با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما:
من یک دانشجوی شیعه مذهب دانشگاه تبریز هستم.در دانشگاه ما در میان هم کلاسی ها از برادران اهل تسنن زیاد هستند.پس از مدتی که با همدیگر اشنایی زیادتری پیدا کردیم بحث های مذهبی(البته به صورت دوستانه)بین ما پیش امد.در این بحث ها شبهاتی در مورد مذهب شیعه مطرح شد و منی که در یک خانواده ی مذهبی و البته تا حدودی روشنفکر بزرگ شدم را به صورت بسیار جدی در مورد مذهب شیعه به شک انداخت و الان ترس زیادی در مورد راهی که در حال طی کردن ان هستم دارم و واقعا از اخرت خودم وحشت دارم.
می خواستم پاسخ شما را درباره ی برخی از این شبهات که من قادر به پاسخ گویی ان نیستم بدانم:
برای نمونه در مورد اختلاف میان ابوبکر و امام علی(ع)بر سر جانشینی پیامبر(ص)ادعا کرده اند که امام علی با ابوبکر بیعت کرده اند!و سندی هم از تاریخ طبری ذکر کرده اند و من هنگامی که این کتاب را بررسی کردم مو به بدنم سیخ شد!اگر بخواهید جلد و ص را ذکر می کنم...
یا می گویند چرا حتی یک ایه در قران در این باره ذکر نشده تا میلیون ها نفر را از گمراهی نجات دهد؟و وقتی می گویم به شکل ضمنی امده می گویند اولا ان تفسیر شما از ان ایه ی شریفه هست و ثانیا چرا درباره ی مساله ی به این مهمی خداوند به صورت صریح سخن نگوید؟!
یا با استناد به ایه ای از قران ثابت می کنند که روش وضو گرفتن ما نادرست است!
یا می گویند علاقه ی شما به ائمه(ع)نوعی شرک است و در پاسخ به من که می گویم ما ان ها را واسطه می دانیم نه شریک باز با استناد به قران می گویند بت پرستان هم همین را می گفتند!
اگر مایل باشید ایات را هم ذکر می کنم ولی فکر کردم شما شاید خودتان به این شبهات برخورد کرده باشید.

پرسش 1:
شيعه يا سني؟!
شرح : 1- با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت شما: من يک دانشجوي شيعه مذهب دانشگاه تبريز هستم. در دانشگاه ما در ميان هم کلاسي ها از برادران اهل تسنن زياد هستند.پس از مدتي که با همديگر آشنايي زيادتري پيدا کرديم بحث هاي مذهبي(البته به صورت دوستانه)بين ما پيش آمد. در اين بحث ها شبهاتي در مورد مذهب شيعه مطرح شد و مني که در يک خانواده ي مذهبي و البته تا حدودي روشنفکر بزرگ شدم را به صورت بسيار جدي در مورد مذهب شيعه به شک انداخت و الان ترس زيادي در مورد راهي که در حال طي کردن ان هستم دارم و واقعا از اخرت خودم وحشت دارم. مي خواستم پاسخ شما را درباره ي برخي از اين شبهات که من قادر به پاسخ گويي ان نيستم بدانم: براي نمونه در مورد اختلاف ميان ابوبکر و امام علي(ع)بر سر جانشيني پيامبر(ص)ادعا کرده اند که امام علي با ابوبکر بيعت کرده اند!و سندي هم از تاريخ طبري ذکر کرده اند و من هنگامي که اين کتاب را بررسي کردم مو به بدنم سيخ شد! اگر بخواهيد جلد و ص را ذکر مي کنم...
پاسخ:

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباط تان با اين مرکز
به چند نکته توجه فرمائيد:
1.از شک و ترديدي که اکنون در آن هستيد نگران نباشيد هميشه در مسير رسيدن به حقيقت و داشتن اعتقاد و باور قلبي و يقيني به آن ، اولين قدم ايجاد شک و ترديد در باور هاي تقليدي گذشته مي باشد باورهائي که اگر چه مطابق واقع هم باشند ولي ما براي رسيدن به آن تلاش نکرديم بلکه بدون تحقيق از اطرافيان پذيرفتيم و اکنون با مواجه شدن با يک شبهه فرو مي ريزد و اين اتفاق هر زمان که بيفتد شروعي خوب است براي يافتن حقيقت از روي تحقيق و استدلال و برهان ، به شرط آنکه خود را در انبوه شبهات رها نکنيم و به دنبال کشف حقيقت حرکت کنيم.
2.آنچه را شما از زبان آن برادر اهل سنت شنيدي و متعجب شدي مبني بر بيعت امام علي (ع) با ابوبکر واقعيت دارد، همانطور که بيعت حضرت با عمر و عثمان حقيقت دارد، همان طور که ارائه راهنمائي و مشاوره به خلفا در هنگام مشکلات و جنگ هاي صدر اسلام صحت دارد، البته شما حق داريد که باور نکنيد چنين اتفاقاتي رخ داده است چون با اطلاعي که شما از جسارتها و حرمت شکني ها ي خليفه اول و دوم نسبت به غصب خلافت و ضرب و شتم حضرت زهرا (سلام الله عليها) و غصب فدک و ديگر ظلم ها در حق خاندان نبوت داريد باور چنين اتفاقاتي محال مي نماياند اما همه اين اتفاقات هر کدام خود سندي است براي مظلوميت اهل بيت و حضرت علي (عليه السلام ) که با سند و مدارک در نکات بعدي محضرتان ارائه مي گردد.
