سلام.لطفا توضیح دقیق درباره آیه6وآیه 37وآیه 45 تا50 سوره احزاب بدهید.

پرسش: تفسیرآیه
شرح : سلام.لطفا توضیح دقیق درباره آیه6 سوره احزاب بدهید.

پاسخ:
با سلام و سپاس از ارتباط شما با مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی.
پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آن ها اولى است، و همسران او مادران آن ها (مؤمنان) محسوب مى‏شوند، و خويشاوندان نسبت به يك ديگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانشان نيكى كنيد (و سهمى از اموال خود به آن ها بدهيد) اين حكم در كتاب الهى نوشته شده است.
هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آن ها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد، پيامبر (ص) به فرمان الهى، مساله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آن ها برقرار ساخت.
به اين ترتيب كه ميان" مهاجران" و" انصار" (دو به دو) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى‏بردند، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا بر قرار شد، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود.
آيه فوق نازل شد و" نظام مؤاخات" را به طورى كه جانشين نصب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد.
بنا بر اين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود) اما مى‏بايست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد.
منتهى در آيه مورد بحث، قبل از ذكر اين نكته، به دو حكم ديگر، يعنى" اولويت پيامبر ص نسبت به مؤمنين"، و" بودن زنان پيامبر (ص) به منزله مادر" به عنوان مقدمه، ذكر شده است:
-" پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولى است" (النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ).
-" و همسران او مادران مؤمنين محسوب مى‏شوند" (وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ).
با اينكه پيامبر (ص) به منزله پدر و همسران او به منزله مادران مؤمنين هستند، هيچ گاه از آنها ارث نمى‏برند، چگونه مى‏توان انتظار داشت كه پسر خوانده‏ها وارث گردند.
سپس مى‏افزايد" خويشاوندان نسبت به يكديگر، از مؤمنان و مهاجرين، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند" (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ).
ولى با اين حال براى اينكه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارند- هر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد- در پايان آيه اضافه مى‏كند:" مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد" اين مانعى ندارد (إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً).
و در آخرين جمله براى تاكيد همه احكام گذشته، يا حكم اخير، مى‏فرمايد:
" اين حكم در كتاب الهى (در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد) نوشته شده است" (كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً).
اين بود خلاصه تفسير آيه فوق، اكنون بايد به شرح هر يك از احكام چهار گانه‏اى كه در اين آيه آمده است بپردازيم:
1 - منظور از اولويت پيامبر (ص) نسبت به مؤمنان چيست؟
قرآن در اين آيه اولويت پيامبر (ص) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه" انسان" نسبت به خويشتن دارد" پيامبر" (ص) از خود او نيز اولى است.
گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله" تدبير امور اجتماعى" و يا" اولويت در مساله قضاوت" و يا" اطاعت فرمان" تفسير كرده‏اند اما در واقع هيچ دليلى بر انحصار در يكى از اين امور سه گانه نداريم.
و اگر مى‏بينيم در بعضى از روايات اسلامى، اولويت به مساله" حكومت" تفسير شده، در حقيقت بيان يكى از شاخه‏هاى اين اولويت است .
لذا بايد گفت: پيامبر اسلام (ص) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى، هم در مسائل مربوط به حكومت، و هم قضاوت و دعوت، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى‏باشد.
از اين مساله نبايد تعجب كرد! چرا كه پيامبر (ص) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى‏گيرد، هرگز تابع هوى و هوس نيست، و هيچ گاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى‏شمرد، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است.
اين اولويت در حقيقت شاخه‏اى از اولويت مشيت الهى است، زيرا ما هر چه داريم از خدا است.
اضافه بر اين انسان هنگامى مى‏تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد.
اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم، هم در جنبه‏هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى، و هم در مسائل شخصى و فردى است.
2- حكم دوم در زمينه همسران پيامبر(ص) است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤمنان محسوب مى‏شوند، البته مادر معنوى و روحانى، همانگونه كه پيامبر (ص) پدر روحانى و معنوى امت است.
