با عرض سلام و خسته نباشي
1.فلسفه افرينش شيطان چيست؟
2.ايا شيطان توانايي انجام كارهاي از قبل تكان دادن اجسام،رسوخ در جسم افراد،اسيب رساندن به انسان و .... را دارد؟
3.ايا انسانها توانايي تغيير سرنوشت خودرا دارند؟
4.ايا سرنوشت تمام افراد خوب رقم خورده و ما ان را به بيراهه مي كشيم؟
5.ايا نظريه جهان هاي موازي يعني وجود ديگري از هر كس در جهان ديگري امكان پذير است؟
6.ايا بهشت و جهنم مي توانند از زمره جهان هاي موازي باشند؟
7.جادو و جادوگري چگونه به وجود امد؟
پرسش 1:
چند پرسش
شرح : با عرض سلام و خسته نباشي 1.فلسفه افرينش شيطان چيست؟ 2.ايا شيطان توانايي انجام كارهاي از قبل تكان دادن اجسام،رسوخ در جسم افراد،اسيب رساندن به انسان و .... را دارد؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام سپاس از ارتباط تان با اين مرکز
دربارة فلسفه وجود شيطان ديدگاههاي مختلف و متعدد مطرح است از جمله گفته شده:
اول: خلقت شيطان از آغاز، خلقت پاک و بيعيبي بود. به همين دليل، ساليان دراز در صف مقربان درگاه خدا و فرشتگان بزرگش جاي گرفته بود، اگر چه از نظر آفرينش جزو آن ها نبود، سپس با سوء استفاده از آزادي خود، بناي طغيان و سرکشي گذشت و راندة درگاه خداوند گرديد و لقب شيطان را به خود اختصاص داد.
دوم: وجود شيطان براي پويندگان راه حق نه تنها زيانبخش نيست، بلکه رمز تکامل نيز محسوب ميشود، زيرا وجود يک دشمن قوي در مقابل انسان، باعث پرورش و ورزيدگي او ميگردد . اصولاً هميشه تکاملها در ميان تضادها به وجود ميآيد و هيچ موجودي راه کمال را نميپويد مگر اين که در مقابل ضد نيرومندي قرار گيرد.
نتيجه اين که:
شيطان گرچه به حکم آزادي اراده در برابر اعمال خلاف خود مسئول است، ولي وسوسههاي او، زياني براي بندگان خدا و آن هايي که ميخواهند در راه حق گام بر دارند نخواهد داشت، بلکه به طور غير مستقيم براي آن ها ثمربخش خواهد بود. (1)
در تحليل مسئله بايد گفت:
ابليس از آفريدگان خداوند و از جنيان است و مدتهاى طولانى خداوند را عبادت کرده بود، به واسطه نافرمانى از خداوند، از درگاه او رانده شد و از اين پس به نام شيطان شناخته شد. شيطان بر هر موجودى گفته مىشود که انسان را فريب دهد، خواه از جنيان باشد يا از انسانها، بنا بر اين، شيطان از ابتدا شيطان آفريده نشد. او در ابتدا پاک بود. او مخلوقى چون ساير مخلوقات خدا در اطاعت پروردگار و از مقربين درگاه ربوبى بود، اما در مقابل يک دستور الهي که سجده و تعظيم در مقابل انسان بود، لغزيد (2) و از درگاه الهى رانده شد. (3) شيطان در برابر آن همه عبادت، از خداوند تقاضاى زنده ماندن تا روز قيامت را نمود و خداوند او را تا آن روز مهلت داد.
شيطان آفريده نشد تا خلايق را بفريبد. او فريب نفس خويش را خورد و از خداوند مهلت خواست تا دنيا هست، او نيز باشد، و از آن پس قسم خورد تا انسانها را بفريبد مگر کسانى را که مؤمن باشند. (4) و خداوند نيز اين مهلت را به شيطان داد.
