بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
مطابق عقيده شيعه، ابوبكر و عمر از ابتدا منافقانه اسلام آوردند يا در ابتدا حقيقتا اسلام و بلكه ايمان آوردند؛ اما، در ادامه دچار خطا شدند و دستور پيامبر اسلام را ناديده گرفتند و مطابق روايات كتاب سليم بن قيس در قعر دوزخ جاي گرفتند؟
از اين جهت اين سؤال را مي‌پرسم كه از طرفي طبق نقل دكتر آيتي در كتاب تاريخ پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ابوبكر جزء مسلمانان نخستين بوده؛ يعني، زماني كه اسلام قدرتي نداشته؛ از طرفي -طبق نقل يكي از اساتيد- مطابق روايتي از بحار، امام صادق عليه‌السلام فرموده‌اند اگر كسي معتقد باشد ابوبكر و عمر لحظه‌اي حقيقتا ايمان آوردند، شيعه نيست يا مطابق تحليل آقاي مهدي طائب، اين دو نفوذي يهود بوده‌اند و براي آن مستنداتي هم ارايه مي‌كند!
ضمنا بنده جواب اين سؤال را براي اعتقاد شخصي خودم مي‌خواهم و در صورت نياز آن را منتشر نمي‌كنم!
متشكرم

(لازم است -مجددا- جدا و قلبا از زحمتي كه شما و همكارانتان در سايت مي‌كشيد تشكر كنم؛ چون در مدت ارتباط چهار ساله‌ام با سايت پاسخ‌گو، بسياري از مشكلات و شبهاتم كه در حين مطالعه بروز مي‌كند مرتفع شده است و تا حدودي مشكل عدم وجود كلاس و استاد حذف شده است.)

پرسشگر گرامی با سلام و سپاس از ارتباطتان با این مرکز
شخصیت‌های بسیاری در صدر اسلام به حد توان و ظرفیت‌های خود در توسعه و گسترش اسلام نقش داشته، به پیامبر اکرم (ص) در این مهم کمک می‌نمودند و در عرصه‌های گوناگون حضور فعال داشتند.
از جمله ابو بکر و عمر در دوران زندگی پیامبر در کنار حضرت و همراه حضرت مانند سایرین به انجام وظیفه مشغول بودند.
در این میان با توجه به اختلاف دیدگاه‌هایی که بین شیعه و اهل سنت وجود دارد لازم است به برخی از دیدگاه‌های طرفین اشاره نمود.
بخشی از دوران زندگی پیامبر مربوط به قبل از بعثت می‌شود که 40 سال از زندگی حضرت است. تا آن زمان در تاریخ به نقلی مبنی بر ارتباط داشتن ابوبکر و عمر با پیامبر برخورد نمی‌کنیم، بنا بر این ابوبکر حدود 40 ساله بود که اسلام آورد و تا آن زمان بر آیین بت‌پرستی بود، (1) عمر نیز تا سال ششم بعثت که بین30 ـ 35 سال داشت که اسلام آورد (2) و تا آن زمان بت‌پرست بود. به همراه قریش با اسلام و مسلمانان مبارزه کرده حتى قصد ترور پیامبر را در سر می‌پروراند.
در این جا به چند نکته پرداخته می شود:
1ـ در دوران پس از بعثت اسلام آوردند. آن دو خصوصاً ابو بکر در گرایش دیگران به اسلام بی تأثیر نبود.
2ـ طبق نقل اهل سنت ابو بکر قبل از ظهور اسلام در شهر مکه به تجارت اشتغال داشت. از این راه سرمایه زیادی به دست آورده بود، پس از آن که مسلمان شد، ثروتش را (مانند برخی مسلمانان دیگر) در راه پیشرفت دین اسلام خرج کرد و اقدام به خریداری و آزادسازی بردگانی که اسلام آورده بودند، ‌نمود.
3ـ در آغاز هجرت ابوبکر به همراه پیامبر هجرت نمود. آیه 40 توبه نیز در آن مورد نازل شده است.
