پرسش 1:

موضوع هدف مکاتب الهي چيست؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز سوال پرسشگر محترم تا حدودي مبهم است . اگر مراد ايشان هدف اديان الهي است که بايد گفت :
در آموزه هاي اسلامي به روشني در اين باره سخن گفته شده ، سخن زيباي امير بيان علي(ع) در باره هدف اديان الهي و بعثت انبيا چنين است:
«خداوند پيامبراني را از فرزندان آدم برگزيد . از آنان در ابلاغ و امانتداري در رساندن الهي به مردم پيمان گرفت. در زماني که بيش تر مردم چيزي ديگري به جاي آن نشانده بودند. حق او را نشناخته و براي خدا شريک قرار داده و شياطين آنان را از معرفت به او باز داشتند. رشته پرستش خدا را بريده بودند. در چنين زمانه‌اي بود که خداوند رسولان خود را برانگيخت. پيامبرانش را پي در پي به سوي مردم فرستاد، تا از آنان بخواهند که عهد فطرت الهي را ادا نمايند. نعمت‌هاي فراموش شدة خدا را به يادشان آورند . با ابلاغ احکام الهي يا ارائه دلايل حجت را براي‌شان تمام کنند . توانمندي‌هاي پنهان عقل‌هاي آنان را برانگيزانند. آيات با عظمت الهي را به آنان بنمايانند. همچون آسمان بلند که مانند سقفي بر بالاي سرشان برافراشته و زمين که چون گهواره‌اي زير پاي آنان گسترده و معيشت‌هايي که ايشان را زنده مي‌دارد». (1)
در قران کريم در باره هدف اديان الهي فرمود: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛ (2)
رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم. با آن ها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم، تا مردم قيام به عدالت كنند.
فرمود" لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ"كه از" خود جوشى مردم" سخن گفته شده، نمى‏فرمايد: هدف اين بوده كه انبيا انسان ها را وادار به اقامه قسط كنند، بلكه مى‏گويد: هدف اين بود كه مردم مجرى قسط و عدل باشند!
آرى مهم اين است كه مردم چنان ساخته شوند كه خود مجرى عدالت گردند، و اين راه را با پاى خويش بپويند. (3 )
هدف ديگر در آموزه هاي ديني در باره هدف مکاتب الهي، تكميل ارزش هاى اخلاقى است .
رسول خدا فرمود : بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ (4) براى تكميل فضائل اخلاقى مبعوث شده‏ام"
به اين ترتيب اهداف بعثت انبيا را در هدف هاى" فرهنگى" و" اخلاقى" و" سياسى" و" اجتماعى" مى‏توان خلاصه كرد.
از اين بيان معلوم مي‌شود که اگر پيامبران نبودند، مردم سرگردان بودند و از يافتن راه سعادت باز مي‌ماندند.
همچنين از فطرت توحيدي و يکتا پرستي کاملاً فاصله مي‌گرفتند و بندگان بت مي‌شدند، ‌نتيجه آن بود كه انسان (که خليفه خدا در زمين بود) بنده بت‌هاي ساخته دست خود مي‌شد و کرامت آدمي از بين مي‌رفت.
اگر اديان الهي نبودند، آدميان نمي توانستند نحوه بندگي و عبادت را(که تنها راه سعادت و کمال ابدي انسان است) بدانند، از اين رو امام خميني بر اين نکته تأکيد نموده که يکي از بزرگ ترين نتائج نبوت اين است که آدمي در مکتب انبيا راه بندگي و عبوديت را آموختند تا از رهگذر آن به سعادت ابدي خود نايل شوند. (5)
يکي از اهداف اديان الهي اين است که در پرتو آموزه هاي متعالي آن استعدادهاي نهفته خرد آدمي شکوفا مي گردد.