اين ارتباط و پيوند معنوى، تنها تاثيرش مساله" حفظ احترام" و" حرمت ازدواج" با زنان پيامبر(ص) بود، چنان كه در آيات همين سوره، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر (ص) آمده است، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات" نسبى" و" سببى"، كمترين اثرى ندارد، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر (ص)ازدواج كنند، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى‏تواند ازدواج كند، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود.
ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است، و لذا زنان مسلمان نيز مى‏توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر (ص) را مادر خود خطاب كنند.
شاهد اين سخن آنكه قرآن مى‏گويد:" النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ" اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى‏گردد كه مفهوم گسترده‏اى دارد،
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير" أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ":" همسران پيامبر مادران مؤمنين محسوب مى‏شوند" با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زيرا در آنجا مى‏فرمايد:" كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى‏دهند، سخن باطلى مى‏گويند، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده‏اند" با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده‏اند مادر محسوب مى‏شوند؟
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يك نوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پيامبر (ص) كه پدر روحانى امت محسوب مى‏شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند.
ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد" ظهار" متوجه مى‏شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى‏كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آن را يك نوع طلاق مى‏شمردند، و مى‏دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى‏شود، بلكه شرط آن تولد جسمانى است، بنا بر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود.
ولى در مورد همسران پيامبر (ص) اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند، ولى به احترام پيامبر ص مادر روحانيند، و احترام يك مادر را دارند.
و اگر مى‏بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر (ص) را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر (ص) است، چنان كه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد.
البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (وَ أُمَّهاتُكُمُ اللَّاتِي أَرْضَعْنَكُمْ ...) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه‏هاى مادر جسمانى مى‏باشد.
3 - سومين حكم، مساله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس" هجرت" و" مؤاخات" تنظيم شد، يعنى مهاجرين از يكديگر، و يا از انصار كه با آنها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى‏بردند، اين يك حكم موقتى بود كه با وسعت يافتن اسلام و بر قرار شدن بسيارى از ارتباطات گذشته خويشاوندى، بر اثر اسلام آوردن آنها، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده).
لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوا الارحام (خويشاوندان) را نسبت به ديگران تثبيت كرد.
البته قرائنى در دست است كه منظور از اولويت در اينجا اولويت الزامى است، نه استحبابى، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است، و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى‏كند.
در اينجا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان اولويت خويشاوندان در برابر بيگانگان است، نه بيان اولويت طبقات سه گانه ارث نسبت به يكديگر است،
بنا بر اين مفهوم آيه چنين مى‏شود:" خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند، و اما اينكه خويشاوندان چگونه ارث مى‏برند؟ و بر چه معيار و ضابطه‏اى است؟ قرآن در اينجا از اين معنى ساكت است، هر چند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است
4 - چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مساله بهره‏مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى‏گذارد، كه با جمله إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى‏ أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفاً (مگر اينكه بخواهيد به دوستانتان نيكى كنيد) بيان شده است، و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى‏تواند در يك سوم از اموالش در باره هر كس مايل باشد انجام دهد.
به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى‏شود، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است، ولى در هر حال مشروط به اين مى‏باشد كه زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرفنظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى‏گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد
بديهى است منظور از اين احاديث نفى مساله ارث اموال نيست، بلكه منظور توجه دادن به اين نكته است كه ارث مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى‏شود و هم ارث خلافت و ولايت را.
اين توارث هيچگونه شباهتى با مساله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارد، اينجا توارثى است بخاطر شايستگى‏ها و لياقتها و لذا در ميان فرزندان امامان تنها شامل حال كسانى مى‏شد كه داراى اين شايستگى بودند، درست شبيه آنچه ابراهيم ع براى فرزندان خود از خدا مى‏خواهد، و خداوند به او مى‏گويد: امامت و ولايت من به آن گروه از فرزندان تو كه در صف ظالمان قرار داشته‏اند نمى‏رسد بلكه مخصوص پاكان آنها است. (1)
پی نوشت:
1. مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه، الإسلامية، چاپ تهران، سال 1374 ش، نوبت اول، ج‏17، ص192- 201.

پرسش: لطفا توضیح دقیق درباره آیه 45 تا50 سوره احزاب بدهید؟
پاسخ:
$$$$با سلام و سپاس از ارتباط شما با مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی.
