یه سری سوال اعتقادی:
1:خداوند چرا انسان رو آفرید؟چرافرشته ها رو آفریده؟مگه خدا بینیاز نیست؟
2:حضرت آدم رو خدا باگل آفریده و به وجود آورده پس حوا چطور به وجود آمد؟
3:حضرت آدم بعد از به وجود امدن در بهشت بوده یا نه؟اگه بوده شیطان که رانده شده از بهشته چطور به بهشت میاد و وسوسه میکنه؟
4:درباره شیعه و سنی ما یه سری احادیث داریم که از پیامبر نقل میشه مثلا حدیث قدیر و... ما که شیعه هستیم یه چیز میگیم اونام چیز دیگه ای ما یه جور میفهمیم اونا جور دیگه ای(درباره ایات قران هم همینطور) ما از یه سری افراد به احادبث پیامبر میرسیم اونام از کس دیگه ای و مفاهیم متفاوته.اونامیگن نقلهای اونا صادقه مامیگیم نه.چطور میتونیم بفهمیم واقعا حق با کیه؟مثلا (صحتشو نمیدونم)اونا میگن عایشه هم جزء اهل بیته و ظاهرا استناد میکنن به قرآن(حالاکدوم ایه رو نمیدونم).یه کلام ما چطور باید بفهمیم حق با علی (ع)هست؟
پرسش 1:
اعتقادي
شرح : 1:خداوند چرا انسان رو آفريد؟ چرا فرشته ها رو آفريده؟مگه خدا بي نياز نيست؟
پاسخ:
پرسشگر گرامي با سلام سپاس از ارتباط تان با اين مرکز
هدف مندي هميشه با نياز تلازم ندارد، بلکه به هر ميزان موجودي کامل تر و بي نيازتر باشد ، به رفع نياز ديگران بيش تر اقدام ميکند . اين از ويژگيها و نشانههاي موجود کامل و مهربان است.
هدف انسان در کارهايش، رسيدن به کمال يا رفع نقص است؛ مثلاً غذا ميخورد تا رفع گرسنگي کند. لباس ميپوشد تا خود را از سرما و گرما حفظ کند. ازدواج ميکند براي ارضاي نيازي که در اين باره احساس ميکند و... اما انسان برتر کسي است که نيازهاي او، منحصر در نيازهاي مادي نيست. انسان دوستي، وطنپرستي و آرمانخواهي نيز از خواستههاي او است.
انساني که به يک مستمند کمک ميکند و يا سربازي که در راه وطن يا آرمان خود ميجنگد، در واقع به اين خواستهاي خود پاسخ مثبت داده است . با اين فداکاري، احساس رضايت و آرامش ميکند . با ترک آن، احساس گناه و ضعف و نقصان ميکنيد. گرچه فايده ظاهري دستگيري مستمند و جانبازي سرباز، به ديگران ميرسد، اما او با اين کار به کمال ميرسد. حتي اگر قصد به کمال رسيدن را هم نداشته باشد، باز به کمال ميرسد؛ چرا که به کمال رسيدن، يک امر تکويني است. کسي که يک قدم به جلو برميدارد، در اين قدم برداشتن چه قصد جلو رفتن بکند و چه نکند، به جلو ميرود، (البته هر چه قصد انسان پاکتر و خالصتر باشد کمال او بيش تر است).
اما خداوند، هيچ نقصي ندارد که با افعالش، قصد رفع آن را داشته باشد . هيچ کمالي را فاقد نيست، تا به کمال رسيدن براي او فرض شود. بلکه خدايي او اقتضاي آفرينش دارد؛ زيرا «آفريدن» به معناي ايجاد کردن است . هر وجودي خير است و فياض بودن خداوند، عطا کردن او است: «و ما کان عطاء ربک محظورا؛ عطاي پروردگارت منع نشده است»، (1).
البته فياضيت خداوند از ازل بوده و اين گونه نيست که با هر آفريدني، فعليتي جديد براي فياضيت او حاصل شود . علت اينکه خداوند همه چيز را يک جا و يک باره نيافريده، بلکه اشيا را به ترتيب خاصي و با تقدم و تأخر معيني خلق کرده، اين است که وجود شيء متأخر، متوقف بر وجود شيء متقدم است؛ يعني، محدوديتي که باعث ترتيب در آفرينش شده، مربوط به شرايط فعل است، نه محدوديت فاعل.