3.پيامبر اسلام همه اتفاقات پس از فوت خود را مانند بي وفائي اصحاب و جسارت به دختر خود و غصب خلافت و ... را به روشني مي دانست و در روايات متعدد که در منابع معتبر اهل سنت نقل شده است منحرف شدن عده زيادي از اصحاب خود پس از فوت خود رابيان نموده بود. مثلا:بخاري که از معتبر ترين راويان اهل سنت است روايت نقل مي کند که پيامبر (ص) فرمود:«من قبل از شما نزد حوض خواهم رفت. در اين هنگام مرداني از شما به سوي من آورده مي شوند و هنگامي که من مي خواهم از آنان دستگيري کنم، آنان را از من دور مي سازند. من مي گويم:پروردگارا !اينها اصحاب من هستند. خداوند مي فرمايد: تو نمي داني که پس از تو چه کرده اند.»(1) و همچنين در جاي ديگر نقل مي کند :ابو هريره از پيامبر (ص)روايت کرده است که فرمود:«روز قيامت گروهي از اصحاب بر من وارد مي شوند.آنان را از حوض دور مي سازند . من مي گويم پروردگارا!اينها اصحاب من هستند. خداوند مي فرمايد تو به آنچه آنان پس از تو پديد آوردند آگاه نيستي.آنان راه ارتداد بر گرفتند و به عقب برگشتند .» (2) به هر حال پيامبر اين اتفاقات و انحرافات را به خوبي پيشبيني نموده بود و براي وصي خود و جانشين حقيقي خود حضرت علي (ع) بيان نموده بود و از حضرت درخواست نموده بود که با مشاهده همه اين جسارت ها و نافراني ها براي حفظ نهال نوپاي اسلام سکوت کند و تحمل نمايد، لذا حضرت همه اين ناملايمات را جهت حفظ کيان اسلام تحمل نمود اسلام در آن زمان تازه جان گرفته بود و از داخل مخالفان و منافقان و مشرکان و از خارج از طرف امپراطوري رم و ايران مورد تهديد جدي قرار داشت و کوچکترين شائبه اختلاف و درگيري و نزاع و دو دستگي، باعث به خطر افتادن تمام زحمات و تلاش هاي پيامبر براي به ثمر رساندن اسلام مي شد از طرفي تعداد بسياري از تازه مسلمانها که از شهر ها و قبائل اطراف تازه به اسلام پيوسته بودند و هنوز به طور کامل با آموزه هاي پيامبر آشنا نبودند با کوچکتري تزلزلي از هم گسيخته و رها مي شدند لذا حضرت علي پس از فوت پيامبر(ص) و محقق شدن پيشگوئي هاي پيامبر(ص) و پس از آن که به همراه حضرت زهرا(س) و معدود اصحابي که بر سر پيمان خود با رسول خدا وفادار ماندند تا جائي که امکان داشت و اميد بود براي احقاق حق وهدايت امت به مسير درست تلاش نمودند اما وقتي از اصلاح نااميد شدند و از حمايت مردم قطع اميد کردند ديگر سکوت کردند اما بر اساس ادله تاريخي معتبر اهل سنت بيعت حضرت از روي ناچاري و با اجبار صورت گرفت. زيرا حضرت علي تا زماني که حضرت زهرا در حيات بودند از بيعت با ابوبکر خود داري نمودند(وبنا بر برخي از اقوال تا چند ماه ابوبکر نتوانست حضرت علي را مجبور به بيعت کند ). و نه تنها امير المؤمنين با بيعت با ابوبکر مخالف بود و چنين بيعتي را نپذيرفت. حتي بسياري از حاضران در سقيفه نيز با اين بيعت مخالفت کردند. (3) بلکه بسياري از صحابه پيامبر خدا که وصاياي پيامبر را به خاطر داشتند و خليفه اول را بر حق نمي دانستند از بيعت با او خود داري نمودند و در خانه امير المؤمنين تحصن کردند و تا جائي به مقاومت ادامه دادند و با اين انحراف مبارزه نمود که منجر به شکل گيري دردناک ترين واقعه ممکنه شد، اين حوادث ناگوار به اين صورت شکل گرفت که به خانة حضرت حمله کردند، در را سوزاندند، علي را به زور بيرون آورند، حضرت فاطمه را زير فشار در قرار دادند و کار به جايي رسيد که محسن سقط شد. سپس علي را به مسجد بردند، ولي باز هم حضرت بيعت نکرد.(4) اهل سنت نيز در کتاب‌هاي تاريخي و حديثي به آتش زدن در خانه حضرت زهرا(س) و تهديد به آتش زدن براي گرفتن بيعت از حضرت اشاره کرده‌اند که به چند روايت اشاره مي‌کنيم:
1ـ بلاذري مي‌گويد: ابوبکر کسي را دنبال امام علي فرستاد تا بيايد و بيعت کند ولي حضرت نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالي که آتش به همراه داشت، به سوي خانة علي رفت. فاطمه عمر را در در خانه ملاقات کرد و گفت:‌اي پسر خطاب! آيا مي‌خواهي خانة ما را آتش بزني؟! عمر بن خطاب گفت: بله.(5)
2ـ ابن عبد ربّه مي‌گويد: آنان که از بيعت سرباز زدند عبارتند از علي، عباس، زبير و سعد بن عباده. علي، عباس و زبير در خانة فاطمه نشستند. ابوبکر عمر را فرستاد تا آنها از خانة فاطمه بيرون بيايند. ابوبکر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به سوي خانة فاطمه آمد تا خانه را آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اي پسر خطاب! آيا آمده‌اي خانة ما را آتش بزني؟! عمر گفت: بله، مگر اين که بيعت کنيد.(6)
