وَ حورُ العِين. ﴿ سورهء واقعه /
آيهء 22 ﴾ در محیط اطراف پیامبر (ص) زنان
سیاه چشم بودند، در توصیف قرآنی زنان
بهشتی تاثیر گذاشته است و موجب گردیده
که در بهشت شاهد زنان چشم آبی یا زاغ –
که چه بسا برای دیگران زیباتر و جذابتر
باشند - نباشیم.
حور العین در اصل به چه معناست ؟ زنان سیاه چشم یاخیر موجوداتی ملکوتی؟
به نظر می رسد شما می خواهید بگویید قرآن متأثر از فرهنگ و جغرافیای پیامبراست و به قول معروف عصری است.
این که قرآن تابع فرهنگ زمانه است خود وجوه مختلف دارد که اولا منظور از این کلام چیست؟
منظور بعضی از این گزاره این است که قرآن در بیان خلقت جهان، آسمان و ستارگان و در مسائل نجومی و فلک شناسی و طبی و ... تابع فرهنگ پذیرفته شده زمان بوده است مثلا چون عرب جاهلی آسمان ها را هفت طبقه می دانسته که به صورت پوست پیازی هم را احاطه کرده اند، قرآن هم همین باور مقبول آنها را ذکر کرده و از آن در راستای هدف خود استفاده کرده و به حق و ناحق بودن( مطابق واقع بودن یا نبودن ) آن کاری نداشته است.
یا اگر خلقت انسان را از نطفه به علقه و از آن به مضغه و...شمرده مطابق طب آن زمان بوده که این طور باور داشته است .
حتی در داستان های انبیاء و پیامبران و انسان های بزرگ قبل از اسلام که مطرح کرده مطابق فرهنگ و باور زمانه سخن گفته است.
این نظر طرفداران و مخالفانی دارد.
علامه طباطبایی تابعیت قرآن از فرهنگ زمانه را در موارد بالا نفی می کند . استدلال ایشان به شرح زیر است:
بعضی گفته اند كه "قرآن مىخواهد طورى داستان را نقل كرده باشد، كه نتيجه بهترى عايد شود، حال اين داستان صحيح است يا نه و در چه زمانى و در چه محلى واقع شده كارى به آن ندارد. قرآن كريم به منظور رسيدن به مقصود خود كه همانا هدايت به سوى سعادت انسانى است، داستانهاى معروف در بين مردم و مخصوصا بين اهل كتاب را گرفته و از نقل آن براى منظور خود استفاده می كند، هر چند اطمينانى در صحت آن داستانها و اطلاعى از خصوصيات آنها نداشته باشد، حتى گر چه داستان مزبور افسانهاى خيالى باشد، از آن جمله داستان موسى و همسفرش يوشع بن نون و داستان مردن چهل هزار نفر از قوم موسى و زنده شدن آنان در زمان سومين خليفه آن جناب و امثال آن."
اين سخن، خود خطاى بزرگى است، زيرا مساله داستاننويسى و فنون آن كه در جاى خود صحيح نيز هست، هيچ ربطى به قرآن كريم ندارد. زيرا قرآن كتاب تاريخ و رمان نيست بلكه كتاب عزيزى است كه نه در خود آن باطلى هست و نه بعدها دست دسيسهبازان، مىتواند باطلى را در آن راه دهد، اين خود قرآن است كه خود را در آيات زيادى كه فعلا از ذكر آنها خوددارى مىشود، چنين توصيف مىكند:" قرآن جز حق نمىگويد" و" بعد از حق چيزى جز گمراهى نيست"،" قرآن كتابيست كه هيچ وقت به منظور حق و هدايت به آن، كمك از داستانهاى باطل و گمراه كننده نمىگيرد"،" قرآن كتابيست كه به سوى حق و راه راست هدايت مىكند"،" آنچه در قرآن است، حجت مىباشد براى كسى كه به آن تمسك جويد، و حجت است عليه آن كس كه آن را ترك گويد" با اين حال چگونه يك دانشمند كنجكاو، به خود اجازه مىدهد كه بگويد: قرآن به منظور هدايت، از رأى باطل و داستانهاى دروغين و خرافات و تخيلات نيز استفاده كرده است؟.
قرآن ادعا كرده كه كتابى است الهى و براى هدايت مردم به سوى حقيقت و سعادت نازل شده است، كتابى است كه به سوى حق هدايت مىكند، و هدايتش هم به حق است. گفتههايش همه و همه حق صريح است و براهينى كه بر مقاصد و اغراض خود اقامه مىكند، همه هدايت به راهى است كه باطل در آن رخنه ندارد، و آن راه راهى است كه جز به حق منتهى نمىشود، با اين حال چطور ممكن است كتابى كه اينطور فرض شده در طريق دعوتش (كه جز به" حق" نيست) از باطل استفاده كند؟ و چطور تصور مىشود در يك قضيهاى كه ايراد مىكند، هم بفرمايد:" إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ- سخنش هزل نيست بلكه قول فصل است" و هم در بيان آن مسامحه و سهلانگارى كرده باشد؟.
يا چگونه ممكن است داستانى كه نقل مىكند و يا خبرى كه مىدهد كلام خدايى باشد كه عالم به غيب آسمانها و زمين است و در عين حال مشوب و آميخته به جهل و اشتباه بوده باشد؟ آيا باور كردنى است كه نور ظلمت آورد، و جهل معرفت زايد؟(1).
