با توجه به مبانی اعتقادی ما شیعیان که برگرفته از کتاب خدا وسنت پیامبر هست نباید ائمه طاهرین از جمله حضرت علی ع عملکردی خلاف نص صریح قرآن داشته باشند . طبق آیه تبلیغ و حدیث غدیر خداوند حضرت علی را به جانشیمی بلا فصل و بی فاصله پیامبر ص منصوب کرد ولی ما میدانیم که آن حضرت بنا به مصلحت 25 سال سکوت کردند ولی از انجایی که خداوند در آیه 36 سوره احزاب می فرمایند: هنگامی که خدا و رسول امری را حکم کنند هیچ مرد و زن مومنی را نرسد که رای خلافی اظهار کند و کسی که چنین کند در گمراهی آشکار است . و نتیجه می گیریم که خداوند حکم کرده که علی ع جانشین بلافصل است ولی حضرت علی حکم خدا را نعوذ بالله بی اهمیت شمرده و سکوت کرده است
با عرض سلام و تشکر از ارتباط تان با این مرکز.
آری اگر در حالت عادی و بدون تعارض با اصل مهم تر ، مثلاً دفاع از جان و ناموس و حق خود نباشد ، و به سكوت بيانجامد ، ناشی از تزلزل ایمان و یا عدم ایمان کامل است ، اما پاسخ ما این است که در اینجا مصلحت بالاتری که در تعارض با دفاع از خود و حق خود و حتی خانواده بود، وجود داشت . در اینجا نه تنها گرفتن این حق امر دینی و ایمانی نخواهد بود ، بلکه مغایر با ایمان و تسلیم شخص در مقابل خداوند و دین او خواهد بود.
مقام امامتی كه خداوند به آن حضرت داده بود. ارتباطي به روي آوردن مردم و يا پشت نمودن آن ها ندارد؛ بلكه مقامي است كه آن حضرت هميشه دارا است؛ اما در باره خلافت و حكومت پس از پيامبر بايد گفت :
مشروعیّت حکومت ائمه اطهار (ع) نيز وابسته به رأی و رضایت مردم نمیباشد؛ بلکه رأی و رضایت، باعث تحقّق و فعلیت حکومت اسلامی آن ها میشود. حضرت امیر (ع) میفرماید:
« لولاحضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر... لا لقیتُ حبلها علی غاربها ؛ (1) اگر حضور بیعت کنندگان نبود و با وجود یاوران حجّت بر من تمام نمیشد ... رشته کار [حکومت] را از دست میگذاشتم » .
هم چنین میفرماید: « لا رأی لمن لا یطاع ؛ (2) کسی که فرمانش پیروی نمیشود، رأیی ندارد » .
اگر چه مقبولیت مردمی با مشروعیت الهی، تلازمی ندارد ؛ اما براي تحقق و به دست گرفتن حكومت بايد مردم همراه با آن حضرت مي بودند كه اين همراهي وجود نداشت .
افزون بر آن، امام علی (ع) بعد از رحلت رسول خدا (ص) نه تنها ادعای خلافت کرد، بلکه برای برگرداندن حق خود اقدام هم کرد. این امر در قالبهای مختلف ظهور نمود. از جمله این که حضرت تشکیل سقیفه را غیر قانونی اعلام و با ابابکر در ابتدا بیعت نکرد. حضرت خطاب به آنان فرمود:
« ولایت حق من است و شما بین آن و من فاصله ایجاد کردید » . (3) همچنین حضرت بعد از جریان سقیفه از مهاجرین و انصار خواست تا وی را برای برگرداندن حق ولایت، یاری نمایند.
برای این که بهتر به اهمیت سکوت حضرت آگاه شویم ، باید نگاهی به شرایط آن زمان و اهمیت حفظ وحدت و رفتار آن حضرت در این موضوع داشته باشیم که ما به طور تفصیلی آن را در ذیل می آوریم:
بعد از رحلت پیامبر شرایط به گونه ای بود که جامعه اسلامی شدیدا نیاز به وحدت داشت ؛ زیرا جهان اسلام از سوی دشمنان خارجی تهدید و جنگ های داخلی موجب می شد که مسلمانان در برابر دشمنان تضعیف و در جنگ شکست بخورند. از سوی دیگر بعد از رحلت پیامبر برخی از مردم از دین برگشته و مرتد شده بودند و دین در حال تضعیف بود، بدینسان قیام امام موجب می شد که دین بیشتر تضعیف شود. از این رو امام جهت حفظ وحدت اسلامی و حفظ دین سکوت .
نمود توضیح این که :
علی (ع) با ملاحظة خطرهایی که در صورت قیام او جامعة اسلامی را تهدید می کرد، از قیام و اقدام مسلحانه خودداری کرد. این خطرها را می توان بدین ترتیب دسته بندی کرد:
1. اگر حضرت با توسل به قدرت و قیام مسلحانه در صدد قبضة حکومت و خلافت بر می آمد، بسیاری از عزیزانی را که از جان و دل به امامت و رهبری او معتقد بودند، از دست می داد، علاوه بر این ها گروه بسیاری از صحابه پیامبر (ص) که به خلافت امام راضی نبودند، کشته می شدند. این گروه هر چند در مسئله رهبری در نقطه مقابل امام موضع گرفته بودند، و روی کینه ها و عقده هایی که داشتند راضی نبودند زمام امور در دست علی (ع) قرار بگیرد، ولی در امور دیگر اختلافی با امام نداشتند و ممکن بود با کشته شدن این عده که به هر حال قدرتی در برابر شرک و بت پرستی و مسیحی گری و یهودی گری به شمار می رفتند، قدرت مسلمانان در مرکز به ضعف گراییده شود.