3. ابن قتيبه دينوري آورده است: ابوبکر عمر را به سوي کساني که بيعت نکردند و در خانة علي تحصّن کردند فرستاد، عمر به خانة علي آمد و صدا زد ولي کسي بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آن که جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد وبيعت کنيد و يا خانة را بر سر آنان که در آن هستند آتش مي‌زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: حتي اگر فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولي علي بيرون نيامد. عمر نزد ابوبکر رفت و گفت: آيا نمي‌خواهي از علي که از بيعت سرباز زده است بيعت بگيري؟ ابوبکر به قنفذ گفت:‌برو علي را بياور. قنفذ آمد و علي به او گفت: چه کار داري؟ قنفذ گفت: خليفه رسول خدا تو را مي‌خواهد. علي به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام علي را به ابوبکر رساند. ابوبکر گريه طولاني کرد. عمر گفت: علي را رها نکن. ابوبکر به قنفذ گفت: دوباره نزد علي برو و بگو: با خليفه رسول خدا بيعت کن. علي گفت:‌سبحان الله، آنچه را که حقّش نيست ادعا کرده است. قنفذ پيام علي را به ابوبکر رساند. ابوبکر باز بسيار گريه کرد. پس از آن عمر برخاست و گروهي با او همراه شدند و به در خانه فاطمه آمدند. در زدند. وقتي فاطمه صداي آنها را شنيد، فرياد زد: «با ابتاه، يا رسول الله! پس از تو از پسر خطاب و پسر ابي قحافه چه‌ها که نکشيديم.» وقتي گروه مهاجم گريه فاطمه را شنيدند، در حالي که گريه مي‌کردند برگشتند و دلشان به حال حضرت فاطمه سوخت، ولي عمر و عده‌اي ماندند. علي را بيرون آوردند و گفتند: بيعت کن. علي گفت: اگر بيعت نکنم، چه مي‌کنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مي‌زنيم.(7)
اما در بيان علت همکاري حضرت علي (ع) در مواردي که به آن اشاره شد با خلفاء لازم به ذکر است که اگر چه وجود چنين انحرافي در امت پيامبر و جسارت به خاندان پيامبر و حضرت علي (ع) در منظر اهل حق و انسانهاي آزاده بسيارسنگين مي باشد و اگر چه جسارت به ساحت مقدس صديقه کبري و ساير اهل بيت پيامبر و غصب خلافت و ... گناهي نابخشودني بود. اما حضرت علي (ع) به عنوان امام بر حق بايد در هر شرايطي براي نجات امت از گرفتار شدن در بلاياي سنگين تر و حفظ اصل اسلام و ايجاد زمينه مناسب جهت هدايت امت به مسير رشد و تعالي تمام تلاش خود را بنمايد حتي اگر قرار باشد در اين مسير از حق خود بگذرد وپاسخ آن جسارتهاي بزرگ و عظيم را به خدا و رسولش واگذار کند و نفس خود را ناديده بگيرد.
لذا حضرت با توجه به همه اين مسائل در تمام عرصه هاي حکومتي نظير ارائه مشاوره به خليفه در هنگام جنگهاي با کفار و سلاطين مستبد ايران و روم در مسير حفظ نظام اسلامي با خلفا همراهي و ياري فکري نمودند و در مواقع لازم به درخواست راهنمائي و هدايت و مشورت آنها مي پرداختند و حتي در برخي موارد که خلفا به جهت نداشتن اطلاعات لازم در قضاوتها گرفتار مي شدند و پاسخي نداشتند حضرت به وظيفه هدايت و راهنمائي و بيان احکام الهي عمل مي نمودند.
اما همانطور که بيان شد هيچ يک از اين موارد از روي رضايت قلبي از خلفا و عملکرد آنها نبود بلکه سکوتي تلخ و از روي مصلحت براي حفظ نظام و کيان اسلام بوده است. لذا همانطور که خود حضرت فرمودند در طول اين 25 سال سکوت سنگين همچون انساني که خار در چشم و استخوان در گلو باشد سختي ها و جسارتها و ناملايمات را تحمل کرد و ناديده گرفت و براي آشکار شدن حقيقت از پس ابر هاي ظلمت و تاريکي صبر نمود . اين مسئله را در پاسخ حضرت علي به فاطمه (س) در موضوع ظلم به حضرت زهرا(س) مي يابيم؛ که فرمود: «... غم و اندوهتان را فرو نشان اي دختر برگزيده عالميان و يادگارپيامبر آخر الزمان!‌ در دينم هرگز سستي نورزيدم و از حدّ توانم دور نشده ام... آن چه را که براي شما (در آخرت) مهيا و آماده شده، برتر از آن است که از دست شما گرفتند. بنابراين مسأله را به خدا واگذاريد.»(8 ). حضرت پس از اين دوران فرمودند:
« رداي خلافت را از تن بيرون کردم و از آن کناره گيري نمودم، در حالي که در اين فکر فرو رفته بودم که آيا با دست تنها و نداشتن نيرو، به پاخيزم و يا در اين محيط پر خفقاني که به وجود آورده­اند، صبر کنم ؟ عاقبت ديدم صبر به عقل و خِرَد نزديک تر است. صبر کردم، ولي حالم شبيه کسي بود که خار در چشم و استخوان در گلو دارد.» (9)
اگر مي‌خواهيد به مآخذ و منابع شيعه و اهل سنت در اين زمينه آگاهي پيدا کنيد، به کتاب «مأساة الزهراء» نوشتة جناب سيد جعفر مرتضي عاملي، ج دوم مراجعه کنيد.

پي‌نوشت‌ها:
1.صحيح بخاري،بحاشية السندي،کتاب الفتن،باب اول، حديث 2 و ص 141، باب في الحوض، حديث1 و 7.
2.صحيح بخاري ،همان ،ص 142 باب في الحوض حديث 9 و 10.
