با سلام چند سئوال خیلی فوری فوتی داشتم
1:چطور است که فیلسوفان ما به راحتی خدا را اثبات می کنند و فلسفه غرب خدا را قبول ندارد واین که آیا تغییری در این وضعیت به وجود آمده یا خیر یعنی آیا فلسفه کنونی غرب همچنان هیچ راهی را برای اثبات وجو خدا باقی نمی گذارد؟ و اصلا از کجا معلوم حرف ما درست است؟(خواهش می کنم مستدل جواب دهید)
2:فرق مدرنیسم با پست مدرنیسم که فلسفه کنونی غرب است چیست وآیا نسبت به مدرنیسم به فلسفه ما نزدیکتر است؟
3:از بزرگان شنیده ایم که کرامات ومعجزات دلیل شناخت نمی شود با توجه به این موضوع یعنی هیچ کدام از کرامات امامان وپیامبران دلیلی برحقانیت مکتب ما نمی توانند باشد به صرف این که مرتاض های هندی هم مثلا می توانند همین کار هارا بکنند ؟یا این که نه واقعا مطلب طور دیگری است چون من میخواستم به وسیله ای کرامات ومعجزات قلب خودرا آرام کنم که دیدم بزرگان این طوری می گویند

خواهش میکنم مبسوط جواب دهید تا از شر افکار مزاحم نجات پیدا کنم

پرسش 1:
با سلام چند سئوال خيلي فوري فوتي داشتم
1:چطور است که فيلسوفان ما به راحتي خدا را اثبات مي کنند و فلسفه غرب خدا را قبول ندارد واين که آيا تغييري در اين وضعيت به وجود آمده يا خير يعني آيا فلسفه کنوني غرب همچنان هيچ راهي را براي اثبات وجو خدا باقي نمي گذارد؟ و اصلا از کجا معلوم حرف ما درست است؟(خواهش مي کنم مستدل جواب دهيد)

پاسخ:
با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در اين ماه عزيز؛ و تشکر به خاطر ارتباطتان با اين مرکز؛
در ابتدا بايد اشاره شود: بر خلاف آن چه در پرسش آمده همه فلاسفه غرب چنان نيستند که پرسشگر محترم تصور نموده و در ميان آنان انديشمندان بزرگي وجود دارند که براي اثبات وجود خدا بر اين بسياري اقامه کرده و با ملحدان خدا ستيز مبارزه کردند.
نکته ديگر: بحث در اين نيست که حرف کدام دسته از فلاسفه درست است، بلکه مهم آن است که برهان و دليل حرف آخر بزند و آن چه برهان مي گويد، آن درست است.
تحليل و بيان ديدگاه فلاسفه خدا پرست غربي:
آنسلم از فلاسفه‏ى قرون ميانه است. او و دکارت و اسپينوزا و برخى ديگر به برهان هستى شناسى اهميت داده‏اند. در عصر حاضر، آلوين پلاتينجا از برهان آنسلم پشتاباني کرده و برهان هستى شناسى را برهان از ذات به ذات، تفسير کرده‏اند. گويى نيايش حکيمانه‏اى که در ادعيه‏ى اسلامى در قالب «يا من دل‏على ذاته بذاته‏؛ (1) اي خدايي که ذات او دليل بر وجود اوست»، تجلى کرده است، نداى وجدان همه‏ى انسان هاست. هر چند نتوانند تعبيرى شفاف از آن، ارايه دهند. در اين برهان، کوشش اين است که از راه تعريف يک وجود اعلى و کامل، حکم شود که بايد موجود باشد. يعنى از تصور آن، به تصديقش مى‏رسيم. آرى هر کس، وجود اعلى را تصور کند، تصديق مى‏کند که موجود است. مگر نه در مورد بديهيات اوليه گفته مى‏شود که هر کس، موضوع و محمول را تصور کند، به وجود نسبت‏ حکميه، حکم مى‏کند؟ به عبارت ديگر: صرف تصور، براى رسيدن به تصديق کافى است.
اين نکته مسلم است که هر تصورى چه در قضاياى بسيطه و چه در قضاياى مرکبه ما را به تصديق نمى‏رساند. ما هرگز از تصور عنقا به تصديق به موجود بودن او نمى‏رسيم. چنان که از تصور زيد و کتابت، تصديق نمى‏کنيم که زيد کاتب است. قضيه‏ى «عنقا، موجود است‏» قضيه‏ى بسيطه و قضيه‏ى‏ «زيد کاتب است‏» قضيه‏ى مرکبه است.
