شبهه ( پنداره ي رضايت )

مركز پاسخگويي ملي به شبهات اسلامي
با سلام
نظر به شبهات مطروحه ذيل در نهج البلاغه در خصوص پنداره رضايت حضرت علي عليه السلام از خلفا مي باشد. خواهشمند است سئوالات زير را با دقت و مكتوب پاسخ بفرمائيد . حسين زاده 09194885143

1- انتخاب حضرت ابوبكر يك اتفاق تصادفي يا نتيجه دسيسه و برنامه از پيش طرح شده نبود.كه به موفقيت بي‌انجامد . بلكه برنامه تنظيمي الهي و تقدير و خواست خداوند مقتدر و مظهري از مظاهر لطف و عنايت خاص الهي به اين دين بود و خداوند مي‌خواست آن را بر ساير اديان غالب گرداند و وحدت كلمه را حفظ كند .
حضرت علي در اين باره مي فرمايد (( الا ان القدر السابق قد وقع و القضاء الماضي قدر تورده )).( جلد10 خطبه 175 فيض الاسلام صفحه 570) آگاه باشيد آنچه كه پيش آمد مقدر بود ( انتقال خلافت به آن حضرت و خلافت خلفاء ) و واقع شد و آنچه حكم و اراده خدا به آن است تعلق گرفته ، پي در پي پيش خواهد آمد . و نيز در فرازي ديگر خشنودي خود را از اين برنامه‌الهي اعلام داشته مي‌فرمايد:
( رضينا عن الله قضاء وسلمنا الله امره ) (نهج البلاغه خطبه 37). ما از قضا و قدر او راضي هستيم و تسليم امر او هستيم .

2- حضرت علي رض اله عنه در نهج البلاغه مي فرمايد ( فانما الشوري للمهاجرين و الانصار ، فان اجتمعوا عليرجل و سموه اماماً كان ذلك لله رضي فان خرج من امرهم خارج او بدعه ردوه الي ما خرج منه فان ابي قاتلوه علي اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولي . ) فيض الاسلام صفحه 840
شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است . هر گاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند ، مورد رضايت خداست . اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد ، اگر سر كشي كرد او را به قتل برسانيد .
و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي غير سبيل المومنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا . ( آيه 15 سوره نساء)
روشن مي شود كه تعييين امير امري اجتماعي و موكول به راي بزرگان اجتماع است كه هركسي را انتخابي كردند امير مي شود .
حضرت علي به خلافت علاقه نداشت و در جايي مي فرمايد : سوگند به خدا اين كفش پاره نزد من محبوبتر از امارت بر شما است لكن براي اينكه حقي را اقامه كنم يا باطلي را براندازم قبول كردم .

3- در روايتي از حضرت علي نقل شده است كه فرمودند : اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي گزيد من از جنگدست بر نمي داشتم تا حق خود را بگيرم . ( پروفسور عباس شوشتري / خاتم النبيين صفحه 429 سال چاپ 64 ) و نيز مي فرمايند : به خدا سوگند اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر كند باكي نداشتم و نمي هراسم ( نهج البلاغه صبحي صالح ، نامه 62 ).. علاوه بر آن ، اگر حضرت علي از جانب خدا و رسول به خلافت منصوب شده بود ، هرگز براي او جايز نبود كه بنا بر مصالح اجتماعي يا شخصي خلاف فرمان خدا عمل كند و از اين حق صرف نظر نمايد . به خصوص هنگامي كه مردم به طور اتفاق بعد از شهادت حضرت عثمان نزد او آمدند ، به هيچ وجه برايش جايز نبود كه بگويد : (( دعوني و التمسو غيري .... و انا لكم وزيراً خير لكم مني اميراً )) و دست از من برداريد و ديگري را بخواهيد و اگر من مشاور باشم بهتر است از اينكه امير باشم .
نگاه نهج البلاغه ص 446 چاپ بيروت يا مكتوب ششم ص 848 چاپ ايران . ترجمه محمد علي انصاري

4- اگر خلافت منصوص عليه و قطعي بود حضرت علي نمي توانست صراحه آن را قبول نكند و قسم نمي خورد كه بهه خلافت و ولايت اشتياق و رغبت ندارد ، زيرا در رفتن از زير بار مسئوليت وو سرباز زدن از تكليف الهي در شان آن حضرت نبوده و نيست : (والله ما كانت لي في الخلافه رغبه و لا في الولايه اربه ...).(نهج اللاغه شرح ابن ابي الحديد ج 7 خطبه 91 ) ( سوگند به خدا مرا در اين خلافت رغبتي نبوده و در اين فرمانروايي چشم داشت و توقعي نيست و آرزويش را ندارم ) .

5- حضرت علي هرگز زير بار زور نرفته و با منطق و عدل و عمل كرده است ، چنان كه وقتي به خلافت و امامت انتخاب شد ، با وجود مشكلات فراواني كه پيش آمده بود ، با معاويه ابن ابي سفيان كه زير بار حكومتش نمي رفت جنگيد و فرمود : من با دو كس مي جنگم ، يكي شخصي كه چيزي را بخواهد و از آن او نباشد و ديگري كسي كه منع كند از چيزي كه به عهده او است . ( الا واني اقاتل رجلين : رجلا ادعي ما ليس له و آخر منع الذي عليه )
علي در برابر حق تسليم بود اگر چه صاحب آن ضعيف و در برابر باطل قيام مي كرد اگر چه صاحب آن در كمال قدرت بوده باشد ، چنا ن كه فرموده است : (( الا و اني اقاتل رجلين )) هان من با دو مرد مي جنگم مردي كه ادعا كند چيزي را كه از آن او نيست ، و مردي كه ابا كند از حقي كه بر عهده او است . اگر انصاف بدهيم سخن از اين رساتر و روشنتر نيست چه ابوبكر و عمر و عثمان كانديداي خلافت و به قول حضرت علي امامت شدند و با ايشان نچنگيد بلكه در مهام امور مستشار موتمن و بازوي اجرايي ايشان بود ، زيرا آنها را به حق مي دانست و بر ولايتشان صحه مي گذاشت .