3.طبري ، تاريخ الطبري، ج 3، ص 208،مؤسسة الأعلمي للمطبوعات،بيتا /ابن اثير الکامل في التاريخ، ج 2، ص 325،بيجا ، بيتا.
4.علامه مجلسي، بحار الانوار، ج 28، ص 308 ، مؤسسه الوفاء بيروت 1404ق.
5.بلاذري، انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم.بيروت، دارالفکر، چاپ اول، 1996.
6.ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 5، ص 12، تحقيق محمد سعيد العربان.بي جا، بيتا.
7. ابن قتيبه دينوري ، الامامه و السياسه، بيروت، دارالکتب العلميه،بيتا، تحقيق علي شيري ج 1، ص 30.
8. شرح خطبه حضرت زهرا (س) ج 2، ص 333، 334.
9.نهج البلاغه صبحي صالح، خطبه3.بي تا ، بي جا.

پرسش 2:
يا مي گويند چرا حتي يک آيه در قرآن در اين باره ذکر نشده تا ميليون ها نفر را از گمراهي نجات دهد؟و وقتي مي گويم به شکل ضمني آمده مي گويند اولا ان تفسير شما از آن آيه ي شريفه هست و ثانيا چرا درباره ي مساله ي به اين مهمي خداوند به صورت صريح سخن نگويد؟!
پاسخ:

شما نگران شرايطي که پرسشگر محترم دارد نباشيد. شيعه به اندازه کافي از قرآن وسنت پيامبر بر حقانيت مذهب خود دليل دارد که برخي از آن ها در اين پاسخ نامه ديگر شما اشاره شد و تفصيل مسئله را در منابعي که در آخر معرفي مي شود مطالعه و با دوستان خود با کمال اطمينان و با دليل ومنطق و در فضاي دوستانه بحث و از عقايد خود دفاع نماييد. ولي در ابتدا خوب است اشاره شود که انگيزه سياسي از مهم­ترين عوامل تأثير گذار در اجتماع بشري است. اگر کسي بگويد پتانسيل انگيزه سياسي نيرومندتر از ديگر انگيزه­هاست، سخن گزافي نگفته است. حتي گاه مشاهده مي‌شود فرد دين دار در تعاملات اجتماعي به دليل نيرومندي انگيزه سياسي، از ارزش‌‌هاي ديني و مسئوليت ناشي از آن فاصله مي‌گيرد و به دليل جاه طلبي و نيل به آرمان‌‌هاي سياسي، دين را فداي آن مي‌کند. براي اين سخن نمونه بسيار است.
اين انگيزه موجب شد که گروهي از مسلمانان بعد از رحلت رسول گرامي اسلام(ص) با به فراموشي سپردن و ناديده گرفتن وصيت‌هايش در سقيفه بني ساعده براي تصدي امر حکومت به چانه زني بپردازند.
آري، مسلمانان بعد از رحلت پيامبر در امر حکومت با هم به نزاع برخاستند و دو دسته شدند.
گروهي در پي نظام خلافت بودند و به سقيفه بني ساعده رفتند و سرانجام ابوبکر قدرت سياسي را به دست گرفت.
گروهي ديگر در پي نظام امامت بودند و به طرفداري از امام علي(ع) برخاستند و انتقال قدرت سياسي را به حضرت خواستار شدند، ولي به نتيجه نرسيدند، چرا که پتانسيل انگيزه سياسي قدرتمند بود و اين امر خود سدّي محکم در برابر بسياري از استدلال­‌ها قرار گرفت و نگذاشت حيات سياسي مسلمانان راه درست خويش را بپيمايد.
قرآن، کتاب هدايت است و همواره بايد چراغ راه بشر قرار گيرد، تا شاهد صدقي براي رسالت رسول گرامي اسلام(ص) و دستور عمل زندگي بشر باشد. لازمه وصول به اين هدف، مصون ماندن قرآن از تحريف است که اين هم در مشيّت خداوندي نهفته است. اين که خداوند وعده داده است که قرآن را از تحريفات مصون نگه مي‌دارد به گفته مفسّران وحي، اين امر راه کار مي‌خواهد.
يکي از راه کار‌هاي آن اين است که قرآن در امر سياسي (به اين معنا که بعد از پيامبر چه فردي قدرت سياسي مسلمانان را به دست بگيرد که از پتانسيل قدرتمندي بهره­مند است)، با شفّافيت وارد ميدان کارزار نگردد، بلکه به گونه­اي رهنمود دهد که حساسيت جناح‌‌هاي سياسي را برنيانگيزد و حکومت­‌ها به تحريف قرآن رو نياورند.
با توجه به علم خداوندي از حوادث و رويداد‌هاي بعد از زمان پيامبر، اگر در قرآن به امامت امام علي(ع) و يازده گوهر امامت از نسل حضرت با صراحت ياد مي‌شد، مخالفان سياسي اين دوازده گوهر امامت به جاي گفتن "حسبنا کتاب الله" مي‌گفتند:
قرآن را قبول نداريم، يا مي‌گفتند: برخي از آيات قرآن تحريف شده است و يا در پي مقابله بر مي‌آمدند و مي‌کوشيدند تا اسم‌ها را تغيير دهند و به جاي امامت امام علي(ع) امامت فلان فرد را جايگزين مي‌کردند. در چنين وضعيتي، حکومت نه تنها پشتيبان حفظ قرآن نمي­شد، بلکه يکي از عوامل بسيار مهم تحريف قرآن نيز به شمار مي رفت.
