مسئله من جبر است
خداوند با جبر انسان را افرید و با جبر هم میگوید که یک سری کارها را انجام بده و یک سری را انجام نده و هنگامی که انسان میخواهد خود را از این زندگی راحت کند و دست به اصطلاح خودکشی بزند بازهم این امر را محکوم میکند پس اختیار ادمی کحاست؟
1.حبر به دنیا امدن که من نمیخواهم اصلا وارد این دنیا شوم
2.حال که به دنیا امدم هر جند به جبر حداقل بگذازید راحت باشم میدانم میخواهید بگوید خداوند برای رسیدن به تعالی و راحتی خوده انسان این برنامه رو میگوید انجام دهدید ولی در اصل این جبر است شاید انسان میخواهد کار زشتی کند و میداند که این کاره زشت در دنیا هم شاید به ضررش باشد ولی میخواهد انجام بدهد خوب
3.و در اخر جبر انسان و محکوم بودن به زندگی شاید شما بگویید خدا اختیار را به انسان داده و میتواند خودکشی کند ولی در اخر باید مجازاتش را هم بکشد ولی اختیار دارد که هر کدام را انتخاب کند
ولی درواقع این هم یک نوعی جبر است و این پاسخ به نوعی به اصظلاح یک استدالال نادرست مسئله اختیار وقتی مطرح میشود که انسان بتواند بین دو گزینه انتخاب کند نه اینکه به نوعی بگوید این کار را انحام دادی دادی ندادی به اصطلاح دهنت سرویسس است ولی تو اختیار داری انتخاب کنی
به نظرم واقعا اگر اسم این را اختیار بگذارید اخیتار مسخره ای است.

با سلام و تشکر از ارتباط شما با این مرکز.
اگر منظور شما از جبر در به دنیا آمدن، آن است كه ما در قرار گرفتن در اين عالم اختياري نداشتيم، بايد گفت: بله. ما و همه موجودات ديگر در آفرینشمان اختیاری نداشتیم؛ چون نمی توانستیم اختیار و انتخابی هم در این امر داشته باشیم.
بیایید قدری دقیق تر به این مسئله نگاه بیندازیم. اگر خوب به داستان خلقت نظر کنیم، در می یابیم که انسان دارای دو نوع زندگی و حیات است:
1. حیات حیوانی و مادی:
این نوع حیات، بین انسان و حیوان مشترک است. اموری از قبیل: اصل وجود داشتن، مكان و زمان ولادت، توانمندي هاي روحي و جسمي و ديگر ويژگي هاي شخصي مانند والدين معين و ... در این گونه امور حیات، اختیار راه ندارد؛ زیرا :
اوّلاً، قبل از خلقت، کسی نیست تا به او اختیار داده شود که خلق شود یا نشود يا چگونه خلق شود. اختیار دادن در خلق شدن، مشروط به این است که کسی باشد تا از او سؤال شود: دوست داری خلق شوی یا نه!
اگر آفریده شده باشد، دیگر سؤال از خلقت اختیاری، بی فایده است؛ چون تحقق یافته است. اگر آفریده نشده، سؤال از او بی معنا است؛ چون وجود ندارد تا سؤال شود. پس این نوع انتخاب و اختیار حیات، عقلاً ممکن نبود؛ نه آن که ممکن بود و خدا آن را از ما دریغ کرد.
ثانياً، طبق قانون علیّت، هر گاه علت تامه برای وجود معلول مهیّا شود، معلول حتماً موجود خواهد شد. معلول در اصل وجود خویش، هیچ گونه نقشی ندارد. این قاعده در اصطلاح فلسفه، جبر عِلّی و معلولی نامیده می شود؛ یعنی آفرینش انسان، مانند همه حوادث و پدیده‏ها بر اساس قانون علیّت است و معلول و پدیده در به وجود آمدن خود، هیچ نقشی ندارد.
باید پذیرفت در عالم، جبرهای بسیاری وجود دارد که همه آن ها ناپسند نیستند، مانند جبر تحقق معلول پس از تحقق علت. بنابراین، اراده و اختیار داشتن انسان در اصل خلقت، غیر منطقی و غیر عقلانی است .
2. حیات انسانی و معنوی که حیات فکری و عقلانی است و از مختصات آدمی است :
به جهت این نوع از خلقت، خداوند انسان را بر سایر مخلوقات برتری داده است. این حیات، اختیاری بوده و انسان چنان آفریده شده که با اختیار خویش توانایی آن را دارد تا در مسیر تکامل قدم نهاده و به جایی رسد که جز خدا نبیند، یا آن قدر سقوط کند که مانند حیوان، بلکه بدتر شود.
دعوت اسلام نیز به سوی همین حیات اختیاری است: «یا ایّها الّذین آمنوا استجیبوا للَّه و للرسول إذا دعاکم لما یحییکم؛ (1) ای کسانی که ایمان آوردید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید، هنگامی که شما را به سوی چیزی می خوانند که مایه حیات تان است».
بنابراین، درست است که انسان به اختیار خود نیامده است، اما بدین معنا نخواهد بود که هیچ اختیاری در کیفیت زندگی و تعیین اهداف خود، نداشته باشد.
جمادات، گیاهان، حیوانات، ملائک و انسان ها، هر کدام در مرتبه‏ای از کمال قرار دارند. اشرف مخلوقات، انسان است که تمامی کمالات در وجود او به ظهور رسیده و یا به صورت بالقوه موجود می­باشد که با سعی و اختیار خویش به آن‏ها فعلیّت می بخشد. هر یک از موجودات به فراخور مرتبه وجودی خویش، به وجود آمده‏اند و جماداتی مثل سنگ، قابلیت حیوان شدن را ندارند؛ چنان که حیوان قابلیّت انسان شدن را ندارد.