اين نکته هم مسلم است که ما به تصور انسان، حکم مى‏کنيم که ذات و ذاتيات انسان براى انسان، ثابت است. بنا بر اين، در حمل اولى ذاتى، صرف تصور موضوع و محمول، در رسيدن به تصديق، کافى است. عقلاى عالم، قبول دارند که: ثبوت شى‏ء براى خودش ضرورى و سلب آن، از خودش محال است. در حقيقت، مى‏توانيم پا را فرا نهيم و بگوييم: صرف تصور موضوع، براى تصديق به اين که «انسان انسان است‏» کفايت مى‏کند.
ما از تصور نقيضين و اجتماع و ارتفاع، حکم به عدم جواز مى‏کنيم و از تصور امکان و نياز به علت، تصديق مى‏کنيم که هر ممکنى نياز به علت دارد.
اينها از مسلمات است. ظاهرا در اين مدعا اختلافى نيست. هيچ کس نمى‏گويد که هر تصورى براى تصديق، کافى است. چه در اين صورت، تمام قضايا بديهى است و هيچ قضيه‏اى نياز به اثبات ندارد. نيز هيچ کس نمى‏گويد که هيچ تصورى براى رسيدن به تصديق کافى نيست. چه در اين صورت، هيچ قضيه‏اى بديهى نيست و تمام قضايا نياز به اثبات دارند و اين، مستلزم دور يا تسلسل است.
ما نمى‏توانيم از تصور وجود يا ماهيت، به موجوديت‏ يا تحقق آن ها تصديق کنيم و گر نه بحث پر جنجال اصالت وجود يا اصالت ماهيت، در نمى‏گرفت و هر يک از طرفين مساله‏ى اصالت وجود يا ماهيت، بر اثبات نظريه‏ى خود و ابطال نظريه‏ى طرف مقابل، اين همه پافشارى نمى‏کرد.
آيا تصور وجود اعلى و کامل، براى تصديق به تحقق و واقعيت داشتن آن، کفايت مى‏کند؟
قضيه‏ى :«وجود اعلى و کامل، محقق است‏» از سنخ کدام يک از قضاياست؟ از سنخ قضايايى است که پس از تصور موضوع و محمول، براى تصديق ذهن، به برهان و استدلال نياز دارد يا از سنخ قضايايى است که چنين نيستند؟
ساده‏تر بگويم: آيا قضيه‏ى فوق، از قضاياى بديهى اولى است ‏يا از قضاياى بديهى غير اولى يا از قضاياى نظرى؟ آيا محمول قضيه‏ى فوق، به حمل اول حمل شده، يا به حمل شايع؟
آيا در قضيه‏ى «خدا موجود است‏» صرف تصور موضوع و محمول، کافى است؟ خدا همان وجود اعلى و کامل آنسلم است. خواه بگوييم: «خدا موجود است‏» و خواه بگوييم: «موجود اعلى و کامل، موجود است‏» هر دو يکى است. مى‏توانيم محمول قضيه را تغيير دهيم و بگوييم: «خدا محقق است‏» يا بگوييم: «موجود اعلى و کامل، محقق است‏». اگر به جاى اين تعبيرات بگوييم: «رب اعلى، موجود است‏» يا «رب عظيم، محقق است‏» باز هم تغييرى در محتوا پديد نيامده است.
آنچه مهم است، تحليلى معرفت‏شناسانه، از قضاياى فوق است. اگر قضاياى مزبور، بديهى آن هم بديهى اولى باشند، نيازى به استدلال نيست. اگر غير بديهى باشند، نيازمند استدلالند و در مقام استدلال، ممکن است مقبول يا مردود، اعلام شوند.
قطعا اگر بديهى باشند، بر همه‏ى براهينى که براى اثبات وجود خدا اقامه شده، ترجيح دارند، چنان که آنسلم و دکارت و اسپينوزا آن را ترجيح مى‏دادند، چرا که هيچ دانش و معرفتى قبل از آن، لازم نيست. در اين صورت، قضاياى فوق، نه تنها پيشينى که اول هم هستند.