4ـ ابو بکر و عمر نیز مانند برخی دیگر از مشاوران رسول خدا بود و پیامبر با آن در اموری مشورت می نمود.
5ـ شرکت نمودن آن دو در جنگ‌ها به همراه سایر مسلمانان در رکاب رسول الله (ص).
6ـ ابو بکر و عمر دختران خویش را به عقد رسول خدا درآورده بودند. ابو بکر دخترش عایشه را به عقد پیامبر درآورد و عمر نیز دخترش حفظه را به عقد آن حضرت درآورد.
دیدگاه شیعه:
نقش ابو بکر و عمر در خدماتی که نسبت به اسلام و پیامبر داشتند مانند سایر مسلمانان است که این گونه خدمات را نیز داشته‌اند.
همان گونه که در دوران شکل‌گیری یک نهضت و انقلاب انسان‌هایی بسیار در جهت شکل‌گیری و توسعه آن گام برمی‌دارند، ‌ولی پس از شکل‌گیری و ساماندهی به لحاظ مسائلی که مطابق با سلیقه‌هایی یا در جبهه مخالف قرار می‌گیرند و یا با تحمل صبر در پی اهداف شخصی و حزبی خویش به برنامه‌ریزی مربوط به آینده می‌پردازند.
یاری کنندگان پیامبر و اسلام عزیز نیز از این آسیب در امان نبودند. برخی پس از اسلام آوردن در موضع مخالفت با رسول الله قرار گرفتند حتى بعضی مانند مسیلمة کذاب ادعای پیامبری نمودند.
بعضی دیگر در دوران زندگی پیامبر در بسیاری از شئون به همراه پیامبر بوده و او را یاری می‌نمودند ولی از برنامه‌ریزی‌های شخصی و حزبی غافل نمی‌شدند. پس از رحلت پیامبر اکرم بستر را برای اجرای برنامه‌های خویش آماده دیده و دست به کار شدند.
مهم آن است که یک مسلمان واقعی نه فقط در زمان حیات پیامبر به دستور او جامة عمل پوشانده و به کمک و یاری او شتافته باشد، بلکه پس از رحلت حضرت همة وصایا و سفارش او را نیز عمل نماید، ‌تا سرانجام و عاقبت
کار او با سابقه او همخوانی داشته باشد.
در سابقه دو خلیقه (ابو بکر و عمر) در دوران زندگی پیامبر با موارد بسیاری روبه‌رو می‌شویم که نشان از بی‌توجهی آن ها به پیامبر دارند. اینک به بیان برخی موارد می‌پردازیم:
میزان آمادگی و جانفشانی ابو بکر و عمر در جنگ‌ها:
1ـ منفی‌بافان جنگ بدر
سال دوم هجرت (در جنگ بدر) رهبر عزیز مسلمانان خود را بر سر دو راهی دید. از یک طرف او و یارانش برای مصادره کالای تجاری قریش از مدینه خارج شده بودند. از طرف دیگر با لشکر بزرگ مکه مواجه شده بودند، ‌ازاین رو شورای نظامی تشکیل داد و فرمود: نظر شما در این باره چیست؟
نخستین کسی که برخاست، ابوبکر بود و گفت: بزرگان و دلاوران قریش در این ارتش شرکت کرده‌اند. هرگز قریش به آئینی ایمان نیاورده‌اند و از اوج عزت به حضیض ذلت سقوط نکرده و از طرفی ما از مدینه با آمادگی کامل بیرون نیامده‌ایم (یعنی مصلحت این است که جنگ نکنیم و به مدینه باز گردیم).
سپس عمر برخاست و همین سخن را تکرار کرد. رسول خدا دستور داد بنشینید.
