سلام.
آیه 53 سوره یوسف "وما ابری نفسی ... " آیا حتما جمله یوسف است؟
چه اشکال دارد که جمله زلیخا در نظر بگیریم؟

پرسشگر گرامی با سلام و سپاس از ارتباطتان با این مرکز
در مورد دو آیه 52 -53 سوره یوسف بحث است که سخن کیست:
«ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدي كَيْدَ الْخائِنينَ وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ ؛
اين سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غياب به او خيانت نكردم و خداوند مكر خائنان را هدايت نمى‏كند! هرگز خودم را تبرئه نمى‏كنم، كه نفس (سركش) بسيار به بدي ها امر مى‏كند مگر آنچه را پروردگارم رحم كند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است.»
گروهی این را سخن همسر عزیز مصر شمرده و در توضیح گفته اند:
منظور از کلام این بود که اگر به گناهکاری خود و پاکدامنی یوسف اقرار و اعتراف کردم ، برای این بود که یوسف بداند در غیاب او به وی خیانت نکرده ام . بعد از گذشتن اين مدت و تجربياتى كه داشته‏ام ، فهميده‏ام خداوند نيرنگ و كيد خائنان را هدايت نمى‏كند . نمی خواهم خودم را تبرئه کنم . اگر به گناه متمایل شدم ، امر نفس اماره ام بود ،زیرا نفس به گناه امر می کند، مگر این که خدا رحم آورد.
در تفسیر نمونه ظاهر آیه را دلالت کننده بر این معنا شمرده است و ادامه داده شکست عشقی ، چنان بر غرور و شخصیت افسانه ای او ضربه زد که چشم واقع بینش را باز نمود و به این اعتراف و حق شناسی واداشت و ادامه می دهد:
"هيچ بعيد نيست انسان هنگامى كه در زندگى پايش به سنگ بخورد ،يك نوع حالت بيدارى توام با احساس گناه و شرمسارى در وجودش پيدا شود ،به خصوص اينكه بسيار ديده شده است كه شكست در عشق مجازى راهى براى انسان به سوى عشق حقيقى (عشق به پروردگار) مى‏گشايد! به تعبير روانكاوى امروز آن تمايلات شديد سر كوفته "تصعيد" مى‏گردد . بى‏آن كه از ميان برود ، در شكل عالي ترى تجلى مى‏كند. پاره‏اى از روايات كه در شرح حال همسر عزيز در سنين بالاى زندگيش نقل شده، نيز دليل بر تنبه و بيدارى است.
از اين گذشته ارتباط دادن اين دو آيه با يوسف به قدرى بعيد و خلاف ظاهر است كه با هيچ يك از معيارهاى ادبى سازگار نيست ،زيرا:
اولا- ذلك" كه در آغاز آيه ذكر شده ، به عنوان ذكر علت است، علت براى سخن پيش كه چيزى جز سخن همسر عزيز نيست. چسبانيدن علت به كلام يوسف كه در آيات قبل از آن با فاصله آمده ، بسيار عجيب است.
دوم- اگر اين دو آيه بيان گفتار يوسف باشد ،يك نوع تضاد و تناقض در ميان آن خواهد بود، زيرا از يك سو يوسف مى‏گويد هيچ خيانتى به عزيز مصر روا نداشتم . از سوى ديگر مى‏گويد: خود را تبرئه نمى‏كنم ،چرا كه نفس سركش به بدي ها فرمان مى‏دهد. اين گونه سخن را كسى مى‏گويد كه لغزش هر چند كوچك از او سر زده باشد، در حالى كه مى‏دانيم يوسف هيچ گونه لغزشى نداشت.
سوم- اگر منظور اين است كه عزيز مصر بداند او بى‏گناه است، او كه از آغاز (پس از شهادت آن شاهد) به اين واقعيت پى‏برد و به همسرش گفت :از گناهت استغفار كن. اگر منظور اين باشد كه بگويد به شاه خيانت نكرده‏ام ،اين مساله ارتباطى به شاه نداشت. توسل به اين عذر و بهانه كه خيانت به همسر وزير خيانت به شاه جبار است، يك عذر سست و واهى به نظر مى‏رسد. به خصوص اينكه درباريان معمولا در قيد اين مسائل نيستند.(1)
در مقابل این نظر، گروهی دیگر از عالمان آن را تتمه کلام یوسف بر شمرده اند .