آنسلم معتقد بود که: «هر کس بفهمد منظور از الفاظ خدا يا موجود متعال چيست، درخواهد يافت که چنين وجودى بايد موجود باشد. خدا آن وجودى است که بزرگ تر از او نمى‏توان تصور کرد. چون من مى‏توانم اين تعريف را بفهمم، مى‏توانم خدا را تصور کنم. به علاوه خدا را چنان مى‏توانم تصور کنم که نه تنها به عنوان يک مفهوم در ذهن من، بلکه به عنوان موجود در واقعيت نيز يعنى مستقل از تصور و انديشه‏ى من وجود دارد. از آن جا که وجود داشتن، هم به عنوان يک تصور و هم به عنوان يک شى‏ء واقعى، بزرگ تر است از وجود داشتن صرفا به عنوان يک تصور، خدا بايد هم در واقع و هم به عنوان يک تصور وجود داشته باشد. بر حسب تعريف، خدا آن است که بزرگ تر از او نتوان تصور کرد. بنا بر اين، خدا بايد در واقعيت، وجود داشته باشد، و گرنه چيزى بزرگ تر از خدا مى‏توان تصور کرد (يعنى موجودى که علاوه بر همه‏ى صفات خدا، هستى واقعى نيز داشته باشد) و اين، به واسطه‏ى همان تعريف خدا يا وجود اعلى و کامل، غير ممکن است‏».
بيان کوتاه و غير مقنع اسپينوزا:
اسپينوزا که گرايش به وحدت وجود دارد و خدا را جوهر يگانه‏اى مى‏داند که همه جا هست و هر چه هست ،در اوست و نفس و جسم را دو جنبه‏ى موجود واحدى مى‏داند که از دو لحاظ مختلف ملاحظه شوند و البته اين، خود جاى گفتگوى بسيار دارد؛ معتقد است که: «خدا، يا جوهرى که داراى صفات نامتناهى‏اى است که هر کدام، ذات ازلى و نامتناهى را بيان مى‏کند، بالضروره وجود دارد». اصولا ذات خدا يعنى وجود و اگر کسى ذات خدا را بدون وجود، تصور کند، در حقيقت، خدا را تصور نکرده است.
صورتى تازه در بيان دکارت:
دکارت، چنين گفت: «ما در فکر خود تصورى داريم از کمال مطلق، يعنى کاملى که داراى جميع کمالات است و کامل تر از آن، هيچ نيست. حال اگر به ازاى اين تصور، کمال مطلق موجودى در خارج از ذهن من وجود نداشته باشد، آن کاملى که در خارج وجود دارد، چون وجود دارد و وجود يکى از کمالات است، از آن کمال مطلق، کامل تر خواهد بود و اين، تناقض است.
به عبارت ديگر: چون وجود داشتن، يکى از کمالات است، کمال مطلق بايد وجود هم داشته باشد. به علاوه، من در فکر خود، تصور کمال مطلق را دارم و اين تصور، نه از خود من که ناقصم و نه از دنياى خارج که آن نيز ناقص است، نمى‏تواند ناشى شده باشد. بنا بر اين، باعث وجود آن در من، بايد يک وجود کاملى باشدکه آن، خداست‏».
در حقيقت، دکارت بر مدعاى خود دو استدلال دارد: يکى اين که تصور وجود نامتناهى مستلزم تصديق به تحقق آن است. ديگرى اين که چنين تصورى از من و از جهان خارج نمى‏تواند باشد; چرا که هر دو ناقصيم. پس بايد منشا آن، يک موجود کامل باشد.
نظريه‏ى کانت:
سرانجام نوبت‏به کانت مى‏رسد. او گرچه براهين ديگران را از جمله برهان انسلم را مورد نقد قرار داده، ولي خود با مباني خاص خود به اثبات وجود خدا پرداخته و به وجود و تحقق موجود نامتناهى معتقد است، تفصيل ديدگاه فلاسفه غرب را در باب خدا شناسي در منبع ذيل جويا شويد. (2)
گفتني است که درباره خداشناسي و اثبات وجود خداوند از سوي دانشنمدان غربي با رويکرد علم روز و جهان شناسي تجربي نيز در کتاب «اثبات وجود خدا» که از سوي چهل دانشمند علوم روز تحرير گرديده، مطالب و مباحث بسياري آمده که به عنوان نمونه به يک مورد از آن اشاره مي‌شود:
دانشمندي به نام جرج ارل ديويس متخصص مسايل هندسي و فيزيکي نور، تصريح نموده: اکتشافات علمي وجود خدا را ثابت مي‌کند، او در ادامه مي‌گويد:
از آن جا که من با علم فيزيک سر و کار دارم و مطالعات زيادي در عالم شگفت انگيز طبيعت کرده‌ام، به نظر من حرکت نوساني کوچک ترين اتم به همان اندازه عجيب است که حرکت فيزيکي يا شيمايي و همه خصوصيات موجودات زنده يا پيروي از قوانين ثابت و معين صورت مي‌گيرد. علم است که اين موضوع فوق را کشف نموده و هر قدر بيش تر توسعه پيدا مي‌کند، زيبايي و پيچ و خم‌هايي آن را بهتر نشان خواهد داد.
