به نام خداوند جان و خرد ...
سلام
درپی مناظره ی اینترنتی که چند ساعت قبل بایکی از دوستان به اصطلاح کارشناس مسائل دینی داشتم ایشان ادعاهایی را مطرح کردند که بنده با علم اندک خود باید اعتراف کنم که قادر به پاسخشان نبودم ؛ به همین دلیل تصمیم گرفتم به شما مراجعه کنم و خواهشمندم برای روشن شدن حداقل ذهن خودم هرچه سریع تر پاسخ های انشالله قانع کننده ی خودرا با سند و دلیل و مدرک معتبر برای اینجانب ارسال نموده تا هم اینجانب و هم دیگر دوستان پیگیر از این بلاتکلیفی نجات یابند . و اما ابهامات :
1 – ایشان مدعی شده اند: " ولایت فقیه یک مساله ی جعلی و من درآوردی در شیعه است و قابل قبول و پذیرش نیست ! "
2 – درمساله دین و سیاست میگویند : " آخوندهای سیاست باز این دو را کنار هم قرار داده اند وگرنه کاری به هم ندارند. هر کدام راه جدایی دارند. "
3 – ایشان معتقد است : " محمد (ص) بی سواد نبوده و امی به معنای بیسواد نیست بلکه به کسی میگفتند که با مادر تنها بدون پدر بزرگ شده " . او همچنین ادعا کرده : " من بی سوادی را در همدان می شناسم که شاعر بود و شعرهایش را هم حفظ بود . محمد شعر نگفته ، بله نثر گفته ! "
4 – قرآن را نیز این گونه تعبیر میکنند : " قرآن کلام خدا نیست و تحریف شده است . در اصول فقه هم بحث مفصلی در این خصوص هست . "
5 – و اما درمورد اصل ولایت پیامبران و امامان : " تمام پیامبران قابل احترامند اما آنها برای زمان خودشان هستند . آمدند و جانشینی هم برای خود معرفی نکردند چون انسان در حال تغییر و تکامل است و نیازهای روزمره دارد و برای هر روز پیامبری به روز نیاز است. "
6 – ایشان قوانین الهی را نیز به کل رد می کنند و مدعی اند که : " خود محمد (ص) و علي (ع) بودند كه قانون وضع ميكردند. در زمان علي خزانه خالي شد و به اسب هم ماليات بست. اين ( ماليات بر اسب) در قرآن نيومده و زمان محمد هم اجرا نميشد. لذا قوانين كامل نبوده و نيست ونخواهد بود. حكومت قانون قرآن كامل نيست ! "
باعذرخواهی از اینکه وقت گرانبهایتان را میگیرم.
منتظر پاسختان می مانم .
بی زحمت آن را به ایمیلم ارسال نمایید .
یاعلی
پرسش 1:
امات متعدد
شرح : به نام خداوند جان و خرد ... سلام درپي مناظره ي اينترنتي که چند ساعت قبل بايکي از دوستان به اصطلاح کارشناس مسائل ديني داشتم ايشان ادعاهايي را مطرح کردند که بنده با علم اندک خود بايد اعتراف کنم که قادر به پاسخشان نبودم ؛ به همين دليل تصميم گرفتم به شما مراجعه کنم و خواهشمندم براي روشن شدن حداقل ذهن خودم هرچه سريع تر پاسخ هاي انشالله قانع کننده ي خودرا با سند و دليل و مدرک معتبر براي اينجانب ارسال نموده تا هم اينجانب و هم ديگر دوستان پيگير از اين بلاتکليفي نجات يابند . و اما ابهامات : 1 – ايشان مدعي شده اند: " ولايت فقيه يک مساله ي جعلي و من درآوردي در شيعه است و قابل قبول و پذيرش نيست ! "
پاسخ:
$$$$
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز.
علماي اسلام به طور عموم، «حکومت صالح ديني» را امري لازم و ضروري دانستهاند. ميان آنان در اين مسأله اختلاف چنداني نيست. دلايلي که آنان در اين باره ذکر کردهاند، متعدد و متنوع است.
به عبارت ديگر دلايلي که ضرورت حکومت ديني در عصر ظهور را ثابت ميکند، بر لزوم آن در زمان غيبت معصوم (ع) نيز گواهي ميدهد. نيز آن چه در امتيازات حکومت ديني بيان شده، بر لزوم يا لااقل ترجيح عقلي آن دلالت ميکند. افزون بر آن دليلهاي نقلي بسياري، لزوم حکومت صالح ديني را ثابت ميکند.
اين دلايل چند دسته است:
دسته نخست:
دلايل نقلي قطعي، مانند آيات قرآن است که ولايت، قانون گذاري و حکم راني را از آنِ خدا ميداند و هر قانون، حکومت و فرمانروايي را - که مطابق با قانون الهي و در طول ولايت الهي نباشد - منفي و مردود ميشمارد.
برخي از اين دلايل، آيات زير است:
يکم:
آياتي که حق حکومت، قانونگذاري، داوري و حکم راني را منحصر به خدا ميداند؛ از جمله:
1. (إِنِ الْحُکمُ إِلاَّ لِلَّهِ يقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيرُ الْفاصِلِينَ) انعام (6) آيه 57. «حکم و داوري سزاوار نيست جز براي خدا؛ او حقيقت را بيان ميکند و بهترين فيصل دهندگان است».
2 . (أَلا لَهُ الْحُکمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ) همان، آيه 62. «بدانيد که حکم و داوري، مخصوص او است و او سريع ترين حسابگران است».
3. (إِنِ الْحُکمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِياهُ ذلِک الدِّينُ الْقَيمُ وَ لکنَّ أَکثَرَ النَّاسِ لا يعْلَمُونَ) يوسف (12) آيه 40. «حکم نيست مگر از آن خداي، دستور داد که جز او را نپرستيد؛ اين همان دين استوار است، ولي بيشتر مردم نميدانند».
4. (إِنِ الْحُکمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيهِ تَوَکلْتُ وَ عَلَيهِ فَلْيتَوَکلِ الْمُتَوَکلُونَ) همان، آيه 67. «حکم و فرمان، تنها از آن خدا است؛ بر او توکل کردهام و همه متوکلان بايد بر او توکل کنند».
5. (وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولي وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُکمُ وَ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ) قصص (28)، آيه 70. «و او خدايي است که معبودي جز او نيست؛ ستايش براي او است در اين جهان و در جهان ديگر. حاکميت [ نيز ] از آن او است و همه شما به سوي او بازگردانده ميشويد».
6. (وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کلُّ شَيءٍ هالِک إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکمُ وَ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ) همان، آيه 88. «معبود ديگري را با خدا مخوان که هيچ معبودي جز او نيست؛ همه چيز جز ذات [پاک] او فاني ميشود؛ حاکميت تنها از آن او است و همه به سوي او باز گردانده مي شويد».
دوّم.:
آياتي که رهبري و امامت را پيماني الهي به حساب ميآورد؛ از جمله:
ـ (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِکلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُک لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيتِي قالَ لا ينالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) بقره (2)، آيه 124. «[به خاطر آوريد] هنگامي که خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود و او به خوبي از عهده اين آزمايشها برآمد؛ خداوند به او فرمود: تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم؛ ابراهيم عرض کرد: از دودمان من [نيز اماماني قرار بده]، خداوند فرمود: پيمان من، به ستمکاران نميرسد [و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شايسته اين مقاماند]».
سوّم:
آياتي که حکم و قانون الهي را برترين ميشمرد؛ از جمله:
1. (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکماً لِقَوْمٍ يوقِنُونَ) مائده (5) آيه 50 «و براي مردمي که يقين دارند، حکم چه کسي از خدا بهتر است؟»
2. (أَلَيسَ اللَّهُ بِأَحْکمِ الْحاکمِينَ) تين (95) آيه 8. «آيا خداوند بهترين حکم کنندگان نيست؟!»
3. (وَ إِنْ کانَ طائِفَةٌ مِنْکمْ آمَنُوا بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّي يحْکمَ اللَّهُ بَينَنا وَ هُوَ خَيرُ الْحاکمِينَ) اعراف (7) آيه 87.
«و اگر گروهي از شما به آنچه من بدان فرستاده شدهام ايمان آورده و گروه ديگر ايمان نياوردهاند، صبر کنيد تا خدا ميان ما داوري کند [که] او بهترين داوران است».
4. (وَ اتَّبِعْ ما يوحي إِلَيک وَ اصْبِرْ حَتّي يحْکمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيرُ الْحاکمِينَ) يونس (10) آيه 109. «و از آنچه بر تو وحي ميشود پيروي کن و شکيبا باش تا خدا داوري کند، و او بهترين داوران است».
چهارم:
آياتي که مرجع داوري در اختلافات را خداوند قرار ميدهد؛ از جمله:
1. (إِنَّ رَبَّک يقْضِي بَينَهُمْ بِحُکمِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ) نمل (27)، آيه 78. «در حقيقت، پروردگار تو طبق حکم خود، ميان آنان داوري ميکند، و او است شکستناپذير دانا».
2. (وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيءٍ فَحُکمُهُ إِلَي اللَّهِ ذلِکمُ اللَّهُ رَبِّي عَلَيهِ تَوَکلْتُ وَ إِلَيهِ أُنِيبُ) شوري (42)، آيه «و درباره هر چيزي که اختلاف پيدا کرديد، داوريش با خدا است. چنين خدايي پروردگار من است؛ بر او توکل کردم و به سوي او بازميگردم».
3. (أَ فَغَيرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَکماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيکمُ الْکتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذِينَ آتَيناهُمُ الْکتابَ يعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّک بِالْحَقِّ فَلا تَکونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ) انعام (6)، آيه 114. «پس آيا داوري جز خدا جويم؟ با اينکه او است که اين کتاب را به تفصيل به سوي شما نازل کرده است. کساني که کتاب [آسماني ]به ايشان دادهايم، ميدانند که آن از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است. پس تو از ترديد کنندگان مباش».
پنجم:
آياتي که هرگونه حکم و داوري نامبتني بر قوانين الهي را کفر و فسق و ظلم معرفي ميکند:
1. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الْکافِرُونَ) مائده (5)، آيه 44. «کساني که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوري نکردهاند، آنان خود کافرانند».
2. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الظَّالِمُونَ) همان، آيه 45. «کساني که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوري نکردهاند، آنان خود ستمگرانند».
3. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ) همان، آيه 47. «کساني که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نکنند، آنان خود فاسق اند».
ششم:
آياتي که تحاکم، پيروي و پذيرش سلطه گروههاي زير را به دلالت مطابقي يا التزامي نفي ميکند:
طاغوت:
1. (يرِيدُونَ أَنْ يتَحاکمُوا إِلَي الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يکفُرُوا بِهِ) نساء (4)، آيه 60. «بر آنند که داوري نزد طاغوت برند در حالي که امر شدهاند که به آن کفر ورزند».