اما چرا اين مهلت را از طرف خداوند يافت، مىتوان گفت: فلسفه وجود شيطان براى انسان، همانند وجود قواها و غرايز و نفس اماره درون انسان است که انسانها را به سوى بدى و دور شدن از خدا امر مىکنند. از طرف ديگر گرايش به سوى کمال و نيکى و خرد و رسولان و پيامبران الهى، در مقابل آن ها قرار مىگيرند تا انسانها را به کمال و خوشبختى سوق دهند. تنها در صورت وجود هر دو نيرو در انسان است که وى مىتواند با اختيار خود، يکى از دو راه را انتخاب کند تا به سعادت يا شقاوت برسد.
بنا بر اين اگر نفس اماره و نيروهاى سرکش و شيطانها نبودند، انسان نمىتوانست در معرض آزمون الهى قرار گيرد و با نفى و طرد و مبارزه با آن ها، موجب شکوفا شدن استعدادهاى عالى انسانى و سير در مسير کمال و خوشبختى و سعادت ابدى شود، پس شيطان شر مطلق نيست.
"علامه طباطبايى" فرموده است:
"اگر شيطانى نبود، نظام عالم انسانى هم نبود، و وجود شيطانى که انسان را به شر و معصيت دعوت کند، از ارکان نظام عالم بشر است، و نسبت به صراط مستقيم، او به منزله کناره و لبه جاده است و معلوم است که تا دو طرفى براى جاده نباشد، متن جاده هم فرض نمىشود". (5)
به تجربه ثابت شده است که فلزات براى آن که از ناخالصى و زوائد پاک شوند، بايد در کورههاى داغ قرار گيرند تا پس از آن به شکل فلزى با ارزش درآيند. انسان نيز براى خالص شدن، نيازمند امتحانى سخت است تا جوهره اصلى اش نمايان شود که در نتيجه وارد مرحله استحقاق و محبت الهى و بهشت گردد ؛ دنيا ميدان آزمايش است و انسان هدف اين آزمايش، پس حريف قدرى چون شيطان لازم است تا انسان بتواند در مصاف با او، استعدادهاى خارقالعاده خود را شکوفا کند .
اما در مورد بخش دوم سوالات بايد گفت :
شيطان چنان که ذکر شد جن است و در نتيجه همانند همه جنيان قابليت و توانايي انجام کارهاي گوناگوني مانند جابجايي اجسام و حتي عبور از اجسام و... را دارد ؛ اما در مورد رسوخ در جسم انسان ها و آسيب رساندن به آن ها در پاسخ بايد گفت هر چند داستان ها و حکايات گوناگوني در اين زمينه بيان مي شود اما تقريبا اکثريت قاطع اين موارد توهم و خيال پردازي هايي بيش نيست و اصولا ساختار وجودي انسان و جنيان به گونه اي نيست که چنين ارتباطات و اصطکاکاتي بين ما و آن ها باشد، اما در هر صورت امکان آزار و اذيت شدن انساني توسط اشرار جن ، از نظر عقل محال نيست؛ همان طور که ممکن است هر انساني توسط يک انسان شرور ديگر و يا هر حيوان شروري مورد اذيت و آزار قرار بگيرد .
چنان كه در قرآن اشاره اي در خصوص متاثر شدن روح و روان بشر از صدمات جنيان يا به تعبير قرآن مس شدن انسان توسط جن اشاره اي شده است. (6) اما در عين حال نبايد از ياد برد که در مورد شخص شيطان در قرآن نکاتي بيان شده که به نظر مي رسد وي چنين کارهايي را در مورد بشر انجام نمي دهد .
بر اساس ديدگاه قرآن شيطان در وهله نخست هيچ تسلطي بر انسان ها ندارد . کار او فقط وسوسه و دعوت به گناه و زيبا نشان دادن زشتي ها و کوچک نشان دادن گناهان و جرأت بخشيدن بر گناه است:
«وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي فَلا تَلُومُوني وَ لُومُوا أَنْفُسَكُم»؛ (7) «و شيطان، هنگامى كه كار تمام مىشود، مىگويد: خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم. پس تخلّف كردم. من بر شما تسلّطى نداشتم، جز اين كه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد. بنابراين، مرا سرزنش نكنيد؛ خود را سرزنش كنيد» .