با ظهور کشفيات شگرف علمي مسايلي ناگزير مطرح مي‌شود که تازه نيست، بلکه مسايل قديمي به وجه روشن‌تري به ميان مي‌آيند. در اين باره جاي سخن بسيار است؛ ولي ذکر اين نکته لازم است که اگر جهان مي‌توانست خودش را خلق کند، آن وقت لازم بود که دنيا خود حاوي قدرت خلقت باشد. ما بايستي قبول کنيم که عالم خودش خدا است، که در اين صورت به لزوم وجود خدايي قايل مي‌شويم که هم مادي است و هم مافوق الطبيعه، به نظر من خدا هرگز ماده نيست، ولي عالم مادي را با مشيت بالغه خويش آفريده و بر آن تسلط کامل دارد.
توسعه تکاملي جهان که با علم ثابت شده ،دليل بزرگ ما بر وجود صانع است. از برخي کائنات که از ذرات ابتدايي بدون شکل و تهي تشکيل شده، چندين بليون سيارات و ثوابت به وجود آمده که اشکال معين و محدود دارند. در حرکات و سکون خود تابع قوانين لايتغيري هستند که عقل بشر از احاطه بر زمان ابداع و ادامه آن ها عاجز است. همه اين ذرات بي شمار و آنچه بسيار کوچک تر از آن هاست نيز عموما از قوانين و سنن مزبور پيروي مي‌کنند.
دليل فوق براي اثبات وجود خدا کافي است، به عقيده من تجلي يک حکمت عالي در دنبال تکامل و توسعه تدريجي جهان دليلي کافي براي اثبات وجود خداست. (3)
بنا بر اين معلوم شد که بر خلاف آنچه در سئوال آمده در ميان دانشمندان غربي بسياراند کساني که موحداند و از راه علمي و فلسفي بر اثبات وجود خدا دلايل محکم ارايه داده اند. و اين به نوبه خود دليل بر درست بودن حرف هايي است که فلاسفه اسلامي مطرح کرده اند که تفصيل صحت سخنان آن ها را در منبع ذيل جويا شويد. (4)

پي‌نوشت‌ها:
1. مفاتيح الجنان، نشر دفتر فرهنگ اسلامي، تهران بي تا، دعاي صباح، ص82.
2. محمد علي فروغي، سير حکمت در اروپا، نشر بنگاه مطبوعات صفي علي شاه، تهران، بي تا.
3. اثبات وجود خدا ،به قلم چهل دانشمند، ترجمه احمد آرام، نشر موسسه بعثت، تهران، بي تا، ص 89 و 92.
4. محسن جوادي، در آمدي بر خدا شناسي فلسفي، نشر مجموعه معارف، 1375 ش.

پرسش 2:
فرق مدرنيسم با پست مدرنيسم که فلسفه کنوني غرب است چيست وآيا نسبت به مدرنيسم به فلسفه ما نزديکتر است؟

پاسخ:

مدرنيسم يا مدرنيته پس از عصر روشنگري (Enlightenment )در اروپا گسترش يافت و انسان غربي به عقل خود بيشتر اعتماد پيدا کرد که به بعضي ويژگيهاي آن اشاره مي شود:
1. اعتماد به توانايي عقل انسان و علم براي معالجه بيماري هاي اجتماعي
2. تاکيد بر مفاهيمي از قبيل: پيشرفت، طبيعت و تجربه هاي مستقيم
3. مخالفت آشکار با مذهب (به ويژه الهيات مسيحي )
4. اومانيسم و تبيين جامعه و طبيعت به شکل انسان مداري
5. تاکيد عمده بر روش شناسي تجربي
6. پوزيتيويسم به عنوان متدلوژي مدرنيسم
با اين وصف براي شناخت دقيق مدرنيسم بايد پايه هاي اصلي آن يعني اومانيسم، سکولاريسم ،پوزيتيويسم و راسبيوناليسم را بشناسيم که معرفي آن ها از حوصله اين نوشتار خارج است.
در سال هاي اخير حرکتي عليه آزادي و عقل شکل گرفته است که نه تنها در هنر معماري و ادبيات بلکه به علومي نظير حقوق، اخلاق، سياست، جامعه شناسي و اقتصاد نيز سرايت کرده و به پست مدرنيسم شهرت يافته است.