- نهج البلاغه جزء 4 كلام 197
- نهج البلاغه جزو سكوم مكتوب و خطبه ي 172

پرسش 1:
پنداره رضايت حضرت علي از خلفا
شرح : شبهه ( پنداره ي رضايت ) مركز پاسخگويي ملي به شبهات اسلامي با سلام نظر به شبهات مطروحه ذيل در نهج البلاغه در خصوص پنداره رضايت حضرت علي عليه السلام از خلفا مي باشد. خواهشمند است سئوالات زير را با دقت و مكتوب پاسخ بفرمائيد . حسين زاده 09194885143
1- انتخاب حضرت ابوبكر يك اتفاق تصادفي يا نتيجه دسيسه و برنامه از پيش طرح شده نبود.كه به موفقيت بي‌انجامد . بلكه برنامه تنظيمي الهي و تقدير و خواست خداوند مقتدر و مظهري از مظاهر لطف و عنايت خاص الهي به اين دين بود و خداوند مي‌خواست آن را بر ساير اديان غالب گرداند و وحدت كلمه را حفظ كند . حضرت علي در اين باره مي فرمايد (( الا ان القدر السابق قد وقع و القضاء الماضي قدر تورده )).( جلد10 خطبه 175 فيض الاسلام صفحه 570) آگاه باشيد آنچه كه پيش آمد مقدر بود ( انتقال خلافت به آن حضرت و خلافت خلفاء ) و واقع شد و آنچه حكم و اراده خدا به آن است تعلق گرفته ، پي در پي پيش خواهد آمد . و نيز در فرازي ديگر خشنودي خود را از اين برنامه‌الهي اعلام داشته مي‌فرمايد: ( رضينا عن الله قضاء وسلمنا الله امره ) (نهج البلاغه خطبه 37). ما از قضا و قدر او راضي هستيم و تسليم امر او هستيم .

پاسخ:
$$$$با سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما در اين ماه عزيز؛ و تشکر به خاطر ارتباطتان با اين مرکز؛
کساني که با اين استدلال هاي سست و موهوم مي خواهند پايه خلافت بنا نهاده شده بر پرتگاهي که در شرف ريزش است، را محکم کنند، آب در هاون مي کوبند.
نوشته ايد که برنامه انتخاب ابوبکر يک برنامه تنظيمي و تقدير و خواست خداوند بوده است.
خواست خداوند دو گونه است:
خواست تکويني که هر چيز _خوب يا بد و حق يا باطل _ براي وجود يافتنش بايد مورد خواست و اراده و ايجاد خدا قرار بگيرد و گر نه وجود و دوام نمي يابد چون غير از خدا، قدرت، وجود دهنده، ايجاد کننده، نگه دارنده و دوام بخشي نيست.
خواست تشريعي يعني آنچه خدا دوست دارد وجود پيدا کند يا دوست ندارد وجود پيدا کند. اين خواست در قالب امر و نهي ظهور مي يابد و تحققش به دست بندگان است. ممکن است خواست خدا را تحقق بخشند و ممکن است خواست خدا را تحقق نبخشيده بلکه چيزي را تحقق بخشند که خواست خدا نيست.
خواست تکويني همان ايجاد بود که تحقق بخش آن فقط خود خداست و هيچ دخيل ديگري ندارد و هيچ چيزي از حوزه آن خارج نيست؛ ولي خواست تشريعي را بندگان بايد تحقق بخشند و خداوند فقط آن را اعلام مي کند.
آيه زير حکايت از خواست تشريعي خدا است (که همان رضايت و عدم رضايت خداست که در قالب امر و نهي ظهور مي کند ):
«لا يَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ؛ (1) هرگز كفران را براى بندگانش نمى پسندد و اگر شكر او را بجا آوريد، آن را براى شما مى‏پسندد».
اگر مي گوييد انتخاب ابوبکر به خواست تکويني خدا بوده که کاملا درست مي گوييد؛ زيرا بدون خواست تکويني خدا پر کاهي هم در جهان تکان نمي خورد؛ اما اگر منظورتان اين است که به خواست تشريعي و مورد رضايت خدا بوده، بايد دليل محکم ارائه کنيد. آيا دليلي از قرآن بر اين خلافت داريد؟ آيا خداوند در جايي رضايت خود را به اين خلافت اعلام کرده و از مسلمانان ايجاد و پذيرش آن را خواسته است؟ آيا رسول خدا چنين امري کرده است؟ اگر خدا و رسول چنين امري کرده بودند که خليفه اول و دوم در روز سقيفه بدان تمسک مي جستند. شما به سخنان اهل سقيفه از مهاجر و انصار دقت کنيد و ببينيد جايي به امر خدا و رسول در تعيين خليفه استناد شده است؟ وقتي خود آنان در انتخاب خليفه به امر و خواست تشريعي خدا و رسول استناد نکرده و خود را بدان محتاج نديده اند، چرا شما کاسه هاي داغ تر از آش شده و براي آن رضايت و خواست خدا را مي تراشيد.
نوشته ايد خلافت ابوبکر تصادفي نبود؛ بلکه تقدير حساب شده خدا بود در حالي که خود خليفه اول و دوم به صراحت آن را کاري بدون برنامه و کودتايي شمرده اند که مي توانست نتايج ناگوار نابود کننده اي داشته باشد؛ ولي خدا شر آن را نگه داشت و نگذاشت ظهور کند.
اين کلام خود خليفه اول است:
«إن بيعتي كانت فلتة وقى الله شرها»؛ (1) بنا بر اين کلام، بيعت ابوبکر بدون دستور قبلي خدا و پيامبر و کودتايي بوده که شر زياد مي توانسته به بار بياورد و خدا به اين شرها اجازه ظهور نداد.
همين کلام از خليفه دوم هم صادر شده است:
«قد عرفت أن أناسا يقولون إن خلافة أبي بكر كانت فلتة ولكن وقى الله شرها»؛ (2)
و حتي ايشان در منبر دستور داد هر کس خواست سقيفه را تکرار کند و کسي را بدون مشورت و رضايت مهاجر و انصار خليفه گرداند، او را بکشيد:
«وعمر بن الخطاب يقول على المنبر : إن بيعة أبي بكر كانت فلتة وقي الله شرها، فمن عاد لمثلها فاقتلوه»؛ (3)
چطور کاري که متضمن شر بوده، مورد رضاي خداست و به امر و رضايت و خواست ايشان انجام شده است؟! مگر اين ادعا با ادعاي مشرکان فرق دارد:
«سَيَقُولُ الَّذينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ؛ (4) بزودى مشركان (براى تبرئه خويش) مى‏گويند: «اگر خدا مى‏خواست، نه ما مشرك مى‏شديم و نه پدران ما و نه چيزى را تحريم مى‏كرديم!» كسانى كه پيش از آن ها بودند نيز، همين گونه دروغ مى‏گفتند و سرانجام (طعم) كيفر ما را چشيدند. بگو: «آيا دليل روشنى (بر اين موضوع) داريد؟ پس آن را به ما نشان دهيد؟ شما فقط از پندارهاى بى‏اساس پيروى مى‏كنيد، و تخمين هاى نابجا مى‏زنيد».
وباز قرآن کريم از قول مشرکان مي فرمايد:
«وَ قالَ الَّذينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ نَحْنُ وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبين؛ (5) مشركان گفتند: «اگر خدا مى‏خواست، نه ما و نه پدران ما، غير او را پرستش نمى‏كرديم و چيزى را بدون اجازه او حرام نمى‏ساختيم!» (آرى،) كسانى كه پيش از ايشان بودند نيز همين كارها را انجام دادند ولى آيا پيامبران وظيفه‏اى جز ابلاغ آشكار دارند؟!».