از اين رو، شيطان در ابتداي امر بر هيچ کس و هيچ گاه بر مؤمنان ولايت و تسلط نداشته و نخواهد داشت .البته اگر کسي ولايت خدا را رد کند و ولايت شيطان را بپذيرد، آن گاه شيطان بر وجود او حاکم مي شود و افسارش را به دست مي گيرد و او را مي چرخاند:
«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُون»؛(8) « او بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكّل مىكنند، تسلّطى ندارد. تسلّط او تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيدهاند و آن ها كه نسبت به او [خدا] شرك مىورزند (و فرمان شيطان را به جاى فرمان خدا، گردن مىنهند)».
اما چه بسا اين تسلط به معناي تصرفات و حلول و رسوخ در جسم انسان ها و مانند آن محسوب نگردد .
پينوشتها:
1. ناصر مکارم تفسير نمونه، ج 6، ص 111، نشر دار الکتب الاسلاميه، تهران. بي تا
2. بقره (2) آيه 34.
3. حجر (15) آيه 34.
4. ص (38) آيه 82 و 83.
5 . سيد محمد حسين طباطباي تفسير الميزان، ، ج 8، ص 50. با ترجمه سيد محمد باقر همداني ، نشر جامعه مدرسين، قم 1383 ش.
6 . بقره (2) آيه 275.
7. ابراهيم (14) آيه 22.
8. نحل (16) آيه 99 و 100.
پرسش 2:
3.ايا انسانها توانايي تغيير سرنوشت خودرا دارند؟ 4.ايا سرنوشت تمام افراد خوب رقم خورده و ما ان را به بيراهه مي كشيم؟ 5
پاسخ:
@@
اصولا در مورد سرنوشت، دو تفسير وجود دارد ؛ تفسير نخست مى گويد:
سرنوشت هر کس از روز نخست، بدون اطلاع و حضور او، از طرف خداوند تعيين شده ؛ بنا بر اين هر کس با سرنوشت معيّنى از مادر متولد مى شود که قابل دگرگونى نيست. هر انسانى نصيب و قسمتى دارد که ناچار بايد به آن برسد. چه بخواهد و چه نخواهد، و کوششها براى تغيير سرنوشت بيهوده است. بنا بر اين تفسير، بديهى است که انسان موجودى مجبور و بى اختيار است.
بررسى منابع اسلامى نشان مى دهد اين تفسير مورد تأييد اسلام نيست . قبول و پذيرش آن، تمام مفاهيم مسلّم اسلامى از قبيل:تکليف، جهاد، سعى و کوشش و استقامت و غيره را به هم مى ريزد.
استاد مطهرى مى گويد: «اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهي،انکار اسباب و مسببات و از آن جمله قوه و نيرو و اراده و اختيار بشر است، چنين قضا و قدر و سرنوشتى وجود ندارد و نمى تواند وجود داشته باشد». (1)
اما در تفسير دوم از سرنوشت، در عين حال که دست تقدير الهي در زندگي انسان و قضا و قدر الهي را مردود نمي داند، نقش انسان را در تعيين سرنوشت زندگي او ميپذيرد. در اين تفسير، نقش انسان نه تنها مغاير با سرنوشت نيست، بلکه جزئي از همان سرنوشت است. در سرنوشت و تقدير انسان چنين است که او سرنوشت خود را تعيين نمايد. در واقع اختيار داشتن انسان جزئي از تقديرات الهي است.
به عبارت روشن تر انسان فقط يک نوع سرنوشت ندارد، بلکه سرنوشت هاي گوناگوني در پيش دارد که ممکن است هر کدام از آنها جانشين ديگري گردد، مثلاً اگر کسي بيمار شود و معالجه کند و نجات پيدا کند، به موجب سرنوشت و قضا و قدر است. نيز اگر معالجه نکند و رنجور بماند و يا بميرد، آن نيز به موجب سرنوشت و قضا و قدر است.