کلمه (post )به معني (تداوم يک جريان )است. بنا بر اين تعريف پست مدرنيسم به (پايان مدرنيسم ) صحيح نيست، بلکه نقد مدرنيسم و تداوم جريان آن است. اين اصطلاح در زبان فارسي به فرانوگرايي، پسامدرنيسم و فرامدرنيسم و فرا تجددگرايي ترجمه شده است. بنا بر اين مفهوم فرا مدرنيسم را نبايد با فرا مدرن و فرا صنعتي خلط کرد.
ويژگي هاي پست مدرنيسم در نزد صاحب نظران متفاوت است و در اين زمينه تاکنون توافقي حاصل نشده است؛ با اين حال
به بعضي از ويژگي‌هاي مشترک مي‌توان اشاره کرد:
1. نفي دولت به عنوان سمبل هويّت ملّي.
2. ترفيع و ترويج نسبي بودن اخلاق.
3. مخالفت با رشد اقتصادي به بهاي ويراني محيط زيست.
4. مخالفت با حل شدن فرهنگهاي خرد در فرهنگ مسلط.
5. مخالفت با نژاد پرستي.
6. مخالفت با نظارت بروکراتيک بر توليد.
7. رد عقلگرايي و طغيان همه جانبه عليه روشنگري.
8. اعتقاد به پايان يافتن مبارزه، طبقه کارگر و مستجيل شدن آن در دل نظام سرمايه داري.
لازم به تذکر است که از نقطه نظر شناخت شناسي نگاه پست مدرنيستها، نگاهي هرمنوتيک و تفهيمي است که از برجستگان اين تفکر "هانس گئورگ گاوامرا" مي‌توان نام برد.
پست مدرنيسم تا کنون مورد انتقاد فراوان قرارگرفته که از آن جمله به انتقادات "هابرماس" در سال 1998 مي‌توان اشاره کرد. او از طرفداران مدرنيته و خود را محافظ آن مي‌داند. (1)
اگر چه پست مدرنيزم از مدرنيسم (به جهت انتقادات تندي كه به فرهنگ و تمدن غرب مي كند) به تفكرات اسلامي نزديك تر است؛ اما بايد گفت كه: در مورد ارتباط بين اسلام و پست مدرنيسم، آنچه روشن مى­باشد، اين است كه در اسلام برخى از مفاهيم از جايگاه بسيار قطعى، مسلم و مقدسى برخوردارند، به نحوى كه هيچ­گونه ترديدى در مورد پذيرش اصول و آموزه­هاى آن نيست. در حالى كه پست مدرنيسم به انكار هرگونه مفهوم قطعى و مقدس مي­پردازد. از سويي ديگر نسبي­گرايي و نگاه انتقاد آميزانه­اي که پست مدرنيسم نسبت به اعتقادات و باورهاي پذيرفته شده دارد، با مفاهيم ثابت و مسلمي که در اسلام هست، تضاد دارد. (2)
اسلام به عنوان ديني که بر محور توحيد استوار است و خودش را به عنوان دين حق و البته به عنوان تنهاترين دين حق معرفي مي­کند و نجات، رستگاري، مغفرت و هدايت را تنها در آموزه­هاي خودش مي­بيند، قهرا با انديشه­اي که مخالف هر نوع وحدت و ساختار واحد است و راه نجات و رستگاري را انحصاري نمي­داند و با هر گونه اصالت و محوريت واحد در ستيز است، مخالف و در تقابل است و ديگر هيچ­گونه راه جمع باقي نمي­ماند. وقتي که ايده پست مدرن با وحدت مخالف است و راه نجات را نه يک راه که هزاران راه مي­بيند، مخالف هرگونه راست کيشي است و هرگونه پيش گويي از آينده را مردود مي­شمارد، چگونه مي­تواند با اسلام که يکي از مهم­ترين اصولش معاد است و ريشه در آينده دارد، قابل جمع باشد. تفکري که مي­گويد حقيقتي در کار نيست هرگز نمي­تواند با اسلام سازگار باشد و به هيچ وجه نمي­توان گفت نظريه­اي که هيچ حجيتي را قبول ندارد، با دين برابر شود. (3)
بنا بر اين به طور خلاصه مي­توان گفت:
با اندكى تأمل در اين ويژگى­ها، آن ها را مغاير با تعاليم اسلام و همه اديان توحيدى و الهى مى­يابيم. همه اديان درصدد تبيين حقايق جهان و حقيقت غايى آن و راهنمايى بشر به سوى آن هستند، و براى اين منظور به تبيين اصول و تعاليمى مى­پردازند كه ثابت و غيرقابل ترديد مى­باشد. از نظر انديشه دينى، به ويژه دين مبين اسلام، نمى توان همه امور را نسبى و قراردادى پنداشت. اديان مختلف، همواره به تبيين جهان بينى الهى براى آدمى مى­پردازند و اين مطلب با ويژگي نفى فراروايت ها سازگار نيست. نسبيت­انگارى و انكار هنجارهاى ارزشمند نيز مسأله­اى است كه هرگز مورد پذيرش دين اسلام و ساير اديان نيست. همچنين پلوراليسم و روح كثرت­ گرايى شديدى كه بر پست مدرنيسم حاكم است، مورد نقد و بررسى اديان توحيدى و بويژه اسلام است. از سويي ديگر، انديشه پست مدرنيسم، داراي تناقضي دروني بوده و مباني ارائه شده توسط اين گروه (پلوراليسم، نفي حقيقت و ...) به رد نظريه شان کمک مي­نمايد­؛ زيرا اين سخن که هيچ حقيقت ثابتي در جهان وجود ندارد!! شامل ديدگاه­ آن­ها نيز مي­شود. بنا بر اين انديشه پست مدرنيسم نيز داراي حقيقتي نيست و نمي­توان آن را پذيرفت.
براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به:
1. رهنمايي، سيد احمد، غرب شناسي، قم، مرکز انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1384ش.
2. احمد، اکبر، پست مدرنيسم و اسلام، فرهاد فرهمندفر، نشر ثالث، با همکاري مرکز بين المللي گفتگوي تمدن­ها، 1380ش.
3. زرشناس، شهريار، مقاله تفاوت انديشه پست مدرن و انديشه اسلامي، سايت hamandishi.net
پي نوشت ها:
1. نوذري، حسينعلي، پست مدرنيته و پست مدرنيسم: تعاريف، نظري­ها و کاربست­ها، تهران، نقش جهان، 1389ش، ص 105-181(با تلخيص).
2. همان، ص 413.
3. سجادي، سيد جواد، مدرنيسم و پست مدرنيسم در اسلام، تعارض يا سازگاري، فصلنامه تخصصي علوم اسلامي، پيش شماره دوم، 1385ش، ص 124.

پرسش 3:
از بزرگان شنيده ايم که کرامات و معجزات دليل شناخت نمي شود با توجه به اين موضوع يعني هيچ کدام از کرامات امامان وپيامبران دليلي برحقانيت مکتب ما نمي توانند باشد به صرف اين که مرتاض هاي هندي هم مثلا مي توانند همين کار هارا بکنند ؟يا اين که نه واقعا مطلب طور ديگري است چون من ميخواستم به وسيله اي کرامات ومعجزات قلب خودرا آرام کنم که ديدم بزرگان اين طوري مي گويند
خواهش مي کنم مبسوط جواب دهيد تا از شر افکار مزاحم نجات پيدا کنم؟
پاسخ:
در ابتدا اشاره شود که: هيچ يکي از برزگان در دليل بودن معجزه ترديد ندارد؛ ولي آنچه احيانا گفته مي شود اين است که اعجاز براي عموم بشر قابل درک و يقين آور است؛ ولي براي خواص دلايل ديگر عقلي مفيد و ايمان آور تر است.
بنا بر اين معجزه و کرامت که از سوي انبيا و اولياي معصوم (ع) اظهار شده، نشانه حقانيت و دليل صدق گفتار آنان است؛ ولي ممکن است برخي آن را نشانه حقانيت تلقي نکنند، از اين رو بسياري از مردم به ‌رغم معجزه و کرامت، باز هم به آنان ايمان نمي‌آورده‌اند، ولي غير از اعجاز و کرامت، دلايلي عقلاني و وحياني بسيار براي اثبات حقانيت ائمه (ع) وجود دارد.
اعتقاد شيعيان به حقانيت ائمه (ع) بر آن دلايل عقلي و وحياني استوار است و نه بر آنچه در پرسش آمده، گرچه کرامت و اعجاز آنان در جاي خود حق و اطمينان‌آور است.
بنا بر اين دليل شيعيان بر حقانيت، تنها اعجاز و کرامت نيست، بلکه اعجاز و کرامت تنها يکي از شواهد همه کس فهم است.