سپس مقداد برخواست و عرض کرد: هرچه شما امر می‌فرمایید اطاعت می‌کنیم. (3)
2ـ دست کشیدن از جنگ و ترجیح فرار بر قرار
ابن هشام، بزرگ سیره‌نویس اسلام می‌نویسد: انس بن نضر، عموی انس بن مالک می‌گوید: موقعی که ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پیامبر منتشر گردید، بیشتر مسلمانان به فکر جان خود افتاده و هر کس به گوشه‌ای پناه برد. دیدم دسته‌ای از مهاجر و انصار که میان آن ها عمر بن خطاب و طلحه بن عبیدالله بود، در گوشه‌ای نشسته‌اند و به فکر خود هستند. با لحن اعتراض‌آمیزی به آن ها گفتم: چرا این جا نشسته‌اید، در جواب گفتند: پیامبر کشته شده، دیگر نبرد فایده‌ای ندارد.
به آن ها گفتم: اگر پیامبر کشته شده، برخیزید در آن راهی که او کشته شده، شما نیز کشته شوید . . . دیدم سخنانم در آنها تأثیر ندارد. خودم دست به سلاح برده و صمیمانه مشغول نبرد شدم . . . (4)
3ـ ناتوانی از فتح قلعه‌های خیبر
در جنگ خیبر که مسلمانان دژهای محکم یهود را محاصره کرده بودند اما توان فتح و گشودن دژها را نداشتند و ده روز آن جا با جنگ آوران یهود دست و پنجه نرم می‌کردند، در یکی از روزها ابو بکر مأمور فتح گردید و با پرچم سفید تا لب دژ آمد. مسلمانان نیز به فرماندهی او حرکت کردند، ولی پس از مدتی بدون نتیجه بازگشتند. فرمانده و سپاه هر کدام گناه را به گردن یکدیگر انداخته و همدیگر را به فرار متهم نمودند.
روز دیگر فرماندهی لشکر به عهده عمر واگذاشته، او نیز داستان دوست خود را تکرار کرد. بنا به نقل طبری پس از بازگشت از صحنه نبرد با توصیف دلاوری و شجاعت فوق‌العاده رئیس دژ (مرحب) یاران پیامبر را مرعوب می‌ساخت. این وضع پیامبر و سرداران اسلام را سخت ناراحت کرده بود، در این لحظات پیامبر افسران و دلاوران ارتش را گرد آورد و جمله ارزندة زیر را که در صفحات تاریخ ضبط شده است فرمود:
«لأعطینّ الرایة غداً رجلاً یحبّ الله ورسوله ویحبّه الله ورسوله، یفتح الله على یدیه لیس بفرّار؛ (5) پرچم را فردا به دست کسی می‌دهم که خدا و پیغمبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست دارند. خدا این دژ را به دست او می‌گشاید. او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده».
4ـ ناتوانی در دفع فتنه
مأموران گزارش دادند که در سرزمین «وادی یابس» هزاران نفر با یکدیگر هم‌پیمان شده‌اند که با تمام قوا در کوبیدن اسلام بکوشند یا در این راه کشته شوند و یا پیامبر و افسر دلاور او علی را از پای درآورند.
پیامبر لازم دید مسلمانان را از خطر بزرگ آگاه سازد، پس از آگاه‌سازی مردم دسته‌ای برای دفع فتنه معین گردیدند. فرماندهی لشکر به ابی بکر واگذار شد. او با ستون مخصوصی به سوی قبیله «بنی سلیم» رهسپار گردید. مسافتی که سربازان اسلام طی کردند، سنگلاخ عجیبی بود و قبیله مزبور میان درّه بسیار وسیعی زندگی می‌کردند. وقتی سربازان اسلام خواستند به درّه سرازیر شوند، با مقاومت بنی سلیم مواجه شدند و فرمانده سپاه چاره‌ای جز این ندید از همان راهی که آمده بود باز گردد.
بازگشت سپاه اسلام پیامبر را متأثر ساخت، از این رو پیامبر مقام فرماندهی را به دوست وی عمر واگذار نمود. او
نیز هنگام مواجهه با دشمن و احساس ناتوانی دستور عقب‌نشینی داد و به مدینه بازگشت. پس از او عمرو عاص فرماندهی را به عهده گرفته و با شکست مواجه شد، سپس امیر مؤمنان به مقام فرماندهی برگزیده شد و فرمود:
«أرسلته کرّار غیر فرّار؛ (6) او را به فرماندهی برگزیدم زیرا فرماندهی حمله‌ور است و هرگز پشت به میدان نمی‌کند».
