باسلام جنگ صفین میان چه کسانی روی داد؟و نتیجه آن چه شد؟باتشکر منابع پاسخ به سوال را ذکر کنید
پرسشگر محترم با سلام و تشكر از ارتباطتان با اين مركز
صِفِّين ، موضعى است غربى عراق كنار فرات بين رقه و بالس كه در آنجا جنگ صفين ميان اميرالمؤمنين على (ع) و معاويه واقع شد. حركت على از كوفه اواخر سال 36 و رسيدن آن حضرت به صفين 22 محرم 37 بوده و به نقل برخی نبرد در ذيحجه 36 آغاز شده (1)، نبردى كه از بُعد جنايت در تاريخ بى سابقه و از حيث زيادى كشته كم سابقه بوده كه جنايتكارى چون معاويه به نام دين و وظيفه دينى، مردم را بفريبد و به عنوان خونخواهى عثمان كه خود قاتلان او را مى شناخت و مى دانست على تا كجا از او دفاع نموده بود بجنگ آن حضرت قيام كند.
داستان از اين قرار بود كه على (ع) پس از واقعه جمل جرير بن عبدالله بجلّى را جهت اخذ بيعت از معاويه به شام گسيل داشت و معاويه از پيش مردم شام را به مقابله با على (ع) آماده كرده بود كه پيراهن خونين عثمان و انگشتان بريده نائله همسرش را آويز منبر شام كرده و هر روزه خطيب مسجد مردم را به ياد مظلوميت عثمان مى آورد و آنان پيوسته مى گريستند و به خونخواهى عثمان مهيا مى گشتند تا جائى كه گروهى سوگند ياد كردند كه تا خون عثمان نگيرند به زنان نزديك نشوند و به بستر خواب نروند .
معاويه چون شاميان را به مال و سياست رام خويش ساخته و آنان را كاملا خريده بود با كمال جرأت على (ع) را پاسخ داد كه ما با تو بيعت نخواهيم كرد زيرا تو شريك قتل عثمانى.
على چون چاره نديد مهياى جنگ شد و از كوفه حركت كرد و در محل رقه از رود فرات عبور نمود تا در بيابان صفين با لشكر معاويه تلاقى نمودند و وارد نبرد شدند و تدريجا قبايل عرب به هر دو سپاه پيوستند. (2)
لشكر شام آب را بر سپاه على (ع) بستند ولى لشكر على به سرعت آب را از آنها بازستدند و خواستند آنها را از آب جلوگيرى كنند حضرت از اين كار مانع شد. (3)
آتش نبرد شعله ور گشت، على (ع) چون ديد مسلمانان از دو سوى كشته مى شوند سه تن از سپاه خويش به نامهاى: بشير بن عمرو انصارى و سعيد بن قيس همدانى و شبث بن ربعى تميمى انتخاب و به منظور پند و اندرز به نزد معاويه فرستاد.
نخست بشير بن عمرو آغاز سخن كرد و گفت: اى معاويه اين دنيا كه بدان دل بسته اى بگذرد و به آخرت بازخواهى گشت و خداوند تو را به اعمالت محاسبه خواهد نمود و به كردارت مجازات خواهى شد، اى معاويه تو را به خدا قسم جمع اين امت را پراكنده مساز و خونشان را مريز.
معاويه گفت: خوب بود ، اربابت را به اين نصايح پند مى دادى.
بشير گفت: مولاى من مانند تو نيست، وى كسى است كه در فضايل انسانى و دين و سابقه اش در اسلام و قرابت او به پيغمبر(ص) از تمامى خلق خدا به امر زعامت و سرورى مسلمين اولويّت دارد.
معاويه گفت: على از من چه مى خواهد؟
بشير گفت: پسر عمت تو را به طاعت خدا و بيعت با او كه خير دنيا و آخرتت در آن است دعوت مى كند.
معاويه گفت: پس ما دست از خون عثمان برداريم؟! به خدا قسم چنين نخواهد شد.
شبث بن ربعى گفت: اى معاويه ما تو را شناخته و حيله و مكيدت تو را مى دانيم ، تو هيچ دست آويزى را براى اينكه اين مردم نادان را به زير پرچم خود درآورى و بر آنها رياست كنى ندارى جز اينكه بگوئى: امامتان مظلوم كشته شده و بر شما است كه خونخواهى او كنيد در صورتى كه تو خود مى خواستى عثمان كشته شود چه وى در حال محاصره به تو نامه نوشت و تو را به يارى خواند ولى تو اهمال ورزيده و امروز و فردا كردى تا وى كشته شد، اكنون از خدا بترس و با كسى كه خود مى دانى او از هر كس به زعامت مسلمين اولويّت دارد مستيز.
