سلام
من مردمي هستم كه 9 سال است متاهل و يك فرزند دارد و علي ظاهر فردي مذهبي هستم و معتقد به حجاب و عفاف و خدا و پيغمبر و اسلام و انقلاب اما عاشق دختري شده ام كه مدعي بود عاشقم است و 3 سال ربطه داشتيم و بعلت دوست پسرهاي زيادي كه او داشت و ميگفت همش روابط اجتماعي و نوع پوشش كه رعايت نميكرد و مدعي عرفانهاي غير اسلامي بود دائم با هم درگير بودم و او ترجيح داد برود خلاص و ازاد و رها باشد و فقط عشق من در قلبش باشد! و رابطه ما قطع شود البته تقاضاي قطع رابطه را من دادم چون نمي توانستم بي غيرت و بي تعصب بوده و حسادتم را نسبت به دوست پسرهايش مخفي كنم اما اگر كلمه عشق درست باشد؛هوس نگذاريد؛عاشقش هستم
البته در اين سه سال بارها جدا شديم و برگشتيم اما اينبار خيلي جدي است چون او ديگر سراغم نيامد.
متاسفانه او دختري زيباتر از همسر من بود
و متاسفانه من بي هيچ دليلي عاشق او هستم چون هر كاري كه از منظر من بد بود او كرده بود از رفتن خانه دوست پسرانش تا خش گذراني با انها تا اعتقادات سياسي و ديني و ظاهريش
ميدانم من را بي ايمان و بي بند وبار و هوس باز ميدانيد
اما اگر هوس بود خيلي راحت بيغيرت ميشدم او هم پا ميداد و دائم هوس بازي ميركردم
من هم بيرگ ميشدم و بي تعصب
اما چون دوستش دارم و عاشقشم نتوانستم رقيب را تحمل كنم
در هر صورت حالم خراب است و رواني شده ام دلتنگشم
پاسخ شما را به سوال مشابه كه در سايتتان بود را خواندم و گفتيد كه دست خودمان است
دعا كردم صدقه دادم متوسل به امام زمان شدم
همه كار كردم
اما دلم درد است از جبر و از رفتارهاي او
البته مشكلم اين است كه خود همه چيز را ميدانم و قادر به عقلمداري نيستم
كمكم كنيد.
بي پاسخ نگذاريد

پرسشگر گرامی باسلام و تشکر از ارتباط با این مرکز.
لطفاً به عبارات نامه خود دقت كنيد. همان طور كه مشاهده مي‌كنيد، رگه هایی از چندين اختلال عمده روان‌پزشكي در شما وجود دارد كه از جمله آن‌ها: اضطراب، افسردگي و وسواس فكري است.
اين سه اختلال عمده روان‌پزشكي، سال‌ها قبل از آشنايي تان با اين دختر در شما وجود داشته است و از عوامل اصلي بروز عشق مرضي در شما محسوب مي‌گردند. اين سه اختلال در كنار اموري مانند عزت نفس بسيار پايين و برخي ناكامي‌هاي جنسي، باعث شده‌اند كه شما به اين دختر وابسته گرديد. برخي به اشتباه، عشق را سبب بروز عوارض رواني بالا مي‌دانند؛ بلكه ساز و كار آن كاملاً بر عكس است و اين اختلالات رواني هستند كه زمينه را براي بروز عشق مرضي و وابستگي رواني (یا به تعبیری اعتياد رواني) آماده مي‌سازند.
بديهي است اگر شما از اين اختلالات كه به احتمال زياد ريشه در كودكي و وراثت شما دارد، بي‌بهره بوديد، قطعاً به عشق مرضي گرفتار نمي‌آمديد و دختران به مراتب زيباتر از ايشان هم در ربايش قلب شما ناكام مي‌ماندند.
البته عدم رضايت زناشويي و ناكامي جنسي نيز در بروز تداوم اين عشق بي‌تأثير نبوده‌اند. چه بسا كام ‌روايي جنسي در ارتباط با همسرتان و آرامشگري حاصل از رضامندي زناشويي، مانع مهمي بر سر راه پيدايي عشق مرضي مي‌گشت.
متأسفانه صدها سال است كه مردمان جامعه ما با يك بحث انحرافي به نام تفاوت عشق و هوس درگير هستند. واقعيت اين است كه هيچ عشق مرضي از هوس بي‌بهره نيست؛ چرا كه زيبايي دختر و تحريكات بصري، در بروز اين عشق بي‌تأثير نبوده، و نیز برخي هوس‌ها از عشق مرضي بي‌بهره نيستند.
آنچه در اين ميان نبايد از نظر دور داشت، اين است كه هر چيزي كه باعث كاهش عملكرد در فرد شود، اختلال و مرض است و با نهادن عناوين جعلي "عشق" یا "هوس" و... بر آن، نمي‌توان به تطهير و توجيه آن پرداخت.
اين عشق، چه هوس باشد چه غير هوس، باعث كاهش شديد عملكرد رواني در بسياري از جنبه‌هاي زندگي شما گشته است. با عبارت‌پردازي نمي‌توان از واقعيت فلج كننده (يا به تعبير شما فشل كننده) طفره رفت.
به عنوان يك روان‌شناس، به شما برادر گرامي خاطرنشان مي‌سازم كه در شرايط كنوني براي رهايي از اين تشويش و سردرگمي، راهي جز درمان تخصصي اختلالات رواني بسترساز عشق نداريد؛ به عبارت ديگر، شما براي رسيدن به ساحل آرامش بايد در اسرع وقت به يك روان‌شناس باليني كارآشنا و با سابقه مراجعه نماييد و طي چندين جلسه درماني، به درمان تدريجي اختلالات همراه عشق بپردازيد. چه بسا به دارو درماني هم نياز باشد كه به صلاح‌ديد روان‌شناس باليني بايد با مراجعه به يك روان‌پزشك به اين مهم اقدام نماييد.
روان‌ درماني به علاوه دارو درماني، سهم بسزايي در بهبود وضعيت رواني شما دارد. شك نكنيد كه دعا و نذر و نياز و توسل، بدون مراجعه به اسباب عادي اين دنيايي (مانند مراجعه به روان‌شناس و روان‌پزشك)، تأثير چنداني در بهبود حال شما ندارد؛ چرا كه انبيا و اولياي الهي نيز براي درمان بيماري‌هاي جسمي و غير جسمي خود، علاوه بر توسل به امور ماورايي، به امور و اسباب اين دنيايي (مانند طبيب و حكيم) نيز مراجعه مي‌كردند.
از طرفي، شما بايد لحظه اي به محبت هايي فكر كنيد كه از همسر و فرزندتان دريغ مي كرديد. اگر فرزند شما به دليل كمبودهاي عاطفي سرنوشت زندگي اش تغيير كند و يا خداي نكرده همسر شما محبت را از فرد ديگر به ناچار گدايي كند و به گناه رابطه مبتلا شود، آيا شما توان بخشيدن خود را خواهيد داشت؟