بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
در مطالعه كتاب «پيام امام اميرالمؤمنين، شرح تازه و جامعي بر نهج‌البلاغه»، صفحه 128 و 129 مطالبي مطرح شده است كه در درك آن با مشكل مواجه شدم. متشكر مي‌شوم اگر كمك بفرماييد.
1. برهان حركت و سكون چيست؟ چرا هر چيزي كه دستخوش حوادث است نمي‌تواند ازلي باشد؟
2. حركت جوهري چيست؟ چگونه مي‌توان از آن حادث بودن جهان را نتيجه گرفت؟
3. چرا هر آنچه كه ابدي نيست، ازلي نيز نمي‌باشد؟ مگر چيزي نمي‌تواند از يك طرف نامتناهي باشد؟
ضمنا لطفا براي آشنايي با فلسفه كتاب مناسبي را معرفي نماييد (البته بنده حدود 10 سال پيش كتاب آموزش فلسفه آقاي عبدالرسول عبوديت را مطالعه كرده‌ام).
متشكرم

پرسش 1:
چند سؤال فلسفي
شرح : بسم الله الرحمن الرحيم سلام عليكم در مطالعه كتاب «پيام امام اميرالمؤمنين، شرح تازه و جامعي بر نهج‌البلاغه»، صفحه 128 و 129 مطالبي مطرح شده است كه در درك آن با مشكل مواجه شدم. متشكر مي‌شوم اگر كمك بفرماييد. 1. برهان حركت و سكون چيست؟ چرا هر چيزي كه دستخوش حوادث است نمي‌تواند ازلي باشد؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز
متفکران الهى هر کدام، از راهى به سوى خدا پى برده، و از آن طريق بر وجود او اقامه برهان کرده‏اند، و در حقيقت مقصد و هدف همگان يکى است. هر چند در طريق و شيوه اقامه برهان، با هم تفاوت دارند. (1) و البته نتيجه هر کدام نيز متناسب با همان استدلال مي باشد. مثلا زماني که از طريق همين برهان امکان و سکون استدلال مي شود در نهايت به اينجا مي رسد که اين جهان حادث است و در ادامه با اضافه شدن يک مقدمه ديگر که بيان مي کند هر حادثي نياز به محدث دارد که خود حادث نباشد نتيجه نهاي مي گيرد که اين جهان حادثي غير محدث دارد.
اين برهان بيشتر مورد استفاده دانشمندان طبيعت‏شناس بوده و آن ها از طريق وجود حرکت در طبيعت، بر وجود محرک غير متحرک، مي رسند، به صورت خلاصه در اين برهان، ثابت مى‏شود که متحرک به محرک غير متحرک نياز دارد، و چون عالم طبيعت‏ خالى از حرکت نيست، طبعا محرک، موجودى فراتر طبيعت‏خواهد بود.
البته اين برهان به گونه هاى مختلف تقرير شده است که به يک نمونه اشاره مي کنيم :
«جهان طبيعت‏خالى از حرکت نيست، مثلا اجسام مکان خود را عوض کرده، و از نظر «کيف‏» دگرگونى پيدا مى‏کنند، و از نظر حجم افزايش مى‏يابند، همچنان که ساير ويژگي هاي آن ها تغيير مى‏کند.
و به ديگر سخن:
اجسام در بسياري از ويژگي هاي خود پيوسته در حال تغيير و دگرگونى هستند، و مسلما اين حرکت ها محرک لازم دارند; زيرا در هر حرکت‏ شش چيز لازم است از آن جمله، قابل و فاعل حرکت مى‏باشد، يعنى يکى پذيرنده حرکت ( موضوع، قابل، متحرک) ديگرى پديد آورنده حرکت ( فاعل، محرک) مى‏باشد.