مرحوم خواجه طوسي با الهام از آموزه‌هاي متعالي قرآن و سنت به اين نکته توجه داده که يکي از فوايد بعثت انبيا اين است که بسياري از امور زندگي نظير سياست، اخلاق و صنايع را به بشر آموخته‌اند. اگر انبيا نبودند، بشر نمي‌توانست به آن امور دست پيدا کند. (6)
طبق اين مبنا معلوم مي‌شود اگر انبيا نبودند، بشر به ترقي و تمدن دست نمي‌يافت، زيرا تمدن و ترقي در ساحات مختلف وامدار شکوفايي عقل و خرد جمعي و فردي است.
آموزه هاي اديان الهي بيش ترين نقش را در شکوفايي عقل آدميان داشته، به گونه‌اي که اگر انبيا نبودند، بشر شايد تا کنون از تمدن انساني فاصله گرفته بود، زيرا يکي از مؤلفه‌هاي مهم تمدن انساني، عدالت و اخلاق انسان است. در امور اخلاقي و معنوي، بشر وامدار بعثت انبيا و رهنمود اوليا است.
در کلمات امير مؤمنان آمده: «بنا اهتديتم في الظلمات و تسنّمتم ذروة العليا و بنا أفجرتم عن السرار؛(7) شما مردم به وسيله ما در تاريکي‌‌هاي گمراهي هدايت يافتيد، و به قلّه فضيلت رسيديد،‌ و از شب تيره به سپيده‌ دم صبح درآمديد».
اگر سفيران الهي نبودند، بشر همچنان در تاريکي جهل و دوري از معنويت و اخلاق به سر مي‌برد.
چه اينکه پيآمد ديگر عدم نبوت اين بود که بشر روش پرستش و عبادت خالق خود را (که با فلسفه خلقت او در ارتباط است) نمي‌دانست. گر چه عقل آدمي اصل ضرورت پرستش خداوند را به صورت کلي مي‌تواند درک نمايد، چون عبادت و بندگي تنها راه رستگاري و کمال و سعادت انسان است.
انسان بدون عبادت و بندگي هرگز به کمال حقيقي خود نمي‌رسد، در نتيجه، عقل بر ضرورت عبادت و بندگي خدا حکم مي‌کند، اما بشر از درک نحوه انجام عبادت و جزئيات آن عاجز است، چون قدرت درک امور جزئي و از جمله ريزه ‌کاري‌هاي مربوط به عمل را ندارد، به همين خاطر خداوند بر بندگان خود منّت نهاد . با فرستادن آموزگاران بزرگ خود، آن ها را از نحوه عبادت و پرستش آگاه ساخته است.
اگر پيامبران نبودند، بشر از کجا چگونگي بندگي و انجام تکاليف خود را مي‌فهميد؟! ممکن بود هر کسي طبق سليقه و برداشت خود، روش خاصي را براي بندگي وضع مي‌کرد.
هدف اديان الهي دادن آگاهي هاي لازم و فراهم آوردن شرايط براي رسيدن انسان به كمال وجودي خود است .(8)
پي‌نوشت‌ها:
1. نهج البلاغه، خطبه 1.نشر موسسه اميرالمومنين قم 1383 ش.
2 . حديد (57)آيه 25.
3. ناصر مکارم ،تفسير نمونه، ج‏23، ص 370 ،نشر دارالکتب الاسلاميه ،تهران، بي تا.
4. محمد باقر مجلسي ، بحار الانوار، ج 71 ،ص 373 ،نشر دار الاحيا التراث العربي، بيروت، 1403ق.
5. امين صادقي، پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، ص 259، نشر مؤسسه آثار امام، 1386ش.
6. خواجه نصير طوسي ،کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 271، مکتبه المصطفوي، قم ـ بي‌تا.
7. نهج البلاغه، خطبه 4.
8. پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، ص258، نشر موسسه آثار امام-1386ش.