2. (اللَّهُ وَلِي الَّذِينَ آمَنُوا يخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ الَّذِينَ کفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُماتِ أُولئِک أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ) بقره (2)، آيه 257. «خداوند، ولي و سرپرست کساني است که ايمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها، به سوي نور بيرون ميبرد. [اما] کساني که کافر شدند، اولياي آنان طاغوت هستند؛ که آنها را از نور، به سوي ظلمتها بيرون ميبرند؛ آنان اهل آتشاند و هميشه در آن خواهند ماند».
کافران:
1. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ يرُدُّوکمْ بَعْدَ إِيمانِکمْ کافِرِينَ) آل عمران (3)، آيه 100. «اي کساني که ايمان آوردهايد! اگر از گروهي از اهل کتاب اطاعت کنيد، شما را پس از ايمان، به کفر بازميگردانند».
2. (وَ لَنْ يجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً) نساء (4)، آيه 141. «و خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان سلطه و چيرگي نداده است».
3. (لا يتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يفْعَلْ ذلِک فَلَيسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يحَذِّرُکمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَي اللَّهِ الْمَصِيرُ) آل عمران (3)، آيه 28. «افراد با ايمان نبايد به جاي مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند؛ و هر کس چنين کند، هيچ رابطهاي با خدا ندارد [و پيوند او به کلي از خدا گسسته ميشود ]؛ مگر اينکه از آنان بپرهيزيد [ و به جهت هدفهاي مهمتري تقيه کنيد ] خداوند شما را از [ نافرماني ] خود، برحذر ميدارد؛ و بازگشت [ شما ] به سوي خدا است».
4. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيهُودَ وَ النَّصاري أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يتَوَلَّهُمْ مِنْکمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) مائده (5)، آيه 51؛ و ... . «اي کساني که ايمان آوردهايد! يهود و نصارا را ولي [ و دوست و تکيهگاه خود ] انتخاب نکنيد! آنان اولياي يکديگرند؛ و کساني که از شما با آنان دوستي کنند، از آنان هستند. خداوند، جمعيت ستمکار را هدايت نميکند».
فاسقان:
ـ (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کمَنْ کانَ فاسِقاً لا يسْتَوُونَ) سجده (32)، آيه 18. «آيا کسي که با ايمان باشد، همچون کسي است که فاسقاست؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند».
د. ظالمان:
ـ (وَ لا تَرْکنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکمُ النَّارُ وَ ما لَکمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لاتُنْصَرُونَ) همان، آيه 113. «و بر ظالمان تکيه نکنيد، که موجب ميشود آتش شما را فرا گيرد؛ و در آن حال، هيچ ولي و سرپرستي جز خدا نخواهيد داشت و ياري نميشويد!»
گنهکاران و ناسپاسان:
ـ (فَاصْبِرْ لِحُکمِ رَبِّک وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ اثِماً أَوْ کفُوراً) انسان (76)، آيه 24. «در حکم پروردگارت شکيبايي کن و گناهکاران و ناسپاسان ايشان را پيروي مکن».
نابخردان:
ـ (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَکمْ قِياماً) نساء (4)، آيه 5. «اموال خود را، که خداوند وسيله قوام زندگي شما قرار داده، به دست سفيهان نسپاريد».
اسراف پيشگان و فسادگران:
ـ (وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ الَّذِينَ يفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يصْلِحُونَ) شعراء (26)، آيه 151 و 152. «و فرمان مسرفان را اطاعت نکنيد! همانها که در زمين فساد ميکنند و اصلاح نميکنند».
غافلان و هواپرستان:
ـ (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً) کهف (18)، آيه 28. «و از آن کس که قلبش را از ياد خود غافل ساختهايم و از هوس خود پيروي کرده و [اساس ]کارش بر زياده روي است، اطاعت مکن».
کساني که عمل زشت خود را نيکو ميپندارند:
ـ (أَفَمَنْ کانَ عَلي بَينَةٍ مِنْ رَبِّهِ کمَنْ زُينَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ) محمد (47)، آيه 14.
«آيا کسي که بر حجتي از جانب پروردگار خويش است، چون کسي است که بدي کردارش براي او زيبا جلوه داده شده و هوسهاي خود را پيروي کردهاند؟»
جاهلان:
ـ (قُلْ هَلْ يسْتَوِي الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يعْلَمُونَ إِنَّما يتَذَکرُ أُولُوا الْأَلْبابِ) زمر (39)، آيه 9. «آيا کساني که ميدانند با کساني که نميدانند، يکسانند؟! تنها خردمندان متذکر ميشوند».
هفتم:
آياتي که به حکمراني و داوري بر اساس احکام الهي حکم ميکند، مانند:
(فَاحْکمْ بَينَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَک مِنَ الْحَقِّ) مائده (5)، آيه 116. «برايشان بر اساس آنچه خدا نازل کرده، حکم بر آن و در برابر آنچه از حق بر تو نازل گشته، از خواستههاي آنان پيروي مکن».
هشتم. آياتي که هر گونه ولايت پذيري غير الهي را نفي ميکند:
ـ (اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيکمْ مِنْ رَبِّکمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلاً ما تَذَکرُونَ) اعراف (7)، آيه 3. «از چيزي که از طرف پروردگارتان بر شما نازلشده، پيروي کنيد و از اولياء و سرپرستان ديگر جز او، پيروي نکنيد، اما کمتر متذکر ميشويد!»
دسته دو:
بعضي از دلايل، آياتي است که نص خاصي در رهبري پيامبر (ص) و يا برخي از ديگر اولياي دين است، از جمله:
1. (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ... ) نور (24)، آيه 54. «بگو از خدا و از پيامبر فرمان بريد ... »
2. (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ) همان، آيه 56. «و نماز بپا داريد و زکات بپردازيد و از پيامبر فرمان بريد تا مورد رحمت قرار گيريد». از اين قبيل است آيات ديگري چون: محمد، آيه 33؛ تغابن، آيه 12؛ انفال، آيه 20.
دسته سه:
آياتي که حق مخالفت با حکم و داوري خدا و پيامبر را سلب ميکند؛ از جمله:
1. (إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذا دُعُوا إِلَي اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيحْکمَ بَينَهُمْ أَنْ يقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِک هُمُ الْمُفْلِحُونَ) همان، آيه 51. «سخن مؤمنان، هنگامي که به سوي خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داوري کند؛ تنها اين است که ميگويند: «شنيديم و اطاعت کرديم» و اينها همان رستگاران واقعياند».
2. (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيکمْ ما حُمِّلْتُمْ) همان، آيه 54. «بگو: خدا را اطاعت کنيد، و از پيامبرش فرمان بريد و اگر سرپيچي نماييد، پيامبر مسؤول اعمال خويش است و شما مسؤول اعمال خود».
3. (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ) همان، آيه 56.«و نماز را برپا داريد، و زکات را بدهيد، و رسول [خدا ] را اطاعت کنيد تا مشمول رحمت [ او ]شويد».
4. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکمْ) محمد (47)، آيه 33. «اي کساني که ايمان آوردهايد! اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد رسول [خدا] را و اعمال خود را باطل نسازيد».
5. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ) انفال (8)، آيه 20. «اي کساني که ايمان آوردهايد! خدا و پيامبرش را اطاعت کنيد و سرپيچي ننماييد در حالي که [سخنان او را] ميشنويد».
6. (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يکونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً) احزاب (33)، آيه 36. «و هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاري فرمان دهند، براي آنان در کارشان اختياري باشد؛ و هرکس خدا و فرستادهاش را نافرماني کند، قطعاً دچار گمراهي آشکاري گرديده است».
دسته چهار:
بعضي از دلايل، آيات و رواياتي است که اوصاف و شرايط کارگزاران و وظايف آنان را بيان ميکند. وظايف ذکر شده در آنها، تنها با حکومت ديني و حاکميت سياستمداران دين باور، دين شناس و معتقد به اجراي احکام الهي، سازگار است. اين آيات - به دلالت مطابقي و يا التزامي - شرايط زير را براي رهبر لازم يا مفيد ميداند:
1. قدرت و توانايي قرآن مجيد درباره فلسفه اعطاي فرمانروايي به طالوت ميفرمايد: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيکمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يؤْتِي مُلْکهُ مَنْ يشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ) بقره (2)، آيه 247. «خدا او را بر شما برتري بخشيده و در دانش و نيرو فزوني بخشيده است. خداوند پادشاهي خود را به هر که خواهد ميدهد، و خداوند گشايشگر و دانا است».
2. امانتداري و تعهد حضرت يوسف براي پذيرش خزانه داري - که مسؤوليتي حکومتي است - خود را با وصف دانا و امين بودن معرفي کرد: (قالَ اجْعَلْنِي عَلي خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) يوسف (12)، آيه 55. «مرا بر خزانههاي اين سرزمين بگمار که من نگاهبان (امين) و دانايم».
3. علم بر اين مسأله آيات ذکر شده بالا دلالت دارند.
4. عدالت پيشگي قرآن مجيد در اين باره به نحو استفهام انکاري ميفرمايد: ( ... هَلْ يسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) نحل (16)، آيه 76. «... آيا آنکه به عدالت فرمان ميدهد و بر صراط مستقيم قرار دارد و او [غيرعادل و هدايت نايافته ]برابرند؟»؛ يعني، هرگز چنين نيست و لاجرم پيروي از غير عادل و کژ روان جايز نيست.
5. بودن در صراط مستقيم بر اين مطلب آيه پيشين گواهي ميدهد.
6. بصيرت و پيروي از وحي ـ (قُلْ هَلْ يسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَکرُونَ) انعام (6)، آيه 50. «بگو: آيا نابينا و بينا مساوياند؟! پس چرا نميانديشيد؟!»
7. هدايت يافتگي و هدايتگري ـ (أَ فَمَنْ يهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يتَّبَعَ أَمَّنْ لا يهِدِّي إِلاَّ أَنْ يهْدي فَما لَکمْ کيفَ تَحْکمُونَ) يونس (10)، آيه 35. «آيا کسي که هدايت به سوي حق ميکند، براي پيروي شايستهتر است، يا آن کس که خود هدايت نميشود مگر هدايتش کنند؟ شما را چه ميشود، چگونه داوري ميکنيد؟!»
8. ايمان ـ (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کمَنْ کانَ فاسِقاً لا يسْتَوُونَ) سجده (32)، آيه 18. «آيا آنکه ايمان آورده است همچون کسي است که فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند».
اين آيه داراي استفهام انکاري است و با نفي يکسان انگاري، اولويت انسان مؤمن را در جهات مختلف - از جمله در مسأله زمامداري - تثبيت ميکند.
دسته پنج:
بخش ديگر از دلايل، وجود احکام اجتماعي اسلام است که براي نمونه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1ـ اجراي حدود الهي که در آيات و روايات زيادي آمده و فقها در کتاب حدود به صورت مفصّل ذکر کردهاند.
2ـ اجراي معروف ها و چيزهايي که در اسلام، انجام آنها لازم و ضروري است.
3ـ جلوگيري از منکرات و کارهايي که در اسلام حرام است. مانند: قماربازي، شرابخواري، رباخواري، رشوهخواري و...