معاويه برآشفت و آنها را از نزد خود براند و از آن روز جنگ شدّت يافت و ماه ذيحجّه بر اين منوال گذشت و چون ماه محرّم شد هر دو طرف از زيادى كشته و مجروح به ستوه آمده و از دو جانب پيامهائى به مضمون آتش بس ردّ و بدل شد، از جمله على (ع) عدىّ بن حاتم و يزيد بن قيس و زياد بن حفصه و شبث بن ربعى را به نزد معاويه فرستاد ، چون بر معاويه وارد شدند ابتدا عدى آغاز سخن كرد و گفت : ما آمده ايم كه تو را به امرى بخوانيم كه مسلمانان را متّحد و بلاد اسلامى را امن و محيط اسلامى را محيط اخوّت و هماهنگى سازد و اين پراكندگى و دشمنى و اختلاف از جامعه مسلمين رخت بر كند و تو و اصحابت در بيعت با پسر عم پيغمبر كه خود سوابق او را مى دانى و به فضايل او آشنائى به ديگر مسلمانان بپيونديد تا به روزى چون روز جمل دچار نگردى.
معاويه گفت: اى عدى تو آمده اى كه تهديد كنى و دنبال صلح و آشتى نيستى هيهات ! مانند منى را به جنگ نتوان تهديد نمود و تو خود از كشندگان عثمانى و اميدوارم كه در اين معركه به سزاى خود برسى.
سپس شبث و زياد گفتند: اى معاويه ما آمده ايم كه تو را به سلم و سلامت بخوانيم، چيزى بگوى و عملى نشان ده كه تو را و ما را و مسلمانان را سودى بخشد به اشخاص چه كار دارى ؟ يزيد بن قيس گفت: تو خود مى دانى كه اهل دين و فضيلت، تو را با على انباز ندانند از خدا بترس و اين هوا را كه در سر دارى رها كن.
معاويه گفت: على (ع) خليفه ما را كشته و از اين جهت اطاعت او را بر خود واجب ندانيم مگر شما نمى دانيد كه كشندگان عثمان در ميان لشكر اويند؟ او اينها را به ما تسليم كند تا ما تسليم او شويم.
آنگاه بين شبث و معاويه سخنانى ردّ و بدل شد و آخرالامر بى نتيجه اين هيئت از نزد معاويه برگشتند.(4)
محرّم سال سى و هفت به پايان رسيد و اوّل ماه صفر شد و حسب عادت عرب كه پس از پايان ماه حرام دست خود را به جنگ بازتر بينند جنگ وضع تازه اى به خود گرفت و از روز اول ماه تا هفت روز از اوّل صبح تا شب جنگ مى كردند ، روز هفتم در ميسره لشكر على (ع) آثار ضعف نمايان گرديد ، على (ع) مالك اشتر را گفت بر تو است كه سپهدارى لشكر را به عهده گرفته وضع نامطلوب كنونى را سامان بخشى.
مالك شخصا اداره عمليّات را به عهده گرفت و خود مباشر عمل شد، با حمله اى متهوّرانه صفهاى لشكر معاويه را دريد تا به نگهبانان خيمه معاويه نزديك شد. ولى شب فرا رسيد و حسب معمول با همراهان به لشكرگاه خود بازگشت ولى روز بعد حمله اى شديدتر از روز قبل آغاز كرد و اين بار آنچنان پيش رفت كه داشت به خيمه مخصوص معاويه مى رسيد، معاويه ديد كار دارد تمام مى شود و چيزى نمانده كه مالك به خيمه برسد، با مشورت عمروعاص و ديگر مشاورانش دست به حيله اى از پيش تدارك شده زد و در حالى كه مالك صفوف را يكى پس از ديگرى مى دريد كه ناگهان ديد قرآنهائى بر سر نيزه ها است و رو به او مى آيد و گوينده اى همى گفت: اين كتاب خدا بين ما و شما باشد اگر همه مردان شام و عراق كشته شوند چه كسى مرزهاى شام و عراق را پاسدارى خواهد كرد؟!
چون مردم عراق چشمشان به قرآن افتاد گفتند: ما قرآن را رد نخواهيم كرد و از آن نخواهيم گذشت. على (ع) فرياد زد كه اى بندگان خدا ! شما بر حقيد و حق با شما است به پيش برويد كه معاويه و عمروعاص و ابن ابى معيط و حبيب بن مسلمه و ابن ابى سرح و ضحّاك بن قيس اهل دين و قرآن نيستند اينها را من مى شناسم چه از كودكى تا به اين سن رسيده اند اينها بدترين مردمان بوده اند اين مكر است اين خدعه است اينها خود به قرآن معتقد نيستند.