در چهار بخش به سوال پاسختان را می دهیم :
« يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً . وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً . وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلاً كَبِيراً . وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً ؛ (1) اى پيامبر! ما تو را به عنوان گواه فرستاديم و بشارت دهنده و انذار كننده. و تو را دعوت كننده به سوى اللَّه به فرمان او قرار داديم، و چراغ روشنى بخش. و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است. و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، بر خدا توكل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) باشد».
بخش اول :
اوصاف پنج گانه پیامبر (ص):
در دو آيه اول (45 و 46 ) از اين چهار آيه پنج توصيف براى پيامبر (ص) آمده و در دو آيه ديگر بيان پنج وظيفه است كه همه به يك ديگر مربوط و مكمل يك ديگر مى‏باشد.
نخست، این که اى پيامبر ما تو را به عنوان شاهد و گواه فرستاديم" (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً).
سپس به توصيف دوم و سوم پرداخته مى‏فرمايد:" ما تو را بشارت دهنده و انذار كننده قرار داديم" (وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً).
بشارت دهنده نيكوكاران به پاداش بى پايان پروردگار، به سلامت و سعادت جاودان، به پيروزى و موفقيت پر افتخار.
و انذار كننده كافران و منافقان از عذاب دردناك الهى، از خسارت تمام سرمايه‏هاى وجودى، و از سقوط در دامان بدبختى در دنيا و آخرت.
و بشارت و انذار همه جا بايد توأم با هم و متعادل با يكديگر باشد. چرا كه نيمى از وجود انسان را علاقه جلب منفعت و نيم ديگرى را دفع ضرر تشكيل مى‏دهد،" بشارت" انگيزه قسمت اول است و" انذار" انگيزه قسمت دوم، و آن ها كه در برنامه‏هاى خود تنها روى يك قسمت تكيه مى‏كنند انسان را به حقيقت نشناخته‏اند و انگيزه‏هاى حركت او را مورد توجه قرار نداده‏اند.
آيه بعد به چهارمين و پنجمين وصف پيامبر(ص) اشاره كرده مى‏گويد: " ما تو را دعوت كننده به سوى اللَّه به فرمان او قرار داديم، و هم چراغ روشنى بخش" (وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً).
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1- مقام" شهود" و گواه بودن پيامبر (ص) قبل از همه اوصاف او ذكر شده چرا كه اين مقام، نياز به مقدمه‏اى جز وجود پيامبر (ص) و رسالت او ندارد و همين كه به اين مقام منصوب گشت شاهد بودن او از تمام جهاتى كه در بالا گفتيم مسلم مى‏شود، ولى مقام" بشارت" و" انذار" برنامه‏هايى است كه بعد از آن تحقق مى‏يابد.
2- دعوت به سوى خداوند مرحله‏اى است بعد از بشارت و انذار، چرا كه بشارت و انذار وسيله‏اى است براى آماده ساختن افراد به منظور پذيرش حق، هنگامى كه از طريق تشويق و تهديد آمادگى پذيرش حاصل شد، دعوت به سوى خداوند شروع مى‏شود، تنها در اينجا است كه دعوت مؤثر خواهد افتاد.
3- با اينكه همه كارهاى پيامبر (ص) به اذن و فرمان خدا است در اينجا تنها برنامه دعوت مقيد به اذن پروردگار شده، و اين به خاطر آن است كه مشكل ترين و مهم ترين كار پيامبران همان دعوت به سوى خدا است چرا كه بايد مردم را در مسيرى بر خلاف هوسها و شهوات سير دهد و در اين مرحله بايد اذن و فرمان و يارى خدا باشد تا به انجام رسد، ضمنا روشن شود كه پيامبر از خود چيزى ندارد و آنچه مى‏گويد به اذن خدا است .
4- " سراج منير" بودن پيامبر (ص) با توجه به اينكه " سراج" به معنى" چراغ" و " منير" به معنى" نورافشان" است اشاره به معجزات و دلائل حقانيت و نشانه‏هاى صدق دعوت پيامبر است، او چراغ روشنى است كه خودش گواه خويش است، تاريكي ها و ظلمات را مى‏زدايد، و چشم ها و دل ها را به سوى خود متوجه مى‏كند، و همان گونه كه آفتاب آمد دليل آفتاب وجود او نيز دليل حقانيت او است.