آيات سياسي، يا به عبارتي رساتر آياتي که به گونه­اي از بار سياسي بهره­مند است و برخي از جناح‌‌هاي سياسي مي‌تواند به نفع حرکت سياسي خويش از آن کمک بگيرد، نه تنها به صورت برجسته و مشخص نمود ندارد، بلکه در لابه لاي ديگر آيات نيمه مخفي مانده است.
از نگاه کلي­تر و عام­تر، براي اين مسئله دو جهت عنوان شده است:
يکي اين که، قرآن راه و روشي دارد و آن اين است که در مـوضوع ها غالباَ مي‌خواهد مطلب را به صورت اصل بيان کند، نه به صورت شخصي و فردي و ايـن خـود بـه عـنوان مزيتي براي قرآن محسوب مي‌شود.
ديگر اين که، پيامبر و يا خداوند نمي‌خواست در اين مسئله که به هر حال هوا و هوس­‌ها و انگيزه‌‌هاي انسان­ها در آن ها بسيار قوي بوده و در آن ها دخالت خواهد کرد، مـطـلبي به صورت صريح و آن هم در کتاب مقدس قرآن طرح شود، زيرا خطر تحريف آيات و يا مهجوريت قرآن بسيار بود.
اگر اين مسئله اتفاق مي‌افتاد، آن گـاه متقن­ترين و مقدس­ترين سند اسلام خدشه دار شده بود.
پيامبر در گـفـتار خود به طور صريح فرمود: « من کنت مولاه فهذا علي مولاه ...». آيا صريح­تر از اين هم ممکن است؟
از سوي ديگر، شيوه قرآن مجيد در باره ائمه هدي(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) و خانواده حضرت اين است که به معرفي"شخصيت" ممتاز و برجستگي‏‌هاي آنان بپردازد، نه به معرفي "شخص.
شيوه ذکر شده حکمت‌هاي متعددي دارد؛ از جمله:
1. اين مسئله مي‌تواند يك آزمون باشد تا کساني که ايمان واقعي دارند از افرادي که به ظاهر ايمان آورده اند، شناخته شوند که آيا حقيقت را آن گونه که هست خواهند پذيرفت يا آن گونه که هوا‌هاي نفساني شان اقتضا مي‌کند، آن را تحريف خواهند کرد؟
2.انگشت گذاردن روي اشخاص، به طور اساسي شايد چندان نقشي در روشنگري نداشته باشد، بلکه در نهايت به نوعي تبعيت و پيروي کورکورانه مي‏کشاند. البته اين مانع از آن نيست که در مورد لزوم افراد نيز معرفي شوند، ولي معرفي شخصيت معرفي الگوهاست. در نتيجه جامعه را به جاي گرايش متعصب آميز و جاهلانه، به سمت تعقل و ژرف انديشي و توجه به ملاک‌ها و فضايل و امتيازات واقعي سوق مي‏دهد.
معرفي شخصيت، زمينه ساز پذيرش معقول است، در حالي که معرفي شخص در مواردي موجب دافعه مي‏شود. چه بسا در ذهن اكثر انسان‌ها کتاب آسماني را در حد يک کتاب خانوادگي تنزل دهد.
اين روش به ­ويژه در شرايطي که شخص از جهاتي تحت تبليغات سوء قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلي آمادگي پذيرش وي را نداشته باشد، بهترين روش است.
اين مسئله دقيقاً در مورد اميرالمومنين و اهل­بيت(ع) وجود داشته است. براي شناخت درست اين مسئله لازم است ابتدا شرايط و ويژگي­‌هاي جامعه اسلامي زمان نزول قرآن را در نظر گيريم تا در پرتو جامعه شناسي آن زمان و روان شناسي اجتماعي خاص آن جامعه بتوانيم به درک صحيحي از مسئله نايل آييم.
به استثناي اندکي از مؤمنان برجسته، اکثر جامعه صدر اسلام به اهل بيت به ­ويژه اميرالمومنين(ع) اقبال نداشتند و آن ها را نمي ژذيرفتند. پيامبر نيز در مقاطع مختلف با دشواري‌هاي زيادي مسئله امامت را مطرح مي‏ساختند و در هر مورد با نوعي واکنش منفي و مقاومت رو­ به­رو مي‏شدند. دلايل اين امر متعدد است از جمله:
الف) بسياري از آنان کساني بودند که تا چند صباحي قبل در صف مخالفان اسلام قرار داشتند و روياروي خود شمشير علي (ع) را ديده و از همان جا کينه وي را به دل گرفته بودند؛ چنان که حضرت فاطمه زهرا(س) يکي از علل رويگرداني مردم از آن حضرت را همين نکته (نکير سيفه) بيان فرمود.
ب)تفکرات و سنن غلط جاهلي هنوز برانديشه مردم حاکم بود. اموري مانند سن و... را در امور سياسي دخيل مي‏دانستند. به دليل جوان بودن حضرت علي(ع) وي را چندان براي رهبري جامعه شايسته نمي‏دانستند.
ج) اين تفکر خطرناک در سطح جامعه رايج بود و از سوي کساني تبليغ مي‏شد که پيامبر(ص) درصدد آن است که خويشان خود را براي هميشه بر مسند قدرت و حکومت بنشاند. در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نيز نوعي بازي سياسي و منفعت شخصي و خانوادگي تفسيرمي‏کردند که براي چنگ اندازي به حکومت براي خود و اهل بيتش انجام داده است.