خدا و پيامبر رهنمود هاي لازم را داده بودند و فرد صلاحيت دار براي تصدي خلافت را معرفي کرده و حتي براي او بيعت هم گرفته بودند؛ اما خدا و پيامبر فقط حکم و وظيفه را ابلاغ مي کنند، ولي مردم مجبور به وفاي به عهد و پيمان و بيعت نمي نمايند و همين مردم بعد از پيامبر، پيمان شکستند و اين کار را کردند و اراده خدا هم بر جلوگيري قهري از انحراف و پيمان و بيعت شکني نبوده و نيست.
جمله اول امام علي عليه السلام حق است؛ زيرا هر چه در جهان اتفاق مي افتد، از خوب و بد و ايمان و کفر، همه به تقدير خدا و بر اساس اسباب و مسبباتي است که خدا قرار داده و نظامي که خدا حاکم کرده است از جمله اراده و اختيار خوب و بد انسان ها. کسي که قتلي را مرتکب مي شود به تقدير خدايي مرتکب مي شود؛ يعني خداست که تقدير و وضع کرده که چاقو ببرد و اگر کسي آن را به سوي گردن کسي حواله کرد، گردنش را قطع کند و ... .
جمله دوم حضرت هم حق است و امام اعلام مي کند ما تسليم تقدير خدا هستيم؛ حالا يا اين تقدير موافق طبعمان باشد يا نباشد. ما بر تقدير خدا معترض نيستيم.
خداوند تقدير کرده: اگر جماعتي حق طلب بودند و به امر خدا و پيامبرشان اهميت دادند و دنبال حاکم ساختن فردي بودند که پيامبر به امر خدا او را معرفي کرده و صلاحيت هايش را اعلام و تاييد کرده، بودند، او حاکم شود و آن فرد به حکومت و خلافت برسد و اگر دنيا طلب بودند و به خواست خدا و پيامبر وقعي ننهادند و بيعت شکستند، آن فرد حاکم نشود و فرد ديگري که صلاحيت ندارد و آن جماعت براي حاکم شدنش دست به دست هم داده و کسي هم جرأت مخالفت نيافته، حاکم شود.
حالا در اينجا افراد ديگر:
--يا مؤمن بوده و مانند امام علي ضمن انجام وظيفه و اقدام براي برگرداندن امور بر مجرايي که خدا خواسته، به تقدير خدا راضي بوده و جزع و فزع و بي تابي نکرده و منکر و کافر نمي شوند؛ بلکه بر يقينشان افزوده مي شود که اينها همه تقدير هاي خدا براي ابتلا و امتحان است.
--يا بي ايمان بوده و جزع و فزع و بي تابي کرده و به خدا معترض شده يا منکر و کافر مي شوند.
اين باور و رضاي به تقدير است که انسان مؤمن را پابرجا نگه داشته و از شکست باز مي دارد و همت انجام وظيفه و جلب رضاي خدا مي دهد:
«ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا في‏ أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ في‏ كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ؛(6) هيچ مصيبتى (ناخواسته) در زمين و نه در وجود شما روى نمى‏دهد مگر اين كه همه آن ها قبل از آن كه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است و اين امر براى خدا آسان است! اين بخاطر آن است كه براى آنچه از دست داده‏ايد، تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد و خداوند هيچ متكبّر فخرفروشى را دوست ندارد».
اين جمله امام علي عليه السلام از زبان ديگر امامان راجع به شرايط ظالمانه اي که بندگان ظالم خدا براي آن ها فراهم کرده بودند، صادر شده است. عبد الله بن عمر وقتي شنيد امام حسين قصد رفتن به کوفه دارد، براي بازداشتن ايشان از اين سفري که عاقبتش جز مرگ نمي نمود، به محضر امام شتافت و امام در ضمن سخن مبسوطي به او گفت:
«وخير لي مصرع انا لاقيه كأني و أوصالي يتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلاء فيملأن منى أكراشا جوفا وأجربة سغبا لا محيص عن يوم خط بالقلم رضى الله رضانا أهل البيت نصبر على بلائه ويوفينا أجور الصابرين؛ (7) براي من قتلگاهي برگزيده شده (در تقدير خدا) که حتما آن را خواهم ديد و گويا مي بينم که سگ هاي بيابان (افراد سپاه ابن سعد)بين نواويس و کربلا اجزاي بدنم را پاره مي کنند و شکم هاي خالي خود را از آن پر و کيسه هاي خالي را مملو مي سازند. از تقديري که بر قلم تقدير رفته گريزگاهي نيست و ما اهل بيت به رضاي خدا راضي هستيم و در مقابل بلاهايي که برايمان مقدر کرده، صابر و با تحمل هستيم و خدا بزودي اجر و پاداش صابران به ما خواهد داد».
مگر پيامبر در تمام دوران 23 ساله رسالت در مقابل مصيبت هايي که بر او فرود مي آمد، عملا همين سخن را تکرار نکرد؟ آيا معنايش اين بود که قتل عام احد با رضايت خدا بود؟ آيا حادثه کربلا به رضاي خدا بود که فرزند پيامبر مظلومانه و لب تشنه کشته شود و خانواده اش به اسيري بروند و ... !!
«فاعتبروا يا اولي الابصار».
پي نوشت ها:
1. جوهري، سقيفه و فدک، دوم، بيروت، لبنان، 1413ق، ص 46 - 47.
2. نسائي، سنن کبري، اول، بيروت، دار الکتب العلميه، 1411ق ، - ج 4، ص 272.
3. يحيي بن الحسين الهادي، تثبيت الامامه، دوم، بيروت، دار الامام السجاد ، 1419 ق ، ص 13.
4. انعام (6) ايه 148.
5. نحل (16) آيه 35.
6. حديد (57) آيه 22-23.
7. ابن نما حلي، مثير الاحزان، نجف، الحيدريه، 1369 ق، ص 29.
پرسش 2:
حضرت علي رض اله عنه در نهج البلاغه مي فرمايد ( فانما الشوري للمهاجرين و الانصار ، فان اجتمعوا علي رجل و سموه اماماً كان ذلك لله رضي فان خرج من امرهم خارج او بدعه ردوه الي ما خرج منه فان ابي قاتلوه علي اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولي . ) فيض الاسلام صفحه 840 شورا در امر خلافت مختص مهاجرين و انصار است . هر گاه مهاجرين و انصار بر شخصي اتفاق كردند و او را امير و پيشوا ناميدند ، مورد رضايت خداست . اگر كسي از طريق طعن يا احداث بدعت از راي مهاجرين و انصار مخالفت نمايد او را به اطاعت باز گردانيد ، اگر سر كشي كرد او را به قتل برسانيد . و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي غير سبيل المومنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا . ( آيه 15 سوره نساء) روشن مي شود كه تعييين امير امري اجتماعي و موكول به راي بزرگان اجتماع است كه
هركسي را انتخابي كردند امير مي شود . حضرت علي به خلافت علاقه نداشت و در جايي مي فرمايد : سوگند به خدا اين كفش پاره نزد من محبوبتر از امارت بر شما است لكن براي اينكه حقي را اقامه كنم يا باطلي را براندازم قبول كردم .