علامه طباطبایی از طرفداران این نظر است و سیاق آیه را دلیل بر این نظر می شمارد و در نقد نظریه بالا می گوید:
بنا به گفته طرفداران نظر فوق معناى دو آيه مذكور چنين مى‏شود كه همسر عزيز بعد از آن كه به گناه خود اعتراف نمود، به راستگويى يوسف گواهى داد و گفت:
"ذلك" اين اعترافم بر اينكه او را مراوده كردم، و شهادتم بر اينكه از راستگويان است، براى اين بود:" ليعلم" تا يوسف وقتى اعتراف و شهادت مرا بشنود ، بداند كه در غياب او به او خيانت نكردم، بلكه اعتراف نمودم كه مراوده از ناحيه من بود، و او از راستگويان است" وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ" و خدا كيد خيانتكاران را هدايت نمى‏كند، هم چنان كه كيد مرا كه مراوده و به زندان افكندن او بود، هدايت نكرد . سرانجام پس از چند سال زندانى شدن راستگويى و پاكدامنى او را برملا، و خيانت مرا نزد پادشاه و درباريانش افشا و مرا رسوا نمود، هم چنان كه كيد ساير زنان اشراف را هم هدايت نكرد.
هرگز نفس خود را تبرئه نمى‏كنم، زيرا اين من بودم كه او را بزندان افكندم تا شايد بدين وسيله او را مجبور كنم كه به خواسته من تن در دهد، آرى" إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ".
و اما وجوه اشكال،
اول.اگر این كلام همسر عزيز مى‏بود ، جا داشت كه در جمله به صيغه امر(لیعلم ؛ با سکون میم)بگوید زيرا اگر اين جمله عنوان شهادت و اعتراف زليخا باشد و به غير صورت امر گفته باشد ، كلامى است خالى از فايده.
بخلاف اينكه اگر مى‏گفت:" و ليعلم" (به صيغه امر) يعنى بايد بداند كه من در غياب او به گناه خود اعتراف و به پاكى او شهادت دادم.
علاوه لازمه اين تفسير اين است كه معناى اعتراف و شهادت باطل شود، چون اعتراف و شهادت وقتى دليل بر واقع مى‏گردد، و طهارت واقعى يوسف را مى‏رساند كه منظور از آن بيان حقيقت و اظهار حق باشد، نه اينكه يوسف بفهمد و از رفتار او در غيابش خوشش آيد.
دوم. اگر معنايش اين باشد كه من براى اين شهادت دادم و اعتراف كردم كه يوسف بداند در طول مدت زندانيش به او خيانت نكردم، در اين صورت كلامى خواهد بود هم دروغ محض و هم بى‏ربط، زيرا او در اين مدت به وى خيانت كرده بود، چه خيانتى بالاتر از اين كه نقشه ‏چينى كرد تا او را بدون هيچ گناهى به زندان افكند علاوه بر اينكه شهادت و اعترافش به هيچ وجهى از وجوه دلالتى بر خيانت نكردنش ندارد، هم چنان كه از نظر خواننده نيز پوشيده نيست.
سوم. اگر آيه مورد بحث كلام همسر عزيز بود معنا نداشت به يوسف ياد دهد كه خدا كيد خائنان را رهبرى نمى‏كند، با اينكه يوسف اين معنا را در روز اول كه وى بناى مراوده را با او گذاشت ، خاطرنشانش كرده و گفته بود:" إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ" (2)
چهارم. در اين صورت جمله" وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي- من نفس خود را تبرئه نمى‏كنم- چون من او را با نقشه‏ها و كيد خودم به زندان افكندم-" با جمله" لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ" منافات دارد.
پنجم . آيه" إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ" از آنجايى كه مشتمل بر معارف جليله‏اى از توحيد است احتمال نمى‏رود كلام زنى بت پرست و مالامال از هوى و هوس بوده باشد.
ممکن است گفته شود منظور او از "وی" در این که گفت: من به وی خیانت نکردم ، همسرش باشد یعنی من در خفا با یوسف آمیزش نکرده ام.