4ـ اجراي اقتصاد اسلامي، اسلام داراي اقتصاد خاص خود است که با اجراي دقيق آن، ضمن تعديل ثروت، عدالت اقتصادي نيز اجرا شده، به محرومان و نيازمندان رسيدگي ميشود.
5ـ حمايت و دفاع و کمک نسبت به مسلمانان مظلوم جهان، اسلام افزون بر اصلاح مملکت اسلامي، حمايت از مسلمانان جهان در حد مقدور و با توجه و ملاحظه جهات مختلف، لازم و ضروري ميداند و اين امر به صورت مطلوب با تشکيل حکومت ديني و اسلامي امکانپذير است.
6ـ اعتلا و تقويت اسلام در جهان به عنوان يک مکتب مترقي و سازنده، اين امر نيز با تشکيل حکومت ديني محقق ميشود.
اجراي آنها، بدون تأسيس حکومت ديني ممکن نيست. اين بخش از احکام بسيار گسترده و چندين برابر احکام عبادي فردي است. براي آگاهي بيشتر ر. ک: سبحاني، جعفر، معالم الحکومة الاسلامية.
بنا بر آنچه که بيان شد مي بايست صالحان در امر حکومت عدالت محور اقدام نمايند. اين امر در زمان پيامبر به آن حضرت متعين است و در زمان اوصياي حضرت به آنان و اکنون که در غيبت کبراي امام ثاني عشر به سر مي بريم، کسي که بيشترين شباهت به آنان را دارد و به مقتضاي روايات مي بايست مسؤليت حکومتي آنان را بر دوش کشد فقيه جامع الشرائط است.
ما سعي کرديم که براي اثبات ولايت فقيه از آيات قرآن که مورد قبول شيعه وسني ميباشد استفاده شود .
براي آگاهي بيشتر ف به کتاب ولايت فقيه ، آيت الله جوادي آملي ، مراجعه نمائيد .
پرسش 2:
2 - درمساله دين و سياست ميگويند : " آخوندهاي سياست باز اين دو را کنار هم قرار داده اند وگرنه کاري به هم ندارند. هر کدام راه جدايي دارند. "
پاسخ:
$$
در توضيح اين پرسش به بيان اموري چند ميپردازيم.
1. معناي سياست:
سياست در اصل، واژه اي عربي است و در لغت به معاني: پاسداشتن ملک، نگاه داشتن ،حفاظت، نگاه داري ، حراست ، حکم راندن بر رعيت ، رعيت داري کردن،حکومت و رياست و داوري، مصلحت، تدبير، دور انديشي مي باشد. (1)
ابوالبقاء گويد:
«السياسة استصلاح الخلق بارشادهم الي الطريق المنجي في العاجل والآجل»; (2) سياست عبارت است از يافتن صلاح بندگان و راهنمايي آنان به راه نجات در حال و آينده ».
جويري گويد:
«سست الرعية سياسة وسوس الرجل امورالناس علي ما لم يسع فاعله اذا ملک امرهم ؛ (3) رعيت را سياست کردم يا فلان مرد امور مردم را سياست کرد، در اموري که توانايي انجام آن را ندارند» . (به معناي آن است که اختيار آنان را به دست گرفت) .
بنا بر اين علم سياست عبارت است از:
تدبير امور کشور به گونه اي که امور زندگي ملت به صلاح آيد؛ گرچه لغت شناسان در تعريف سياست تعريفي جامع ارائه ندادهاند، ولي همگان در اين مهم اتفاق دارند که سياست به معناي برقراري نظم در جامعه، اداره مملکت و اصلاح جامعه از ضروريات است.
2- اقسام سياست:
به يک اعتبار سياست را ميتوان به دو قسم: مشروع و غير مشروع تقسيم نمود. سياست غير مشروع، يعني خدعه، نيرنگ و فريب. متأسفانه غالب اوقات از واژه سياست همين معنا متبادر ميشود.
امام خميني فرمود:
وقتي که ما در حبس بوديم...، رئيس امنيت آن وقت گفت: آقا، سياست عبارت است از دروغگويي، خدعه، فريب، پدرسوختگي!! اين را بگذاريد براي ما.
من به او گفتم: اين سياست مال شما است. (4)
سياست مشروع، سياست اصولي و منطقي است که جهت اصلاح جامعه و حفظ نظم از آن بهره گرفته ميشود.
سياست صحيح به معناي اين است که جامعه را هدايت کند و به آن جايي که صلاح جامعه و افراد است حرکت بدهد.
سياست به اين معنا در روايات براي پيامبر (لفظ سياست) ثابت شده است. (5)
انبيا شغلشان سياست است و ديانت همان سياستي است که مردم را از اين جا حرکت ميدهد و به تمام چيزهايي که به صلاح ملت و مردم است هدايت کند. (6)
سياستي که ميگوييم با دين اسلام همگرايي دارد، به معناي مديريت جامعه و زندگي اجتماعي براي تأمين نيازها و خواستههاي قانوني و مشروع و اجراي عدالت و جلوگيري از تجاوز به حقوق انسانها است؛ به معناي روش اداره صحيح امور داخلي کشور و روش صحيح زندگي و رفتار با ديگران است.
بر اساس ديدگاه همگرايي دين و سياست، مديريت جامعه و تدوين قوانين اجتماعي بر مبناي قوانين ديني و اسلامي صورت ميگيرد و بر مبناي جدايي دين از سياست، تنها عقل بشري به تدوين قوانين ميپردازد و احکام ديني در تدوين آن نقشي ندارند.
3- رابطه دين و سياست:
در خصوص رابطه دين و سياست دو ديدگاه عمده وجود دارد:
1) جدايي :
برخي عقيده دارند که دين با سياست ارتباط ندارد، زيرا دين آمده است که پاسخگوي نيازهاي معنوي انسان باشد و در امور دنيا دخالت نميکند؛ اما سياست به امور دنيايي ميپردازد.
2) پيوستگي:
اکثر دانشمندان اسلامي عقيده دارند که دين با سياست همگرايي دارد. طرفداران اين ديدگاه معتقدند که دين به صورت مجموعه قوانين الهي، براساس نيازهاي دنيوي و اخروي انسان تشريع شده است و دين در تمام صحنههاي سياسي و اجتماعي و... حضور دارد.
اگر دين نتواند نيازهاي دنيا و آخرت انسانها را تأمين کند، ناقص است.
جملات: «دين ما عين سياست ماست و سياست ما عين ديانت است»، ناظر به ديدگاه دوم است.
مرحوم سيد حسن مدرس اين جملات را بيان کرده و او از طرفداران همگرايي ديني و سياست است.
حق نيز با اين گروه است، زيرا دين با سياست رابطه دارد.
متأسفانه واژه سياست مانند برخي واژگان ديگر از معناي اصلي خود تحريف و به معناي خدعه و نيرنگ تفسير شده است.
پس از تحريف، سياست بدين معنا است که نه تنها دين با آن همگرايي ندارد، بلکه با آن تضاد دارد و با آن مبارزه ميکند.
سياست به معناي مشروع آن با دين همگرايي دارد و يکي از بايستههاي جامعه است. سياست به معناي مشروع را انديشمندان از ضروريات زندگي دانستهاند و اولياي خدا از آن بهره ميگرفتند، برخي عقيده دارند که نسبت دين و سياست مانند روح و بدن است.
شهيد مطهري فرمود:
تنها در يک صورت است که ميتوان مسأله حکومت را از دين در آيين اسلام جدا کرد و آن هنگامي است که بتوان پيوند جسم را از روح آدمي گسست و با اين وصف او فردي زنده و منشأ اثر باشد!(7)
بزرگان دين بين سياست مشروع و غير مشروع مرزبندي کردهاند و هيچ گاه از سياست غير مشروع بهره نميگرفتند.
امام علي (ع)در دوران حکومت خود از سياست مشروع بهره گرفت. از اين رو يکي از مشکلات حضرت، صداقت در سياست بود، که دشمنان حضرت آن را برنميتابيدند. (8)
برخي از اصحاب به ايشان عرض نمودند که:
«در سياست اين قدر صداقت شرط نيست».
امام فرمود:
«آيا به من دستور ميدهيد که براي پيروزي خود از ظلم در حق کساني که بر آنها حکومت ميکنم، استمداد جويم؟! به خدا قسم! تا خورشيد طلوع ميکند و ستارهها در آسمان چشمک ميزنند چنين کاري نميکنم». (9)
به خاطر عدم بهرهگيري علي (ع) از سياست غير مشروع بود که مردم تصور ميکردند معاويه از علي (ع) سياست مدارتر است.
امام علي (ع) در برابر چنين تصوري فرمود:
«قسم به خدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست، ولي او نيرنگ ميزند و مرتکب گناه ميشود. اگر نيرنگ خصلت زشتي نبود، من سياستمدارترين مردم بودم». (10)
سياست غير مشروع با دين تضاد دارد، که مانند سيب سالم در کنار سيب فاسد قرار ميگيرد، اما سياست به معناي مشروع، مقدس بوده با دين همگرايي دارد.
تقدس و عدم تقدس سياست موجب شده است که برخي از بزرگان درخصوص رابطه دين و سياست، نخست به تعريف سياست پرداختهاند.
کاشف الغطا مينويسد:
اگر مفهوم سياست خيرخواهي و خدمت و راهنمايي و جلوگيري از فساد و خيانت و نصيحت زمامداران و توده مردم و برحذر داشتن آنان از گرفتار شدن در زنجير استعمار و بندگي و جلوگيري از افکندن دامها بر گردن ملتها است، آري ما تا فرق سر در آن غرقيم. (11)
دلائل و شواهد نيز مؤيد آن است که دين با سياست همگرايي دارد و نگرش جدايي دين از سياست، تز استعماري است که از سوي جاهلان و يا مغرضان طرح شده، از اين رو امام خميني عقيده دارد که يکي از عوامل جدايي دين از سياست، استعمارگران ميباشند.
او ميگويد:
آن کس که خيال ميکند دين از سياست جداست، او ناآگاه است که نه اسلام را شناخته و نه سياست را.(12)
تشکيل حکومت توسط پيامبر اسلام (ص) و امام علي (ع) بهترين دليل بر همگرايي دين و سياست است. اگر دين با سياست مانند سيب سالم در کنار سيب خراب بود و سياست با قداست دين منافات داشت، چرا پيامبر (ص) و علي (ع) حکومت تشکيل دادند؟!
امام خميني فرمود:
سنت و رويه پيامبر اکرم (ص) دليل بر لزوم تشکيل حکومت است، زيرا اوّلاً خود تشکيل حکومت داده و به اجراي قوانين و برقراري نظامات اسلام پرداخته و به اداره جامعه برخاسته، والي به اطراف فرستاده... و قاضي نصب مينمود».(13)
ايات زيادي در قران وجود دارد که به روشني از انها استفاده مي شود که سياست واداره جامعه از دين جدا نيست و سياست در متن دين است از جمله :
آياتي که هرگونه حکم و داوري نامبتني بر قوانين الهي را کفر و فسق و ظلم معرفي ميکند:
1. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الْکافِرُونَ) مائده (5)، آيه 44. «کساني که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوري نکردهاند، آنان خود کافرانند».
2. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الظَّالِمُونَ) همان، آيه 45. «کساني که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوري نکردهاند، آنان خود ستمگرانند».
3. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ) همان، آيه 47. «کساني که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نکنند، آنان خود فاسق اند».
همچنين ، وجود احکام اجتماعي اسلام دليل ديگري است براينکه سياست عين ديانت است که براي نمونه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1ـ اجراي حدود الهي که در آيات و روايات زيادي آمده و فقها در کتاب حدود به صورت مفصّل ذکر کردهاند.
2ـ اجراي معروف ها و چيزهايي که در اسلام، انجام آنها لازم و ضروري است.
3ـ جلوگيري از منکرات و کارهايي که در اسلام حرام است. مانند: قماربازي، شرابخواري، رباخواري، رشوهخواري و...
4ـ اجراي اقتصاد اسلامي، اسلام داراي اقتصاد خاص خود است که با اجراي دقيق آن، ضمن تعديل ثروت، عدالت اقتصادي نيز اجرا شده، به محرومان و نيازمندان رسيدگي ميشود.
5ـ حمايت و دفاع و کمک نسبت به مسلمانان مظلوم جهان، اسلام افزون بر اصلاح مملکت اسلامي، حمايت از مسلمانان جهان در حد مقدور و با توجه و ملاحظه جهات مختلف، لازم و ضروري ميداند و اين امر با همگرائي دين و سياست به صورت مطلوب وتشکيل حکومت ديني امکانپذير است.
6ـ اعتلا و تقويت اسلام در جهان به عنوان يک مکتب مترقي و سازنده،
اجراي آنها، بدون اعتقادبه به همگرائي دين و سياست وتشکيل حکومت ديني ممکن نيست. اين بخش از احکام بسيار گسترده و چندين برابر احکام عبادي فردي است.
بنا براين آخوندهاي اين دو را کنار هم قرار نداده اند، بلکه خدا وپيامبر(ص) اين را کنار هم قرار دادند .
براي آگاهي بيشتر ر. ک: سبحاني، جعفر، معالم الحکومة الاسلامية. و ايت الله جوادي املي ، ولايت فقيه .
فقيهان شيعه به طور عموم، «حکومت صالح ديني» را امري لازم و ضروري دانستهاند . ميان آنان در اين مسأله اختلاف چنداني نيست. دلايلي که آنان در اين باره ذکر کردهاند، متعدد و متنوع است.
به عبارت ديگر دلايلي که ضرورت حکومت ديني در عصر ظهور را ثابت ميکند، بر لزوم آن در زمان غيبت معصوم(ع) نيز گواهي ميدهد . نيز آن چه در امتيازات حکومت ديني بيان شده، بر لزوم يا لااقل ترجيح عقلي آن دلالت ميکند. افزون بر آن دليلهاي نقلي بسياري، لزوم حکومت صالح ديني را ثابت ميکند. اين دلايل چند دسته است:
دسته نخست. دلايل نقلي قطعي، مانند آيات قرآن است که ولايت، قانون گذاري و حکم راني را از آنِ خدا ميداند و هر قانون، حکومت و فرمانروايي را - که مطابق با قانون الهي و در طول ولايت الهي نباشد - منفي و مردود ميشمارد.
برخي از اين دلايل، آيات زير است:
يکم. آياتي که حق حکومت، قانونگذاري، داوري و حکم راني را منحصر به خدا ميداند؛ از جمله:
1. (إِنِ الْحُکمُ إِلاَّ لِلَّهِ يقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيرُ الْفاصِلِينَ) انعام (6) آيه 57. «حکم و داوري سزاوار نيست جز براي خدا؛ او حقيقت را بيان ميکند و بهترين فيصل دهندگان است».
2 . (أَلا لَهُ الْحُکمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ) همان، آيه 62. «بدانيد که حکم و داوري، مخصوص او است و او سريع ترين حسابگران است».
3. (إِنِ الْحُکمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِياهُ ذلِک الدِّينُ الْقَيمُ وَ لکنَّ أَکثَرَ النَّاسِ لا يعْلَمُونَ) يوسف (12) آيه 40. «حکم نيست مگر از آن خداي، دستور داد که جز او را نپرستيد؛ اين همان دين استوار است، ولي بيشتر مردم نميدانند».
4. (إِنِ الْحُکمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيهِ تَوَکلْتُ وَ عَلَيهِ فَلْيتَوَکلِ الْمُتَوَکلُونَ) همان، آيه 67. «حکم و فرمان، تنها از آن خدا است؛ بر او توکل کردهام و همه متوکلان بايد بر او توکل کنند».
5. (وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولي وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُکمُ وَ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ) قصص (28)، آيه 70. «و او خدايي است که معبودي جز او نيست؛ ستايش براي او است در اين جهان و در جهان ديگر. حاکميت [نيز] از آن او است و همه شما به سوي او بازگردانده ميشويد».
6. (وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کلُّ شَيءٍ هالِک إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکمُ وَ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ) همان، آيه 88. «معبود ديگري را با خدا مخوان که هيچ معبودي جز او نيست؛ همه چيز جز ذات [پاک] او فاني ميشود؛ حاکميت تنها از آن او است و همه به سوي او باز گردانده مي شويد».
دوّم. آياتي که رهبري و امامت را پيماني الهي به حساب ميآورد؛ از جمله:
ـ (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِکلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُک لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيتِي قالَ لا ينالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) بقره (2)، آيه 124. «[به خاطر آوريد] هنگامي که خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود و او به خوبي از عهده اين آزمايشها برآمد؛ خداوند به او فرمود: تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم؛ ابراهيم عرض کرد: از دودمان من [نيز اماماني قرار بده]، خداوند فرمود: پيمان من، به ستمکاران نميرسد [و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شايسته اين مقاماند]».
سوّم. آياتي که حکم و قانون الهي را برترين ميشمرد؛ از جمله:
1. (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکماً لِقَوْمٍ يوقِنُونَ) مائده (5) آيه 50 «و براي مردمي که يقين دارند، حکم چه کسي از خدا بهتر است؟»
2. (أَلَيسَ اللَّهُ بِأَحْکمِ الْحاکمِينَ) تين (95) آيه 8. «آيا خداوند بهترين حکم کنندگان نيست؟!»
3. (وَ إِنْ کانَ طائِفَةٌ مِنْکمْ آمَنُوا بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّي يحْکمَ اللَّهُ بَينَنا وَ هُوَ خَيرُ الْحاکمِينَ) اعراف (7) آيه 87.
«و اگر گروهي از شما به آنچه من بدان فرستاده شدهام ايمان آورده و گروه ديگر ايمان نياوردهاند، صبر کنيد تا خدا ميان ما داوري کند [که] او بهترين داوران است».
4. (وَ اتَّبِعْ ما يوحي إِلَيک وَ اصْبِرْ حَتّي يحْکمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيرُ الْحاکمِينَ) يونس (10) آيه 109. «و از آنچه بر تو وحي ميشود پيروي کن و شکيبا باش تا خدا داوري کند، و او بهترين داوران است».
چهارم. آياتي که مرجع داوري در اختلافات را خداوند قرار ميدهد؛ از جمله:
1. (إِنَّ رَبَّک يقْضِي بَينَهُمْ بِحُکمِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ) نمل (27)، آيه 78. «در حقيقت، پروردگار تو طبق حکم خود، ميان آنان داوري ميکند، و او است شکستناپذير دانا».
2. (وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيءٍ فَحُکمُهُ إِلَي اللَّهِ ذلِکمُ اللَّهُ رَبِّي عَلَيهِ تَوَکلْتُ وَ إِلَيهِ أُنِيبُ) شوري (42)، آيه «و درباره هر چيزي که اختلاف پيدا کرديد، داوريش با خدا است. چنين خدايي پروردگار من است؛ بر او توکل کردم و به سوي او بازميگردم».
3. (أَ فَغَيرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَکماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيکمُ الْکتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذِينَ آتَيناهُمُ الْکتابَ يعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّک بِالْحَقِّ فَلا تَکونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ) انعام (6)، آيه 114. «پس آيا داوري جز خدا جويم؟ با اينکه او است که اين کتاب را به تفصيل به سوي شما نازل کرده است. کساني که کتاب [آسماني ]به ايشان دادهايم، ميدانند که آن از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است. پس تو از ترديد کنندگان مباش».
پنجم. آياتي که هرگونه حکم و داوري نامبتني بر قوانين الهي را کفر و فسق و ظلم معرفي ميکند:
1. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الْکافِرُونَ) مائده (5)، آيه 44. «کساني که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوري نکردهاند، آنان خود کافرانند».
2. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الظَّالِمُونَ) همان، آيه 45. «کساني که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوري نکردهاند، آنان خود ستمگرانند».
3. (وَ مَنْ لَمْ يحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ) همان، آيه 47. «کساني که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نکنند، آنان خود فاسق اند».
ششم. آياتي که تحاکم، پيروي و پذيرش سلطه گروههاي زير را به دلالت مطابقي يا التزامي نفي ميکند:
طاغوت:
1. (يرِيدُونَ أَنْ يتَحاکمُوا إِلَي الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يکفُرُوا بِهِ) نساء (4)، آيه 60. «بر آنند که داوري نزد طاغوت برند در حالي که امر شدهاند که به آن کفر ورزند».
2. (اللَّهُ وَلِي الَّذِينَ آمَنُوا يخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ الَّذِينَ کفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُماتِ أُولئِک أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ) بقره (2)، آيه 257. «خداوند، ولي و سرپرست کساني است که ايمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها، به سوي نور بيرون ميبرد. [اما] کساني که کافر شدند، اولياي آنان طاغوت هستند؛ که آنها را از نور، به سوي ظلمتها بيرون ميبرند؛ آنان اهل آتشاند و هميشه در آن خواهند ماند».
کافران:
1. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْکتابَ يرُدُّوکمْ بَعْدَ إِيمانِکمْ کافِرِينَ) آل عمران (3)، آيه 100. «اي کساني که ايمان آوردهايد! اگر از گروهي از اهل کتاب اطاعت کنيد، شما را پس از ايمان، به کفر بازميگردانند».
2. (وَ لَنْ يجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً) نساء (4)، آيه 141. «و خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان سلطه و چيرگي نداده است».
3. (لا يتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يفْعَلْ ذلِک فَلَيسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يحَذِّرُکمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَي اللَّهِ الْمَصِيرُ) آل عمران (3)، آيه 28. «افراد با ايمان نبايد به جاي مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند؛ و هر کس چنين کند، هيچ رابطهاي با خدا ندارد [و پيوند او به کلي از خدا گسسته ميشود]؛ مگر اينکه از آنان بپرهيزيد [و به جهت هدفهاي مهمتري تقيه کنيد ]خداوند شما را از [نافرماني] خود، برحذر ميدارد؛ و بازگشت [شما] به سوي خدا است».
4. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيهُودَ وَ النَّصاري أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يتَوَلَّهُمْ مِنْکمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) مائده (5)، آيه 51؛ و ... . «اي کساني که ايمان آوردهايد! يهود و نصارا را ولي [و دوست و تکيهگاه خود ]انتخاب نکنيد! آنان اولياي يکديگرند؛ و کساني که از شما با آنان دوستي کنند، از آنان هستند. خداوند، جمعيت ستمکار را هدايت نميکند».
فاسقان:
ـ (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کمَنْ کانَ فاسِقاً لا يسْتَوُونَ) سجده (32)، آيه 18. «آيا کسي که با ايمان باشد، همچون کسي است که فاسقاست؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند».
د. ظالمان:
ـ (وَ لا تَرْکنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکمُ النَّارُ وَ ما لَکمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لاتُنْصَرُونَ) همان، آيه 113. «و بر ظالمان تکيه نکنيد، که موجب ميشود آتش شما را فرا گيرد؛ و در آن حال، هيچ ولي و سرپرستي جز خدا نخواهيد داشت و ياري نميشويد!»
گنهکاران و ناسپاسان:
ـ (فَاصْبِرْ لِحُکمِ رَبِّک وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ اثِماً أَوْ کفُوراً) انسان (76)، آيه 24. «در حکم پروردگارت شکيبايي کن و گناهکاران و ناسپاسان ايشان را پيروي مکن».
نابخردان:
ـ (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَکمْ قِياماً) نساء (4)، آيه 5. «اموال خود را، که خداوند وسيله قوام زندگي شما قرار داده، به دست سفيهان نسپاريد».
اسراف پيشگان و فسادگران:
ـ (وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ الَّذِينَ يفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يصْلِحُونَ) شعراء (26)، آيه 151 و 152. «و فرمان مسرفان را اطاعت نکنيد! همانها که در زمين فساد ميکنند و اصلاح نميکنند».
غافلان و هواپرستان:
ـ (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً) کهف (18)، آيه 28. «و از آن کس که قلبش را از ياد خود غافل ساختهايم و از هوس خود پيروي کرده و [اساس ]کارش بر زياده روي است، اطاعت مکن».
کساني که عمل زشت خود را نيکو ميپندارند:
ـ (أَفَمَنْ کانَ عَلي بَينَةٍ مِنْ رَبِّهِ کمَنْ زُينَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ) محمد (47)، آيه 14.
«آيا کسي که بر حجتي از جانب پروردگار خويش است، چون کسي است که بدي کردارش براي او زيبا جلوه داده شده و هوسهاي خود را پيروي کردهاند؟»
جاهلان:
ـ (قُلْ هَلْ يسْتَوِي الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يعْلَمُونَ إِنَّما يتَذَکرُ أُولُوا الْأَلْبابِ) زمر (39)، آيه 9. «آيا کساني که ميدانند با کساني که نميدانند، يکسانند؟! تنها خردمندان متذکر ميشوند».
هفتم. آياتي که به حکمراني و داوري بر اساس احکام الهي حکم ميکند، مانند:
(فَاحْکمْ بَينَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَک مِنَ الْحَقِّ) مائده (5)، آيه 116. «برايشان بر اساس آنچه خدا نازل کرده، حکم بر آن و در برابر آنچه از حق بر تو نازل گشته، از خواستههاي آنان پيروي مکن».
هشتم. آياتي که هر گونه ولايت پذيري غير الهي را نفي ميکند:
ـ (اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيکمْ مِنْ رَبِّکمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلاً ما تَذَکرُونَ) اعراف (7)، آيه 3. «از چيزي که از طرف پروردگارتان بر شما نازلشده، پيروي کنيد و از اوليا و سرپرستان ديگر جز او، پيروي نکنيد، اما کمتر متذکر ميشويد!»
دسته دو. بعضي از دلايل، آياتي است که نص خاصي در رهبري پيامبر(ص) و يا برخي از ديگر اولياي دين است، از جمله:
1. (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ... ) نور (24)، آيه 54. «بگو از خدا و از پيامبر فرمان بريد ... »
2. (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ) همان، آيه 56. «و نماز بپا داريد و زکات بپردازيد و از پيامبر فرمان بريد تا مورد رحمت قرار گيريد». از اين قبيل است آيات ديگري چون: محمد، آيه 33؛ تغابن، آيه 12؛ انفال، آيه 20.
دسته سه. آياتي که حق مخالفت با حکم و داوري خدا و پيامبر را سلب ميکند؛ از جمله:
1. (إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذا دُعُوا إِلَي اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيحْکمَ بَينَهُمْ أَنْ يقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِک هُمُ الْمُفْلِحُونَ) همان، آيه 51. «سخن مؤمنان، هنگامي که به سوي خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داوري کند؛ تنها اين است که ميگويند: «شنيديم و اطاعت کرديم» و اينها همان رستگاران واقعياند».
2. (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيکمْ ما حُمِّلْتُمْ) همان، آيه 54. «بگو: خدا را اطاعت کنيد، و از پيامبرش فرمان بريد و اگر سرپيچي نماييد، پيامبر مسؤول اعمال خويش است و شما مسؤول اعمال خود».
3. (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ) همان، آيه 56.«و نماز را برپا داريد، و زکات را بدهيد، و رسول [خدا ] را اطاعت کنيد تا مشمول رحمت [او ]شويد».
4. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکمْ) محمد (47)، آيه 33. «اي کساني که ايمان آوردهايد! اطاعت کنيد خدا را و اطاعت کنيد رسول [خدا] را و اعمال خود را باطل نسازيد».
5. (يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ) انفال (8)، آيه 20. «اي کساني که ايمان آوردهايد! خدا و پيامبرش را اطاعت کنيد و سرپيچي ننماييد در حالي که [سخنان او را] ميشنويد».
6. (وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يکونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً) احزاب (33)، آيه 36. «و هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاري فرمان دهند، براي آنان در کارشان اختياري باشد؛ و هرکس خدا و فرستادهاش را نافرماني کند، قطعاً دچار گمراهي آشکاري گرديده است».
دسته چهار. بعضي از دلايل، آيات و رواياتي است که اوصاف و شرايط کارگزاران و وظايف آنان را بيان ميکند. وظايف ذکر شده در آنها، تنها با حکومت ديني و حاکميت سياستمداران دين باور، دين شناس و معتقد به اجراي احکام الهي، سازگار است. اين آيات - به دلالت مطابقي و يا التزامي - شرايط زير را براي رهبر لازم يا مفيد ميداند:
1. قدرت و توانايي قرآن مجيد درباره فلسفه اعطاي فرمانروايي به طالوت ميفرمايد: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيکمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يؤْتِي مُلْکهُ مَنْ يشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ) بقره (2)، آيه 247. «خدا او را بر شما برتري بخشيده و در دانش و نيرو فزوني بخشيده است. خداوند پادشاهي خود را به هر که خواهد ميدهد، و خداوند گشايشگر و دانا است».
2. امانتداري و تعهد حضرت يوسف براي پذيرش خزانه داري - که مسؤوليتي حکومتي است - خود را با وصف دانا و امين بودن معرفي کرد: (قالَ اجْعَلْنِي عَلي خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) يوسف (12)، آيه 55. «مرا بر خزانههاي اين سرزمين بگمار که من نگاهبان (امين) و دانايم».
3. علم بر اين مسأله آيات ذکر شده بالا دلالت دارند.
4. عدالت پيشگي قرآن مجيد در اين باره به نحو استفهام انکاري ميفرمايد: ( ... هَلْ يسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ) نحل (16)، آيه 76. «... آيا آنکه به عدالت فرمان ميدهد و بر صراط مستقيم قرار دارد و او [غيرعادل و هدايت نايافته ]برابرند؟»؛ يعني، هرگز چنين نيست و لاجرم پيروي از غير عادل و کژروان جايز نيست.
5. بودن در صراط مستقيم بر اين مطلب آيه پيشين گواهي ميدهد.
6. بصيرت و پيروي از وحي ـ (قُلْ هَلْ يسْتَوِي الْأَعْمي وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَکرُونَ) انعام (6)، آيه 50. «بگو: آيا نابينا و بينا مساوياند؟! پس چرا نميانديشيد؟!»
7. هدايت يافتگي و هدايتگري ـ (أَ فَمَنْ يهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يتَّبَعَ أَمَّنْ لا يهِدِّي إِلاَّ أَنْ يهْدي فَما لَکمْ کيفَ تَحْکمُونَ) يونس (10)، آيه 35. «آيا کسي که هدايت به سوي حق ميکند، براي پيروي شايستهتر است، يا آن کس که خود هدايت نميشود مگر هدايتش کنند؟ شما را چه ميشود، چگونه داوري ميکنيد؟!»
8. ايمان ـ (أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کمَنْ کانَ فاسِقاً لا يسْتَوُونَ) سجده (32)، آيه 18. «آيا آنکه ايمان آورده است همچون کسي است که فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند».
اين آيه داراي استفهام انکاري است و با نفي يکسان انگاري، اولويت انسان مؤمن را در جهات مختلف - از جمله در مسأله زمامداري - تثبيت ميکند.
دسته پنج. بخش ديگر از دلايل، وجود احکام اجتماعي اسلام است که براي نمونه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1ـ اجراي حدود الهي که در آيات و روايات زيادي آمده و فقها در کتاب حدود به صورت مفصّل ذکر کردهاند.
2ـ اجراي معروف ها و چيزهايي که در اسلام، انجام آنها لازم و ضروري است.
3ـ جلوگيري از منکرات و کارهايي که در اسلام حرام است. مانند: قماربازي، شرابخواري، رباخواري، رشوهخواري و...
4ـ اجراي اقتصاد اسلامي، اسلام داراي اقتصاد خاص خود است که با اجراي دقيق آن، ضمن تعديل ثروت، عدالت اقتصادي نيز اجرا شده، به محرومان و نيازمندان رسيدگي ميشود.
5ـ حمايت و دفاع و کمک نسبت به مسلمانان مظلوم جهان، اسلام افزون بر اصلاح مملکت اسلامي، حمايت از مسلمانان جهان در حد مقدور و با توجه و ملاحظه جهات مختلف، لازم و ضروري ميداند و اين امر به صورت مطلوب با تشکيل حکومت ديني و اسلامي امکانپذير است.
6ـ اعتلا و تقويت اسلام در جهان به عنوان يک مکتب مترقي و سازنده، اين امر نيز با تشکيل حکومت ديني محقق ميشود.
اجراي آنها، بدون تأسيس حکومت ديني ممکن نيست. اين بخش از احکام بسيار گسترده و چندين برابر احکام عبادي فردي است. براي آگاهي بيشتر ر. ک: سبحاني، جعفر، معالم الحکومة الاسلامية.