وجود حرکت در عالم به حکم اين‏ که فاعلى لازم دارد، وجود محرک را نتيجه مى‏دهد؛ ولى اين محرک بايد خود متحرک نباشد; زيرا در اين صورت نيازمند محرک ديگرى خواهد بود که اگر آن هم متحرک باشد نتيجه آن تسلسل محرک هاى غير متناهى است که از نظر عقل باطل است، در اين صورت ناچاريم فرض نخست را بگيريم و آن اين‏که تمام حرکات به فاعلى منتهى مى‏شود که خود حرکت‏بخش است ولى متحرک نيست. و از آنجا که ماده خالى از حرکت نيست قهرا اين محرک از سنخ ماده نبوده و واقعيتى ماوراى طبيعى خواهد داشت». (2)
البته تقريرهاي ديگري از اين برهان وجود دارد که فهم آن نياز به مقدمات فلسفي بيشتري دارد که جهت اختصار شما را جهت مطالعه بيشتر ارجاع مي دهيم.
اما در مورد توضيح اين مطلب که گفته مي شود هر چيزي که دستخوش حرکت و يا حوادث و تغيير است نمي تواند ازلي باشد، مي توان مطالب زير را بيان نمود:
اين مطلب که مربوط به استدلال برخي حکما در مورد حادث بودن و غير ازلي بودن عالم ماده مي باشد و مربوط به همين برهان حركت و سكون مي شود.
كوتاه ترين توضيح در مورد اين مطلب اين است كه :
با توجه به معناي حرکت اين نکته به دست مي آيد که هر حرکتي از جائي شروع مي شود و به جائي ختم مي شود و اين بديهي است که همانطور که حرکت بدون مقصد معنا ندارد، بدون مبدا نيز نمي توان حرکتي را ترسيم نمود (3)، و از آنجائي که شروع در يک زمان نمي تواند با ازلي بودن جمع شود، لذا قائلين به اين نظريه مي گويند که هر چيزي که زماني را بتوان براي شروع آن تصور نمود نمي تواند ازلي و قديم باشد و از آنجائي كه جسم و ماده همواره داراي حرکت مي باشد، لذا نمي تواند ازلي باشد و قطعا حادث است.
البته با توجه به اينكه هر نوع تحول و تغيير و حركت فقط در عالم مادي قابل توجيه است و صرفا متعلق به ماديات مي باشد؛ لذا طرفداران اين نظريه در اثبات مدعاي خود به برخي ادله علمي نيز اشاره مي نمايند كه ازليت عالم ماده را رد مي كند. مثلا به قانون دوم از قوانين انرژي ديناميكي اشاره نموده و از اين طريق اشتباه نظريه ازلي بودن را نتيجه مي گيرند. آن ها معتقدند که اين جهان ممكن نيست ازلي باشد چون در آن بطور مستمر حرارت از اجسام سرد به اجسام گرم منتقل مي شود و معني آن چنين است كه جهان به سمتي حركت مي كند كه همه اجسام در آن به درجه حرارت مساوي برسند و مقدار معيني انرژي در نتيجه آن نابود مي شود و آن روز هيچ عمل شيميايي و طبيعي روي نمي دهد در نتيجه انرژي از حيات باقي نمي ماند، و حال كه زندگي هميشه بر دوام نخواهد بود و عمليات شيميايي و طبيعي در مسير خويش هميشگي نيستند، ما هم مي توانيم نتيجه بگيريم بنا بر اين اين هستي نمي تواند ازلي باشد، چون اگر ازلي بود، انرژي آن مدت زمان مديدي بود كه مي بايست از بين مي رفت و آثار حيات در هستي باقي نمي ماند. (4)
اما همانطور که در کتاب پيام امام اميرالمؤمنين، ص127 مطالعه فرموديد، اين مطلب مورد پذيرش برخي از حكما نمي باشد؛ زيرا بسياري از حکما متاخرين معتقدند که عالم ماده در نگاه کلي ازلي و قديم است ولو اينکه با نگاه جزئي و مقطعي به تک تک حوادث در عالم ماده متغير بودن و حادث بودن آنها به دست مي آيد، لکن حادث بودن يک تغيير نمي تواند قديم بودن کل نظام طبيعت و عالم ماده را به لحاظ زماني زير سؤال ببرد؛ و به همين بيان براي خلقت کل عالم ماده با همه تغييرات و حوادث نمي توان شروعي را متصور شد، به همين دليل اين گروه از حکما که معتقدند اگر چه عالم ذاتا متکي به وجود خداوند مي باشد و وجود غير مستقل خود را از ناحيه خداوند گرفته و ذاتا حادث مي باشد، اما به لحاظ زماني قديم و ازلي محسوب مي شود. (5)
جهت مطالعه بيشتر به کتب زير مراجعه فرمائيد:
1. راههاي خداشناسي و شناخت صفات او: جعفر سبحاني، انتشارات مکتب اسلام،
2. تبيين براهين اثبات خدا، آيت الله جوادي آملي، نشر مؤسسه اسراء،
پى‏نوشت‏ها:
1. مجله تخصصى کلام اسلامى، سال 1372، شماره 4.