بشر در کارهای ارادی خود، مانند سنگ و گیاه و حیوان نیست که به حکم غریزی کارهایی را انجام دهد. انسان در زندگی، همیشه خود را در سر چهار راه هایی می بیند که هیچ گونه اجباری برای انتخاب تنها یکی از آن ها ندارد و سایر راه ها بر او بسته نیست. انتخاب یکی از آن ها به نظر، فکر، اراده و خواست شخصی او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه خاص را معین می کند. (2)
اصل رفتارهاي بشري هرچند محكوم به جبرهاي گوناگون تاريخي و اجتماعي و محيطي و ... است، اما در كنار همه اين ها انسان براي خود حق و امكان انتخاب دلخواه و حتي مخالف همه عوامل ديگر را مي بيند.
خداوند انسان را بر اساس فلسفه خاص آفرینش همه موجودات خلق نموده است؛ اما به مقتضای حکمت خویش برای او سیری معین را نیز ترسیم نموده تا این خلقت، بی هدف و مقصد نباشد و هر آنچه از جانب خداوند به بشر ابلاغ شده، همه وهمه توصیه هایی است که در مسیر رسیدن بشر به مقصد عالی اش به کار می آید و معنا ندارد که خداوند حکیم انسان را خلق کند و برای رسیدن او به کمال نهایی اش، راهکار و مسیر و مقصدی تعیین ننماید.
بر این اساس، همه دستورات الهی در مورد چگونگی زندگی ما، حتی تعیین پاداش ها و مجازات ها راهکارهایی است برای رسیدن به زندگی بهتر در جهانی دیگر که حقیقت زندگی و سعادت ابدی برای همه بشر در آن عالم مهیا است و دستورات الهی، هرچند به نظر سخت بیاید، در نهایت، چیزی جز مقدمه چینی برای رسیدن ما به آن سعادت ابدی نیست؛ نه این که ما به عوض نعمت های الهی، این تکالیف و دستورات را انجام می دهیم و یا خداوند به جهت آنچه به ما داده، از ما مطالبه عمل و تلاش و عبادت دارد.
اما در مورد اين كه مردن را هم به نوعی جبري دانسته اید، بايد گفت:
ورود انسان در این عالم جبری است؛ اما خروج او می تواند در اختیار خود باشد. چون انسان هر زمان مي تواند به حيات خود خاتمه دهد و اگر چه اين عمل در مواردي از نظر دين قبيح و معصيت است، ولی دليل بر محال بودن و مجبور بودن انسان بر ادامه حيات نيست .
از طرف ديگر، همه انواع استقبال ها از مرگ، خودکشی و عملی مذموم نیست؛ بلکه انتخاب شهادت در راه خدا و اهدای جان در برابر فضیلتی برتر و مهم تر از حفظ جان، از مصادیق انتخاب آگاهانه مرگ است که بسیار ارزشمند است؛ اما خودکشی و خروج از دائره مسئولیت زندگی هدفمند و ناتوان دانستن خداوند از حل مشکلات، امری است مذموم و نامعقول.
در نگاهی دقیق تر می توان گفت که اصولاً مسئله خروج از دنيا، کاملاً در اختیار بشر است؛ یعنی او است که انتخاب می کند به دست خود جان خود را نگیرد و این امر را به علل و عوامل طبیعی واگذار نماید. در واقع، او با انتخاب خود مرگ طبیعی و خروج بر اساس علل خارجی را برای انتقال به عالم دیگر بر می گزیند ؛ نه خودکشی مذموم و قبیح را. در نتیجه، خروج انسان از دنیا، در حقیقت در اختیار او است.
در هر حال، کیفیت زندگی انسان در طول زمان حیات، یقیناً و بدون هیچ تردیدی بر اساس انتخاب های آزادانه در برابر گزینه های پیش روی او است. جبری بودن زندگی دنیایی، بی معنا و خلاف بدیهیات وجدانی است. بی اختیار بودن بشر در ورود به این عالم، منافات با اصل مختار بودن او در انتخاب گزینه های پیش رویش در مسیر زندگی ندارد.
پس چه در قرار گرفتن در این وضع حیات جبری طبیعی راضی باشیم و چه نباشیم، با عقل مان درک می کنیم که وضع آینده ما چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر، مرتبط با چگونگی رفتارهای اختیاری ما در دنیا است. می توانیم با حرکتی حساب شده و عاقلانه، وضع مناسبی را برای آینده خود رقم بزنیم.
نکته ای که در مجموع این مطالب مورد غفلت شما قرار گرفته آن است که بین اختیار در انتخاب گزینه ها و درستی و نادرستی گزینه ها اشتباه کرده اید و آن دو را یکسان دانسته اید ؛ در واقع همه تلاش های انبیاء و اولیاء الهی در مورد نشان دادن راه های صحیح به بشر بدان جهت بوده که انسان در مسیر زندگی گزینه های نادرست را انتخاب ننماید و همه تهدیدها و تطمیع ها در این زمینه نیز به جهت اهمیت انتخاب درست و خطر شدید انتخاب نادرست است و البته همه این ها اصل اختیار در کم و کیف انتخاب را زیر سوال نمی برد .

پی نوشت ‏ها:
1. انفال (8)، آیه 24.
2. شهید مطهری، مجموعه آثار، (انسان و سرنوشت) ج 1، ص 385 -386، انتشارات صدرا، تهران.