سرانجام لشکر اسلام به فرماندهی علی(ع) پیروز شد و فتنه را خاموش ساخت.
5ـ تخلف از همراهی با لشکر اسامه:
در سال نهم هجرت وقتی خبر آمادگی رومیان برای حمله به سرزمین حجاز در مدینه انتشار یافت، پیامبربا 30 هزار عازم تبوک شدند و بدون هیچ گونه برخوردی بازگشتند. پس از حجة الوداع و ورود به مدینه پرچمی با دست خود بسته، به دست اسامه داد و دستور حرکت و جنگ با رومیان را به وی داد اما ابو بکر و عمر از کارشکنان و مخالفان حرکت همراه اسامه بودند. بهانه‌هایی از قبیل جوان بودن و بی‌تجربه‌گی اسامه، بیماری پیامبر و احتضار حضرت آورده و از شرکت خودداری و از حرکت لشکر جلوگیری نمودند با آن که پیامبر فرموده بود:
«هان ای مردم، از تأخیر حرکت سپاه سخت ناراحتم. گویا فرماندهی اسامه بر گروهی از شما گران آمده و زبان به انتقاد گشوده‌اید، ولی اعتراض و سرپیچی شما تازگی ندارد. قبلاً از فرماندهی پدر او زید انتقاد می‌کردید». (7)
6ـ‌ردّ درخواست پیامبر:
در ماجرای حدیبیه که پیامبر به قصد زیارت به سمت مکه آمد و با جلوگیری قریش و کفار مکه مواجه شد تا آن که به صلح منتهی شد، از آن رو که پیامبر بر صلح و مسالمت اصرار داشت، از عمر بن خطاب برای انجام مأموریت گفتگو با قریش و کفار مکه درخواست کرد این مأموریت را به انجام برساند، عمر از پذیرفتن مأموریت پوزش طلبید و گفت: از قریش بر جانم می‌ترسم. از فامیل من کسی در مکه نیست که از من حمایت کند. شما را به شخصی دیگری توصیه می‌کنم که انجام این مأموریت درخور قدرت اوست و او عثمان بن عفان است . . .
عمر از معترضان به صلح و پیمان بود. (8)
نتیجه :
اگر ابو بکر و عمر در دوران زندگی خدماتی هم نسبت به پیامبر و اسلام داشته‌اند، ولی مهم عاقبت کار است که معلوم می‌کند انسان در کدام جبهه قرار گرفته است. موضع این دو از ماجرای سقیفه و کنار گذاشتن توصیه و سفارش پیامبر پیرامون خلافت و رهبری امام علی (ع) کاملاً معلوم و آشکار می‌گردد.
ما مامور به ظاهر هستیم ونمی توانیم به ایمان نداشتن افراد حکم کنیم . روایتی که ذکر شده نیز از نظر سند ووجود روایات دیگر که به نظر می رسد با ان همسوئی ندارد. احتیاج به بررسی دقیق دارد. و اصولا در این زمان بحث و طرح این گونه مسائل به ضرر اسلام است و باید از ان پرهیز نمود.
پی‌نوشت‌ها:
1. تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ناشر: اساطير، مكان نشر: تهران‏، سال چاپ: 1375 ش‏، نوبت چاپ: پنجم‏، ج 3، ص 862.
2. دكتر محمد ابراهيم آيتى‏، تاريخ پيامبر اسلام‏، ناشر: دانشگاه تهران‏، مكان نشر: تهران‏،سال چاپ: 1378 ش‏، نوبت چاپ: ششم، ‏ص 99.
3. جعفر سبحانی ،فروغ ابدیت، قم ، دفتر تبلیغات اسلامی، 1378 ش.، ج 1، ص 492.
4. سیره ابن هشام، ناشر: دار المعرفة، بيروت‏ ج 2، ص 83.
5. سيره ابن هشام ج 3، ص 349.
6. فروغ ابدیت، ج 2، ص 304.
7. همان، ص 485.
8. سیره ابن هشام،ج 1، ص 316.