هميشه ظلمت و تاريكى مايه اضطراب و وحشت است و نور سبب آرامش، دزدان از تاريكى شب استفاده مى‏كنند، و حيوانات درنده بيابان غالبا در تاريكى شب از لانه خود بيرون مى‏آيند.
تاريكى مايه پراكندگى است، و نور سبب جمعيت و اجتماع است، به همين دليل اگر چراغى را در يك شب تاريك در ميان بيابانى روشن كنيم در مدت كوتاهى انواع حشرات دور آن جمع مى‏شوند.
روشنايى و نور مايه نمو درختان، پرورش گلها، رسيدن ميوه‏ها، و خلاصه تمام فعاليتهاى حياتى است، و تشبيه وجود پيامبر (ص) به يك منبع نور همه اين مفاهيم را در ذهن تداعى مى‏كند.
وجود پيامبر (ص) مايه آرامش، و فرار دزدان دين و ايمان، و گرگان بيرحم ستمگر جامعه‏ها، و موجب جمعيت خاطر، و پرورش و نمو روح ايمان و اخلاق، و خلاصه مايه حيات و جنبش و حركت است، و تاريخ زندگى او شاهد و گواه زنده اين موضوع است.
بخش دوم :
وظایف پنج گانه پیامبر (ص):
و در دو آيه ديگر از آيات مورد بحث ( آیات 47 و 48 ) ) پنج وظيفه از وظائف مهم پيامبر اسلام (ص) به دنبال بيان اوصاف پنجگانه او است
نخست مى‏فرمايد: " به مؤمنان بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل و پاداش بزرگى است" (وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً).
اشاره به اينكه مساله " تبشير" پيامبر (ص) تنها محدود به پاداش اعمال نيك مؤمنان نمى‏شود، بلكه خداوند آن قدر از فضل خود به آنها مى‏بخشد كه موازنه ميان عمل و پاداش را به كلى بر هم مى‏زند، چنان كه آيات ديگر قرآن شاهد گوياى اين مدعا است.
در يك جا مى‏فرمايد: "مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها:" كسى كه كار نيكى كند ده برابر به او پاداش داده مى‏شود". (2)
در جاى ديگر مى‏گويد: "مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ؛ (3) كه بر طبق آن گاه پاداش انفاق هفتصد برابر، و گاه بيش از هزاران برابر خواهد بود".
و گاه از اين هم فراتر مى‏رود و مى‏گويد: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ:" هيچ كس نمى‏داند چه پاداشهايى كه موجب روشنايى چشم ها است براى او پنهان داشته شده". (4)
به اين ترتيب ابعاد فضل كبير الهى را از آنچه در وهم و تصور بگنجد دورتر و فراتر مى‏برد.
بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته مى‏گويد:" از كافران و منافقان اطاعت مكن" (و لا تطع الكافرين المنافقين).
بدون شك رسول خدا (ص) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تاكيد براى شخص پيامبر (ص) و هشدار و سرمشقى براى ديگران، روى اين موضوع مخصوصا تكيه كند، چه اينكه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيدن در اثناء مسير است كه گاه از طريق تهديد، و گاه از طريق دادن امتيازات، زمينه‏هاى آن فراهم مى‏شود، تا آنجا كه گاهى انسان به اشتباه مى‏افتد و گمان مى‏كند راه وصول به هدف تن دادن به چنين سازش و تسليمى است، همان سازش و تسليمى كه نتيجه‏اش عقيم ماندن همه تلاش ها و كوشش ها و خنثى شدن همه مجاهدات است.
سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مى‏گويد: " اعتنايى به آزارهاى آنها مكن، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع تو است" (وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا).