اين مسئله چنان بالا گرفته بود که روز غدير پس از معرفي اميرالمؤمنين يکي از حاضران صدا زد:« خدايا! پيامبر به ما گفت که از سوي خدا آمده و کتاب الهي آورده‏ام و ما پذيرفتيم. اکنون مي‏خواهد داماد و پسرعمش را بر ما حاکم و مستولي سازد، اگر او راست مي‏گويد سنگي از آسمان ببار و مرا بکش». (1)
آيا در چنين وضعيتي تا چه اندازه صلاح بود نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذکر شود؟
ممکن است کسي با خود بينديشد که اگر چنين شده بود، ريشه اختلافات از بن کنده مي‏شد و امت اسلامي يک پارچه و هم‏آوا مي‏شدند و راه هدايت را پيشه مي‏ساختند، زيرا قرآن مورد قبول همه است و برآن اختلافي نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟
خير، زيرا اين خطر به طور جدي وجود داشت که بر سر خلافت اميرالمومنين(ع) حتي اساس اسلام و قرآن به خطر افتد. اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مي‏آمد، اين مشکل وجود داشت که طيف عظيمي که در جامعه پايگاه تبليغاتي وسيعي داشتند و در صدر اطرافيان پيامبر نيز بودند، رسالت حضرت و قرآن و. . . را يکسره نفي و انکار کنند و يا به تحريف آيات دست زنند و خطرجدي براي اساس اسلام و قرآن بيافرينند؛ همان گونه که در مورد روايات پيامبر چنين کردند. شايد اين مسئله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد، در حالي که رخداد‌هاي مهم تاريخي به خوبي از اين نکته پرده برگرفته‏اند. در اين جا به ذکر يک نمونه که در منابع تاريخي مهم اهل سنّت به تکرار آمده و از مسلّمات تاريخي است، اکتفا مي‏شود:
همه مورّخان برجسته آورده‏اند که چون پيامبر لحظات آخر عمر خويش را مي‏گذراندند، در خواست قلم و لوحي نمودند تا سندي براي امت به يادگار نهند که هيچ گاه به انحراف و ضلالت گرفتار نگردند. اين درخواست براي اطرافيان کاملاً روشن بود و هدف از آن با توجه به موضع گيري‌هاي پيشين پيامبر واضح بود.
در اين هنگام عمر صدا زد:« ان الرجل ليهجر؛(2) اين مرد بر اثر شدت تب، هذيان مي‏گويد». شگفتا پيامبري که خداوند در وصفش فرموده است: « و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي...» در خانه‏اش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش اين چنين جسارت آميز مورد طعن قرار گيرد!
کار به جايي مي‏رسد که حضرت از تصميم خود منصرف مي‏شود، زيرا ترس آن وجود داشت که اصرار بر آن، موجب انکار رسالت شود. مسلّما ًکساني که چنين در خانه پيامبر خدا با وي برخورد مي‏کنند، خود را مستظهر به پشتيباني وسيع اجتماعي مي‏بينند و گرنه هرگز جرئت چنين جسارتي به خود نمي‏دادند.
پس اصلاً بعيد نبود که با نام بردن از حضرت علي (ع) و امامان ديگر، اصل وحي و رسالت و قرآن از طرف چنين مسلمان نما‌ها زير سؤال رود.
از همين جا روشن مي‏شود که سرّ شيوه قرآن چيست؛ يعني قرآن هم براي اهل فهم و درک و تعقل حرف خود را زده است و هم کاري کرده که فاقدان چنان خصوصيتي يکسره از اصل دين جدا نشوند و يا در مقابل دين اقدام نکنند و انگيزه‏‌هاي سياسي خاصي باعث نشود که به طور کلي مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند.
براي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر.ک:
1- فروغ ابديت، جعفر سبحاني؛
2- رهبري امام علي(ع) از ديدگاه قرآن و پيامبر(ص) ترجمه سيد محمود سياهپوش؛
3- نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضي عسکري؛
4- بررسي مسائل کلي امامت، ابراهيم اميني؛
5- خاطرات مدرسه، سيد جواد مهري؛
6- معالم المدرستين، علامه سيد مرتضي عسکري؛
7- اجتهاد در مقابل نص، علامه سيد شرف‏الدين.

پي‌نوشت‌ها:
1. حويزي بن جمعه، تفسيرنورالثقلين، قم،نشر المطبعه العلميه، بي تا، ج2، ص151.
2. محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، بيروت، نشر دار الاحيا التراث العربي، 1403 ق ج30، ص130و466و513.

پرسش 3:
يا با استناد به آيه اي از قرآن ثابت مي کنند که روش وضو گرفتن ما نادرست است!
پاسخ:

برادران اهل سنت به ظاهر کتاب خدا و قرآن چسبيده، و از حقيقت قرآن خبري ندارند و آن را رها کرده اند. به همين جهت در بعضي از مسائل اعتقادي دچار انحراف و کچ روي شده اند. در حالي که شيعيان به دستور پيامبر به پيروي از اهل بيت عمل کرده، احکام دين و قرآن را نيز به تعليم اهل بيت عليهم السلام که مفسران واقعي قرآن هستند آموخته و به آن عمل مي کنند.
اهل سنت در تفسير قرآن بر معناي ظاهري الفاظ قرآن متوقف مانده اند . از تفسير باطن قرآن به خاطر دوري از اهل بيت محروم مانده اند، به همين جهت، کيفيت وضوى اهل سنت به جهت تفسيرى است که از آيه« فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَيْدِيَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» (1) دارند.
ظاهر معناى آيه چنين است که صورت و دست‏ها را تا آرنج بشوييد. اهل سنت از کلمه "الى" خيال مى‏کنند که آيه مى‏گويد دست‏ها را از سرانگشتان به طرف آرنج بشوييد، ولى با اندکى دقّت روشن مى‏شود که کلمه "الى" تنها براى بيان حدّ شستن است، نه کيفيّت شستن.