بنا بر آنچه که بيان شد مي بايست صالحان در امر حکومت عدالت محور اقدام نمايند. اين امر در زمان پيامبر به آن حضرت متعين است و در زمان اوصياي حضرت به آنان و اکنون که در غيبت کبراي امام ثاني عشر به سر مي بريم، کسي که بيشترين شباهت به آنان را دارد و به مقتضاي روايات مي بايست مسؤليت حکومتي آنان را بر دوش کشد فقيه جامع الشرائط است.
پينوشتها:
1. لغتنامه دهخدا،ج 8 ، ص 12226 .
2. باقر شريف قرشي، النظام السياسي، ص 43 و ص 44 ، سال چاپ : 1398 ، ناشر : دار التعارف بيروت.
3. جويري، صحاح اللغة، «سوس».
4. صحيفه نور، ج13، ص 216 - 217؛ ولايت فقيه إمام الخميني ، ص140، ناشر : مؤسسة تنظيم و نشر آثار الإمام الخميني.
5. روزنامه جمهوري اسلامي، 1373/5/10، ص 15.
6. صحيفه نور ، ج13، ص 432- 433 ، ناشر : مؤسسة تنظيم و نشر آثار الإمام الخميني
7. امامت و رهبري، ص 32. انتشارات صدرا.
8. مرتضي مطهري، سيري در سيره ائمه اطهارعليهمالسلام ص 28. انتشارات صدرا.
9. مرتضي مطهري، سيري در سيره ائمه اطهار(ع) ص 28. چاپ دهم : 22بهمن 1373 ، ناشر : انتشارات صدرا.
10. أمالي شيخ مفيد، ص: 176 ، ناشر: کنگره شيخ مفيد.
11. روزنامه کيهان، 1373/5/11.
12. تحرير الوسيلة، ج 1، ص 234،سال چاپ : 1390،ناشر : دار الكتب العلمية.
13. صحيفه نور، ج 3، ص 5، ناشر : مؤسسة تنظيم و نشر آثار الإمام الخميني.
پرسش 3:
3 - ايشان معتقد است : " محمد (ص) بي سواد نبوده و امي به معناي بيسواد نيست بلکه به کسي ميگفتند که با مادر تنها بدون پدر بزرگ شده " . او همچنين ادعا کرده : " من بي سوادي را در همدان مي شناسم که شاعر بود و شعرهايش را هم حفظ بود . محمد شعر نگفته ، بله نثر گفته ! "
پاسخ:
$$$$
درباره مفهوم" امى" كه از ماده" ام" بمعنى مادر يا" امت" به معنى جمعيت گرفته شده است، در ميان مفسران گفتگو است، و سه احتمال معروف وجود دارد:
1. جمعى آن را به معنى درس نخوانده مىدانند، يعنى به همان حالتى كه از مادر متولد شده باقى مانده و مكتب استادى را نديده است،
2. بعضى آن را به معنى كسى كه از ميان امت و توده مردم برخاسته، نه از ميان اشراف، و مترفين و جباران، مي دانند.
3. و بعضى نيز به مناسبت اينكه مكه را" ام القرى" مىگويند اين كلمه را مرادف" مكى" دانستهاند.
روايات اسلامى كه در منابع مختلف حديث وارد شده نيز بعضى آن را به معنى درس نخوانده و بعضى آن را به معنى مكى تفسير كردهاند. (1)
ولى معروفتر از همه تفسير اول است كه با موارد استعمال اين كلمه نيز سازگارتر مىباشد، و البته ممكن است هر سه معنى با هم مراد باشد.اما به هر حال با توجه به اينکه يکي از ريشه هاي «امي» از «ام» و به معناي مادر مي باشد اين احتمال که ايشان ذکر کرده اند اگر چه جزء احتمالات قوي نيست لکن دور از ذهن هم نمي باشد. در خصوص نکته اول ايشان که گفته پيامبر بي سواد نبوده لازم به ذکراست:
در اينكه پيامبر اسلام ( ص) به مكتب نرفت و خط ننوشت، در ميان مورخان بحثى نيست و قرآن نيز صريحا درباره وضع پيامبر( ص) قبل از بعثت مىگويد:« پيش از اين نه كتابى مىخواندى و نه با دست خود چيزى مىنوشتى تا موجب ترديد دشمنانى كه مىخواهند سخنان ترا ابطال كنند گردد». (2)
اصولا در محيط حجاز به اندازهاى باسواد كم بود كه افراد باسواد كاملا معروف و شناخته شده بودند، در مكه كه مركز حجاز محسوب مىشد تعداد كسانى كه از مردان مىتوانستند بخوانند و بنويسند از 17 نفر تجاوز نمىكرد و از زنان تنها يك زن بود كه سواد خواندن و نوشتن داشت. (3)
مسلما در چنين محيطى اگر پيامبر (ص) نزد معلمى خواندن و نوشتن را آموخته بود كاملا معروف و مشهور مىشد. و به فرض اينكه نبوتش را نپذيريم او چگونه مىتوانست با صراحت در كتاب خويش اين موضوع را نفى كند؟ آيا مردم به او اعتراض نمىكردند كه درس خواندن تو مسلم است، اين قرينه روشنى بر امى بودن او است.
و در هر حال وجود اين صفت در پيامبر (ص) تاكيدى در زمينه نبوت او بود تا هر گونه احتمالى جز ارتباط به خداوند و جهان ما وراء طبيعت در زمينه دعوت او منتفى گردد.
اين در مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نيز در هيچ يك از تواريخ نقل نشده است كه او خواندن و نوشتن را از كسى فرا گرفته باشد، بنا بر اين به همان حال امى بودن تا پايان عمر باقى ماند.
ولى اشتباه بزرگى كه بايد در اينجا از آن اجتناب كرد اين است كه درس نخواندن غير از بىسواد بودن است و كسانى كه كلمه" امى" را به معنى" بىسواد" تفسير مىكنند، گويا توجه به اين تفاوت ندارند.
هيچ مانعى ندارد كه پيامبر (ص) به تعليم الهى،" خواندن"- يا -" خواندن و نوشتن" را بداند، بى آنكه نزد انسانى فرا گرفته باشد، زيرا چنين اطلاعى بدون ترديد از كمالات انسانى است و مكمل مقام نبوت است.
شاهد اين سخن آن است كه در رواياتى كه از امامان اهل بيت (ع) نقل شده مىخوانيم: پيامبر (ص) مىتوانست بخواند و يا هم توانايى خواندن داشت و هم توانايى نوشتن (4) اما براى اينكه جايى براى كوچكترين ترديد براى دعوت او نماند از اين توانايى استفاده نمىكرد. (5)
و اينكه بعضى گفتهاند توانايى بر خواندن و نوشتن، كمالى محسوب نمىشود، بلكه اين دو علم كليدى براى رسيدن به كمالات علمى هستند نه علم واقعى و كمال حقيقى پاسخش در خودش نهفته است، زيرا آگاهى از وسيله كمالات خود نيز كمالى است روشن.
از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مىگيريم كه:
1- پيامبر (ص) به طور قطع، نزد كسى خواندن و نوشتن را فرا نگرفته بود، و به اين ترتيب يكى از صفات او اين است كه نزد استادى درس نخوانده است.
2- هيچ گونه دليل معتبرى در دست نداريم كه پيامبر (ص) قبل از نبوت يا بعد از آن" عملا" چيزى را خوانده يا نوشته باشد نه شعر و نه نثر.
3- اين موضوع منافاتى با آن ندارد كه پيامبر (ص) به تعليم پروردگار قادر بر خواندن يا نوشتن بوده باشد. (6)
پي نوشتها:
1. عروسى حويزى، تفسير نور الثقلين، ج 2 ، ص 78 و 79 ، انتشارات اسماعيليان، قم، 1415 ق
2. عنكبوت (29) آيه 48 .
3. بلاذرى، فتوح البلدان ،صفحه 459 چاپ مصر، بيتا.
4. بحرانى سيد هاشم، البرهان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 332 ، بنياد بعثت، تهران 1416 ق .
5. موسوى همدانى سيد محمد باقر ،ترجمه تفسير الميزان ، ج16، ص 208، دفتر انتشارات اسلامى قم 1374 ش.
6. تفسير نمونه، ج6، ص 402 ، دار الكتب الإسلامية، تهران 1374 ش.
پرسش 4:
4 - قرآن را نيز اين گونه تعبير ميکنند : " قرآن کلام خدا نيست و تحريف شده است . در اصول فقه هم بحث مفصلي در اين خصوص هست . "
پاسخ:
@@
قرآن کريم معجزة جاويدان، و سند رسالت نبي خاتم حضرت محمد(ص) است. اين کتاب آسماني ويژگيها و امتيازاتي دارد، از جمله اين که از آغاز نزول تا کنون از تحريف مصون مانده و قران فعلي دقيقاً و بدون کم و زياد همان قرآني است که بر پيامبر اکرم(ص) نازل شده، حتي کلمه و حرفي از آن کم و زياد نگرديده ، چرا که حافظ و پاسدار قرآن، خداي قادر و توانا است.
خداوند فرمود: "إنّا نحن نزّلنا الذکر و إنّا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل کرديم و ما خود نگهدار آن خواهيم بود".(1)
در اين آيه خدا خويشتن را ضامن نگهداري قرآن معرفي کرده است. از اين جا معلوم ميشود که اگر جن و انس و تمام قدرتها بر ايجاد خلل در قرآن متحد شوند، هيچ کاري از پيش نخواهند برد. از اين رو خدا فرمود: "در قرآن هيچ گونه خللي از هيچ جهت وارد نميشود، و از جانب خداوند فرزانه و ستوده نازل گشته است".(2)
برخي از دلايل عدم تحريف قرآن:
1ـ عقل انسان حکم ميکند که احتمال هر گونه تغيير و تبديل از قرآن کريم به دور است،
زيرا قرآن کتابي است که از روز اوّل مورد عنايت و اهتمام مسلمانان بوده است. قرآن براي مسلمانان همه چيز بوده است: قانون اساسي، دستور عمل زندگي، برنامه حکومت، کتاب مقدس آسماني و رمز عبادت و بندگي.
با دقت در اين موضوع روشن ميشود که اصولاً کم و زياد در آن امکان نداشته است.
قران کتابي بود که مسلمانانِ نخستين همواره در نمازها، در مسجد، در خانه، در ميدان جنگ، به هنگام رو به رو شدن با دشمنان و به عنوان استدلال بر حقانيت مکتب از آن استفاده ميکردند.
از تواريخ اسلامي استفاده ميشود که تعليم قرآن را مِهر زنان قرار ميدادند. اصولاً تنها کتابي که در همه محافل مطرح بوده و هر کودکي را از آغاز عمر با آن آشنا ميکردند و هر کس ميخواست درسي از اسلام بخواند، آن را به او تعليم ميدادند، قرآن مجيد بود.