پرسش 2:
رسول اکرم هدف بعثت خود را چگونه معرفي کرده ؟

پاسخ:

گرچه اهداف بسياري در بعثت پيامبر نهفته است، ولي مهم ترين هدف که ساير اهداف از لازمه آن است، مکارم اخلاق است . گويا مراد پرسشگر محترم نيز همين جلوه از هدف بعثت است. رسول خدا طبق کلام معروف او هدف بعثتش را به کمال رساندن کرامت و ارزش هاي اخلاقي دانسته و فرمود:
بعثت لاتمم مكارم الاخلاق؛ (1) براى تكميل فضائل اخلاقى مبعوث شده‏ام"
در حديث ديگر آمده که رسول خدا فرمود :عليکم بمکارم الاخلاق فان الله تعالي بعثني بها ؛ (2) بر شما باد به کرامت هاي اخلاقي ، زيرا خداوند مرا براي آن مبعوث فرموده است .
در روايت ديگر فرمود:بعثت للحلم مرکزا و للعلم معدنا و للصبر مسکنا (3) ؛ به عنوان مرکز حلم ، معدن علم و محل شکيبايي برگزيده شده ام .
از اين گونه روايات به دست مي آيد يکي از اساسي ترين اهداف بعثت پيامبر، نهادينه کردن اخلاق و کرامت‌هاي اخلاقي در ميان انسان ها است. در آموزه‌هاي ديني به کرامت اخلاقي در ساحات مختلف فردي، اجتماعي، حسن معاشرت خانوادگي، تأکيد فراوان شده، اخلاق بعد از معرفت اصول اعتقادي و احکام تکليفي و عبادي، يکي از برنامه‌هاي اساسي است که از سوي پيامبر براي هدايت و شکوفايي کمالات انساني به کار بسته شده است .
پي‌نوشت‌ها:
1. بحار الانوار، ج 71 ،ص 373 ،نشر دار الاحيا التراث العربي ،بيروت، 1403ق.
2. ميرزا حسين نوري ،مستدرک الوسايل ،ج 2 ،ص283 ،نشر موسسه آل البيت ،قم،1408 ق.
3.مصباح الشريعه ،ص155 ،نشر موسسه الاعلمي ،بيروت، بي تا.
پرسش 3:

انسان موجود چند بعدي است و ملاک برتري انسان و ديگر موجودات چيست؟
پاسخ:

انسان از حقيقتي به نام روح و بدن ترکيب گرديده و ترکيب آن ها به اصطلاح فلسفي ترکيب اتحادي است و نه ترکيب انضمامي ، يعني روح و بدن دو حقيقت متحد است و نه ضميمه شده.(1) نفس عبارت از قوه اي است که در جسم موجود است يا به آن تعلق مي گيرد و منشأ آثار گوناگون است.
برخي اجسام داراي آثاري مي باشند که به صورت يکنواخت از آن ها ظهور مي يابند، مثلاً آتش همواره داراي اثر سوزندگي يا ايجاد حرارت است. يخ همواره سرد و خورشيد هميشه سوزان است و نور افشاني مي کند . بنابراين آثار اين اجسام به صورت يکنواخت ظاهر مي گردد. اما برخي اجسام ديگري هستند که آثار يکنواختي ندارند، مثلاً انسان گاهي نشسته است و گاهي ايستاده؛ زماني مي خندد و زماني مي گريد؛ هم چنين داراي ادراکات متفاوتي است . اين آثار از خاستگاه واحدي سرچشمه مي گيرد که نام آن را نفس مي گذاريم که بعد و ساحت فرا طبيعي انسان را تشکيل مي دهد. پس نفس امري است که منشأ آثار مختلف و ناهمگون در جسم مي شود.(2)
نفس انسان داراي مراتب است:
مرتبه حيات نباتي آن را طبع گويند.
مرتبه حيات حيواني آن نفس.
مرتبه توجه آن به عالم غيب را قلب.
مرتبه نفس ناطقه را روح.
مرتبه معرفت حق که سرّ الهي را با همه موجودات مشاهده مي‌کند ،سرّ گويند.