آيه درست به آن مى‏ماند که انسان به کارگرى سفارش مى‏کند ديوار اتاق را از کف تا يک متر رنگ کند. منظور اين نيست که ديوار از پايين به بالا رنگ شود، بلکه منظور اين است که اين مقدار بايد رنگ شود، نه بيش تر و نه کم تر. بنابراين فقط مقدارى از دست که بايد شسته شود، در آيه ذکر شده، اما کيفيت آن در سنت پيامبر (که به وسيله اهل بيت به ما رسيده) آمده و آن شستن آرنج است به طرف سر انگشتان.(2)
توضيح: در آيه«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَيْدِيَکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَيْنِ»(3) اي اهل ايمان چون خواهيد به نماز برخيزيد صورت و دست هاي تان را تا آرنج بشويد و سر پا هاي تان را تا بر آمدگي پا مسح کنيد. در اين آيه حدّ دست که بايد در وضو شسته شود، «تا آرنج» ذکر شده؛ زيرا «مرافق» جمع «مرفق» به معنى «آرنج» است، و چون هنگامى که گفته شود:
دست را بشوئيد، ممکن است به ذهن چنين برسد که دست‏ها را تا مچ بشوئيد؛ زيرا غالباً اين مقدار شسته مى‏شود- براى رفع اين توهّم مى‏فرمايد: «تا آرنج بشوئيد» (الَى الْمَرْافِقِ).
با اين توضيح روشن مى‏شود: کلمه «الى‏» در آيه فوق، تنها براى بيان حدّ شستن است، نه کيفيت شستن، که بعضى توهّم کرده‏ و پنداشته‏اند که آيه مى‏گويد: بايد دست‏ها را از سر انگشتان به طرف آرنج بشوئيد (چنان که در ميان جمعى از اهل تسنن رائج است).
بنابراين، فقط مقدارى که از دست بايد شسته شود، در آيه ذکر شده اما کيفيت آن در سنت پيامبر که به وسيله اهل بيت به ما رسيده، آمده و آن شستن از آرنج به طرف سر انگشتان است.
رواياتي که از اهل بيت در مورد کيفيت وضو گرفتن و تفسير آيه وضو وارد شده است، صحت وضو گرفتن شيعيان را تأييد مي کند.
امام باقر(ع) در اين راستا ظرف آبى برداشت و به وضو پرداخت و فرمود: پيامبر چنين وضو مى ساخت.(4)
در نتيجه دليلي که اهل سنت از قرآن ذکرمي کنند، با توجه به اينکه تفسير اهل بيت برخلاف نظر آن ها مي باشد، دليل آن ها باطل و برخلاف مضمون قرآن مي باشد. چه اين که اگر اهل سنت در وضو به جاي مسح پا آن را مي شويند بر خلاف قران است چون در آيه ياد شده کلمه ((ارجلکم)) بر کلمه((وامسحوا)) عطف گرديده که نزديکتر ين معطوف عليه است در حالي که اهل سنت بر خلاف ظاهر آيه کلمه (( ارجلکم )) را بر معطوف عيله دور که کلمه ((وجوهکم وايدکم)) عطف مي نايند که در ست نيست.

پي نوشت ها:
1. مائده (5) آيه 6.
2 ناصر مکارم. تفسير نمونه، نشر دار الکتب الاسلاميه تهران بي تا ج 4، ص365.
3. مايده (5) آيه 6 .
4. شيخ حرّ عاملي، وسايل الشيعه نشر دارالاحيا التراث العربي بيروت 1421 ق، ج 1، ص 274.

پرسش 4:
يا مي گويند علاقه ي شما به ائمه(ع)نوعي شرک است و در پاسخ به من که مي گويم ما آن ها را واسطه مي دانيم نه شريک باز با استناد به قرآن مي گويند بت پرستان هم همين را مي گفتند! اگر مايل باشيد ايات را هم ذکر مي کنم، ولي فکر کردم شما شايد خودتان به اين شبهات برخورد کرده باشيد.
پاسخ:

بر خلاف آنچه به پرسشگر محترم گفته شده، علاقه و محبت اهلبيت نه تنها محذوري ندارد. بلکه بر اساس آموزه هاي قرآني و سنت پيامبر جزء وظايف و تکاليف ديني مسلمانان است قرآن کريم به صراحت خطاب به پيامبرش فرمود:
«قُل لَّا أَسْئلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى؛(1) بگو به ازاى آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم مگر دوستى اهل بيتم».
در روايات آمده: وقتي رسول خدا در حجة‌الوداع مناسک حج را به پايان برد، در حالي که بر شتر خود سوار بود، پيوسته مي‌فرمود:
««لکلّ شيء أساس وأساس الإسلام حبّنا أهل البيت؛(2)هر چيزي اساسي دارد و اساس اسلام محبت ما اهل بيت است».
اين گونه حقايق در منابع اهل سنت آمده، مثلاً زمخشري که از علماي بزرگ اهل سنت است، در تفسير کشاف نقل کرده که رسول خدا(ص) فرمود:
«مَنْ ماتَ على حبّ آل محمّد مات شهيداً، مَنْ ماتَ على حبّ آل محمّد مات مؤمناً مستکمل الإيمان».(3)
شافعي که يکي از چهار پيشواي مذهبي اهل سنت است در سروده‌اي مي‌گويد:
«يا آل رسول الله حبّکم فرضٌ مِن الله في القرآن أنزله
يکفيکم من عظيم الفخر أنّکم مَنْ لم يصلّ عليکم لا صلاة له؛(4)
اي آل بيت رسول الله! خداوند در قرآن کريم محبّت شما را واجب کرده، در عظمت و افتخار شما همين کفايت مي‌کند که اگر کسي در تشهد نمازش بر شما صلوات نفرستد، نماز او ادا نشده است».