آيا با چنين وضعي کسي احتمال ميدهد که دگرگوني در اين کتاب آسماني رخ دهد؟ به خصوص با توجه به اين که قرآن؛ به صورت يک مجموع با همين شکل فعلي در عصر خود پيامبر جمع آوري شده بود،(3) و مسلمانان سخت به يادگرفتن و حفظ آن اهميت ميدادند. اصولاً شخصيت افراد در آن عصر تا حد زيادي به اين شناخته ميشد که چه اندازه از آيات را حفظ کرده بودند. شمار حافظان قرآن به اندازه اي زياد بود که در تواريخ ميخوانيم در يکي از جنگها که زمان ابوبکر واقع شد، چهارصد نفر از قاريان قرآن به قتل رسيدند. در داستان "بئر معونه" (يکي از آباديهاي نزديک مدينه) و جنگي که در آن منطقه در زمان حيات پيامبر(ص) اتفاق افتاد ميخوانيم که جمع کثيري از قاريان در حدود هفتاد نفر شربت شهادت نوشيدند.
از اين مطالب روشن ميشود که حافظان و قاريان و معلّمان قرآن آن قدر زياد بودند که تنها در يک ميدان جنگ اين تعداد شربت شهادت نوشيدند.
بايد چنين باشد، چرا که گفتيم قرآن فقط قانون اساسي براي مسلمانان نبود، بلکه همه چيز آنها را تشکيل ميداد، مخصوصاً در آغاز اسلام که هيچ کتابي جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعليم و تعلّم مخصوص قرآن بود.
قرآن يک کتاب متروک در گوشة خانه و يا مسجد که گرد و غبار فراموشي روي آن نشسته باشد نبود تا کسي از آن کم کند يا بر آن بيفزايد.
حفظ قران به عنوان يک سنت و عبادت بزرگ هميشه در ميان مسلمانان بوده و هست، حتي پس از آن که قرآن به صورت کتاب تکثير شد و در همه جا پخش گرديد . حتي بعد از پيدا شدن صنعت چاپ که سبب شد اين کتاب به عنوان پر نسخهترين کتاب در کشورهاي اسلامي چاپ و نشر گردد، باز مسئله حفظ قرآن به عنوان يک سنت ديرينه و افتخار بزرگ، موقعيت خود را حفظ کرد، به طوري که در هر شهر و ديار هميشه جمعي حافظ قرآن بوده و هستند. اکنون در بعضي کشورهاي اسلامي مدرسه هايي وجود دارد که برنامه شاگردان آن در درجة اوّ ل حفظ قرآن است. اکنون در کشور پاکستان بيش از يک ميليون و نيم حافظ قرآن وجود دارد. سنت حفظ قرآن از عصر پيامبر(ص) و به دستور و تأکيد آن حضرت در تمام قرون ادامه داشته است. هم چنين سنت قرائت قرآن در شبها و روزهاي متعدد و ثواب بسياري که بر قرائت ذکر شده است. آيا با چنين وضعي هيچ گونه احتمالي در مورد تحريف قرآن امکان پذير است؟! مسلّماً نه.
2ـ علاوه بر همة اين مسأله نويسندگان وحي است،
يعني کساني که بعد از نزول آيات بر پيامبر، آن را يادداشت ميکردند که شمار آنها را از چهارده تا چهل و سه نفر نوشته اند.
ابوعبدالله زنجاني در کتاب "تاريخ قرآن" ميگويد: "پيامبر(ص) نويسندگان متعددي داشت که وحي را يادداشت ميکردند و آنها چهل و سه نفر بودند که از همه مشهورتر خلفاي چهارگانة نخستين بودند، ولي بيش از همه "زيدبن ثابت" و امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) ملازم پيامبر در اين رابطه بودند".(4) البته همه کاتبان وحي، همه آيات را نمينوشتند، بلکه در مجموع آيات را مينوشتند.
کتابي که اين همه نويسنده داشته، چگونه ممکن است دست تحريف کنندگان به سوي آن دراز شود؟
3ـ دعوت همة پيشوايان اسلام به قرآن موجود:
بررسي کلمات پيشوايان بزرگ اسلام نشان ميدهد که از آغاز اسلام، همه يک زبان مردم را به تلاوت و عمل به قرآن موجود دعوت ميکردند، و اين نشان ميدهد که کتاب آسماني به صورت يک مجموعة دست نخورده در همة قرون، از جمله قرون نخستين اسلام بوده است.
مولاي متقيان علي(ع) بعد از رسيدن به خلافت هيچ گونه اشاره اي به کم يا زياد شدن قرآن نفرمود. نه تنها اين کار را نکرد،بلکه بارها مردم را به عمل و چنگ زدن به قرآن موجود دعوت نمود. اگر کم و زيادي در قرآن پيش آمده بود، مسلّماً حضرت قرآن اصلي را بر مردم عرضه مينمود. حضرت فرمود: "کتاب خدا ميان شما است. سخنگويي است که هرگز زبانش به کندي نميگرايد، و خانه اي است که هيچ گاه ستون هايش فرو نميريزد. وسيلة عزت است، چنان که يارانش هرگز مغلوب نميشود".(5)
نيز فرمود: "کتاب خدا نوري است خاموش نشدني و چراغ پرفروغي است که به تاريکي نميگرايد".(6)
اگر دست تحريف به دامن اين کتاب آسماني دراز شده بود، امکان نداشت امام علي(ع) اين گونه به آن دعوت کند و به عنوان چراغي که به خاموشي نميگرايد، معرفي کند. مانند اين تعبيرها در سخنان علي(ع) و ساير پيشوايان دين، گواه و دليل روشني است بر عدم تحريف قرآن کريم.
4ـ اصولاً پس از قبول خاتميت پيامبر(ص) و اين که اسلام آخرين آيين الهي است، و رسالت قرآن تا پايان جهان برقرار خواهد بود، چگونه ميتوان باور کرد که خدا اين يگانه سند اسلام و پيامبر خاتم را پاسداري نکند؟ آيا تحريف قرآن با جاودانگي اسلام طي هزاران سال و تا پايان جهان مفهومي ميتواند داشته باشد؟!(7)
چون يکي از دلايل تجديد نبوت ها، تحريف کتاب آسماني بوده و اگر اين تحريف در قرآن صورت گرفته بود، بايد پيامبري از طرف خداوند براي اصلاح ميآمد، در حالي پيامبر اسلام، خاتم پيامبران شناخته شده و خود نيز آن را بيان کرده است.
با توجه به اين دلايل و دلايل فراوان ديگر که در کتاب هايي که در زمينه عدم تحريف قرآن نوشته شده و لا به لاي کتابهاي ديگر موجود است،(8) علما و دانشمندان و مفسران اسلامي، با قاطعيت تمام، مسئلة تحريف قرآن را ردّ کرده و معتقد شده اند که قرآن مجيد به هيچ وجه تحريف نشده و تحريف نخواهد شد، زيرا امکان تحريف دراين کتاب آسماني راه ندارد.
مرحوم علامه طباطبايي ميفرمايد: "يکي از ضروريات تاريخ اسلام اين معنا است که تقريباً در 14 قرن قبل، پيغمبر از نژاد عرب به نام محمد(ص) مبعوث به نبوت شده و ادعاي نبوت کرده است، نيز کتابي آورده که آن را به نام قرآن ناميده، و در طول حياتش مردم را به آن شريعت دعوت ميکرده. نيز از مسلّمات تاريخ است که آن جناب با همين قرآن تحدّي کرده و آن را معجزة نبوت خود خوانده، نيز هيچ حرفي نيست در اين که قرآن موجود در اين عصر همان قرآني است که او آورده و براي بيشتر مردم معاصر خودش قرائت کرده است".(9)
امام خميني(ره) ميفرمايد: "هر کس از اهتمام مسلمانان به جمع آوري قرآن و حفظ و ضبط قرائت و کتابت آن با خبر باشد، به سستي و بطلان پندار تحريف پي ميبرد، اخباري که اهل تحريف به آن تمسک جسته اند، چنان ضعيف است که نميتوان بدان استدلال نمود و يا اخباري جعلي بوده که نشانههاي جعل از سر و روي آن ميبارد، و يا مفهوم آن به قدري بيگانه و دور از واقعيت است که نميتوان به آن اعتنا کرد".(10)
تحريف قرآن به معناي افزودن چيزي بر قرآن، ميان مسلمانان هيج قائلي ندارد،(11) اما تحريف به نقيصه يعني کاستن از آيات، تنها برخي از علما بدان معتقد بودند. اين را هم علماي شيعه و سني جواب قاطع داده اند، تا جايي که مرحوم شيخ صدوق عقيده بر مصونيت قرآن از تحريف را از اصول شيعه دانسته و ميفرمايد: "اعتقاد ما اين است: قرآني که خداوند بر پيامبرش حضرت محمد(ص) نازل فرمود، همان است که در يک مجلد و در دسترس همة مردم قرار دارد و هرگز بيش از آن نبوده ، هر کس به ما نسبت دهد که ما ميگوييم قرآن بيش از اين است، مسلّماً دروغگو ميباشد".(12)
دربارة عدم تحريف قرآن کتاب فراوان نوشته شده که به چند نمونه اشاره ميشود:
1ـ قرآن هرگز تحريف نشده، تأليف آيت الله استاد حسنزاده آملي؛
2ـ افسانة تحريف قرآن، رسول جعفريان؛
3ـ قرآنشناسي، آيت الله مصباح يزدي؛
4ـ مصونيت قرآن از تحريف، آيت الله معرفت.
5- نزاهت قرآن از تحريف ، آيت الله جوادي آملي
پينوشتها:
1. حجر (7) آية 9.
2. فصلت (41) آية 42.
3. ر.ک: تفسير نمونه، ج1، ص 8 - 10؛ قرآن هرگز تحريف نشده، آيت الله حسن زاده، آملي ص 28.
4. ابوعبدالله زنجاني، تاريخ قرآن، ص 24.
5. نهج البلاغه (فيض الاسلام)، ص 403، خطبة.
6. همان، ص 632،خطبة 189.
7. تفسير نمونه، ج 11، ص 21 - 26.
8. قرآن هرگز تحريف شده؛ آيت الله خويي، بيان، ج 1، ص 305.
9. علامه طباطبايي، تفسير الميزان (ترجمه) ج 12، ص 150.
10. محمد هادي معرفت، مصونيت قرآن از تحريف، ص 69 (حاشيه حضرت امام بر کفايه الاصول، بحث حجت ظواهر).
11. آيت الله جوادي آملي، تسنيم، ج1، ص 99.
12. باب حادي عشر (اعتقادات صدوق)، ص 93.