اميرالمؤمنين (ع) از کنار ديوار شکسته و کجى برخاست. پرسيدند: از قضاى الهى فرار مى کني؟ فرمود: از قضاى الهى به قدر او پناه مى برم. (2) «يعنى درست است که تا قانون عليت که منتهى به فرمان خداست، نباشد، ديوار شکسته سقوط نخواهد کرد، اما همان خداوند به من عقلى داده که آن خود يک حلقه از سلسله قانون عليت است و يک عامل بازدارنده در برابر اين گونه حوادث. البته ديوار عقل و شعور ندارد و بدون اعلام قبلى سقوط مى کند. اما من مى توانم به قدر الهى پناه ببرم؛ يعنى با عقل خود چنان محل نشستن را اندازه گيرى کنم که اگر ديوار سقوط کند روى من نيفتد». (3)
در قرآن آيات زيادى وجود دارد که به صراحت اختيار انسان و نقش اراده او را بيان داشته است؛ مانند آيه: «ليس للانسان الا ما سعي؛ براى انسان چيزى جز حاصل سعى او نيست». (4)
و : «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم؛ (5) خداوند سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى دهد. مگر خودشان آن را تغيير دهند».
از آنچه ذکر شد امکان تغيير قضا و قدر درموارد خاص به خوبي روشن شد. اما تغيير قضا و قدر يا تبديل سرنوشت در روايات متعدد هم بيان شده است که يکي از مهمترين ابعاد و عوامل اين تغيير مقوله دعا است .
استاد مطهري ميگويد: "از نظر جهان بيني الهي، جهان هم شنواست و هم بينا،ندا و فرياد جاندارها را ميشنود و به آنها پاسخ ميدهد. به همين جهت دعا يکي از علل اين جهان است که در سرنوشت انسان مؤثر است. جلو جريان هايي را ميگيرد و يا جريان هايي به وجود ميآورد. به عبارت ديگر، دعا يکي از مظاهر قضا و قدر است که در سرنوشت حادثه اي ميتواند مؤثر باشد يا جلو قضا و قدري را بگيرد". (6)
امام صادق(ع) ميفرمايد: "دعا، قضاي الهي را بر ميگرداند، اگر چه قضاي الهي محکم شده باشد. از اين رو زياد دعا کن که آن کليد هر رحمت و بر آوردن هر حاجت است". (7)
از امام کاظم (ع) نقل شده : "بر شما باد به دعا کردن زيرا دعا و درخواست از خدا بلائي را که از مرحلهقدر و قضا گذشته و جز امضاي آن نمانده (يعني تمامي اسباب آن فراهم شده، ولي هنور در خارج وجود پيدا نکرده) بر ميگرداند". (8)
امام صادق (ع) ميفرمايد: "خدا را بخوان و دعا کن و مگو کار گذشته است!". (9)
البته نبايد از ياد برد که تاثير دعا و ديگر عوامل در تغيير قضا و قدر تاثيري مطلق نيست و همه تقديرات و قضاها قابل تغيير نيستند؛ به عبارت روشن تر فقط قضاي غير حتمي هستند که تغيير پذيرند نه قضاي حتمي و قطعي .
به عبارت روشن تر مقدرات حتمي تغيير ناپذيرند، نه بدان رو که ذاتا تغيير ناپذيرند، بلکه اراده خداوند بر اين تعلق گرفته است که حتماً روي دهند، يعني خداوند نميخواهد اين قبيل تقديرات را تغيير دهد، نه اين که ذاتا تغيير ناپذيرباشند. مثلا زمان قيامت جزو مقدورات حتمي است .به اعمال صالح و نا صالح انسان وابسته نيست .دعاي کسي به تاخيرش نمياندازد.