امام هنگامی که برای سرکوبی پیمان شکنان (طلحه و زبیر) عازم بصره بود، خطبه ای ایراد کرد و در آن انگشت روی این موضوع حساس گذاشت و فرمود: «هنگامی که خداوند پیامبر خود را قبض روح کرد، قریش با خود کامگی، خود را بر ما مقدم شمرده ما را - که به رهبری امت از همه شایسته تر بودیم- از حق خود باز داشت، ولی من دیدم که صبر و بردباری بر این کار، بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریخته شدن خون آنان است؛ زیرا مردم، به تازگی اسلام را پذیرفته بودند و دین مانند مشکی مملوّ از شیر بود که کف کرده باشد و کوچک ترین سستی و غفلت آن را فاسد می سازد، و کوچک ترین فرد آن را وارونه میکند» . (4)
2. از آن جاکه بسیاری از گروه ها و قبایلی که در سال های آخر عمر پیامبر مسلمان شده بودند، هنوز آموزش های لازم اسلامی را ندیده بودند و نور ایمان کاملاً در دل آنان نفوذ نکرده بود، هنگامی که خبر در گذشت پیامبر اسلام در میان آنان منتشر گردید ، گروهی از آنان پرچم «ارتداد» و بازگشت به بت پرستی را برافراشتند و عملاً با حکومت اسلامی در مدینه مخالفت نموده و حاضر به پرداخت مالیات اسلامی نشدند و با گرد آوری نیروی نظامی مدینه را به شدت مورد تهدید قرار دادند.
به همین جهت نخستین کاری که حکومت جدید انجام داد این بود که گروهی از مسلمانان را برای نبرد با «مرتدان» و سرکوبی شورش آنان بسیج کرد و سرانجام آتش شورش آنان با تلاش مسلمانان خاموش گردید. در چنین موقعیتی که دشمنان ارتجاعی اسلام، پرچم ارتداد را برافراشته و حکومت اسلامی را تهدید می کردند، هرگز صحیح نبود که امام پرچم دیگری به دست بگیرد و قیام کند.
حضرت در یکی از نامه های خود که به مردم مصر نوشته است به این نکته اشاره میکند و میفرماید: «به خدا سوگند هرگز فکر نمی کردم و به خاطرم خطور نمی کرد که عرب بعد از پیامبر امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بگیرند و (در جای دیگر قرار دهند) و خلافت را از من دور سازند! تنها چیزی که مرا ناراحت کرد، اجتماع مردم در اطراف فلانی (ابوبکر) بود که با او بیعت کنند. (وقتی که چنین وضعی پیش آمد) دست نگه داشتم تا این که با چشم خود دیدم گروهی از اسلام بازگشته و می خواهند دین محمد (ص) را نابود سازند. (در این جا بود) که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم باید شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن برای من از محروم شدن از خلافت و حکومت بر شما بزرگ تر بود، چرا که این بهره دوران چند روزه دنیا است که زایل و تمام می شود، همان طور که «سراب» تمام میشود و یا ابرها از هم می پاشند. پس در این پیش آمدها به پا خاستم تا بِالکل از میان رفت و نابود شد و دین پابرجا و محکم گردید» . (5)
این مطلب در خطبه ای دیگر نیز بیان شده است.
حضور منافقان در میان مسلمانان و کسانی که به ظاهر اظهار اسلام کردند، ولی همیشه منتظر بودند که در یک فرصت مناسب به اسلام ضربه بزنند، یکی از عوامل اصلی عدم اعتراض مسلحانه حضرت علی بود. آن حضرت در مقابل درخواست ابوسفیان برای قیام و مبارزه با ابوبکر - که وعده یاری به او داده بود - و به دست گرفتن حکومت توسط آن حضرت، به ماهیت این منافقان و علت اساسی چنین پیشنهادی که ضربه زدن به اسلام نوپای بود، اشاره میکند.
3. علاوه بر خطر مرتدین، مدعیان نبوت و پیامبران دروغین مانند: «مسیلمه کذاب»، «طلیحه» و «سجاح» نیز در صحنه ظاهر شده و هر کدام طرفداران و نیروهایی دور خود گرد آوردند و قصد حمله به مدینه را داشتند که با همکاری و اتحاد مسلمانان پس از زحماتی نیروهای آنان شکست خوردند. نيز خطر حمله احتمالی رومیان نیز می توانست مایه نگرانی دیگری برای جبهه مسلمانان باشد.
با در نظر گرفتن نکات مذکور، به خوبی روشن میشود که چرا امام بعد از آن که مکرر حق خود را مطالبه نمود و شدیداً بر غاصبان حقش اعتراض کرد، صبر را بر قیام ترجیح داد و چگونه با صبر و تحمّل و تدبیر و دور اندیشی، جامعة اسلامی را از خطرهای بزرگ نجات داد، و اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخیم اختلاف و دودستگی نمی ترسید، هرگز اجازه نمی داد رهبری مسلمانان از دست اوصیا و خلفای راستین پیامبر خارج شود و به دست دیگران بیفتد. (6)
پی نوشت:
1. نهج البلاغة، خطبه 3 (شقشقيه) .
2. نهج البلاغة، خطبه 27 .
3. نهج البلاغه،خطبه 172.
4. شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 1، ص 308، چاپ : أول، سال چاپ : 1378 - 1959 م،ناشر : دار إحياء الكتب العربية ، عيسى البابي الحلبي و شركاه .
5. نهج البلاغه (فیض الاسلام) ،ص 1039 .
6. جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص 151 - 173، انتشارات صحيفه ، چاپ اول ، سال 1368؛ مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص 63 - 71 ، موسسه امام صادق (ع) ، قم، 1379 .






