سلام. ضمن عرض خسته نباشید. گاهی در بحثها نقدهایی بر متن عربی قرآن وارد می شود، من چند مورد از آنها را خدمت شما تقدیم می کنم، و خواستار پاسخی در مورد آنها هستم. البته پیشاپیش از اینکه موارد مطروحه کمی زیاد هستند، پوزش می خواهم، ولی واقعاً نیازمند پاسخی در مورد این موارد هستم، به خصوص که سواد عربی زیادی هم ندارم:
1.چرا در قرآن واژه های غیرعربی، بدون عربی شدن به کار می روند، مثل فردوس که فارسی است و در عربی مترادف جنة است، یا انجیل که واژه ای عبری به معنای خبر خوش است و در عربی می شود الاشارة و یا فرعون که واژه ای قبطی به معنای پادشاه است و در عربی باید به صورت ملک بیاید و... چرا این واژه ها، به صورت عربی در نمی آیند و مستقیماً در همان زبان خودشان، در قرآن مطرح می شوند؟
2.در مورد برخی عبارات قرآن، ادعا می شود که اشتباه دستوری دارند(!!) و باید به شکل دیگری می آمدند. از جمله ادعا می کنند:
در سورۀ بقره آیه 177، واژۀ "صابرین" بر اساس موقعیتش باید به صورت صابرون باشد؛
در سورۀ اعراف آیه 160، عبارت "اثْنَتىَْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا"، باید به صورت "اثْنَتىَْ عَشْرَةَ سِبْطاً" باشد؛
در سورۀ نساء آیه 162، عبارت "المُْقِيمِينَ الصَّلَوةَ " باید به صورت "المُْقِيمونَ الصَّلَوةَ" باشد؛
در سورۀ مائده آیه 69، واژۀ "صابئین" از "صابئون" صحیحتر است.
در سورۀ منافقون آیه 10، واژۀ "اکن" باید به صورت "اکون" باشد.
در سورۀ آل عمران، آیه 59، عبارت "کن فیکون"، باید به صورت "کن فکان" باشد.
سورۀ بقره آیه 177، واژۀ "البر" باید به صورت "الباران" باشد. البته واژۀ "البر" دو بار در این آیه آمده است و نمی دانم منظور شبهه ساز، کدام مورد است.
خواهش من این است که به این موارد، مورد به مورد پاسخ بفرمایید و تا پاسخ دقیق هریک را بدانم.
با تشکّر از زحمات بی دریغ شما.
به امید ظهور
پرسش: چند سؤال در مورد جملات قرآن
شرح : سلام. ضمن عرض خسته نباشید. گاهی در بحثها نقدهایی بر متن عربی قرآن وارد می شود، من چند مورد از آنها را خدمت شما تقدیم می کنم، و خواستار پاسخی در مورد آنها هستم. البته پیشاپیش از اینکه موارد مطروحه کمی زیاد هستند، پوزش می خواهم، ولی واقعاً نیازمند پاسخی در مورد این موارد هستم، به خصوص که سواد عربی زیادی هم ندارم: 1.چرا در قرآن واژه های غیرعربی، بدون عربی شدن به کار می روند، مثل فردوس که فارسی است و در عربی مترادف جنة است، یا انجیل که واژه ای عبری به معنای خبر خوش است و در عربی می شود الاشارة و یا فرعون که واژه ای قبطی به معنای پادشاه است و در عربی باید به صورت ملک بیاید و... چرا این واژه ها، به صورت عربی در نمی آیند و مستقیماً در همان زبان خودشان، در قرآن مطرح می شوند؟
پاسخ:
با سلام و سپاس از ارتباط شما پرسشگر گرامی با مرکز ملي پاسخگويي به سوالات ديني.