پرسش 5:
5 - و اما درمورد اصل ولايت پيامبران و امامان : " تمام پيامبران قابل احترامند اما آنها براي زمان خودشان هستند . آمدند و جانشيني هم براي خود معرفي نکردند چون انسان در حال تغيير و تکامل است و نيازهاي روزمره دارد و براي هر روز پيامبري به روز نياز است. "
پاسخ:
$$$$
به چند نکته توجه فرمائيد:
1. اين نکته که فرموده اند تمام پيامبران براي خود جانشين تعيين نکرده اند، صرفا ادعاي بي دليل است و اگر بنا باشد با ادعا و بدون دليل چيزي ثابت شود ما هم ادعا مي کنيم که انبياء براي خود وصي معرفي کرده اند. و البته ما ادله فراوان داريم که انبياء الهي بر خلاف آنچه ايشان ادعي مي کنند براي خود جانشين تعيين نمودند مثلا به گواهي قرآن حضرت موسي (ع) برادر خود هارون (ع) را به عنوان وزير و جانشين خود تعيين نمود (1) و پيامبر اسلام (ص) نيز امير المؤمنين علي (ع) را به عنوان وصي و جانشين خود تعيين نمود. (2)
2. اتفاقا تغيير وتکامل انسان خود دليل محکمي است که نشان مي دهد هر پيامبر الهي لازم است براي خود جانشين و وصي الهي داشته باشد زيرا عمر هر پيامبري محدود بوده و تا زمان آمدن پيامبر بعدي بايد افرادي از جانب خداوند باشند تا احکام دين را آن پيامبر از جانب خداوند آورده بيان نموده و متناسب با نياز روز براي مردم تبيين نمايند.
3. تغيير و تکامل انسان امري مسلم است و متناسب با اين رشد و تکامل انسان ظرفيت پذيرفتن دين کامل تر را مي يابد ولي نبايد از اين نکته غافل شد که اتفاقا سبب اين رشد وتکامل پيروي از همين اديان الهي بوده و زماني چنين تکامل محقق مي شود که نوع مردم در سايه آموختن و عمل نمودن نسبي به آموزه هاي يک دين الهي به چنين رشد و تکامل برسند و واضح است که چنين توفيقي ساليان متمادي طول مي کشد و از عمر معمولي يک انسان خارج است لذا مي طلبد چندين نسل بعد از آمدن يک پيامبر و در سايه اطاعت از فرامين او به تدريج در خود و فرزندان خود چنين رشد و ظرفيتي را ايجاد کنند لذا غالب اديان الهي قرنها بر جامعه حاکم بودند و در اين ميان وظيفه جانشينان و اوصياء آن پيامبر الهي بود که به مردم در اين جهت و متناسب با شرايط و نياز هر زمان دين الهي را تبيين نمايند و لذا اگر چه تعداد انبياءالهي زياد بوده است لکن تعداد انگشت شماري از آنها صاحب شريعت و دين جديد بودند ولي مابقي انبياء مفسر و مبين دين پيامبر قبل از خود بودند و در واقع جانشين و وصي و مفسر آموزه هاي آن پيامبر صاحب شريعت قبلي محسوب مي شدند.
4. نيازهاي متعدد و روزمره يک انسان به اين معنا نيست که در هر روز به يک پيامبر جديد نياز دارد بلکه يک پيامبر با آموزه هاي به روز کفايت مي کند همان اتفاقي که در دين اسلام افتاده و پيامبري با آموزه هاي به روز آمده و آموزه هائي که قادر است در هر شرايطي متناسب با نياز واقعي هر فرد مسير سعادت را براي او ترسيم نمايد.
5. بسياري از آموزه هاي ديني نگرش انسان به جهان اطراف خود را براساس واقعيت نشان مي دهد که با تغيير زمان تغيير نمي کند و بيان آن نياز به پيامبر جديدي ندارد.
6. بسياري ديگر از آموزه هاي ديني بر اساس نياز ها و غرائز فطري و روحي انسان مي باشد که در طول زمان و با تغيير شرايط تغيير نمي کند و يکسان مي باشد.مثل نوع دوستي انسان ،حق طلبي و حقيقت جوئي ،... و لذا آموزهاي جديدي براي هدايت آن نياز نيست .
7. دسته اي ديگر از آموزه هاي ديني اخلاقيات هستند که آنها نيز برآمده از حقائق ثابت عالم مي باشند و گذر زمان و تغيير شرايط و تکامل انسان آنها را تغيير نمي دهد،حقايقي مثل خوب بودن عدالت و صداقت و نيکي و احسان و ... هميشه خوب بوده اند و هستند و تا ابد خوب خواهند بود و مسائلي نظير ظلم و کذب و خيانت و ... از ابتداي خلقت بد بوده اند و هستند و تا ابد بد خواهند بود.
8. تنها در بخش احکام عملي دين ،تغيير شرايط و محيط و زمان و نياز انسان مي تواند مؤثر باشد ،که آن هم در صورتي که زمان حقانيت و مشروعيت يک دين الهي محدود به زمان و شرايط خاص باشد، بعد از گذشت آن زمان نياز به شريعت جديد و پيامبر جديد موجه مي باشد اما از آنجائي که در دين اسلام اين عوامل متغير در هنگام جعل احکام در نظر گرفته شده اند و احکام هر شرايطي بيان شده است لذا حتي در آينده و با تغيير شرايط و نيازها و رشد وتکامل انسان باز هم نياز به دين جديد نيست بلکه توضيح و تبيين و تفسير همان دين الهي که نامحدود به زمان خاص مي باشد توسط جانشانان الهي پيامبر کفايت مي کند و به همين خاطر است که دين اسلام را دين خاتم مي دانيم و خداوند نيز پيامبر اسلام را خاتم پيامبران عرفي مي نمايد (3) و ضمن تاييد جانشينان حقيقي آن حضرت مردم را به صورت نامحدود به زمان خاصي به اطاعت از آنها امر مي کند. (4)
پي نوشت :
1. طه (20) آيه .29.
2. آيت الله مكارم شيرازى، تفسير نمونه ، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1374 ش، ج5 ، ص13 .
3. احزاب (33) آيه 40.
4. نساء (4) آيه 59.
پرسش 6:
6 - ايشان قوانين الهي را نيز به کل رد مي کنند و مدعي اند که : " خود محمد (ص) و علي (ع) بودند كه قانون وضع ميكردند. در زمان علي خزانه خالي شد و به اسب هم ماليات بست. اين ( ماليات بر اسب) در قرآن نيومده و زمان محمد هم اجرا نميشد. لذا قوانين كامل نبوده و نيست ونخواهد بود. حكومت قانون قرآن كامل نيست ! " باعذرخواهي از اينکه وقت گرانبهايتان را ميگيرم. منتظر پاسختان مي مانم . بي زحمت آن را به ايميلم ارسال نماييد . ياعلي
پاسخ:
$$$$
به چند نکته توجه فرمائيد:
1. قرآن کتاب هدايت الهي جهت ارائه برنامه جامع براي هدايت زندگي انسان به سوي سعادت و کمال مي باشد و با بيان قوانين کلي، برنامه اي جامع را براي انسان تبيين نموده است ،اعتقادات و اخلاقيات و احکام عملي و ... همه را بيان نموده است يکي از نکاتي که اين فرد مورد غفلت قرار داده است اين مطلب مي باشد که در هيچ کتاب قانوني امکان بيان تمام جزئيات نيست و نياز به مفسر و مبين دارد خداوند متعال در قرآن بيان و تبيين احکام خود را به پيامبر الهي خود که معصوم از خطا و اشتباه مي باشد واگذار نموده است و مردم را مکلف نموده که بدانيد هر آنچه که پيامبر من مي گويد و بيان مي کند همان خواسته من بوده و به از جانب من وحي شده است لذا مي فرمايد: « (پيامبر من) هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد! آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست». (1) و در واقع پيامبر خود بر اساس مصالح امت قوانين الهي را بيان مي نمود و مشرع و قانونگذار محسوب مي شود و مکمل قرآن مي باشد و به دنبال آن جانشينان معصوم او مأمور هستند که آيات الهي را مطابق اراده خداوند و سنت پيامبر (ص) بيان کند لذا هر آنچه که پيامبر و جانشينان معصوم او مي گويند مراد خداوند بوده و قانون الهي محسوب مي شود لذا خداوند مردم را به اطاعت محض و بي چون و چرا از آنها دعوت مي کند. (2)
2. همانطور که بيان شد بيان بسياري از قوانين اسلام به پيامبر و جانشينان معصوم او واگذار شده است لذا نبودن يک حکم الهي در قرآن دليل بر ناقص بودن قرآن نيست بلکه به حکم قرآن بيان غالب احکام به پيامبر و جانشينان او واگذار شده است و اين يعني تکميل و تبيين قرآن.
3. در فرايند بيان احکام دين پيامبر نيز به تدريج و در بستر حوادث و با رعايت توان پذيرش مخاطبين و آمادگي پذيرش احکام الهي بيان مي شد لذا در ابتداي اسلام شراب حلال بود و به تدريج پيامبر به امر خداوند حرمت آن را در چند مرحله بيان نمود و لذا امکان بيان و تبيين همه احکام به صورت يکجا نبود چون يا هنوز زمان احتياج به آن حکم الهي فرا نرسيده بود و يا هنوز آمادگي جهت پذيرش آن نبود و لذا در همين راستا برخي از احکام الهي در زمان پيامبر مورد ابتلاء مردم نبود ولي پس از پيامبر ائمه بيان نمودند مثل حکم وجوب خمس بر مازاد بردرآمد هر فرد و ...
4. خداوند متعال همانطور که بيان احکام عملي را بر عهده پيامبر و جانشينان او نهاده است ، بسياري از امور حکومت داري را نيز به پيامبر و امام معصوم واگذار نموده است و بيان قوانين و تعيين حيطه و شرايط آن احکام را متناسب با نياز هر زمان و به تشخيص امام معصوم در هر زمان قرار داده است .
به بيان ديگر قوانين الهي دو دسته اند دسته اول احکام اوليه اند که مربوط به وظايف انسان در همه ادوار در شرايط عادي مي باشد و دسته ديگر احکام ثانويه مي باشد که خداوند متعال بر حسب شرايط خاص و اضطراري حق وضع چنين احکامي را براي امام قرار داده است تا با اعمال آن شرايط را به حالت عادي برگرداند دقيقا مثل طبيبي که براي مداواي يک بيمار موقتا او را به خوردن يک داروي غيرعادي سفارش مي کند و يا از خوردن يک غذاي عادي کلا منع مي کند اما حتي همين قوانين ثانويه نيز با اذن و اراده خداوند بوده و قانون الهي محسوب مي شوند که تعيين ميزان خراج و ماليات و موارد تعلق ماليات نيز از اين موارد مي باشد لذا زماني که اميرالمؤمنين (ع) بر حسب شرايط اخذ ماليات بر اسب را به صلاح جامعه و نياز روز ديدند بر اساس عصمت و علم الهي که داشتند قانون جديد الهي را بيان نمودند در حالي که اجرا و ابلاغ چنين قانوني در زمان پيامبر لازم نبود .
5. يکي از نشانه هاي کامل بودن يک قانون انعطاف پذيري جهت دار آن قانون در قبال شرايط متغير مي باشد که در دين اسلام و در قانون قرآن چنين ويژگي به روشني قابل مشاهده مي باشد و خود دال بر کمال اين کتاب آسماني دارد.
پي نوشت ها:
1. نجم (53) آيه 3 و 4.
2. نساء (4) آيه 59.






