كند و قائل به اجتماع نقيضين مي شود، آيا در عين حالي كه اجتماع نقيضين را ممكن مي داند، آن را غير ممكن هم مي داند؟ طبق ادعايش، يعني قبول اجتماع نقيضين، بايد بداند؛ ولي حتي او هرگز به اين سخن تن نخواهد داد و چنين چيزي را نخواهد پذيرفت كه اجتماع نقيضين، در عين حالي كه ممكن است، غير ممكن هم هست. دقت شود.
براي مطالعه بيش تر، به کتاب های ذیل مراجعه کنید:
- مرتضي مطهري، مجموعه آثار ج 5، كليات علوم اسلامي (بخش منطق و فلسفه).
- حاج ملاهادي سبزواري، شرح منظومه، بخش حكمت، فريده اول در وجود و عدم.
- مرتضي مطهري، مجموعه آثار ج 5، درس هاي شرح منظومه، فريده اول در وجود عدم.
- آموزش فلسفه، محمد تقي مصباح يزدي، ج 1 و 2.
پي نوشت ها:
1. ر.ك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، قم صدرا، بي تا، ج 5، ص 81.
2. ر.ك: همان، ج 11، صص 357- 358.
3. ر.ك: محمد تقي مصباح يزدي، آموزش فلسفه، تهران، منظمه الاعلام الاسلامي، 1406 هـ.ق، ج 2، بخش پنجم، درس 41 (موجود مجرد و مادي).