2. صدر المتالهين، اسفار، ج‏6، ص 43 - 42 ،نشر دار احياء التراث العربي، بيروت 1403ق.
3. ر.ک: استاد مرتضي مطهري ،حرکت و زمان در فلسفه اسلامي، انتشارات حکمت، تابستان 1366.
4. ر.ک: آيت الله مکارم شيرازي،پيام امام اميرالمؤمنين ،ص 129،دارالکتب الاسلاميه ، 1379ش.
5. استاد مطهري، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، تهران، 1374ه.ش، ج16 ، ص 644 - 649. (با تلخيص).

پرسش 2:
حركت جوهري چيست؟ چگونه مي‌توان از آن حادث بودن جهان را نتيجه گرفت؟
پاسخ:

در ابتدا بايد اشاره شود که حرکت در جوهر از نوآوري هاي حکمت صدارايي است، ‌و قبل از ظهور حکمت صدرايي حرکت تنها در مقولات عرضي مطرح بود و حرکت جوهري را غير ممکن تلقي مي کردند. در اين باره جاي سخن بسيار است؛ ولي تنها به اين نکته اشاره مي شود که :
فلاسفه پيشين اعم از مشائي و اشراقي، حرکت را ويژه اعراض مي دانستند و نه تنها حرکت در جوهر را اثبات نمي‌کرده‌اند، بلکه آن را امر محال مي پنداشتند، اما کسي که صريحاً اين مسئله عنوان کرد و بر خلاف فيلسوفان به نام جهان، شجاعانه بر اثبات آن پاي فشرد، فيلسوف عظيم اسلامي صدرالمتألهين شيرازي بود.
سخنان کساني که حرکت در جوهر را محال مي پنداشته‌اند بر اين محور دور مي‌زند که يکي از لوازم بلکه مقومات هر حرکتي وجود متحرک و به اصطلاح موضوع حرکت است. چنان که وقتي مي گوييم کره زمين به دور خودش و به دور خورشيد مي چرخد، يا سيب از سبزي به زردي و سرخي تحول مي يابد يا نهال درخت و نوزاد حيوان و انسان رشد و نمو مي کند، در همه اين موارد، ذات ثابتي داريم که صفات و اعراض آن دگرگون مي شوند. جوهر آن هم تحوّل مي‌يابد. اين دگر گوني را به چه چيزي نسبت بدهيم؟
حرکت در جوهر حرکتي بي متحرک و صفتي بي موصوف خواهد بود و چنين چيزي معقول نيست، ولي اين شبهه از عدم تحليل صحيح از حرکت ناشي شده است، در حالي که حرکت همان سيلان وجود جوهر و عرض است ،نه عرضي در کنار ساير اعراض، بنا بر اين هنگامي که مي گوييم: جوهري دگرگون مي شود، مانند آن است که بگويم رنگ سيب ( و نه خود سيب) تغيير مي يابد، روشن است که در جريان تحوّل رنگ، رنگ ثابتي وجود ندارد که تحوّل به آن نسبت داده شود و حتى موضوع مستقلي که به حرکات عرضي نسبت داده مي شود، به لحاظ عرضي بودن است، نه به لحاظ حرکت بودن. از اين روي اگر اعراض مورد حرکت، ساکن هم باشند، نيازمند به موضوع خواهند بود، چنان که رنگ سيب (خواه ثابت باشد و خواه در حال تغيير) نيازمند به خود سيب مي باشد.