پاسخ:
$$$$
1. اين کلام امام کاملا درست است؛ البته در جايي که پيامبر امري نکرده و يا مؤمنان نپذيرفته باشند.
اگر فرض کنيم که پيامبر در زمان حيات خود فردي را براي جانشيني معرفي کرده و مردم هم قبول نموده و با او بيعت کرده اند، ديگر بعد از وفات پيامبر حق نقض پيمان و بيعت شکني و اجتماع و تعيين خليفه جديد ندارند.
اين که اهل سنت اين همه تلاش مي کنند تا با توجه دادن به يار غار بودن ابوبکر، او را محبوب ترين فرد نزد خدا بعد از پيامبر معرفي کنند و با تشبث و چنگ اندازي به ادعاي امامت ابوبکر در نماز به امر پيامبر در زمان کسالت ايشان، يا به دلايل ديگر ثابت کنند که پيامبر مي خواسته ابوبکر بعد از ايشان عهده دار خلافت باشد، همه بدان جهت است که قبول دارند اگر پيامبر کسي را براي جانشيني برگزيد، مسلمانان به حکم دينداري لازم است بپذيرند و رد انتخاب شده پيامبر ، مساوي کفر است:
«وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً؛ (1) هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است!».
پس اول بايد اهل سنت ثابت کنند خدا و پيامبر علي را به جانشيني برنگزيده اند و آيات اولي الامر ، ولايت و ... و روايات غدير و ... و واقعه غدير خم و بيعت با علي و ... همه کذب و بي اعتبار است تا نوبت به اين سخن امام و حق انتخاب مهاجران و انصار برسد.
2. بر فرض که پيامبر فرد خاصي را معين نکرده باشد، به طور طبيعي همان گونه که امام فرموده، نوبت به انتخاب و شوراي مهاجر و انصار مي رسد؛ ولي سخن در اين است که مگر ابوبکر انتخاب مهاجر و انصار بود؟ مهاجران جز ابوبکر و عمر و يکي دو نفر ديگر، که در آن جمع حضور نداشتند؛ پس چگونه او را منتخب مهاجر و انصار مي دانيد؟ بنا بر صريح تاريخ ابوبکر انتخاب عمر بود و بعد از اين کار، از ديگران به صورت هاي مختلف از جمله با زور و قهر و وعده و وعيد بيعت گرفتند.
سخن امام ناظر به انتخابي است که بزرگان مهاجر و انصار و به قول بعض علما "اهل حلّ و عقد"دور هم جمع شوند و با مشورت آزادانه و با بررسي معيارها و صلاحيت ها، فرد اصلح را انتخاب کنند و به حکومت و خلافت او رضايت دهند که اين مطلب به شهادت تاريخ در مورد ابوبکر رخ نداد. بعد از اين که عمر و بعد از او دوست همراهش در سقيفه به ابوبکر توجه کرده و با او بيعت نمودند، بعضي از انصار براي رقابت و پيشي گيري از گروه ديگر و کسب امتياز، با او بيعت کردند و سپس جمعيت ديگر انصار جز تعداد معدودي (از جمله سعد بن عباده که تا آخر عمر با ابوبکر بيعت نکرد) بيعت کردند و بعد با کمک قواي مسلح شان به سرکردگي عمر و خالد بن وليد و ... از بقيه به زور يا تهديد و ... بيعت گرفتند و اين جريان بيعت گيري چند ماه طول کشيد.
معلوم است که اين بيعت از سر رضايت و به جهت صلاحيت او نبود؛ بلکه از جهات مختلف از جمله مصلحت انديشي براي اسلام و ... بوده است و چنين بيعتي مشروعيت آور نيست.
3. بر فرض که ابوبکر منتخب آزادانه مردم باشد، "مردمي بودن" اين کار ثابت مي شود، ولي خدايي بودن آن خير، زيرا براي خدايي بودن يک حکومت و خلافت، علاوه بر رضايت مردم و قبل از آن، شرايط شرعي لازم است. طبيعي است که به حکم عقل و شرع خليفه بايد صالح ترين و توانمند ترين فرد مردم باشد و هيچ دليل محکم قرآني و روايي و عقلي بر صالح ترين بودن ابوبکر نداريم؛ زيرا او بيشتر عمر خود را مشرک بوده و بعد از ايمان هم هيچ نشانه اي بر ايمان فوق العاده و فداکاري بي نظير او در راه خدا و رسول دلالت ندارد.
اگر بر فرض محال مهاجرين و انصار بر خليفه شدن فرد بي صلاحيت يا دون صلاحيتي اجتماع کنند، او خليفه مي شود و تا زماني که رعايت احکام خدا را بنمايد و به خلاف شرع بيّن دستور ندهد و بدعت گزاري آشکار که به انحراف اصولي دين بينجامد، ننمايد، بايد همراه جماعت و تابع او شد و در ضمن به بيان حق و آگاه کردن مردم و مهيا نمودن زمينه براي حاکميت يافتن فردي که صلاحيت دارد کوشيد؛ اما اين حکومت و خلافت گر چه مردمي است، ولي خدايي نيست؛ زيرا هم خود خليفه و هم بسياري (اگر نگوييم همه) از انتخاب کنندگان مي دانند که بهترين را انتخاب نکرده اند. اين اعتراف خود خليفه اول به نقل اهل سنت است و چه زيبا استدلال کرده ابوجعفر اسکافي از علماي اهل سنت:
بياييد به ابتداي بيعت ابوبکر و علت اين که بيعت با او مطرح و مقبول شد، نظر بيندازيم تا ببينيم که او را به جهت افضل بودن از علي به اين مقام برنگزيدند!! بلکه بنا بر روايات وقتي اين چند نفر (ابوبکر و عمر و ...) از اجتماع انصار با خبر شدند که بدون مشورت و بدون جمع شدن مسلمانان ، به امارت سعد بن عباده رضايت داده اند، به سرعت خود را به آن اجتماع رسانده و به سرعت با ابي بکر بيعت کردند تا تکليف خليفه را روشن کرده و اجازه اختلاف و فساد در اين موضوع به کسي ندهند و به همين جهت (خود ابوبکر و بعد از او ) عمر به اراده خدا و بدون توجه و آگاهي از مغز کلام خود ،مي گفت: خلافت ابوبکر کودتايي و ناگهاني و حساب نشده بود که خدا شرش را کفايت کرد؛ او اين کلام را گفت تا قوم بدانند که ابوبکر را به جهت برتري بر علي خليفه نکرده اند و به خاطر فضيلت داشتن بر همه مستحق اين مقام نشده و هيچ کس هم اين خلافت را با فضيلت و برتري ابوبکر ثابت ندانسته است؛ بلکه ابوبکر را خليفه کردند تا با استناد به خويشاوند و قريشي بودن ابوبکر، انصار را کنار بزنند و اين کلام ما را اعتراف خود ابوبکر تصديق مي کند که بر منبر گفت: من متصدي ولايت بر شما شدم در حالي که خود را برترين شما نمي دانم و نيستم. (2)
پس به فرض هم که همه بر خلافت ابوبکر با قصد و رضا و طيب خاطر اجتماع کرده باشند، باز هم خلافت او مورد رضاي خدا نمي شود!! زيرا در بين قوم برتر و صالح تر از او وجود داشت و با وجود او، نه ديگران حق داشتند او را انتخاب کنند و نه او حق داشت نظر ديگران را بپذيرد.