اين قسمت از آيه نشان مى‏دهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر (ص) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگويى و جسارت، و چه از طريق آزار بدنى، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مى‏داشتند، البته در دوران مكه به صورتى، و در دوران مدينه به صورت ديگر، زيرا" اذى" واژه‏اى است كه همه انواع آزار را شامل مى‏شود
محتواى آيه فوق چيزى نيست كه به وسيله نزول حكم جهاد نسخ شده باشد - آن چنان كه بعضى از مفسران پنداشته‏اند- بلكه ظاهر اين است كه اين آيات مدتها بعد از حكم جهاد و در رديف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده، اين حكمى است براى همه اعصار و قرون كه پيشوايان الهى نيروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ايذايى مخالفان نكنند كه اگر اعتنا كنند و نيروهاى فعال خود را صرف مقابله با اين امور نمايند دشمن به هدف خود رسيده، چرا كه او مى‏خواهد فكر طرف را به خود مشغول دارد و نيروهاى او را از اين طريق به هدر دهد، اينجا است كه بى اعتنايى و فرمان" دع اذاهم" تنها راه حل است.
اين نيز قابل توجه است كه دستورات پنجگانه فوق كه در دو آيه اخير آمده مكمل يكديگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نيروهاى با ايمان، عدم سازش و تسليم در مقابل كفار و در برابر منافقان، بى اعتنايى به آزارهاى آنها، و توكل بر خدا مجموعه‏اى را تشكيل مى‏دهد كه راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است.
بخش سوم :
احكام طلاق، و جدايى شايسته
"يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِيلاً ؛ (5) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هنگامى كه زنان با ايمان را ازدواج كرديد و قبل از همبستر شدن طلاق داديد عده‏اى براى شما بر آنها نيست كه بخواهيد حساب آن را نگاه داريد، آنها را با هديه مناسبى بهره‏مند سازيد و به طرز شايسته‏اى آنها را رها كنيد".
قسمت هاى مختلف آيات اين سوره (احزاب) به صورت مجموعه‏هاى گوناگونى است كه بعضى خطاب به پيامبر (ص) و بعضى خطاب به همه مؤمنان مى‏باشد، لذا گاهى" يا أَيُّهَا النَّبِيُّ" مى‏گويد و گاه" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا" و دستورات لازمى به موازات با يكديگر در اين آيات آمده است كه نشان مى‏دهد هم شخص پيامبر در اين برنامه‏ها مورد نظر بوده است و هم عموم مؤمنان.
آيه مورد بحث يكى از اين خطابها است كه روى سخن در آن به همه اهل ايمان است، در حالى كه در آيات قبل روى سخن ظاهرا به شخص پيامبر (ص) بود،مى‏فرمايد: " اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هنگامى كه با زنان با ايمان ازدواج كرديد، سپس قبل از آميزش آنها را طلاق داديد عده‏اى براى شما بر آنها نيست كه حساب آنها را نگاه داريد (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها).
در اينجا خداوند استثنايى براى حكم عده زنان مطلقه بيان فرموده كه كه اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نيست، و از اين تعبير به دست مى‏آيد كه قبل از اين آيه حكم عده بيان شده بوده است.
تعبير به" مؤمنات" دليل بر اين نيست كه ازدواج با غير زنان مسلمان به كلى ممنوع است، بلكه ممكن است اشاره به اولويت آنها بوده باشد، بنا بر اين با روايت و فتاواى مشهور فقها كه ازدواج موقت با زنان كتابيه را مجاز مى‏شمرد منافاتى ندارد.
سپس به حكم ديگرى از احكام" زنانى كه قبل از آميزش جنسى طلاق گرفته‏اند"مى‏پردازد و مى‏فرمايد:" آن ها را (با هديه مناسبى) بهره‏مند سازيد" (فَمَتِّعُوهُنَّ)
بدون شك پرداختن هديه مناسب به زن در جايى واجب است كه مهرى براى او تعيين نشده باشد، همانگونه كه در آيه 236 سوره بقره آمده است" لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ:" گناهى بر شما نيست اگر زنان را قبل از آميزش يا تعيين مهر (به عللى) طلاق دهيد، ولى در اين موقع آنها را (با هديه‏اى مناسب) بهره‏مند سازيد".