حرکت و ثبات دو وصف تحليلي براي وجود سيّال و ثابت هستند و چنين اوصافي نياز به موصوف عيني مستقل از وصف ندارند. (1) با توجه به مفهوم حرکت جوهري اثبات حدوث جهان آسان خواهد بود؛ زيرا :
اولاً: وجود تغيير و تحول‌پذير نمي‌تواند قديم و ازلي باشد و تغيير، دليل حدوث است؛ از اين رو حکما معتقدند که عالم، متغيّر است و هر متغيّري حادث است، پس عالم حادث است.
گرچه برخي نظير متکلمين از طريق تغيّرپذيري عالم ماده و اجسام، حدوث سطحي آن را فهميده و گفته‌اند به دليل تغيّر عالم اجسام حدوث زماني آن معلوم مي‌شود، ولي حکيم صدرالمتألهين از طريق تغيّرپذيري عالم اجسام حدوث ذاتي و جوهري آن را اثبات کرده ، معتقد است که تغيير نه تنها در اعراض و ظواهر اجسام، بلکه در ذات و جوهر آن وجود دارد.
ثانياً : تغيير و تحول با قديم بودن و ازليت ناسازگار است. چيزي که تغيّرپذير است و آن هم تغيير در جوهر و ذات آن پس ،معلوم مي شود که اول نبوده و بر اثر تحولي به وجود آمده و حادث گرديده است.
هويت تغيّر و تحوّل را حدوث تشکيل مي‌دهد، يعني از تغيير و دگرگوني پديد آمده اند. پس جهان بدليل اين که چنين هويتي دارد و اول نبوده و بر اثر فعل و انفعالات و تحول و تغير بوجود آمده معلوم مي شود که حادث است.
بنا بر اين از رهگذر تغيير و حرکت جوهري حادث بودن جهان به خوبي بدست مي آيد.
پي‌نوشت‌ها:
1. ر،ک: محمدتقي مصباح، آموزش فلسفه، نشر سازمان تبليغات اسلامي، قم 1366ش.، ج 2، ص 307.

پرسش 3:
چرا هر آنچه كه ابدي نيست، ازلي نيز نمي‌باشد؟ مگر چيزي نمي‌تواند از يك طرف نامتناهي باشد؟ ضمنا لطفا براي آشنايي با فلسفه كتاب مناسبي را معرفي نماييد (البته بنده حدود 10 سال پيش كتاب آموزش فلسفه آقاي عبدالرسول عبوديت را مطالعه كرده‌ام). متشكرم
پاسخ:

در باره اين پرسش بايد توجه داشت چيزي که ازلي است، هيچ‌گاه معدوم نمي‌شود، ازلي ذاتي تنها ذات حق تعالى است. هيچ موجود ديگر داراي ازليت ذاتي نيست. همان طور که حق تعالى داراي ازليت ذاتي است، داراي ابديت ذاتي است، از اين رو در قرآن کريم فرمود:
«هُوَ الأوّلُ والآخِرُ؛ (1) اول و آخر هستي است».
ساير موجودات گرچه ازلي نيستند، ولي ابدي ممکن است باشند، يعني وقتي وجود يافتند، نابود و معدوم نمي‌شوند، بلکه پيوسته در حال تبديل و انتقال از يک نشئه به نشئه ديگراند. بالاخره چون قطرات در هستي بي‌کران الهي محو و فاني مي‌شوند، نه اين که معدوم و نابود شوند.
مثلا انسان وقتي از خداوند فيض وجود دريافت کرد و موجود شد ،هيچ‌گاه معدوم و نابود نمي‌شود، بلکه با مرگ از نشئه دنيا به عالم ديگر منتقل مي‌شود، پس به يک معنا ابدي است ،ولي ابديت او ذاتي نيست؛ بلکه بالغير است؛ يعني در پرتو وجود مطلق به عنوان فيض فعلي خداوند وجودش استمرار دارد، گرچه عوالم و نشئه‌هاي او تغيير مي‌کند و از يک نشئه به نشئه ديگر منتقل مي‌شود.