4. امام علي خود را منصوب خدا و رسول مي دانست که مسلمانان به حکم ايمان بايد او را بپذيرند؛ ولي اين اعتقاد امام در آن جامعه پذيرش نداشت و استناد بدان فايده بخش نبود. اين سخن امام در انکار خودداري معاويه از پذيرش خلافت و بيعت است و در آن زمان کسي به منصوب بودن امام (جز خودش و معدود ياران با وفايش) باور نداشت يا جرأت ابراز و تاييد نبود و امام چاره اي نداشت جز اين که به مبناي مورد نظر و قبول خود آن مردم متوسل شود و بگويد: مگر نمي گوييد شورا و تعيين خليفه حق مجاهدين و انصار است؟؟ همان روشي که با آن خلفاي سه گانه قبل را به زعم شما برگزيده اند؟ خوب بر همين مبنا مرا هم مجاهد و انصار بعد از مشورت آزادانه و با اختيار کامل برگزيده اند و چنين مشورت و آزادي و انتخابي فقط در مورد من صورت گرفته و قبل از من سابقه ندارد، حالا چطور شما اينجا به منتخب مجاهد و انصار - که مبناي مورد قبول خودتان است - گردن نمي نهيد!!؟
اما آيه شريفه که بيان کرده ايد:
«و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبّع غير سبيل المومنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا»؛
نمي دانم اين آيه را براي اثبات چه مطلبي آورده ايد؟ زيرا آيه خطاب به مؤمنان است که:
اگر کسي از شما با رسول خدا شقاق کند و راهي غير از راه مؤمنان (که تبعيت بي قيد و شرط از پيامبر خداست) برگزيند، او را به غير خدا و پيامبر که برگزيده، وا مي گذاريم و عذاب جهنم را به او مي چشانيم که جهنم بد جايگاهي است.
مگر انتخاب ابوبکر امر خدا و رسول و مطابق موازين شرعي و راه مؤمنان به خدا و رسول بود که از شقاق با آن نهي شده باشد؟
مگر خدا به پذيرفتن غير حق فرمان مي دهد؟ اگر انتخاب ابوبکر به امر خدا و رسول و بر اساس موازين عقلي و شرعي بوده که آن موازين را بگوييد و اگر نبوده چگونه خدا به اطاعت و پذيرش آن فرمان مي دهد؟
در ضمن، آيا بر طبق خود اين آيه، آيا جمع شدن مردم در سقيفه و انتخاب فردي براي خلافت (بر خلاف اوامر الهي و فرمايشات پيامبر در ضمينه اطاعت از ولايت علي عليه السلام که در غدير خم تمام شده بود)، اختلاف و شقاق بين مسلمين نبود؟!!
پس با وجود اين همه دليل بر بدعت گذاري و سنت شکني و بيعت شکني مردم و بعضي از صحابه بعد از وفات پيامبر صلي الله عليه و آله، و ايجاد شقاق و اختلاف، چگونه بر اين آيه بر عليه اميرالمومنين و شيعيان آن حضرت - که با تإسي بر هزارن دليل روشن عقلي و نقلي، ايشان را امام و ولي خود مي دانند - استدلال مي نماييد؟!!!! (بياييد تا منصفانه و به دور از تعصب، حق را بشناسيم و بر آن گردن نهيم!)
نوشته ايد که:
امام علي بارها فرموده: خلافت را دوست ندارم مگر براي اقامه حق يا برانداختن باطلي، اين حرف که کاملا حق و راست است و از شخصيتي مثل ايشان قابل انتظار است؛ زيرا هر چيزي که دنيايي است، يکي از دو نوع است:
يا فقط دنيايي و در خدمت اهداف دنيايي است که در آن صورت از نظر مؤمن ارزشي ندارد؛ زيرا وقتي همه دنيا يک متاع کم ارزش است، ديگر خلافت و حکومت بر يک منطقه محدود براي ساليان محدود، چه ارزشي دارد که انسان طالب آن باشد و برايش سر و دست بشکند؟
يا مي توند در راستاي آخرت و اهداف آخرتي واقع شود که در آن صورت از نظر مؤمن به جهت آخرتي اش ارزشمند و خواستني است. هر چيزي اگر در راستاي خدايي و رسيدن به خدا باشد، چون ما را به بي نهايت مي رساند، بدان جهت ارزشمند مي شود که برايش تلاش کنيم و امام هم حکومت را به خودي خود بي ارزش تر از آن مي داند که براي گرفتنش تلاش کند!! اما همين حکومت را با توجه به اين که وسيله اي براي رسيدن به رضاي خدا و اقامه حق و برانداختن باطل است، ارزشمند مي داند و برايش آن قدر تلاش کرد که از جانب خلفا و پيروان خلفا به حرص و آز براي طلب آن محکوم شد.
اين يکي از کلام هاي آن حضرت است:
«قال قائل : إنك على هذا الأمر يا ابن أبي طالب لحريص ، فقلت بل أنتم والله لأحرص وأبعد ، وأنا أخص وأقرب ، وإنما طلبت حقا لي وأنتم تحولون بيني وبينه ، وتضربون وجهي دونه ؛ (3) شخصي به من گفت: تو بر خلافت حريص هستي! گفتم: شما که نسبت به آن حريص تريد؛ زيرا من بدان سزاوارترم و حق خودم را مي طلبم و شما بين من و حقم حائل و فاصله شده ايد و بر صورتم مي کوبيد تا از آن منصرفم سازيد».
معلوم مي شود امام بر حقانيت خود نسبت به خلافت و عدم حقانيت متصديان اصرار داشته و آن را در هر کوي و برزن فرياد مي زده که مخالفان، ايشان را حريص خوانده اند!!
پي نوشت ها:
1. نساء (4) آيه 36.
2. اسکافي، المعيار و الموازنه، اول، 1402، ص 38 - 39.
3. محمد عبده، خطب الامام علي (نهج البلاغه)، اول، قم، دار الذخائر، 1370 ش، ج2، ص 84.