الفاظ و كلمات قرآن از طرف خداست . خداوند آن ها را به همين صورت و همين كلمات و الفاظ بر پيامبر نازل كرده است. بنابراين خداوند مناسب ترين لفظ را با بالاترين محتوي براي هدايت بشر آورده است . آيات قرآن در فصاحت و بلاغت به گونه اي است كه اگر تمام زبان آوران دنيا جمع شوند و بخواهند يك كلمه از كلمات قرآن را برداشته و به جاي آن كلمه ديگري كه در فصاحت و زيبايي همسنگ آن باشد ،جانشين آن سازند، عاجز و ناتوان خواهند شد.(1)
خارق العاده بودن قرآن نه فقط در فصاحت گفتار و بيان است ،بلكه اعجاز قرآن را طریق بي شمارى است . هر كس مي تواند خود را به آن قانع گرداند و حجت براى وى تمام شود . به شهادت تمام فصحا و ادبای عالم ،بيان و اسلوب و نظم حروف و تركيب كلمات قرآن در درجه بالایی از فصاحت و بلاغت واقع گرديده؛ علم فصاحت و بلاغت و ادبيات در آن زمان به منتهى درجه كمال رسيده بود. قرآن به زبان عرب نازل گشت، با اين حال نتوانستند مثل كوچك ترين آيهاى از قرآن بياورند.اگر قرآن كلام بشر بود و پيامبر صلی الله علیه و آله انشا نموده بود، چون اهل ادب بودند، چندين قرآن مثل آن مىآوردند و ثابت مي نمودند كه قرآن كلام او است و از طرف خدا نازل نگرديده است.(2)
بحثي كه در مورد آن سوال كرديد ،در علوم قرآني مشهور است به بحث "واژگان دخيل در قرآن" . در اين زمينه كتاب هايي نوشته شده است . همه قبول دارند كه در قرآن كلمات غير عربي وجود دارد . بين دانشمندان علوم قرآني اختلاف است كه تعداد واژگان غير عربي در قرآن چقدر است.
علت وجود چنين كلماتي در قرآن اين است كه تاثير و تاثر تمدن از يكديگر را نمي توان انكار كرد. وامگيري واژگان اقوام و ملل در تمدن هاي ديگر به خصوص در كشورهاي مجاور بسيار به چشم مي خورد . تجارت و مسافرت هاي مختلف به اين مساله گسترش بيش تري مي دهد. به ويژه امروزه با گسترش فرهنگ ارتباطات و فن آوري در واقع هيچ زباني در دنيا وجود ندارد كه از زبان اقوام همجوار تاثيري نپذيرفته باشند. ما فارسي زبانان بعضي كلماتي را كه به كار مي بريم ،در اصل عربي هستند، ولي آن قدر در صحبت ها و نوشته هابه كار برده ايم كه جزو زبان فارسي شده است، مثل سلام ، شكر ، اكثرا ، ممنون و...
از اين رو فرايند وامگيري زبان ها از يكديگر امر تازه اي نيست . قدمتش به قدمت پيدايش خود زبان هاست . درباره زبان عربي هم چنين است. بنابراين در مورد كلمات غير عربي در قرآن مي توان گفت به جهت مسافرت و تجارت اعراب با تمدن هاي همجوار كلماتي كه بيش تر اسم خاص است، مثل فردوس و استبرق و يا بيان ويژگي خاص است و نوعا كم سابقه در تمدن عرب مي باشد، وارد كلمات عربي شده و در برخي اوقات تغييري در ظاهر آن ها ايجاد شده و در زبان عربي و قرآن استعمال شده است .اين كلمات در عين حالي كه غير عربي هستند، از نظر استعمال عربي بيگانه نيستند . به اصطلاح جزو زبان عربي شده اند، به گونه اي كه اگر به جاي آن كلمه ديگري بيايد، نامانوس است . اين مساله هيچ ايرادي به قرآن و اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت وارد نمي كند.(3)
پي نوشت ها :
1. دكتر محمد علي قرباني ، واژه هاي دخيل در قرآن ، انتشارات موسسه فرهنگي قدس ، ص 39.
2. سیده نصرت امین ، مخزن العرفان در تفسير قرآن، انتشارات نهضت زنان مسلمان ، ج1، ص 167.
3. واژه هاي دخيل در قرآن ، ص 40-42؛
آرتور جفري ، واژه هاي دخيل در قرآن مجيد ، ترجمه دكتر فريدون بدره اي ، انتشارات طوس.
پرسش: در مورد برخی عبارات قرآن، ادعا می شود که اشتباه دستوری دارند(!!) و باید به شکل دیگری می آمدند. از جمله ادعا می کنند:
در سورۀ بقره آیه 177، واژۀ "صابرین" بر اساس موقعیتش باید به صورت صابرون باشد؛
در سورۀ اعراف آیه 160، عبارت "اثْنَتىَْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا"، باید به صورت "اثْنَتىَْ عَشْرَةَ سِبْطاً" باشد؛
در سورۀ نساء آیه 162، عبارت "المُْقِيمِينَ الصَّلَوةَ " باید به صورت "المُْقِيمونَ الصَّلَوةَ" باشد؛
در سورۀ مائده آیه 69، واژۀ "صابئین" از "صابئون" صحیحتر است.