با توجه به اين نکته بايد گفت:
معجزه به معناي عاجز کننده است و در اصطلاح به عملي گويند که پيامبر يا امام در مقام اثبات ادعاي نبوت يا امامت انجام مي دهند و ديگران از انجام آن عاجز هستند.
امام صادق (ع) فرمود: "خداوند معجزه را در اختيار نبي و امام قرار داد تا دليل باشد بر صدق ادّعاي وي که مي گويد: من از جانب خدا مي باشم. معجزه آيت الهي است که جز به دست پيامبران و حجت‏هاي خود روي زمين نسپارد". (1)
در مورد ماهيت کرامت و تفاوت آن با کار مرتاضان بايد گفت : «کرامت» به اموري اطلاق مي شود که از اولياي دين مانند بزرگان اهل علم و معرفت و ناشي از عنايات الهي سر مي زند. به هر عمل خارق العاده اي کرامت گفته نمي شود؛ در يک نگاه کلي در خصوص اعمال عجيب و خارق العاده اي که از برخي افراد مانند پاره اي از مرتاضان و يا شعبده بازاني سر مي زند، با يک بررسي اجمالي مي توان دريافت که اين امور از يک سنخ نيستند.
اين کارها نمونه‌هايي از امور واقعي و خارق‌العاده است که ناشي از توانمندي‌هاي ويژه اين افراد است. منشأ آن مي‌تواند موارد عديده اي باشد ولي کار مورد نظر شما معمولا ناشي از بهره مندي از انواع قدرت‌هاي روحي و نفساني است.
1. قدرت هاي عجيب و کارهاي خارق العاده اي از افراد ديده مي شود همانند توانايي‌هاي مرتاضان هندي، اين امور از رياضت‌ها و تمرين‌هاي تقويت روح حاصل مي‌شود. نمونه هاي اين افراد در گذشته و حال و عموما در کشورهاي شرقي زياد بوده و هستند؛ اما در سال هاي اخير نمونه هاي غربي اين مرتاض ها هم ظاهر شدند. حتي چندي پيش دو نفر از اين افراد در مقابل کاخ سفيد به اجراي نمايش پرداخته و مدتي طولاني در فاصله حدود يک متري از سطح زمين در هوا معلق بودند که اين مطلب در اخبار سراسري هم به نمايش در آمد.
گفتني است که قدرت‌هاي روحي انسان به حدي بالاست که در صورت تقويت و تمرکز روي آن مي‌توان کارهاي عجيبي را از آن ديد. اکثر اعمال مرتاضان ناشي از تقويت روح و نفس و بهره‌برداري از نيروهاي نهفته در آن است.
با تقويت روح، نوعي سيطره آن بر جسم پديد مي آيد که قابليت هاي جسمي فرد را بيش از مقدار متعارف آن بالا مي برد. توان انجام برخي کارها را به فرد مي دهد که جسم افراد معمولي تحمل آن را ندارد؛ ولي بايد دانست که اين موارد با استفاده از راهکارهاي عرفان اسلامي و مانند آن سنخيتي ندارد؛ زيرا اعمال بسياري از مرتاضان نفس کشي است؛ در حالي که در عرفان اسلامي نوعي تهذيب نفس مطرح است و تمايلات نفساني کنترل مي شود، نه سرکوب.
در عرفان اسلامي کارهاي که بر خلاف عقل و عرف باشد‌، صورت نمي گيرد. هم چنين در عرفان اصيل اسلامي کار خلاف شرع و دين هم صورت نمي گيرد و بعضي از کارهاي خارق عادت به عنوان نمايش و نشان دادن کرامت به مردم مورد استفاده قرار نمي گيرد. بلکه تنها مي خواهد تا بدين وسيله راستي راستگو و دروغ دروغگو ثابت گردد". (1)
2. ديگر اين که اگر چه ظهور اين قدرت ها در خارج تقريبا يک شکل به نظر مي رسد؛ مثلاً طى‏الارض، طى‏الماء (حرکت روى آب)، اخبار از غيب، شفاى مريض و ... ولى نيت اجراکنندگان اين امور و از آن مهم تر محل جريان اين امور غير عادى بسيار مهم است: پيامبر معجزاتش را براى اظهار حقى يا ابطال باطلى صورت مى‏دهد، ولى مرتاض از اين براى کسب وجهه و مال و ثروت و يا خودنمايى و هوس هاى زودگذر سود مى‏جويد و اين همان فرق ممتاز بين اين دو امر به ظاهر يکسان است. به هر حال مى‏توان بهترين ميزان را رعايت دقيق دستورات و ظواهر شرعى دانست.