مرتبه مشاهده حق را خفي.
مرتبه فناي از فنا را اخفا مي‌گويند.(3)
اين مراتب براي نفس در آموزه‌هاي فلسفي نيز آمده، ولي با تعبيرات متفاوت آمده ،مثلاً فلاسفه از مراتب ياد شده نفس به عقل هيولاني، عقل بالملکه، عقل بالفعل، عقل بالمستفاد، محو، طمس و محق ياد کرده اند.(4)
بنابراين انسان موجودي دو ساحتي است که يکي مادي که همان بدن است و ساحت ديگر آن فرا مادي که نفس و داراي مراتب است .
برتري انسان بر ساير موجودات مربوط به ساحت جسماني او نخواهد بود، چون ممکن است موجودات ديگر در عالم باشند که از نظر جسمي پيچيده‌تر از بدن انسان باشند، پس برتري و شرافت انسان بر ساير موجودات به لحاظ ساحت روحي و قواني نفس ناطقه ،نظير عقل و معرفت قلبي خواهد بود. انسان به اعتبار ساحت روحاني خود مي‌تواند خليفه خدا در زمين باشد. خلافت که به معناي مظهريت اسما، و صفات الهي است، ملاک برتري و شرافت انسان است، نه جنبه جسماني او . چه بسا ويروس که ريزترين موجود است و حتي با چشم ديده نمي‌شود، جسم انسان را از پاي در ‌آورد. در اين باره مطالعه کتاب «انسان کامل در نگاه امام خميني» مفيد است. (5)
روشن‌ترين دليل بر اين که برتري و شرافت انسان و يا فروتري او هر دو مربوط به جنبه روحي اوست، اين است که چه بسا انسان‌ها به دليل ضعف و پستي جنبه روحي‌شان از حيوانات نيز پست‌تر شمرده شده ، قرآن کريم به صراحت فرمود: «ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبيلا؛ (6) اينان فقط مانند چهار پايان‌اند، بلکه گمراه‌ترند». بر اساس اين گونه آموز‌ه‌ها به روشني معلوم مي‌شود که برتري و فروتري انسان نسبت به ساير موجودات مربوط به جنبه روحي است، حال بايد در تحليل ملاک برتري انسان بر ساير موجودات گفت :
خاستگاه برتري انسان مقام خلافت الهي اوست . اين مقام است که او را نه تنها بر جن ،بلکه بر همه ما سوا الله و حتي بر فرشتگان برتر نموده است (7).
واژه خلافت به لحاظ کاربردهاي مختلف معاني متفاوتي را مي‌رساند ،ولي در معناي جانشيني و نيابت، شهرت و کاربرد بيش تري دارد، اما در باره مفهوم عرفاني و وحياني خلافت الهي گفته شده:
حق تعالى ذاتاً بي‌نياز از عالم است، ولي اسماي الهي هر کدام مظاهري دارند که آثار آن اسما به وسيله آن ها ظاهر مي‌گردد، بنابر اين لازم است مظهر اسم الله جامع جميع اسما و صفات حق تعالي و خليفه خدا در عالم باشد تا به وسيله او همه عالم به کمال لايق‌شان برسند. مظهر و خليفه ، انسان کامل است که يکي از افراد نوع انسان است ؛ بنابراين خليفه خدا در زمين نه همه انسان ها ، بلکه انسان کامل است که اسما و صفات الهي در او تجلي يافته است.
بنابر اين خلافت الهي در واقع تعبيري ديگري از مظهريت اسما و صفات الهي است و گرنه خداوند که «بکلّ شيء محيط»(8) و«علي کلّ شيء شهيد»(9)است ، از هيچ جا و از هيچ نشئه و عالم غايب نيست تا خليفه جاي او را بگيرد و جانشين او گردد. پس مراد از خلافت الهي انسان اين است که مظهر اسما و صفات خداوند و آيت وجود او در عالم است.