بنا بر اين آيه مورد بحث گرچه مطلق است و مواردى را كه مهر تعيين شده يا نشده هر دو را شامل مى‏شود، ولى به قرينه آيه سوره بقره آيه مورد بحث را محدود به موردى مى‏كنيم كه مهرى تعيين نشده باشد، زيرا در صورت تعيين مهر و عدم دخول پرداختن نصف مهر واجب است
اين احتمال را نيز بعضى از مفسران و فقها داده‏اند كه حكم" پرداختن هديه‏اى مناسب" در آيه مورد بحث عام است، حتى مواردى را كه مهر در آن تعيين شده شامل مى‏شود، منتهى در اين موارد جنبه استحبابى دارد، و در مواردى كه مهر تعيين نشده جنبه وجوبى.
هم ادامه زوجيت بايد توأم با معيارهاى انسانى باشد، و هم جدا شدن، نه اينكه هر گاه شوهر تصميم بر جدايى گرفت هر گونه بى مهرى، ظلم، بدگويى و خشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد كه اين رفتار قطعا غير اسلامى است.
بخش چهارم :
ازدواج های مجاز پیامبر(ص) :
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللاَّتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ بَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمَّاتِكَ وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِ خالاتِكَ اللاَّتِي هاجَرْنَ مَعَكَ وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَها خالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ فِي أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً ؛ (6) اى پيامبر! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته‏اى براى تو حلال كرديم، و همچنين كنيزانى كه از طريق غنائمى كه خدا به تو بخشيده است مالك شده‏اى و دختران عموى تو، و دختران عمه‏ها، و دختران دايى تو و دختران خاله‏ها كه با تو مهاجرت كردند، هر گاه زن با ايمانى خود را به پيامبر ببخشد (و مهرى براى خود قائل نشود) چنانچه پيامبر بخواهد مى‏تواند با او ازدواج كند، اما چنين ازدواجى تنها براى تو مجاز است نه ساير مؤمنان، ما مى‏دانيم براى آنها در مورد همسرانشان و كنيزانشان چه حكمى مقرر داشته‏ايم (و مصالح آنها چه ايجاب مى‏كند) اين به خاطر آن است كه مشكلى (در اداى رسالت) بر تو نبوده باشد، و خداوند آمرزنده و مهربان است».
موارد هفتگانه‏اى را كه ازدواج با آن ها براى پيامبر(ص) مجاز بوده در این آیه به دو مورد اشاره کرده و شرح مى‏دهیم :
1- نخست مى‏گويد: " اى پيامبر! ما همسران تو را كه مهر آنها را پرداخته‏اى براى تو حلال كرديم" (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ).
منظور از اين زنان به قرينه جمله‏هاى بعد زنانى هستند كه با پيامبر (ص) رابطه خويشاوندى نداشتند و با او ازدواج كردند، و شايد مساله پرداختن مهريه نيز به خاطر همين باشد، زيرا مرسوم بوده است كه به هنگام ازدواج با غير خويشاوندان مهريه را نقدا پرداخت مى‏كردند، بعلاوه تعجيل در پرداختن مهر، مخصوصا در موردى كه همسر نياز به آن داشته باشد، بهتر است، ولى به هر حال اين كار جزء واجبات نيست، و با توافق طرفين ممكن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج كلا يا بعضا بماند.
2- " كنيز انى را كه از طريق غنائم و انفال، خدا به تو بخشيده است" (وَ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ). (7)
پی نوشت:
1. احزاب (33) آیات 45 -48.
2. انعام (6) آیه 160.
3. بقره (2) آیه 261.
4. الم سجده (32 ) آیه 17.
5. احزاب (33) آیه 49.
6. احزاب (33) آیه 50.
7. مكارم شيرازى ناصر،تفسير نمونه،الإسلامية،چاپ تهران،سال 1374 ش،نوبت اول، ج‏17، ص 362 - 383.

پرسش: توضیح دقیق درباره آیه 37 سوره احزاب بدهید.
پاسخ:
(به خاطر بياور) زمانى را كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى [به فرزند خوانده‏ات «زيد»] مى‏گفتى: «همسرت را نگاه‏دار و از خدا بپرهيز!» (و پيوسته اين امر را تكرار مى‏كردى) و در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى! هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سرآورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده‏هايشان - هنگامى كه طلاق گيرند - نباشد و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنّت غلط تحريم اين زنان بايد شكسته شود).