3. پيشوايان ديني يک سر سوزن از دستورات شرعى تخطى نمى‏کنند. آن ها متعبد محضى هستند که حتى مکاشفات خود را فقط و فقط با موازين شرعى مى‏سنجند. ولى ساحران غالبا چندان دقيق ملتزم به احکام شرعى نيستند.
معجزه الهي با کارهاي خارق العاده تفاوت دارد و داراي ويژگي هايي است که اگر با اين ويژگي ها يافت شود، معجزه بودن آن اثبات مي شود، بنا بر اين لازم است تفاوت آن با کارهاي خارق العاده دانسته شود.
گفتني است که هر معجزه الهي کار خارق العاده اي است؛ اما هر کار خارق العاده اي معجزه نيست؛ زيرا معجزه عبارت است از: امر خارق العاده اى که با اراده خداى متعال از شخص مدعى نبوت، ظاهر شود و نشانه صدق ادعاى وى باشد.
4. يکي از شاخص هاي معجزه اين است که آورنده خارق العاده در صورتي عمل وي در رديف اعجاز قرار مي‌گيرد که کار او ادعاي او را تصديق کند، مثلا هر گاه مدعي مقام نبوت، معجزه خود را شفاي بيماران از طريق کشيدن دست بر سر و صورت آن ها، معرفي کند، ولي هنگام عمل، نتيجه‌اي معکوس بگيرد، يعني هنگام لمس، وضع بيمار بدتر شود، در اين موقع به يک چنين امر خارق العاده معجزه نمي‌گويند. زيرا اين کار نه تنها نشانه ارتباط با مقام ربوبي نيست، بلکه گواه بر کذب و ... افترا بستن به مقام ربوبي مي‌باشد.
علت افزودن اين قيد اين است که در زندگاني «مسيلمه» که از مدعيان دروغين نبوت بوده است، نقل شده که وي در مقام اعجاز آب دهان خود را به چاه افکند که آب آن زياد شود، ولي آب چاه فرو نشست، و نيز دست خود را به عنوان تبرک بر سر و صورت برخي از کودکان قبيله «بني حنيفه » کشيد، ناگهان گروهي دچار کچلي شده و برخي لکنت زبان پيدا کردند.
هنگامي که يک مدعي، يک چنين گواه رسوايي بياورد، هرگز بر خدا لازم نيست که اعجاز او را باطل سازد؛ زيرا عمل او براي اثبات دروغ او کافي است.
بنا بر اين مجزه الهي بايد داراي اين ويژگي‌هاي چهارگانه باشد؛ در حالي که امور خارق العاده ديگر هيچ يک از اين‌ها را لازم ندارد.
5. معجزات انبيا تنها کارهاي خارق العاده معمولي نبودند، بلکه اموري مختلف و متفاوت بودند که هيچ کس توانايي انجام مانند آن را نداشت. در ضمن مطايق با درخواست مردم انجام مي شد. به واسطه آن معلوم مي شد اين فرد در ادعاي نبوت و پيامبري خداوند راستگوست.
آيا مر تاض مي تواند دريا را به دو نيم کند يا از دل کوه شتري بيرون آورد يا ماه را به دو نيم کند يا سنگ ريزه را به تکلم وادارد؟ اگر دقت کنيد تفاوت ماهوي اين توانايي با معجزات انبيا را مي يابيد. روشن خواهد شد که معجزات انبيا حقايقي بسيار بالا و متفاوت بوده، هرچند در مواردي اخبار از غيب را هم شامل مي شده اما به هيچ وجه محدود درآن نبوده است.
البته ما هم معتقديم که انبيا براي انجام کارهاي خود آموزش نديده اند. همه آنچه انجام مي دادند، بر اساس عنايت الهي و وساطت قدرت خداوند بوده، نه اينکه راهکار انجام معجزه را آموخته بودند و کاري آموزش ديده شده را همانند مرتاضان به نمايش مي گذاشتند، شاهد ادعا آن است که به طور في البداهه درخواست عجيب و غريب مخالفان را در انجام کارهايي خارق العاده و دور از ذهن اجابت مي نمودند.

پي نوشت ‏ها:

1. محمد باقر مجلسي، بحار، نشر درالاحيا التراث العربي، بيروت، 1403 ق، ج11،ص297 . و نيز: مصطفي حسيني دشتي، معارف و معاريف، نشر دانش، قم 1367 ش، ج 9، ص 482.