با عرض سلام.واقعیت جریان ((حسین بن منصور حلاّج)) چیست؟در برخی کتب از وی به عنوان عارف وسالک راه حق نام برده شده است.
در کتب درسی دبیرستان از وی به عنوان عارف وسالک راه حق نام برده شده و حتی حضرت امام راحل با استناد به مکتب وی شعر سروده اند.در حالی که
علامه مجلسی در کتاب ( حق الیقین ) وی را از کسانی می داند
که مورد لعن امام زمان(عج) است. وهمچنین در (تاریخ فخری )پس از نام بردن برخی کارهای ناشایست وی می گوید که (حامد بن عباس)وزیر(مقتدر عباسی )وی را محاکمه وبه قتل رساند.این تناقض چگونه حل می شود؟
با سلام و قدردانی از ارتبا طتان با این مرکز !
درباره منصور اختلاف نظر وجود دارد . این اختلاف به گونه ای است که انسان را دچار تردید می نماید که در باره منصور حلاج چه بگویيم و چگونه قضاوت نمایيم؟
بیشتر این اختلافات ناشی از دیدگاه و یا برخی از عملکردهاي وی می باشد ، بدین معنا که منصور درباره برخی از مسایل- از جمله موضوعات عرفانی - به گونه ای اظهار نظر کرده ، که زمینه ی بدبینی نسبت به وی را فراهم کرده است . اما برخی از مطالب را نیز بیان کرده است که حاکی از علم ومبانی حق گرایانه حلاج دارد. البته اختلاف نظر دانشمندان اختصاص به حلاج ندارد ، درباره بعضی شخصیت های دیگر نیز آنان اختلاف دارند ، مثلا بعضی اندیشمندان در باره شیعه و يا سنی بودن مولوی و برخی مبانی وی درباره اهل بیت پیامبر(ص) و خلفا اختلاف دارند.
درباره حلاج نظرهای متفاوتی بیان شده است. گروهی او را بر حقّ دانسته و گروهی بر باطل. از این رو نمیتوان درباره حق و ناحق بودن مبانی و ابعاد زندگی او قاطعانه اظهار نظر نمود. برخی از شخصیت ها و فقها مانند امام راحل - که در زمینه عرفان مطالعات و تحقیقات داشته است - همه عقاید حلاج را باطل نمی داند؛ از این رو گاهی از حلاج سخن گفته است.
برخی دیگر که درباره عرفان مطالعه ندارند، یا محدود تر مطالعه دارند ، همه عقاید حلاج را باطل و او را نکوهش نموده اند.
در باره دیگر ابعاد زندگی و نحوه کشته شدن وی لازم است نگاهی گذرا به زندگی نامه حلاج داشته باشیم:
حلاّج، ابوعبدالله حسین بن منصور، عارف و صوفی مشهور اسلام، در حدود 244ق، در بیضا نزدیک استخر فارس به دنیا آمد. در کودکی به همراه پدر به شهر واسط رفت. در شانزده سالگی به حلقه شاگردی نخستین پیر و مرشد خویش، سهل بن عبدالله تستری (م 283ق) درآمد. او دو سال در خدمت سهل بود. پس از تبعید او به بصره، حلاج نیز با وی به بصره رفت.
حلاج در حدود 262ق، از بصره به بغداد رفت و در آن جا مدت هیجده ماه محضر عمرو مکی (م 297ق) را درک کرد. در این شهر بود که با امالحسین دختر ابویعقوب أقطع (یکی از اهل تصوف) ازدواج کرد و از او صاحب سه پسر و یک دختر شد. ازدواج حلاج با دختر ابو یعقوب اقطع به مذاق استاد وی ـ عمرو مکی ـ خوش نیامد؛ از این رو حلاج ناگزیر او را ترک گفت و به شاگردی ابوالقاسم جنید بغدادی درآمد.
حلاج پس از آن که چند سالی را در بغداد گذرانید، بار دیگر به شوشتر رفت. از همین جا بود که سفرهای تبلیغی خود را آغاز کرد. حلاج به سال 270ق، در بیست و شش سالگی نخستین حج خویش را به جای آورد و سالی را در آن جا به ریاضت و عبادت و روزهداری پرداخت و چون از مکه به اهواز بازگشت، به ارشاد مردم پرداخت.
او به عنوان اعتراض به رفتار ناپسند عمرو مکّی و تبلیغات سوء او علیه وی، خرقه از تن درآورد و به سفر پرداخت. به خراسان، طالقان، بصره، واسط، شوشتر و بغداد سفر کرد. دومین سفر خود را به قصد زیارت کعبه از بغداد آغاز کرد. پس از بازگشت به قصد ارشاد به هندوستان، ترکستان، گرجستان، افغانستان، کشمیر و چین سفر کرد و بتپرستان آن دیار را به آیین اسلام راهنمایی نمود.
حلاّج در حدود 294ق، سومین حجّ خود را که دو سال طول کشید،به جای آورد و پس از بازگشت به بغداد بار دیگر به تبلیغ خلق پرداخت.
با پیش آمدن غائله خلع مقتدر خلیفه عباسی و بیعت گروهی از سران حکومت با پسر معتزّ، بغداد گرفتار شورش و خونریزی شد. عدهای بر این عقیده شدند که شورش و آشوب به اشارت حلاج و تدبیر وی بوده است، بنا بر این حلاج از بغداد به شوش گریخت و مدتی در آن جا پنهان شد، ولی به سبب خیانت یکی از شاگردانش، نهانگاه او را کشف کردند و او را دستگیر نمودند و به بغداد بردند. در سال 302ق، نخستین محاکمه حلاّج در بغداد صورت پذیرفت که به شکنجه و هشت سال زندانی شدن وی در زندان های بغداد انجامید.
وي پس از آزادی به جهات تقرّبی که نزد مادر خلیفه یافت، اندک اندک به کاخ خلیفه راه یافت؛ امّا سعایت کنان، خلیفه را از خطر حلاج بیمناک ساختند. از این رو حامد بن عباس وزیر از مقتدر خلیفه عباسی خواست که حلاج را دوباره محاکمه کنند. در 309ق، دومین محاکمه حلاج به مدت هفت ماه در حضور حامد وزیر به طول انجامید . سرانجام به تحریک وزیر و هواداران وی، گواهان بسیاری، بر بطلان گفتار و عقاید حلاج گواهی دادند . بدین ترتیب در روز سهشنبه 24 ذیالقعده 309ق، حلاج را به اعدام محکوم کردند. ابتدا هزار ضربه تازیانه به او زدند، آن گاه دست و پایش را بریدند و پیکر نیمه جانش را بر صلیب آویختند. فردای همان روز به فرمان خلیفه سر از تنش جدا ساختند؛ جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله سپردند!(1)
پینوشت:
1. دایرة المعارف تشیع، واژه حلاج، ص 481 ـ482.