در سورۀ منافقون آیه 10، واژۀ "اکن" باید به صورت "اکون" باشد.
در سورۀ آل عمران، آیه 59، عبارت "کن فیکون"، باید به صورت "کن فکان" باشد.
سورۀ بقره آیه 177، واژۀ "البر" باید به صورت "الباران" باشد. البته واژۀ "البر" دو بار در این آیه آمده است و نمی دانم منظور شبهه ساز، کدام مورد است. خواهش من این است که به این موارد، مورد به مورد پاسخ بفرمایید و تا پاسخ دقیق هریک را بدانم. با تشکّر از زحمات بی دریغ شما. به امید ظهور
پاسخ:
بشر ابتدا مفاهیم مورد نظر خود را با صداها به دیگران منتقل می کرد . مجموعه صداها همان گفتار است . بعد به انتقال مفاهیم از طریق نوشتار رو آورد و خط را اختراع نمود. خط هم از شکل ابتدایی تصویری شروع شد و تکامل یافت تا به صورت امروزی با الفبای منظم و اصول دستوری مشخص در آمد. صداها و تصویر و خط برای انتقال مفهوم های مشخص و معین هستند که در عین ثابت بودن مفهوم و معنای مورد نظر ، می توانند مختلف باشند.
مفهوم مار یک چیز است و کلام و صوت و نوشته و رسم الخطی که این مفهوم را به ذهن برساند، می تواند مختلف باشد.
بشر ابتدایی با در آوردن صداهای خاص منظور خود را منتقل کرد . کم کم کلمه ها و واژه های ابتدایی وضع شد و تکامل یافت . بعد به انتقال مفاهیم از طریق نوشتن توجه کرد . زبان های مختلف نوشتاری و الفباهای مختلف در نقاط گوناگون جهان پیدا شد که ریشه در یکدیگر داشتند یا از هم وام گرفته بودند و...
زبان عربی هم در گفتار و نوشتار از این قاعده مستثنا نیست . داستان خاص خود را دارد ؛ ولی در هر حال این داستان به قرآن که گفتاری نازل شد و به گوش مردم رسید و در قلب شان حک شد و به ثبت آن با رسم الخط ابتدایی موجود پرداختند و بعدها این رسم الخط تکامل یافت تا به صورت امروزی درآمد ، ضربه نمی زند.
قرآن به خط و نوشته نازل نشد ،بلکه شفاهی و شنیداری نازل شد . عرب ها قرآن را از زبان پیامبر شنیدند و آن را فهمیدند . به نسل های بعد به طور شفاهی و با استفاده از خط ابتدایی عربی منتقل کردند . بعدها که خط کامل شد، قرآن ترجمه نشد تا در این ترجمه ، اشتباه و خطا رخ دهد یا قدرت سیاسی حاکم اعمال نفوذ نماید. بلکه الفاظی که شنیده بودند، در قالب رسم الخط اصلاح شده نوشتند.
اما موارد غلط املایی یا غلط نحوی :
آِیه 177 بقره:
لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السَّائِلينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ .
در مورد این آیه دو اشکال گرفته اند:
1. باید به جای "لیس البرّ" بگوید: "لیس البارّان" ؛
جواب: آیه فوق خداوند در مقام بیان تعریف "بِِرّ" و نیکی است . بسیاری از اوقات تعریف مفهوم با بیان مصداق صورت می گیرد .بنا بر این در این آیه با توجه به مصداق ها ، کلمه "برّ" در تقدیر گرفته می شود؛ یعنی گویا آیه به این صورت است:
" و لکن البر بر من آمن بالله و...؛برّ به این نیست که به مشرق و مغرب رو کنی و همیشه به ظاهر نماز بگذاری، بلکه برّ ، برّ آن کسی است که به خدا ایمان آورده و ..."