بر اساس اين گونه حقايق که در منابع شيعه و سني فراوان آمده است، معلوم مي‌شود که امامزادگان به دليل اين که از ذريه پيامبر و اهل بيت‌اند، بايد نزد مسلمانان عزيز و محترم باشد، از اين رو نه تنها شيعه بلکه چنان که اشاره شد آن ها نزد اهل سنت نيز عزيز و محترم‌اند. محبّت و اظهار علاقه به امام ‌ها نه تنها با اصل دينداري منافاتي ندارد. بلکه بر اساس دستور ديني امت اسلامي موظف‌اند که به آن ها محبت داشته باشند. محبت آن ها جزو وظايف ديني است و به دستور خدا و پيامبر ما مکلف به محبت و دوستي نسبت به آن ها هستيم. اگر به آنان محبت نداشته باشيم، به دستور خدا و پيامبر عمل نکرده و در دينداري خود مشکل خواهيم داشت.
اما در باره اين توجه شيعه به ائمه به نوعي شرک و بت پرستي شبيه شده بايد گفت اگر کسي به آموزه هاي قرآني باور داشته باشند نبايد چنين تصور نمايد چون، در قرآن اين گونه امور در آيات متعدد نسبت به انبيا مطرح شده که در مجموع مي يابيم توسل نمي تواند شرک و گناه باشد. بلکه مواردي از توسل مورد تمجيد و سفارش نيز قرار گرفته؛ مثلا در سوره يوسف از زبان برادرانش خطاب به پدر مى‏خوانيم :
«يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئين(5) ؛اى پدر ! براى ما استغفار کن که ما خطا کار بوديم ». يعقوب نيز اين تقاضا را نه تنها انکار نکرد بلکه به آنها قول مساعد داد و فرمود: « سوف استغفر لکم ربى: به زودى براى شما از درگاه خداوند تقاضاى آمرزش مى‏کنم » اين آيه تصريح دارد که عمل فرزندان يعقوب در توسل به پدر بزرگوارشان درست بوده وگرنه مورد تاييد پيامبر خدا قرار نگرفته و پذيرفته نمي شد.
در جاي ديگر مي فرمايد : « و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاووک فاستغفروا اللّه و استغفر لهم الرسول لوجدوااللّه توابا رحيما . (6) اگـر آنـان هنگام ستم بر خويشتن , نزد تو مى آمدند و از خدا درخواست آمرزش مى کردند و پيامبر نيز براى آنان طلب آمرزش مى نمود, خدا را توبه پذير و مهربان مى يافتند. »
اين آيه هم به واسطه قرار گرفتن پيامبر براي طلب استغفار مردم، صراحت دارد. بنابراين واسطه قرار گرفتن انسان هاي برگزيده الهي و متوسل شدن به آنها در آيات قرآن به کار رفته.
توسل ما نسبت به امامان يا امام زادگان از سه صورت خارج نيست:
1. درخواست از آنها براي وساطت از درگاه خداوند براي رفع حوايج و آمرزش گناهان و مانند آن است که يقينا صحيح و درست است چنان که مورد آيات گذشته و مورد قبول قرآن همين موارد بود.
2.گاهي هم درخواست مستقيم از اين بزرگواران براي حل مشکلات ماست،با اين توجه که قدرت وتوانايي آنها امري است که خداوند به ايشان عنايت نموده و امامان به خاطر قدرت و کرامت و توانايي خدادادي قادر به حل مشکلات و نيازهاي ما هستند،آن هم در صورت مطابقت با مشيت وخواست خداوند؛مانند همان موردي که از درخواست يک مادر بيان کرديد.
اين مورد هم هيچ منع عقلي ومحظور شرعي ندارد،زيرا همانند مراجعه ما به پزشک براي درمان بيماري است،زيرا از پزشک مي خواهيم از علم و دانش خدادادي خود و با بهره گيري از داروهايي که خداوند براي درمان بيماري خلق فرموده، ما را در مسير بهبودي قرار دهد؛ در واقع درخواست ما از امامان معصوم براي استفاده از مقام ومرتبت عالي شان در تصرف در امور عالم از همين قبيل است،نه بيشتر.
از خلال فرامين و دستور الهي به دست مي آيد که در برخي موقعيت ها خداوند به اين امر دستور داده و در آن حکمت هايي ديده مثلا فرموده است :
«وَ اِبْتَغُوا إِلَيهِ اَلْوَسِيلَةَ (7)؛به سوي خداوند وسيله برگيريد»،. اين وسيله مي‏تواند اعمال صالح باشد. مي‏تواند شخص صالح و وجيهي نظير ائمه باشد. در هر صورت توجه شيعه به ائمه خاستگاه قرآني دارد .و نه تنها شرک آلود نيست. بلکه چه بسا جزء حقايق باور هاي ديني است. چه اين که خدا از توجه به بت منع کرده، ولي توجه به انسان کامل را توصيه و تاييد نموده، بنابر اين به گفته مولوي (( از قياسش خنده آمد خلق را.... )) ادعاي آنان در اين باب مصداق سخن ايشان است.
پي‌نوشت‌ها:
1. شورا (42) آيه 22.
2. محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، نشر دار الاحيا التراث العربي بيروت ، 1403ق، ج 68، ص 379.
3. زمخشري تفسير کشاف نشردار الکتاب العربي بيروت ،1411 ق، ج 4، ص 220 ـ 221.
4. مرتضي فيروز آبادي، فضائل الخمسه من الصحاح السته،نشر دار الکتب لاسلاميه، تهران 1366 ش، ج 2، ص 81.
5. آيه 97
6. نسا(4)آيه آيه 64.
7. مائده(5) آيه 35.