گفتني است که در نگاه متکلمين عدم ازليت جهان خلقت به معناي اين است که زماني بود که عالم نبود ،بعد خلق شد، پس عالم ازليت زماني ندارد و قديم زماني نيست و روزي هم متلاشي شده و از بين مي‌رود.
ولي فلاسفه معتقدند که عدم ازليت عالم به معناي نفي ازليت ذاتي و قديم ذاتي است، نه نفي قديم و ازليت زماني ،چون زمان جزو عالم است و ازليت ذاتي ندارد.
ابدي بودن جهان بدين معنا است که هرگاه موجودي وجود يافت، ديگر معدوم نمي‌شود، بلکه از يک نشئه و صورت به نشئه و صورت ديگر تبديل مي‌شود و همواره رو به تکامل است. و اين فرايند گر چه در ساير مجودات امکاني شايد براي ما زياد محسوس نباشد ولي در خصوص انسان بسيار روشن و به آساني قابل درک است، زيرا راه براي تکامل انسان تا جايي که در توان دارد، باز است. انسان در فرايند تکاملي و ترقي معنوي خود به جايي نمي رسد که در آن جا آخرين منزل و توقفگاه او تلقي شود، از اين روست که دقيق‌ترين بيان در اين باره در کلام مولوي آمده که با اشاره به فرايند تکاملي و سير صعودي انسان مي‌گويد:
از جمادي مردم و نامي شدم و ز نما مردم به حيوان بر زدم
مردم از حيواني و آدم شدم پس چه ترسم کي ز مردن کم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر تا بر آدم از ملايک بال و پر
وز ملک هم بايدم جستن ز جو کل شي هالک الا وجهه
بارديگر از ملک قربان شوم آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون گويدم که انا اليه راجعون (2)
بنا بر اين سير تکاملي انسان توقفگاه نخواهد داشت. چه اين که سخن از انعدام و نابودي نيز در کار نيست. گفتني است اگر مراد پرسشگر محترم از عدم ابديت نابودي صور اشيا است ؟ بايد گفت:
اولا : در بحث ازلي و ابدي مدار بحث وجود اشيا است؛ فارغ از صور مختلف آن ها که ناگزير پيوسته در حال تغيير است.
ثانيا : بر اساس ديد گاه دقيق فلسفي صور اشيا نيز معدوم نمي شود؛ بلکه صور مختلف به طور لبس بعد از لبس و روي هم بر موجودات مي آيد و نه به طور خلع و نابودي صورت قبل و آمدن صورت جديد.
بنا بر اين در هر حال انعدام مطلق و نابودي محض بر موجودات عارض نخواهد شد و تبديل و تغييرات در حد تغيير نشئه ها و تجديد صورت ها پشت سر هم خواهد بود؛ از اين رو همه موجودات ابدي محسوب مي شود.
در مجموع گرچه عالم ازلي و قديم نيست، حال يا ازليت زماني ندارد يا ازليت ذاتي، ولي بالاخره به فناي مطلق مي‌رسد. و هر گز وجودش معدوم مطلق نخواهد شد. پس چنان چه در پرسش اشاره شده ممکن است موجودات از يک طرف نا متناهي باشند، ولي در غير حق تعالي عدم تناهي موجودات از طرف ابديت نامتناهي بالعرض است و نه بالذات و نامتناهي بالذات مخصوص وجود بي مثال حق تعالي است.
در باره کتاب هاي فلسفي آثار ذيل مفيد است:
1. در آمدي بر فلسفه اسلامي . تاليف عبدالرسول عبوديت. نشر موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم 1380 ش.
2. آموزش فلسفه تاليف محمدتقي مصباح. نشر بين الملل تهران 1382 ش.
3. رحيق مختوم . تاليف ايت الله جوادي آملي. نشر مرکز اسرا ء، قم 1389 ش.
پي‌نوشت ها:
1. حديد (57) آيه 3.
2. جلال الدين بلخي، مثنوي معنوي، دفتر سوم، نشر اقبال، تهران 1360 ش، ص 515.