اما در مسئله هدف از آفرينش جهان هستي و موجودات ان اعم از انسان يا فرشته دو نظريه اصلي مطرح ميشود:
1- عرفا معتقدند چون خداوند اراده نموده از خفا بيرون آيد و جمال اسما و صفات خود را در اشيا و افراد مشاهده نمايد، پس در جهان و انسان ظهور و تجلي نمود و دست به خلقت آنان زد، پس هدف خداوند از آفرينش انسان و ساير پديدهها ظهور و تجلي است.(2)
2- فلاسفه اسلامي گفتهاند: چون خداوند واجد همه کمالات است و هيچ نقصي در او نبوده و بي نياز مطلق است، هيچ گونه کمبودي ندارد تا بخواهد با آفرينش جهان يا انسان، آن را جبران نمايد و يا سودي از آفرينش عالم و آدم نصيب او شود. خداوند چون کامل است، لازمه کمالش فياض و بخشندگي است، پس بايد فيض بخشي و بخشندگي کند، در نتيجه بايد جهاني زيبا و کامل بيافريند. بنابراين صدور وجود و هستي از خداوند واجب است.(3)
اما در واقع هر دو به يک نتيجه ختم ميشود و آن اين که آفرينش جهان هستي لازمه صفاتي مانند علم، قدرت، حکمت، رحمت و فياضيت الهي است. يعني همان گونه که علت به صورت ضروري، وجود معلول را اقتضا ميکند، صفات الهي نيز علت وجود جهان هستي است و چون علت وجود دارد ( صفات کمالي خداوند ) معلول نيز وجود خواهد داشت (جهان هستي با همه زيباييها و کمالات).
جهان هستي با تمام نظم و زيبايي هايش نمادي از لطف، مهرباني، علم، قدرت، حکمت و... خداست ،به طوري که بدون آفرينش، صفات جمال و جلال خدا مخفي و پنهان ميماند. به عبارتي هر «بود»ي، «نمود»ي دارد؛ نميشود نور باشد اما روشنايي وجود نداشته باشد يا آب باشد. اما تري نداشته باشد ، به همين نسبت ممكن نيست رحمت باشد، اما بخشش و فيض وجود نداشته باشد!
بنابراين از همين جا ميتوان نتيجه گرفت که خلقت جهان نتيجه صفات خداوند است. خداوند فيض و بخشش دارد . لازمه آن اين است که هر چه امکان وجود دارد، فيض و هستي خداوند را دريافت کند . چون قابليت وجود براي جهان هستي بود، خداوند آن را آفريد.
از اين رو هستي بخشي جهان، با تمامي نظم و زيباييش و صورتگري انسان با تمامي استعداد و توامنديش، جلوه گر جلال و جمال خداست . شايسته است که ما سپاسگزار خدا و قدر شناس او باشيم.
خداوند از آن جا که "علم" و "قدرت" و "فضل" و "جود" بي نهايت دارد، جهان و انسان را آفريده است . لازمه اين سه صفت آن است که خلقت خداوند بهترين و کاملترين آفرينش باشد، يعني در مجموعه هستي اگر وجود مخلوقي، زيبايي و کمال آفرينش مجموعه عالم را افزايش دهد، لازم است خدا آن موجود را خلق کند، زيرا عدم خلقت آن موجود، يا ناشي از عدم اطلاع و آگاهي از زيبايي آن است، يا در اثر ضعف و ناتواني از خلقت آن است.
چنانچه خدا با توجه به علم و قدرت بي نهايت، باز آن زيبايي را خلق نکند ،ناشي از عدم "فضل" و "جود" و بخشندگي است که خدا از بخل منزه است . "جود" و رحمت و بخشندگي او بي نهايت است. پس جهاني که خدا خلق ميکند، بايد کاملترين صورت ممکن را داشته باشد . هر آنچه به زيبايي و شكوه اين مجموعه مي افزايد ، مي بايست خلق شود .
بر اين اساس در مجموعه خلقت بايد انسان خلق ميشد؛ زيرا در جهان خلقت پيش از خلق انسان، ملائکه بودند که موجوداتي نوراني و پاک بودند که خدا را همواره عبادت ميکردند. فرشتگان به دليل شرايط ويژه خلقت خود بر سر دو راهي قرار نميگرفتند که با اختيار خويش (در حالي که ميل باطني آنها به جهت ديگري تمايل داشته باشد) رضايت خداوند را انتخاب کنند. آنها همواره حضور و عظمت خدا را درک ميکنند . در مقابل آن همه عظمت، راهي جز عبادت ندارند.
اما در صحنه هستي، ميتوان يک نمايش زيباتر از اين را هم تصوير کرد و آن اين که موجودي وجود داشته باشد که از يک طرف همانند ملائکه در اوج جذبه الهي و عشق و عبادت به خدا باشد . در عين حال موانعي پيش روي او براي برگرداندن وي از مسير عشق و عبادت قرار داشته باشد. اين موجود انسان است. او خدا و عظمتش را بي واسطه ميبيند . از سوي ديگر گرچه فطرت الهي او همواره در درونش وي را به سوي خوبيها و پاکيها دعوت ميکند، ولي اميال حيواني و شهواني او قدرت فراواني دارند.
وي اين گونه خلق شده که از يک سو با خواستهها و تمايلات شهواني و حيواني رو به رو است . از سوي ديگر فطرت الهي اش و راهنماييهاي پيامبران او را به سوي خوبيها فرا ميخواند. او در عرصههاي مختلف زندگي ميتواند با ايمان به خداوند و محبّت او، بر سر دو راهيها، عشق به خدا را انتخاب کند و مظاهر فريبنده دنيا را رها سازد.
