ابوبکر در پایان عمرش 9 آرزو می کند که یکی از آن ها این است که ایکاس خلافت را از اهلش غصب نمیکردم و ...

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مركز
مسعودی در كتاب "مروج الذهب" نقل می كند: «ابوبكر 15 روز پیش از وفات بیمار شد؛ وقتی به حال احتضار افتاد، گفت: از هیچ چیز تاسف ندارم، مگر سه كار كه كردم و آرزو دارم نكرده بودم، و سه كار كه نكردم و آرزو دارم كرده بودم، و سه چیز كه آرزو دارم از رسول خدا (ص) پرسیده بودم.
اما سه كاری كه كردم و آرزو دارم نكرده بودم:
1- آرزو دارم خانه فاطمه (س) را نگشته بودم و در این باب سخن بسیار گفت.
2- آرزو دارم فجاه را نسوزانده بودم؛ بلكه یا او را رها كرده بودم یا كشته بودم .
3- آرزو دارم كه روز سقیفه كار خلافت را به گردن یكی از آن دو مرد – عمر یا ابو عبیده - افكنده بودم، كه او امیر می شد و من وزیر بودم.
و سه كاری كه نكردم و آرزو دارم كرده بودم:
1- آرزو دارم كه اشعث بن قیس را كه به اسیری پیش من آوردند گردنش را زده بودم كه به نظر من هر جا شری ببیند به كمك آن خواهد شتافت.
2- آرزو دارم عمر بن خطاب را به مشرق فرستاده بودم تا دست چپ و راست خود را در راه خدا گشوده باشم.
3- آرزو دارم روزی كه سپاه برای جنگ مرتدان آماده كردم و بازگشتم، به جای خود مانده بودم تا اگر مسلمانان به سلامت می رسند كه چه بهتر، و اگر جز این بود من پیشتاز جنگ یا كمك آنان بودم – زیرا ابوبكر با سپاه به یك منزلی مدینه به محل معروف بـ"ذی القصة" رفته بود.
و سه چیز كه آرزو دارم از پیامبر خدا (ص) پرسیده بودم:
1- آرزو دارم پرسیده بودم خلافت حق كیست تا كسی با حق منازعه نكند.
2- آرزو دارم كه در باره میراث عمه و دختر برادر از او پرسیده بودم كه از این قضیه نگرانی به دل دارم.
3- آرزو دارم پرسیده بودم آیا انصار در خلافت حقی دارند كه به آن ها داده شود.» (1)
پي نوشت ها:
1. أبو الحسن على بن الحسين مسعودي ، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چ پنجم، 1374ش ،ج 1 ،‌ ص 658 .