به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامى این آیه و آیات بعدی در مورد داستان ازدواج زينب بنت جحش (دختر عمه پيامبر گرامى اسلام) با زيد بن حارثه برده آزاد شده پيامبر (ص) نازل شده است.
ماجرا از اين قرار بود كه: قبل زمان بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر ص ازدواج كرد خديجه برده‏اى به نام" زيد" خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر ص بخشيد و پيامبر (ص) او را آزاد فرمود، و چون طائفه‏اش او را از خود را ندند پيامبر (ص) نام" فرزند خود" بر او نهاد.
بعد از ظهور اسلام" زيد" مسلمانى مخلص و پيشتاز شد، و موقعيت ممتازى در اسلام پيدا كرد، و چنان كه مى‏دانيم سرانجام يكى از فرماندهان لشكر اسلام در جنگ موته شد كه در همان جنگ شربت شهادت نوشيد.
هنگامى كه پيامبر ص تصميم گرفت براى" زيد" همسرى برگزيند از" زينب بنت جحش" كه دختر" اميه" دختر" عبد المطلب" (دختر عمه‏اش) بود براى او خواستگارى نمود" زينب" نخست چنين تصور مى‏كرد كه پيامبر (ص) مى‏خواهد او را براى خود انتخاب كند، خوشحال شد و رضايت داد، ولى بعدا كه فهميد خواستگارى از او براى" زيد" است، سخت ناراحت شد و سر باز زد، برادرش كه" عبد اللَّه" نام داشت او نيز با اين امر به سختى مخالفت نمود.
در اينجا بود كه این آيه نازل شد و به امثال" زينب" و" عبد اللَّه" هشدار داد كه آنها نمى‏توانند هنگامى كه خدا و پيامبرش كارى را لازم مى‏دانند مخالفت كنند، آنها كه اين مساله را شنيدند در برابر فرمان خدا تسليم شدند.
اما اين ازدواج ديرى نپائيد و بر اثر ناسازگاريهاى اخلاقى ميان طرفين، منجر به طلاق شد، هر چند پيامبر اسلام ص اصرار داشت كه اين طلاق رخ ندهد اما رخ داد.
سپس پيامبر اسلام ص براى جبران اين شكست زينب در ازدواج، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد، و اين قضيه در اينجا خاتمه يافت، ولى گفتگوهاى ديگرى در ميان مردم پديد آمد كه قرآن با بعضى از آيات مورد بحث آنها را بر چيد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد .
منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدايت و ايمان است كه نصيب" زيد بن حارثه" كرده بود، و نعمت پيامبر ص اين بود كه وى را آزاد كرد و همچون فرزند خويش گراميش داشت.
از اين آيه استفاده مى‏شود كه ميان زيد و زينب، مشاجره‏اى در گرفته بود و اين مشاجره ادامه يافت و در آستانه جدايى و طلاق قرار گرفت، و با توجه به جمله" تقول" كه فعل مضارع است پيامبر ص كرارا و مستمرا او را نصيحت مى‏كرد و از جدايى و طلاق باز مى‏داشت.
آيا اين مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زينب با زيد بود كه او از يك قبيله سرشناس و اين يك برده آزاد شده بود؟
يا به خاطر پاره‏اى از خشونتهاى اخلاقى زيد؟ و يا هيچكدام؟ بلكه توافق روحى و اخلاقى در ميان آن دو نبود، چرا كه گاه ممكن است دو نفر خوب باشند، ولى از نظر فكر و سليقه اختلافاتى داشته باشند كه نتوانند به زندگى مشترك با هم ادامه دهند.
بعد مى‏افزايد:" تو در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى"! (وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ).
مفسران در اينجا سخنان فراوانى گفته‏اند در حالى كه از قرائنى كه در خود آيه و شان نزول آيات و تاريخ وجود دارد، مفهوم اين آيه این چنین است:
پيامبر ص در نظر داشت، كه اگر كار صلح ميان دو همسر به انجام نرسد و كارشان به طلاق و جدايى بيانجامد پيامبر (ص) براى جبران اين شكست كه دامنگير دختر عمه‏اش زينب شده كه حتى برده‏اى آزاد شده او را طلاق داده، وى را به همسرى خود برگزيند، ولى از اين بيم داشت كه از دو جهت مردم به او خرده گيرند و مخالفان پيرامون آن جنجال بر پا كنند.