بنا بر این متابعت از فرهنگ زمانه در موارد فوق غلط است و قرآن جز حق صریح نمی گوید و هیچ مطلب ناحقی به صرف مقبول و فرهنگ زمان بوده در قرآن راه ندارد.
بعضی دیگر متابعت از فرهنگ زمان را در مثال ها و یادآوری نعمت های بهشت و کیفر های جهنم و.. شمرده اند(مثلا حیوان هایی که نام برده شده در حجاز بوده اند و از حیوان های سایر نقاط که اهل حجاز ندیده و نمی شناختند، نامی نبرده است و توصیف نعمت های بهشت و عذاب های جهنم به گونه ای است که عرب ها را خوش می آید و بر سر شوق می آورد یا می ترساند.)
طبیعی است که قرآن چون در حجاز نازل شده و مخاطبان ابتدایی آن مردم حجاز بوده اند، به زبان و فرهنگ آنان نازل شده تا آن مردم بتوانند آن را بفهمند و با آن ارتباط برقرار کنند. البته بیان قرآن در عین این که متناسب با فهم و فرهنگ عرب حجاز است، ولی به هیچ وجه مقید و محدود به آن نیست و مطالب به گونه ای بیان شده که برای همه فرهنگ ها و مردم و اعصارمفید است.
مثلا در توصیف نعمت های بهشت گرچه نام میوه هایی را برده که مردم حجاز می شناخته اند و حور العین را نام می برد که بنا به قول لغویون زن چشم درشت سیاه چشم است و...،و اینها به قول بعضی، مطابق ذوق عربها است ولی در نهایت اعلام می کند که "فیها ما تشتهیه الانفس و تلذ الاعین"(2) و با این بیان اعلام می کند که اگر مثلا اروپائیان زنان چشم آبی(زاغ چشم) را دوست دارند، در بهشت همان برایشان وجود دارد.
دیگر این که حجاز یکی از چهار راههای آن زمان جهان بوده و تقریبا با فرهنگ همه ملت ها آشنایی داشته و خوردنی ها و میوه های همه ملت ها را دیده و استفاده می کردند. مردم مکه بخصوص، که تاجر بودند و یک سفر تجاری تابستانی و یک سفر زمستانی داشته و در این دو سفر به یمن، ایران ، هند ، چین ، روم و حبشه(اتیوپی امروز) رفت و آمد داشته و میوه ها و خوردنی ها و فرهنگ این ملل را می شناختند و به همین جهت میوه هایی هم که در قرآن نام برده شده غالبا محصول خود حجاز نیست. محصول حجاز عمدتا خرما است و انجیر و زیتوان و انار و موز و...در آنجا کمتر زراعت می شود و محصول نقاط دیگر است.
بنا بر این بر فرض این ادعا که قرآن چون عرب حجاز به "حور العین = زن سیاه چشم" علاقه فوق العاده داشته ، بر آن تاکید می کند ، درست باشد هم منعی ندارد زیرا فهم مخاطب را لحاظ کرده و در قرآن با آوردن وعده ای کلی، همه ذائقه ها را رعایت کرده و نعمت های ناشناخته را به بهشتیان وعده می دهد.
یا متابعت از فرهنگ زمانه در قانونگذاری از جمله کیفر ها و مجازات ها و ... است مثل قطع دست دزد و ...
این حرف هم پذیرفتنی نیست زیرا احکام اسلام یا جاوید هستند یا متناسب زمان و مکان و غیر دائمی. آنچه در قرآن آمده احکام جاوید قرآن است که فرازمانی و فرامکانی می باشند و بسیاری از احکام که لحاظ شرایط زمانی و مکانی در آنها لازم است، احکام حکومتی هستند که پیامبر به واسطه شأن حاکمیتی اش صادر کرده و حاکم اسلام به تناسب زمان و مکان و در چارچوب هایی که از قرآن و سنت به دست آورده، صادر می کند. بنا بر این اگر حکمی در قرآن آمده، قطعا آن حکم جاوید و فرازمانی و فرامکانی نبوده و ناشی از فرهنگ و اقتضا های زمان صدور نیست.
احکام جزایی و کیفری در اسلام فراوان است ولی بسیاری از آنها در سنت آمده و پیامبر آن احکام را به اقتضای حکومتش و متناسب با اقتضاهای زمان صادر کرده و حاکم شرع منصوب پیامبر (به نصب خاص یا عام) می تواند متناسب با اقتضاهای زمان و مکان در آنها تغییراتی بدهد.
بنا بر این اگر با توجه به قرائن و نشانه ها( که در کتب فقهی بحث شده) معلوم شد حکمی از احکام جاوید است، (یکی از نشانه های جاوید بودن، ذکر آن حکم در قرآن است) دیگر نمی توانیم آن حکم را ناشی از اقتضاهای فرهنگی و اجتماعی زمان صدور بدانیم و اجرای آن حکم را در زمانی از زمان ها منع کنیم ولی اگر با توجه به قرائن و نشانه ها، فهمیدیم حکمی از احکام حکومتی است، می توانیم آن را ناشی از اقتضاهای زمان و مکان دانسته و با توجه به اقتضاهای زمانی و مکانی فعلی از حاکم شرع انتظار تغییر آن حکم و صدور حکم موافق مصالح زمان و مکان را داشته باشیم.
این بحث مفصل است و این فقط اجمالی از آن است.
پی نوشت ها:
1. طبطبایی ، الميزان، ترجمه موسوی همدانی ، پمجم ، قم ] دفتر انتشارات اسلامی ، 1374 ش ، ج 7 ، ص 235 - 237.
2 . زخرف(43)آیه71.