بر اين اساس رقم زدن سرنوشت در حوزه اختيار بشر نيز بوده و اصولا سرنوشت اوليه براي هر فرد هم بر اساس مصالح و حکمت هاي خداوند به گونه اي رقم نمي خورد که بد و نامطلوب محسوب گردد ؛ بلکه اين اعمالو رفتارهاي ماست که گاه کار را به اين سمت و سو مي کشاند ؛ در عين حال نبايد از ياد برد که خوب و بد بودن سرنوشت حقيقتي است که بر اساس محاسبات و معادلات ظاهري دنيوي نمي توان در مورد آن قضاوت نمود .
جهت آگاهي بيش تر ميتوانيد به کتاب علم پيشين الهي و اختيار، سعيدي مهر؛ انسان و سرنوشت، استاد مطهري مراجعه فرماييد.
پينوشتها :
1. شهيد مطهري ، مجموعةآثار، انتشارات صدرا ، تهران ، 1374ش ، ج1، ص 384.
2. شيخ صدوق، التوحيد، انتشارات جامعه مدرسين قم، 1398 ه ق ، ص 369 .
3. ناصر مکارم شيرازي، پيدايش مذاهب ، تنظيم مسعود مكارم، محمد رضا حامدى، بي تا ، ص 31 .
4. نجم (53) آية 39.
5. رعد (13) آية 11.
6. استاد مطهري، مجموعة آثار،همان ، ج 1، ص 406.
7. ثقة الاسلام كلينى، الكافي، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365 ه ش ، ج 2، ص 470.
8. ترجمه تفسير الميزان ، موسوى همدانى سيد محمد باقر ، دفتر انتشارات اسلامى جامعهى مدرسين حوزه علميه قم ، قم 1374 ش، ج 2، ص 55.
9. اصول کافي، همان، ج 4، ص 466.
پرسش 3:
آيا نظريه جهان هاي موازي يعني وجود ديگري از هر كس در جهان ديگري امكان پذير است؟ آيا بهشت و جهنم مي توانند از زمره جهان هاي موازي باشند؟
پاسخ:
در مورد جهان هاي موازي دو احتمال وجود دارد كه به هر دو مورد مي پردازيم. اميد است كه پاسخ خود را در اين زمينه دريافت داريد:
1. مثل افلاطوني:
عالم مثال مرتبهاي از وجود امکاني است که نه مجرد محض است و نه مادي صرف، بلکه متوسط ميان آن دو ميباشد. يعني از اصل ماده و برخي عوارض آن مانند تغيّر و حرکت منزه است ،ولي با برخي آثار ماده مانند شکل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نيز مينامند. علت اين که آن را برزخ مينامند، اين است که برزخ در لغت به معني واسطه و حائل ميان دو چيز است. از آن جا که عالم مثال از نظر مجرد بودن از ماده، حد متوسط ميان عالم عقل و عالم ماده ميباشد، آن را برزخ مينامند.
مقصود از عالم مثل يا مثل افلاطوني اين است که هر يک از انواع مادي موجود در عالم، فردي مجرد عقلي دارد که قبل از آفرينش موجودات مادي وجود داشته، همه کمالاتي را که براي افراد مادي آن نوع تحقق مييابد، دارا ميباشد. به همين جهت واسطه صدور افراد مادي از جانب آفريدگار يکتا و نيز به اذن خداوند، مدبر آن افراد ميباشد.(1)
عالم مثال غير از عالم مثل ميباشد. اولي، واسطه ميان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومي مجرد صرف و عقلي است. با توجه به اين تعريف مي توان ادعا كرد كه دو جهان موازي در عالم وجود دارد كه هر چه بدن مادي فرد در دنياي ماده انجام مي دهد، بدن مثالي او در عالم مثل نيز همان كار را انجام مي دهد.
چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستي
صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي
صورتِ زيرين اگر بر نردبان معرفت
بر رَوَد بالا همان با اصل خود يكتاستي
با توجه به اين تعريف مي توان مويداتي از قرآن و روايت هم براي آن آورد.
به عنوان مثال:
الف) «إِنَّ الَّذِينَ يأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا يأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً (2)؛ كساني كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مي خورند، (در حقيقت) تنها آتش مي خورند».