در تفسیر نمونه در تفسیر آیه آمده:
در ادبيات عرب و همچنين بعضى زبان هاى ديگر هنگامى كه مىخواهند آخرين درجه تاكيد را در چيزى بيان كنند ، آن را به صورت مصدرى مىآورند، نه به صورت وصف، مثلا گفته مىشود :عدل این نیست که به فلان نحو عمل کنی، بلکه على (ع) عدل جهان انسانيت است، يعنى چنان عدالت پيشه است كه گويى تمام وجودش در آن حل شده و سر تا پاى او در عدالت غرق گشته است، به گونهاى كه هر گاه به او نگاه كنى ، چيزى جز عدالت نمىبينى! همچنين در نقطه مقابل آن مىگوئيم: بنى اميه ذلت اسلام بودند، گويى تمام وجودشان تبديل به خوارى شده بود. (1)
علامه طباطبایی بیان زیباتری دارد:
در اين جمله به جاى اينكه كلمه بر به كسره را تعريف كند، كلمه بر به فتحه را تعريف كرد، تا هم بيان و تعريف مردان نيكوكار را كرده باشد و در ضمن اوصاف شان را هم شرح داده باشد و هم اشاره كرده باشد به اينكه مفهوم خالى از مصداق و حقيقت، هيچ اثرى و فضيلتى ندارد . اين دأب و روش قرآن در تمامى بياناتش است كه وقتى مي خواهد مقامات معنوى را بيان كند، با شرح احوال و تعريف رجال دارنده آن مقام، بيان مي كند و به بيان مفهوم تنها ، قناعت نمي كند.
جمله: وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ تعريف ابرار و بيان حقيقت حال ايشان است كه هم در مرتبه اعتقاد تعريف شان مىكند و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق؛ در باره اعتقادشان مي فرمايد: مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ و در باره اعمالشان مي فرمايد: أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا، و در باره اخلاقشان مي فرمايد:وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ . در تعريف اولى كه از ايشان كرده، فرمود: كسانى هستند كه ايمان به خدا و روز جزا و ملائكه و كتاب و انبيا دارند، و اين تعريف شامل تمامى معارف حقهاى است كه خدا ايمان به آن ها را از بندگان خود خواسته ؛ مراد
، ايمان كامل است كه اثرش هرگز از آن جدا نمىشود و تخلف نمي كند، نه در قلب و نه در جوارح ؛ در قلب تخلف نمي كند چون صاحب آن دچار شك و اضطراب و يا اعتراض و يا در پيشامدى ناگوار دچار خشم نمي گردد . در اخلاق و اعمال هم تخلف نمي كند، چون وقتى ايمان كامل در دل پيدا شد، اخلاق و اعمال هم اصلاح مي شود.
دليل بر اينكه مراد از آيه ، بيان اين معنا است، ذيل آيه شريفه است كه مىفرمايد: اولئك الذين صدقوا كه صدق را مطلق آورده و مقيد به زبان يا به اعمال قلب، يا به اعمال ساير جوارح نكرده، پس منظور، مؤمنانى است كه مؤمن حقيقى هستند و در دعوى ايمان ، صادقند ؛ هم چنان كه در جاى ديگر در باره آنان فرمود:
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ، ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ، وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً،(2)
حاشا به پروردگارت سوگند كه ايمان نمىآورند و ايمان شان واقعى نمىشود مگر وقتى كه تو را در اختلافهايى كه بين شان پيدا مىشود ،داور قرار دهند . چون حكمى راندى، هيچ ناراحتى در دل خود از حكم تو احساس نكنند و سراپا تسليم تو شوند. (3)
مطابق ادبیات عرب این نه تنها غلط املایی نیست، بلکه یک بیان ابلغ و رساتر است، ولی کسانی که با ادبیات عرب آشنا نیستند، آن را غلط املایی می شمارند .
2. چون در قبل آمده: "والموفون بعهدهم اذا عاهدوا" این جا هم بهتر بود می گفت: "و الصابرون فی البأساء و الضرآء"
جواب:
در ادبیات عرب قطع از عطف برای مدح و اختصاص ، بلیغ تر است . در این جا با قطع از عطف و اختصاص به ذکر ، به اهمیت فوق العاده صبر تصریح می کند.(4)
3. در سوره نساء گفته: معدود دوازده باید مفرد و منصوب باشد.سبطا نه اسباطا.