پرسش 3:
در روايتي از حضرت علي نقل شده است كه فرمودند : اگر رسول خدا مرا به جانشيني خود بر مي گزيد من از جنگ دست بر نمي داشتم تا حق خود را بگيرم . ( پروفسور عباس شوشتري / خاتم النبيين صفحه 429 سال چاپ 64 ) و نيز مي فرمايند : به خدا سوگند اگر من تنها با دشمن روبرو شوم و جمعيت آنها به قدري باشد كه همه روي زمين را پر كند باكي نداشتم و نمي هراسم ( نهج البلاغه صبحي صالح ، نامه 62 ).. علاوه بر آن ، اگر حضرت علي از جانب خدا و رسول به خلافت منصوب شده بود ، هرگز براي او جايز نبود كه بنا بر مصالح اجتماعي يا شخصي خلاف فرمان خدا عمل كند و از اين حق صرف نظر نمايد . به خصوص هنگامي كه مردم به طور اتفاق بعد از شهادت حضرت عثمان نزد او آمدند ، به هيچ وجه برايش جايز نبود كه بگويد : (( دعوني و التمسو غيري .... و انا لكم وزيراً خير لكم مني اميراً )) و دست از من برداريد و ديگري را بخواهيد و اگر من مشاور باشم بهتر است از اينكه امير باشم . نگاه نهج البلاغه ص 446 چاپ بيروت يا مكتوب ششم ص 848 چاپ ايران . ترجمه محمد علي انصاري

پاسخ:
$$$$
اين سخن به صورت زير بارها از طرف امام علي و فرزندان معصومش تکرار شده که اگر تعداد محدودي ياور مخلص و جان برکف داشتم ، براي گرفتن حقم از غاصبان، قتال مي کردم (1) زيرا گرفتن حق و دفع غاصبان در صورت داشتن قدرت ، لازم است؛ اما به شرطي که ياور به اندازه کافي باشد!! ولي اگر ياور به اندازه کافي موجود نباشد و قيام براي گرفتن حق به کشته شدن بينجامد، بدون اين که فايده اي براي اسلام و مسلمانان داشته باشد يا باعث سوء استفاده دشمنان شود، واجب نيست؛ بلکه صحيح و معقول و مورد رضاي خدا هم نيست.
پس امام از جانب رسول خدا به ولايت منصوب شده بود و مردم هم پذيرفته بودند و امام هم موظف بود اگر اين ولايت غصب شد، در صورت بودن ياور براي بازپس گرفتن آن قيام کند، اما اگر ياور نيافت و قيام براي بازپس گيري هم به علت کم بودن ياور نه تنها به نتيجه نمي رسيد، بلکه مورد سوء استفاده دشمنان هم قرار مي گرفت، وظيفه اي نداشت.
بنا بر اين ولي و ولايت را بايد مردم استقبال کنند نه اين که ولي به سراغ آنان برود. در روايتي از امام علي آمده :
«الامام کالکعبه يؤتي و لا ياتي؛ (2) امام و ولايت مثل کعبه است که مردم بايد به محضرش برسند نه اينکه او به دنبال مردم باشد».
به گمان افرادي، امام چون منصوب است بايد براي گرفتن حق خود قيام کند ولو اين که به کشته شدنش بينجامد. امام براي رد اين توهم با استناد به قرآن جواب محکم مي دهد.
روزي بعد از جنگ نهروان، امام با تعدادي از افراد نشسته بودند و سخن از خلافت و مظلوم واقع شدن امام در موضوع خلافت بعد از رسول خدا پيش آمد و اشعث بن قيس گفت که: چرا براي گرفتن حق خود قيام نکردي؟!
امام در جواب فرمود:
من پيوسته مظلوم بوده ام و حالا که پرسيدي پس جواب را بشنو ؛ من در سکوت و تحمل و باز ايستادن از جنگ براي گرفتن حق خود، به شش پيامبر اقتدا کردم:
اول نوح (ع) که عرض کرد : "رب إني مغلوب فانتصر = خدايا مرا مغلوب و مظلوم ساخته اند، پس مرا ياري کن" (3) و اگر کسي بگويد اين کلام نوح به غير جهت ترس ( و بي ياوري) صادر شده، کفر ورزيده است!! پس (وقتي نبي خدا در شرايط ترس و بي ياوري معذور باشد) وصي پيامبر معذور تر است.
دوم لوط (ع) که وقتي هجوم قوم به منزل خويش براي تجاوز به مهمانانش را ديد، گفت: " لو أن لي بكم قوة أو آوى إلى ركن شديد = کاش بر سرکوب شما قدرتي داشتم يا قوم و قبيله قدرتمندي که به آن ها پشت گرم مي شدم!!" (4) و اگر کسي ... پس وصي پيامبر معذور تر است.
سومشان ابراهيم خليل (ع) بود که در مقابل نمروديان متکبر و مغرور و سرسخت گفت: " واعتزلكم وما تدعون من دون الله = شما و خدايانتان را وامي گذارم و از شما کناره مي گيرم " (5) و اگر کسي ... پس وصي معذور تر است.
چهارمينشان موسي بود که به فرعون گفت: " ففررت منكم لما خفتكم= وقتي از شما ترسيدم ، از کشورتان فرار کردم" (6) و اگر کسي ... پس وصي پيامبر معذور تر است.
پنجم برادرش هارون بود که وقتي موسي به طور رفت و قوم گوساله پرست شدند و نهي او را نشنيدند، براي تبرئه خود به برادر گفت: " يا بن أم إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني = برادر! قوم گوساله پرست، مرا ضعيف گردانده و نزديک بود مرا بکشند" (7) و اگر کسي ... پس وصي معذور تر است.
و ششم از آن پيامبران، برگزيده بشر، رسول خدا بود که از ترس به غار پناهنده شد و مرا بر بستر خود خواباند و اگر کسي ... پس وصي او معذور تر است.
پس همه حاضران برخاستند و از ايشان معذرت خواستند و او را بر سکوت و تحمل در قبال غصب حقش، معذور شمردند!! (8)
بنا بر اين حضرت بيم جان نداشت به شرطي که جان دادنش براي اسلام و مسلمانان مفيد بوده و به امر خدا باشد، اما همان گونه که آن پيامبران در آن شرايط موظف به سکوت و تحمل و فرار بودند، ايشان هم بايد از جنگ خودداري مي ورزيد و بيم جان مي داشت تا بيهوده تلف نشود.
بله همين علي، هم در دوران رسول خدا و هم در دوران خلافت که بيش از 57 سال داشت، نشان داد که ترس از مرگ در ميدان مبارزه با دشمنان خدا براي او معنا ندارد.
بنا بر اين ، سخن در اين است که خلافت حق من بود و به جهت ترس از اين که خود و تعداد اندک مدافعانم بدون فايده کشته شويم و قياممان فايده نداشته و مورد سوء استفاده دشمنان هم واقع شود و ... ، از قيام باز ايستادم.
پس قيام نکردن ايشان به خاطر اين نبود که از جانب رسول خدا بر اين مقام منصوب نشده بود، و اين مطلب مورد ادعاي شما در هيچ کتاب معتبري نيست و اگر در کتاب معتبري يافتيد، به ما اطلاع دهيد!!
بر فرض هم که چنين روايتي در کتابي يافت شود، با توجه به گستردگي نهضت شوم «جعل حديث»، قابل اعتنا نيست و به حکم عقل و شرع نمي توان صدها روايت معتبر و مخالف آن را رها کرد و به آن چسبيد.