ب) «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ (3)؛ هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به يقين) همه شما از اين امر كراهت داريد».
از اين دو آيه مي توان استفاده كرد كه خورده شدن آتش توسط كسي كه مال يتيم مي خورد و يا خوردن گوشت برادر مرده در مورد غيبت، نه در اين جهان ، بلكه در عالمي ديگر اما توسط همين فرد و در همين زمان صورت مي گيرد كه همان بدن مثالي اوست.
ج) زني براي مسئلهاي به حضور رسول اکرم (ص) مشرف شد. وي کوتاه قد بود، پس از رفتنش عايشه کوتاه قدي وي را با دست خويش تقليد کرد. رسول اکرم به وي فرمود: خلال کن، عايشه گفت: مگر چيزي خوردم يا رسول اللّه؟ حضرت فرمود: خلال کن. عايشه خلال کرد و پاره گوشتي از دهانش افتاد. (4) حضرت با تصرف ملکوتي، واقعيت ملکوتي و برزخي غيبت را در همين جهان به عايشه ارائه فرمود.
2. اين كه هر يك از ما يك همزاد داريم كه در سياره اي ديگر دقيقا همان كاري كه ما انجام مي دهيم، انجام مي دهد. در خصوص اين نظريه (اگر بتوان آن را نظريه دانست) و حتى ساير نظريات علمي بايد به يک نکته مهم توجه داشته باشيد که اين ها همه ادعايي در مطابقت با واقعيتهاي عالم ندارد، بلکه به اصطلاح « ترم تئوريک » يعني يک مجموعه تئوريک هستند که ابتدا و انتهاي آن همخواني دارد.
به عنوان يک فرضيه قابل دفاع هستند. مقبول و درست بودن يک فرضيه با مطابقت آن با واقع فاصله بسيار دارد. چنين فرضيه هايي صرف احتمال است و فعلا از نظر علمي نمي توان آن ها را اثبات كرد.
اين ها همه احتمالاتي است که بر نظريه نسبيت مترتب دانسته شده و با اصل اين نظريه تفاوت دارد. معلوم نيست که انيشتين هم اين نتايج را در مورد نظريه اش قبول داشته است. در زمان هاي گذشته ديدگاهي خرافي در ميان مردم به نام همزاد بود كه شباهت زيادي به اين نظريه دارد. وجود همزاد يا تفکراتي از اين دست، نه با تعاليم ديني مطابقت دارد و نه عقل آن را مي پذيرد ؛ اصولا تصور اينکه همراه با هر انسان موجود ديگري همشکل و همانند او به نام همزاد يا هر چيز ديگر نيز به وجود مي آيد، بسيار نامعقول است.
البته احتمال ميرود موجودات ديگري هم به همين شکل داراي عوالم ديگري باشند که منع عقلي يا ديني ندارد. اما اينكه موجودات دقيقا به شكل ما باشند و به طور مشخص همان كاري را انجام دهند كه ما انجام مي دهيم، دور از باور بوده و موردي هم در منابع اسلامي از آن سراغ نداريم.
اما در مورد سوال دوم شما؛ بنا بر هر دو تعريفي كه ارايه شد نمي توان جهنم و بهشت را از جمله جهان هاي موازي دانست. در مورد اول از آنجا كه مربوط به عالم مثال بوده و هم اكنون هر عملي كه انسان انجام مي دهد در عالم مثال از او نيز سر مي زند و از آنجا كه بهشت و جهنم مربوط به عالمي ديگر يعني قيامت مي باشد، چنين تصوري كاملا مردود مي گردد. مورد دوم نيز از آنجا كه همزاد ما مربوط به همين جهان مادي است و تنها در سياره ديگري است، لذا مشخصا با آموزه جهنم و بهشت بيگانه است، چرا كه در دو دنياي مختلف رخ مي دهند.