علامه در جواب اشکال گوید:
از ابن حاجب نقل شده كه : كلمه" اسباطا" در اين آيه بدل از عدد است، نه تميز عدد. اگر تميز بود ،مىبايستى اسباط بنى اسرائيل حد اقل سى و شش سبط و تيره مىبودند و حال آن كه نبودند، چون سبط در بنى اسرائيل دوازده تيره بود . بنا بر اين حداقل جمع سبط (سه سبط یعنی) سى و شش (تیره) است، پس ناچار بايد بگوييم كلمه" اسباطا" بدل از عدد است، تميز عدد حذف شده چون با بودن اسباطا احتياجى به ذكر آن نبوده، تقدير كلام" و قطعناهم اثنتى عشرة فرقة اسباطا" است. البته كسانى ديگر هم گفتهاند كه كلمه مذكور تميز است، اشكال ابن حاجب هم وارد نيست، زيرا اگر چه كلمه به صيغه جمع است، ولى در اين جا به معناى مفرد آمده و معناى آن، جماعت و يا طايفه و يا نظير آن است. (5)
4. عبارت «المقیمین الصلاة» در آیه 116 نساء بایستی همانند راسخون و المؤمنون و المؤتون جمع بسته می شد ؛
جواب: اولا "المقیمین" جمع مذکر است ،مانند مواردی که ذکر کرده اید ،جز این که آن ها از لحاظ ادبیات عرب حالت رفعی و فاعلی دارند . این حالت نصبی و مفعولی و به نظر ایراد گیرندگان این هم باید مانند آن ها حالت رفعی داشته باشد، یعنی "المقیمون الصلاه" باشد.
در مورد این جمله گفته شده:
خداوند می فرماید که راسخان در علم به وحی نازل بر تو و وحی نازل بر انبیای قبل از تو ایمان دارند. بعد در صدد معرفی انبیا یا راسخان در علم بر می آید به وصفی که مهم ترین وصف آنان است ،یعنی "اقامه نماز" . در این جا از عطف به اختصاص قطع کرده و یک فعل "اخص" یا " اعنی " در تقدیر است . "المقیمین الصلاه" مفعول آن فعل مقدر است . خدا با این ذکر خاص نماز ، به اهمیت آن اشاره کرده و اختصاص به ذکر ، فلسفه این تغییر سیاق است. (6)
5. در آیه 69 سوره مائده با توجه به منصوب بودن "الذین" ؛ "الصابئین" را بهتر شمرده است.
در جواب گفته اند: در این جا "الصابئین" عطف به "الذین" نیست، بلکه مبتدایی است که خبر آن "کذلک" بوده و حذف شده ؛ اگر جداگانه در یک جمله ذکر شده، به این جهت بوده که بگوید: صابئان که ضلالت و گمراهی آنان آشکار است، اگر به توحید و معاد ایمان داشته و عمل صالح به جا می آوردند ، اهل نجات بودند، چه رسد به یهود و نصارا که ضلالت شان کم تر است. (7)
6. گفته شده" کن فیکون" باید "کن فکان" می شد.
جمله خبر است . تحقق اراده الهی بعد از تعلق اراده را می رساند . می خواهد اعلام کند که خدا هر گاه چیزی را اراده کند ، می شود. پس فعل باید مضارع باشد که از حال یا آینده دلالت کند ،چون وقوع بعد از تعلق اراده است.
چون با ادبیات عرب و راز و رمز آن آشنا نیستیم ،این آیات را خطا یا غلط نحوی می انگاریم ،در حالی که باید از سخن شناسان عرب دلیل این استعمال ها سؤال شود.
پی نوشت ها:
1. مکارم شیرازی ، تفسیر نمونه ،چ اول ، تهران ، دار الکتب الاسلامیه ، 1374 ش ، ج 1، ص 599.
2. نساء (4) آیه 65.
3. طباطبایی ، المیزان، ترجمه موسوی همدانی ،چ پنجم ، قم ، دفتر انتشارات اسلامی، 1374 ش ، ج1، ص 650.
4. ابوحیان اندسی، البحر المحيط ، بیروت ، دارالفکر، 1420ق، ج2، ص 140.
5. المیزان، ج 8، ص 371.
6. شیخ طوسی، تبیان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج3، ص 375.
7. بیضاوی، انوار التنزیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی ، 1418 ق ، ج2 ، ص 137.