از طرف ديگر روايت بالا با مباني شرعي و قرآني هم نمي سازد؛ زيرا رسول خدا گر چه ولايت بر مؤمنان دارد؛ ولي بنا ندارد خودش يا ديگران اين ولايت را بر مردم تحميل کنند و خدا چنين اجازه اي به او نداده است و امام علي هم با اين که از جانب پيامبر منصوب شده بود، ولي حق تحميل حکومت خود را نداشت و اگر ياور مي يافت، براي دفع توطئه گران و کودتاچيان اقدام مي کرد نه براي تحميل حکومت خود بر مردم؛ زيرا مردم با ايشان به رضايت بيعت کرده و خواستار حکومتش بودند.
خود رسول خدا هم حاکميتش را بر مردم تحميل نکرد با اين که خليفه الله ، امين الله ، نبي الله و رسول الله بود . همين پيامبر 13 سال در مکه تبليغ رسالت کرد و مقبول نشد و در اواخر اين دوران ، مردم مدينه به او ايمان آوردند و به او متمايل شدند و ايشان در "عقبه" از نمايندگان تام الاختيار مدينه در آزادي و اختيار کامل پيمان گرفت که اگر ولايت ايشان را مي پذيرند و حاضرند با جان و دل از او مانند جان و ناموس خود دفاع کنند ، به شهرشان برود و حکومت و ولايت آنان را عهده دار شود (8) و وقتي هم در غدير خواست امام علي را به جانشيني منصوب کند ابتدا از مردم پرسيد:
«الست اولي بکم من انفسکم؟»
آيا قبول داريد که من به حکم خدا به شما از خود شما بر شما دلسوزتر و متعهد ترم و ولايتم بر شما از خود شما بيشتر است؟
همگي جواب مثبت دادند و به حکم ايمان ، ايشان را بر خود اختيار دارتر از خود شمردند و آن گاه بود که حضرت فرمود:
هر کس من ولي او هستم ، اين علي ولي اوست و بعد هم مسلمانان را به بيعت آزادانه با ايشان فراخواند و به امام علي هم وصيت کرد که بعد از مرگ من اگر مسلمانان خواستند و مشتاق بودند و ياري کردند، ولايت بر آنان را بپذير و اگر مانع شدند و ياوري بر دفع ممانعت کنندگان نيافتي و مردم به دلايل مختلف از همراهي و جان فشاني براي ياري شما دست کشيدند، آن را واگذار (9) و تا زماني که ياور نيافته اي، بر تو مسئوليتي نيست و به همين جهت بود که وقتي بعد از کشتن خليفه سوم، عموم مردم با اصرار از ايشان خواستند خلافت را بپذيرد، فرمود:
«أما والذي فلق الحبة وبرأ النسمة لولا حضور الحاضر وقيام الحجة بوجود الناصر وما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم ولا سغب مظلوم لألقيت حبلها على غاربها ولسقيت آخرها بكأس أولها ولألفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز ؛ (10) قسم به خدايي که دانه را شکافت و موجودات را خلق کرد، اگر حضور شما نبود و با ياري شما حجت بر من تمام نمي شد و عذرم قطع نمي گشت و اگر خدا از عالمان امت عهد و پيمان نگرفته بود که بر شکمبارگي ظالمان و گرسنگي مظلومان سکوت نکنند، ريسمان شتر خلافت را بر دوشش مي افکندم و آخر آن را به همان نحو اولش سيراب مي ساختم (همان گونه که بعد از رسول خدا آن را وانهادم، الآن هم همانگونه عمل مي کردم) که من بي ارزشي دنياي شما را يافته و آن را از نم عطسه بز، بي ارزش تر مي دانم».
و چون مي دانست اين اقبال ها دوام ندارد و بزرگان اين قوم و به تبع آنها بقيه، تحمل عدالتش را نخواهند داشت و از او رو بر خواهند گرداند، به آنان فرمود: مرا رها کنيد و غير مرا به خلافت بجوييد تا حجت بر من تمام نشود و از تصدي خلافت در پيشگاه خدا معذور باشم و شما هم به پيمان شکني نيفتيد؛ چه اين که اگر حجت بر من تمام نشود و من نزد خدا معذور باشم، مانند دوران خلفاي گذشته به حسب وظيفه فقط وزير و مشاور امين و ياور امت خواهم بود و اين براي شما بهتر است؛ زيرا به پيمان شکني و قتال با من بر نخواهيد خاست.
پي نوشت ها:
1. سيد محسن امين ، اعيان الشيعه ، بيروت ، دار التعارف ، ج 1 ، ص 23 ؛ ابن شاذان نيشابوري ، فضايل ، اول ، 1423 ، ص 142.
2. شيخ مفيد ، اوائل المقالات ، بيروت ، دارالمفيد ، 1414 ق ، ص 276.
2. قمر (54) آيه 10.
3. هود (10) آيه 80.
4. مريم (19) آيه 48.
5. شعراء (26) آيه 21.
6. اعراف (7) ايه 150.
7. طبرسي، احتجاج، نجف، دار نعمان، 1386 ق ، ج 1، ص 280 .
8. شوکاني، نيل الاوطار، بيروت، دار الجيل، 1973 م، ج 7، ص 206(أبايعكم على أن تمنعوني مما تمنعون منه نساءكم وأبناءكم فبايعوه على ذلك ).
9. سيد بن طاووس، کشف المهجه، نجف ، الحيدريه ، 1370 ق ، ص 180.
10. محمد عبده ، خطب الامام علي (نهج البلاغه ، اول ، قم ، دار الذخائر ، 1370 شمسي ، ج 1، ص 36.
پرسش 4:
اگر خلافت منصوص عليه و قطعي بود حضرت علي نمي توانست صراحه آن را قبول نكند و قسم نمي خورد كه بهه خلافت و ولايت اشتياق و رغبت ندارد ، زيرا در رفتن از زير بار مسئوليت و سرباز زدن از تكليف الهي در شان آن حضرت نبوده و نيست : (والله ما كانت لي في الخلافه رغبه و لا في الولايه اربه ...).(نهج اللاغه شرح ابن ابي الحديد ج 7 خطبه 91 ) ( سوگند به خدا مرا در اين خلافت رغبتي نبوده و در اين فرمانروايي چشم داشت و توقعي نيست و آرزويش را ندارم ) .