ولی این اعتراف دردی دوا نمی کند آن هم بعد از این که اعتراف کرده که از یوسف کام طلبیده و او را در فشار گذاشته است. (3)
به نظر می رسد تفسیر و نظر دوم صحیح تر است زیرا به تتمه کلام یوسف بیشتر می ماند و به روحیه ایمانی و توحیدی وی سزاوار تر است زیرا شهادت زلیخا در این مقام هیچ ارزش و سودی برای یوسف نداشت تا زلیخا بخواهد آن را خدمتی به ایشان بشمارد. چون با توجه به پاکی یوسف، رفقای زندانی او بر پاکی او عالم شده بودند از جمله همین فرد درباری که تعبیر خواب را از یوسف شنیده و به پادشاه منتقل کرده و باعث آشنایی پادشاه با وی گشته است، بر بی گناهی یوسف شهادت داده است. خود تعبیر خواب یوسف هم بر طهارت و پاکی او و بر بی گناهی اش دلالت داشت.به همین جهت پادشاه مصر خبط و گناه زنان مصری را مسلم گرفته و می پرسد:
ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ (4)
(پادشاه آن زنان را طلبيد و) گفت: «به هنگامى كه يوسف را به سوى خويش دعوت كرديد، جريان كار شما چه بود؟»
زنان مصری هم همگی به بی گناهی یوسف و گناهکاری خود و از جمله زلیخا شهادت داده اند و اینان قبلا از زلیخا اعتراف به گناه را شنیده بودند، بنا بر این با این وضع دیگر اعتراف زلیخا سودی به یوسف نمی رساند تا بخواهد آن را برای خیانت نکردن شمرده و ...
اشکال هایی هم که بر این نظر کرده اند ، سست می باشند زیرا این که بین کلام یوسف و کلمه "کذلک" یک آیه فاصله افتاده، سیاق را به نمی زند و مانع رجوع کذلک به تقاضای تحقیق یوسف نمی شود. بلکه هنوز وجه این تقاضای تحقیق با این که به ظاهر هم بی جا است، روشن نشده و این سوال هم چنان بی جواب است که چرا یوسف در آستانه آزادی ، در زندان می ماند و تقاضای تحقیق از زنان درباری دارد؟ با ارجاع این کذلکه به تقاضای یوسف این سؤال جواب داده می شود و گر نه همچنان بی جواب می ماند.
این که عزیز در روز اول با توجه به شهادت آن کودک بر بی گناهی یوسف ، به این بی گناهی خبر یافت مانع این نمی شود که در قلب و روحش هیچ احتمال سوئی نسبت به یوسف ندهد. بلکه چه بسا به مقدار کمی یوسف را هم خطا کار بداند و یوسف در صدد این است که او قاطعانه به بی گناهی اش یقین یابد و با این تقاضای تحقیق این مطلوب هم حاصل می شود.
اما این که یوسف بگوید "و ما ابرء نفسی...." هیچ دلالتی ندارد. لغزشی هر چند کوتاه از او سر زده باشد بلکه نشان از عقیده توحیدی والای او دارد که می فرماید: من اگر هیچ نلغزیده ام به اعتبار خودم نبوده بلکه من هم مانند دیگران نفس اماره دارم که به بدی دعوت می کند بلکه به اعتبار عصمت و نگهداری خدایی بوده که اگر کسی را دست بگیرد او را از هر لغزشی هر چند اندک حفظ می فرماید. این کلام یوسف برگردان کلام دیگر اوست که وقتی مورد دعوت زنان مصری واقع شد به درگاه خدا عرضه داشت :
َرَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَني‏ إِلَيْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلين‏(5)
(يوسف) گفت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آنچه اين ها مرا به سوى آن مى‏خوانند! اگر مكر و نيرنگ آن ها را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!»
پس این کلام توحیدی ناب موحدی است که خود را در گرداب گناه و اسیر نفس می داند که حول و قوه ای ندارد جز یاری خدا . اگر عصمتی از او ظاهر شده ، آن را به همین عنیات خداوند منسوب می کند و چنین معرفتی را جز در موحدان ناب نمی توان یافت.
بنا بر ای به نظر می رسد این جملات فقط از پاکدامن موحدی چون یوسف صادر می شود نه از بانوی گناهکار و خیره سری چون زلیخا.
پی نوشت ها:
1. مکارم شیرازی، تفسیر نمونه ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، 1374 ش، ج9 ، ص433-435.
2. یوسف (12) آیه 23.
3. طباطبایی ، ترجمه المیزان ، محمد باقر موسوی همدانی ، قم ، دفتر انتشارات اسلامی ، 1374 ش، ج11، ص 270 - 274.
4. یوسف (12) آیه 51.
5. همان ، آیه 33.