خلافت الهي انسان امر تکويني و واقعي عيني در نظام وجود و جهان هستي است. اين امر که هيچ يک از موجودات حتى موجوداتي نظير فرشتگان مقرب الهي که از سعه وجودي بسيار بالاي برخوردارند، نتوانستند به اين مقام راه يابند و رداي خلافت را دربر کنند، شگفت‌آور و تأمل برانگيز است . اين خود بر اسرار آميز بودن مسأله دلالت دارد.
چگونه فرشتگان مقرب که بهره‌مند از کمالات والايند و اسما و صفات حق در آن‌ها به روشني جلوه‌گر است و جلوه‌هاي کامل‌تري از جمال و جلال حق را نشان مي‌دهند، نتوانسته‌اند به اين مقام بار يابند؟ فهم اين نکته که فرشتگان چرا و چگونه نتوانستند حق خلافت را ادا کند ،نيازمند دقت و تأمل بيش‌تر از حد معمول است.
مراد از خلافت الهي انسان همان جلوه جامع بودن اوست .از طرفي فرشتگان با وجود اين که آيينه شفاف صفات حق‌اند، از جامعيت لازم برخوردار نيستند تا همه اسما و صفات در وجود آن ها متجلي گردد. از اين رو انسان که از گسترده وجودي و جامعيت کامل بهره دارد، شايسته پوشيدن رداي خلافت الهي شده است.
بنابراين يکي از اسرار اختصاص مقام خلافت الهي به انسان اين است که آدمي به دليل جامعيت که در عرفان از آن به کون جامع يعني وجود جامع تعبير شده ، شايسته مقام خلافت است ؛ يعني آدمي اگر درست عمل کند ، مي‌تواند همه اسما و صفات خدا را در وجود خود تجلي کند و مظهر همه اسما شود، گرچه اين امر عملاً تنها در وجود انسان کامل (انبيا و اولياي معصوم) تحقيق مي‌يابد ، ولي به هر حال انسان از اين جامعيت برخوردار است، بر خلاف ساير موجودات و حتى فرشتگان که تنها مي‌توانند مظهر برخي اسماي الهي باشند و نه همه اسما.
با توجه به معناي خلافت الهي حال بايد گفت : خلافت الهي يعني مظهر اسماي الهي شدن مراتب تشکيکي دارد .حد نصاب تام آن براي انسان کامل است، ولي ساير آدميان نيز هر يک به اندازه پاکي و کمالات وجودي وجودي خود مي توانند مظهري اسمي از خداوند باشند . به همين ميزان از خلافت الاهي بهره‌مند گردند، از اين رو مي‌توان گفت هر کسي به اندازة کمال خود خليفه خدا محسوب مي شود . به عنوان نمونه هر کسي به اندازة علمي که دارد، به همان اندازه مظهر اسم عليم خواهد بود . به همان ميزان خليفه خدا محسوب مي شود . از اين طريق مي توان به خلافت و مظهريت او پي برد.(10)

پي‌نوشت‌ها:
1. عبد الرزاق لاهيجي، گوهر مراد، ص 97، نشر کتابفروشي اسلاميه، تهران 1377ق.
2. محمد سعيدي مهر ، شرح جلد هشتم اسفار اربعه (جزء اول )،ص40.نشر موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني قم، 1375 ش.
3. حسن زاده آملي، ممد الهمم في شرح فصوص الحکم، ص 55، نشر وزارت ارشاد اسلامي، 1378ش.
4. محمد تقي آملي ،درر الفوائد، ج 1، ص 131،نشر اسماعيليان ،قم، بي تا.
5. امين صادقي ،نشر پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، قم، 1388 ش .
6. فرقان (25) آيه 44.
7. پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، ص 172، نشر مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، 1368ش.
8. فصلت (41) آيه 54.
9. نساء (4) آيه 33.
10. پيامبر اعظم در نگاه عرفاني امام خميني، ص 175،