پاسخ:
$$$$
امام در زمان رسول خدا و به امر خدا و توسط پيامبر منصوب شد و مردم با او بيعت کردند؛ اما بعد از وفات پيامبر ، عده اي کودتا کردند و امام ياوراني به کفايت براي دفع کودتاچيان نيافت. بعد از آن هم، اقبال عمومي را از ايشان با مجهول گذاشتن و به حاشيه راندن و سرکوب مدافعانش، منصرف کردند و ايشان هم جز معرفي خود و دعوت مردم وظيفه اي نداشت که از انجام آن شانه خالي کند و از دعوت مردم و اعلام بي صلاحيتي متصديان و صلاحيت منحصر به فرد خود هم خودداري نکرد و به اندازه اي اين حقيقت را فرياد زد که از طرف مخالفان به عنوان "حريص بر خلافت" معرفي گرديد؛ اما تا زماني که مردم به ايشان اقبال نکردند، موظف نبود به زور و بدون شناساندن خود و جلب رضايت مردم ، حکومت خود را بر آنان تحميل کند و وقتي هم مردم به ايشان اقبال کردند، با اتمام حجت و معرفي بدون مجامله روش و سيره خود، حکومت را پذيرفت و از تکليفي که متوجه او شده بود شانه خالي نکرد.
شانه خالي کردن از تکليف زماني است که تکليف متوجه فرد شده باشد و او نپذيرد. مردم از بعد وفات رسول خدا و مستقر شدن کودتاچيان تا کشته شدن خليفه سوم، به امام رو نکردند که ايشان از پذيرش آن شانه خالي کرده باشد. در اين مدت ايشان مدعي بود و خود را تنها صلاحيت دار براي تصدي مي خواند، ولي اجابت نمي شد و وقتي بعد از کشته شدن عثمان، مردم متوجه ايشان شدند، ابتدا براي اتمام حجت و آگاهي دادن به مردم سنت و سيره و روش خود را معرفي کرد و هشدار داد که مبادا حالا از روي احساسات بپذيريد و فردا پشيمان شويد و به پيمان شکني بيفتيد و بعد از هشدار دادن ،آن را با همه عواقب ناگواري که برايش مي ديد، پذيرفت و بر سر اين پذيرش جان نهاد.
ايشان به خلافت به عنوان پست و منصب و ... ، علاقه و دلبستگي نداشت؛ ولي به عنوان وسيله براي اجراي دين خدا و رساندن حقوق بندگان خدا و ... علاقه داشت و براي به دست آوردنش، چون خود را مستحق مي ديد، تلاش فراواني هم داشت.
پرسش 5:
حضرت علي هرگز زير بار زور نرفته و با منطق و عدل و عمل كرده است ، چنان كه وقتي به خلافت و امامت انتخاب شد ، با وجود مشكلات فراواني كه پيش آمده بود ، با معاويه ابن ابي سفيان كه زير بار حكومتش نمي رفت جنگيد و فرمود : من با دو كس مي جنگم ، يكي شخصي كه چيزي را بخواهد و از آن او نباشد و ديگري كسي كه منع كند از چيزي كه به عهده او است . ( الا واني اقاتل رجلين : رجلا ادعي ما ليس له و آخر منع الذي عليه ) علي در برابر حق تسليم بود اگر چه صاحب آن ضعيف و در برابر باطل قيام مي كرد اگر چه صاحب آن در كمال قدرت بوده باشد ، چنا ن كه فرموده است : (( الا و اني اقاتل رجلين )) هان من با دو مرد مي جنگم مردي كه ادعا كند چيزي را كه از آن او نيست ، و مردي كه ابا كند از حقي كه بر عهده او است . اگر انصاف بدهيم سخن از اين رساتر و روشنتر نيست چه ابوبكر و عمر و عثمان كانديداي خلافت و به قول حضرت علي امامت شدند و با ايشان نچنگيد بلكه در مهام امور مستشار موتمن و بازوي اجرايي ايشان بود ، زيرا آنها را به حق مي دانست و بر ولايتشان صحه مي گذاشت . - نهج البلاغه جزء 4 كلام 197 - نهج البلاغه جزو سكوم مكتوب و خطبه ي 172

پاسخ:
$$$$
ظالم و ظلم پذير (منظلم) بودن ، هر دو ناپسند است و از بندگان صالح خدا مثل علي بن ابي طالب به دور است!! اما مظلوم و مستضعف بودن قبيح و ناپسند نيست. مستضعف ، مظلوم ، مغلوب و مقهور، کسي است که به ناحق مورد ظلم و قهر و غلبه قرار گرفته و او را توان دفع نيست و ياور بر دفع ندارد.
در حديث سابق، خود امام پيامبران ششگانه اي را از قرآن مثال مي زند که مقهور و مغلوب و مستضعف بوده و توان و ياور بر دفع قهر و ستم نداشته و از ترس جان و کشته شدن بي فايده ، سکوت يا فرار کرده اند.
بيم جان داشتن هميشه بد نيست و جانبازي هميشه پسنديده نمي باشد. بيم جان اگر فرد را از انجام وظيفه باز دارد ، "جبن= ترس" و ناپسند است و جانبازي نيز اگر فرد را به کشتن بي فايده سوق دهد، "تهور =بي باکي" و ناپسند مي باشد.
مگر اين حضرت موسي نيست که از بيم جان از مصر فرار مي کند:
«فَأَصْبَحَ فِي الْمَدينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ ... فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّب ؛ (1) موسي بعد از کشتن قبطي، شب را با خوف و ترس به صبح آورد ... پس با ترس و خوف از شهر با مراقبت کامل خارج شد».
آيا در جايي که خدا موسي را بر اين ترس سرزنش نکرده يا از نظر عاقلان و مؤمنان اين ترس ناپسند نبوده ؟ چرا در مورد حضرت علي - که با وجود دلايل متقن بر امامت و خليفه بودن ايشان، مورد ظلم و بيعت شکني واقع شدند و از ترس جان و شقاق در دين مردم و حمله دشمن بيروني، دست به شمشير نبردند - ناپسند باشد و البته و صد البته اين دليل بر عدم ولايت و عدم منصوب نشدن ايشان به ولايت و امامت نيست!!!!
مگر همين موسي وقتي با شعيب پيامبر مواجه شد و قصه او را شنيد، نفرمود:
«لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ ؛ (2)ديگر نترس که از قوم ظالم نجات يافتي».
مگر وقتي حضرت هارون بر ترس از مرگ و مستضعف شدن توسط غوغائيان بني اسرائيل عذر آورد، حضرت موسي عذر او را انکار کرد و او را بر آن ترس سرزنش نمود؟
همه اين سخنان که در مورد شجاعت و نترسي امام نوشته ايد، حق است؛ اما ترس عاقلانه را رد نمي کند. امام در ابتدا در صدد قتال با غاصبان خلافت برآمد و بدون ترس، از بيعت خودداري کرد و براي يافتن ياور شب و روز تلاش کرد!! ولي وقتي ياور کافي نيافت و اقدام را مساوي خودکشي بي فايده ديد ، از اقدام دست کشيد. ترس نامعقول و ناپسند اين بود که او را به دست برداشتن از اعتراض و تسليم شدن در همان وهله اول و تاييد ظلم و غصب و ... فرابخواند که نبود؛ اما ترس از کشته شدن بي فايده، معقول است و اگر حضرت چنين ترسي نداشت، مذموم و محکوم بود.
پي نوشت ها:
1. قصص (28) آيه 19-21.
2. همان ، آيه 25.