پي نوشت ها:
1. رباني گلپايگاني، علي، ايضاح الحكمه، انتشارات دانشگاه قم، 1374ش، ج3 ، ص592.
2. نساء (4) آيه10.
3. حجرات (49) آيه 12.
4. مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، موسسه الوفاء، بيروت، 1404ه.ق، ج 15، ص 188.
پرسش 4:
جادو و جادوگري چگونه به وجود آمد؟
پاسخ:
در خط هيروگليف يعني خطي که مصريان باستان از تصاوير براي نگارش استفاده مي کردند نشان داده شده است که دين و جادو با هم رابطه اي نزديک داشتند.الهه هاي مصر بر خلاف خدايان فرهنگ هاي ديگر خرد و دانش جادويي را به بشر سپردند.
بر اساس دين مصريان باستان کمي پس از ايجاد جهان جادو به شکل الهه اي به نام “هکا” ايجاد شد.نام هکا بعد ها عملا تبديل به واژه اي شد که معناي”جادو”مي دهد.يعني ابتدا اين واژه وارد زبان يوناني شد.در زبان يوناني تلفظ و املاي آن زبان زا پذيرفت و تبديل به واژه “ماگه يا” شد که امروزه واژه انگليسي “مجيک” به معناي جادو از همان واژه “ما گه يا”گرفته شده است.
الهه ي مصري ديگري به نام “توت” حتي بيشتر از هکا با جادو عجين و مرتبط است. اين الهه علاوه بر نجوم و رياضيات بر هنر هاي مداوا نيز فرمانروايي مي کرد که در فرهنگها همواره با جادوگري در ارتباط بوده است. معمولا در نقاشيها او را در حالي که قلمي در دست داشت به تصوير مي کشيدند.مردم مصر باستان عقيده داشتند او کتابهاي پنهاني و محرمانه اي نوشته و در آنها راز و رمز کيمياگري و علوم را افشا نموده است. آنها عقيده داشتند يکي از اين کتابها در جعبه اي زرين قرار گرفته مهر و موم شده و در معبدي مخفي نگهداري مي شود. (1)
لازم به ذکر است که طبق آيات قرآن کريم و ديگر کتابهاي آسماني و مذهبي قوم حضرت سليمان (ع) (حدود ?? قرن قبل از ميلاد) جزو اولين جادوگران تاريخ بوده اند که جادو را ابتدا از جنيان سپس روش مقابله با آن را از فرشتگان آموختند.
«وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَـكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ؛ (2) و (يهود) از آنچه شياطين در عصر سليمان (از كتاب مدوّن جادوى خود) مىخواندند پيروى كردند، و سليمان كفر نورزيد (گناه سحر را كه در آن عصر سبب كفر يا به منزله كفر بود مرتكب نشد) و لكن شياطين كفر ورزيدند كه به مردم سحر مىآموختند، و نيز از آنچه بر دو فرشته هاروت و ماروت در سرزمين بابل نازل شده بود (پيروى كردند) با آنكه آن دو هرگز به كسى ياد نمىدادند مگر آنكه مىگفتند: ما فقط وسيله آزمايشيم (و سحر را فقط براى مقابله با ساحران و ابطال سحرشان به تو مىآموزيم) پس زنهار كه كفر نورزى (و سحر را در مورد ممنوع آن به كار مبندى)! ولى آنها از آن دو فرشته چيزى را مىآموختند كه ميان مرد و همسرش جدايى مىافكندند- با آنكه آنها به سبب آن سحر توان ضرر به كسى را جز با اذن (تكوينى) خداوند نداشتند- و آنها پيوسته چيزى را كه به آنها زيان مىرسانيد و سودى نمىداد فرا مىگرفتند، و به حقيقت (قوم يهود) مىدانستند كه هر كس خريدار چنين عملى باشد حتما در آخرت نصيبى ندارد. و بسيار بد است آنچه خود را بدان فروختند، اگر مىدانستند».
پي نوشت ها :
1. http://myth.tarikhema.ir/article-413/
2. بقرة (2) آيه 102.