نخست اينكه:" زيد" پسر خوانده پيامبر ص بود، و مطابق يك سنت جاهلى پسر خوانده، تمام احكام پسر را داشت، از جمله اينكه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام مى‏پنداشتند.
ديگر اينكه پيامبر (ص) چگونه حاضر مى‏شود با همسر مطلقه برده آزاد شده‏اى ازدواج كند و اين شان و مقام او است.
از بعضى از روايات اسلامى به دست مى‏آيد كه پيامبر (ص) به هر حال اين تصميم را به فرمان خدا گرفته بود، و در قسمت بعد آيه نيز قرينه‏اى بر اين معنى وجود دارد.
بنا بر اين اين مساله، يك مساله اخلاقى و انسانى بود و نيز وسيله مؤثرى براى شكستن دو سنت غلط جاهلى (ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده، و ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده).
مسلم است كه پيامبر (ص) نبايد در اين مسائل از مردم بترسد و از جوسازيها و سم‏پاشيها واهمه‏اى به خود راه دهد، ولى به هر حال طبيعى است كه انسان در اين گونه موارد به خصوص كه پاى مسائل مربوط انتخاب همسر در كار بوده باشد، گرفتار ترس و وحشتى مى‏شود، به خصوص اينكه ممكن بود اين گفتگوها و جنجالها در روند پيشرفت هدف مقدس او و گسترش اسلام اثر بگذارد، و افراد ضعيف الايمان را تحت تاثير قرار دهد و شك و ترديد در دل آن ها ايجاد كند.
لذا در دنباله آيه مى‏فرمايد:" هنگامى كه زيد حاجت خود را به پايان برد و او را رها كرد ما او را به همسرى تو در آورديم، تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هاى خود، هنگامى كه از آنها طلاق بگيرند، نباشد" (فَلَمَّا قَضى‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً).
و اين كارى بود كه مى‏بايست انجام بشود" و فرمان خدا انجام شدنى است" (وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا).
" ادعياء" جمع" دعى" به معنى پسر خوانده و" وطر" به معنى نياز و حاجت مهم است، و انتخاب اين تعبير در مورد طلاق و رهايى زينب در حقيقت به خاطر لطف بيان است كه با صراحت عنوان" طلاق" كه براى زنان و حتى مردان عيب است مطرح نشود گويى اين دو به يكديگر نيازى داشته‏اند كه مدتى زندگى مشترك داشته باشند و جدايى آنها به خاطر پايان اين نياز بوده است.
تعبير به" زَوَّجْناكَها" (او را به همسرى تو در آورديم) دليل بر اين است كه اين ازدواج يك ازدواج الهى بود، لذا در تواريخ آمده است كه" زينب" بر ساير همسران پيامبر ص به اين امر مباهات مى‏كرد و مى‏گفت: زوجكن اهلوكن و زوجنى اللَّه من السماء:" شما را خويشاوندانتان به همسرى پيامبر ص درآوردند، ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پيامبر خدا ص درآورد" .
قابل توجه اينكه قرآن براى رفع هر گونه ابهام، با صراحت تمام، هدف اصلى اين ازدواج را كه شكستن يك سنت جاهلى در زمينه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخوانده‏ها بوده است بيان مى‏دارد، و اين خود اشاره‏اى است به يك مساله كلى ازدواج هاى متعدد پيامبر (ص) امر ساده‏اى نبود. بلكه هدف هايى را تعقيب مى‏كرد كه در سرنوشت مكتب او اثر داشت. (1)
خلاصه آن که این ازدواج نشانه ایثار پیامبر (ص) و خود را فدای دین کردن است. او حاضر شد به خاطر شکستن یک سنت غلط و تبلیغ احکام الهی خود را در معرض تهمت قرار دهد. در حالی که بهترین موقعیت ها برای ازدواج بدون دردسر و سختی برایش مهیا بود.
پی نوشت :
1. مكارم شيرازى ناصر، تفسير نمونه، الإسلامية، چاپ تهران، سال 1374 ش، نوبت اول، صص316 - 322.