آنها در جواب گفتند: ما هيچگاه به خود اجازه ندهيم كه چون ما را به قرآن بخوانند چنين دعوتى را رد كنيم و نپذيريم، و در اين حال جمعى از قرّاء قرآن از قبيل مسعر فدكى به على (ع) گفتند: يا بايد تسليم قرآن شوى و گرنه تو را دست بسته تحويل معاويه خواهيم داد و يا كارى كه با عثمان كرديم با تو مى كنيم چه ما موظّفيم كه به قرآن عمل كنيم و مصرّانه از حضرت خواستند كه بگو اشتر دست از جنگ بردارد و برگردد.
على (ع) به ناچار به اشتر پيغام داد كه برگرد. اشتر گفت: اكنون وقت بازگشت من نيست كه نزديك است به خيمه معاويه برسم.
چون پاسخ مالك به لشكر على (ع) رسيد و مالك را ديدند كه به نبرد ادامه مى دهد به على (ع) گفتند: حتما تو خود سفارش كرده اى كه وى به جنگ ادامه دهد، بگو به زودى برگردد و گرنه به خدا سوگند تو را از امارت عزل كنيم.
حضرت اين بار به مالك پيغام داد كه اگر تا لحظاتى ديگر نيائى آنچه كه تو نخواهى همان شود. مالك برگشت و على (ع) اشعث بن قيس را به نزد معاويه فرستاد كه چه مى خواهى ؟ معاويه جواب داد كه ما و شما به حكم قرآن برگرديم، شما يك تن و ما يك تن را برگزينيم و آن دو طبق قرآن در باره ما داورى كنند.
چون اشعث بازگشت لشكريان على گفتند: ما با اين حكم موافقيم . پس اهل شام عمروعاص را و مردم عراق ابوموسى اشعرى را انتخاب نمودند با وجود اينكه ابوموسى باطناً به على (ع) ارادتى نداشت و حتى عليه حضرت تبليغ مى كرد ولى به ناچار پذيرفت، پس عهدنامه اى به مضمون تعهد طرفين به عمل به آنچه كه ابوموسى و عمرو از قرآن بدانند و طبق آن حكم كنند امضا شد و تحرير اين ورقه كه خاتمه جنگ بود در پانزدهم صفر 37 انجام شد. (5)
كشته هاى اين جنگ از طرفين هفتاد هزار كه 25000 از سپاه كوفه و 45000 از سپاه شام بود برخی کشته های شامیان را نمود هزار تن ذکر کرده امد. (6) پس از نوشتن عهدنامه معاويه و لشكرش به شام بازگشتند ولى در لشكر على (ع) اختلاف افتاد: گروهى گفتند: چرا على به حكميت تن داد و گروهى مى گفتند: اين امر وظيفه او بود و مى بايست قبول كند.
اين اختلاف رفته رفته اوج گرفت تا حدى كه چون به كوفه رسيدند دوازده هزار نفر از لشكر على به سركردگى شبث بن ربعى تميمى از لشكر منفصل شده به شهر نيامدند. على (ع) ابن عباس را به نزد آنها فرستاد كه با آنها سخن گويد ، بحث ابن عباس با آنها به درازا كشيد كه خود حضرت بيامد و خطاب به آنها فرمود: شما به چه دليل با من سر مخالفت داريد ؟ گفتند: بدين سبب كه تو حكمين را قبول كردى. فرمود: شما را به خدا سوگند مگر نه من ابتدا مخالفت نمودم و شما بوديد كه به اين امر پافشارى نموديد؟ وانگهى ما قرآن را داور قرار داده ايم نه اشخاص را و چون ديديم آنها برخلاف قرآن حكمى كردند ما مخالفت كنيم. (7)
باز هم جواب هائى دادند و قانع نشدند که سر انجام جنگ نهروان پیش آمد.
جنگ صفین بیش از یک سال به درازا کشید. برخی آغاز نبرد صفین را در ابتدای ذیحجه 36 و انتهای آن را در 13 صفر سال 37، ذکر کرده اند. (8)
برای آگاهی بیشتر، به کتاب فروغ ولایت، ایت الله جعفر سبحانی، مراجعه نمائید.
پي نوشت ها:
1. معارف و معاریف، ج 6، ص 703، سيد مصطفي دشتي، قم، 1376، چاپ دوم.
2. ر.ک : فروغ ولایت، ص 421 - 446، جعفر سبحانی، قم ، انتشارات صحیفه، 1368 ه ش.
3. الکامل في التاريخ، ج 3، ص283 - 275 ، ابن اثير، بيروت، دار صادر.
4. همان ،285 -290 .
5. ر.ک: فروغ ولایت، ص 577 - 590 ؛ الکامل في التاريخ، ج 3، ص 301 -319.
6. فروغ ولایت ، ص 6016.
7. الکامل في التاريخ، ج 3، ص326 - 328 ؛ تاريخ يعقوبي، ج 2 ص 191 - 192، بيروت، دار صادر، 1379.
8. سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 2، ص 224، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1418 ه ق ، چاپ پنجم، تحقیق سید حسن امین.