چنين صحنه هايي از محبّت و عشق انسان نظير يوسف که در اوج جواني و زيبايي در سختترين صحنه آزمايش خدا را رها نکرد، براي هر کسي در طول زندگي امکان وجود دارد و همواره چنين صحنههايي در طول تاريخ حيات بشري تکرار ميشود.
اگر خداوند زمينه پديد آمدن چنين صحنههاي زيبايي از تجلّي محبّت و عشق مخلوقات خويش را که با اختيار کامل به سوي او ميآيند فراهم نميکرد، باز جهان کاملترين و زيباترين بود؟ آيا در علم و قدرت و فيض و "جود" مطلق خداوند که اقتضاي آفرينش بهترين و زيباترين صورت آفرينش را دارد، ترديد نميبود؟ آيا جاي اين سؤال از خدا باقي نميماند که قدرت و علم و فيض تو مطلق بود، پس چرا زيباترين جهان را خلق نکردي؟! پس از خدا، خلقتي چنين لازم و ضروري است وگرنه خداوند نيازي به آزمون و عبادت انسانها ندارد.
البته آفرينش موجوداتي مانند فرشتگان به دلايل گوناگون در مجموعه عالم لازم بود . داراي اهداف و فلسفه خاص خود است ، اما در عين حال انسان مي بايست به اين مجموعه افزوده شود، چنان كه تك تك موجودات و مخلوقات بر همين اساس و روي همين مبنا خلق شده اند .
پينوشتها:
1. اسراء (17) آيه 20.
2. سيد حسن ابراهيميان، انسانشناسي، ص 115 و 114.
3. همان، ص 116 و 115، با تلخيص.
پرسش 2:
حضرت آدم رو خدا با گل آفريده و به وجود آورده ،پس حوا چطور به وجود آمد؟
پاسخ:
آگاهي ما در زمينه هايي مانند آنچه پرسيده ايد، متوقف بر آموزه هاي ديني و منابع نقلي مانند آيات و روايات است ؛ در نتيجه نبايد توقع داشت در اين خصوص انسان به جزييات و دقايق مساله علم پيدا نمايد. اما مهم ترين و معتبر ترين منبع نقلي ما قرآن کريم است که اتفاقا در اين خصوص نکات متعدد و دقيقي را بيان نموده است.
در هر حال علي رغم نكات متعدد قرآن و روايات در اين باره ، خلقت حضرت آدم هم چندان روشن و واضح نيست . هرچند خلقت ايشان از خاك يا گل امري مسلم است. اما حقيقت اين امر و كيفيت تبديل گل به انسان و جزييات آن براي ما روشن نيست .
اما بر اساس بنا نهادن مساله بر اجمال ( خلقت آدم از گل )بايد گفت: در مورد خلقت حضرت حوا ظاهرا دو نظريه مطرح است ؛
1. او نيز همانند حضرت آدم از خاک و به تعبير بهتر از باقيمانده گل حضرت آدم خلق شد .
2. از دنده پهلوي حضرت آدم به وجود آمد.
ادعاي دوم در حقيقت مربوط به سِفر تکوين تورات است که زن را آفريده از يکي از دندههاي آدم دانسته است.(1) البته اين ديدگاه در برخي منابع ضعيف اسلامي هم به نوعي وارد شده، اما حقيقت آن است که اسلام و آيات صريح قرآن، براي زن آفرينش جداگانه و همسان خلقت مرد بيان کرده است، بي آن که از مرد پديد آمده باشد.
البته ادعا مي شود که قرآن هم وجود طبيعي زن را بخشي از وجود مرد مي داند. بر اين آيه استدلال مي شود که در آيه اوّل سوره نساء آمده :
"اي مردم، بترسيد از پروردگار خود! آن خدايي که همه شما را از يک نفس بيافريد . هم از آن، جفت او را خلق کرد . از آن دو تن، خلقي بسيار در اطراف عالم از مرد و زن بر انگيخت". (2)
در حالي که مراد از "نفس واحده" که در اين آيه آمده، نفس آدم و حوا است که نسل جوامع انساني به آن دو مي رسد. معناي "خلق منها" اين است که از جنس آن آفريد، يعني از همان حقيقتي که مرد آفريده شده، زن نيز آفريده شد، بنابراين زن و مرد همسانند . اگر همساني نبود، زندگي انساني پا نميگرفت.
بنابراين زن و مرد از يک ذات و گوهر خلق شدهاند. زن فرع بر مرد نيست، بلکه خداوند اوّلين زن را از ذات و اصلي آفريد که همه مردها را از همان اصل خلق کرد.
در ضمن روايت غير معتبري که در برخي کتابهاي روايي مطرح است (که حوا از يکي از دندههاي آدم آفريده شد) برگرفته از تورات تحريف شده است. (3) از نظر انديشمندان ديني و کارشناسان حديث، اين روايات از جهت سند و يا دلالت نارسا و ناتمام است و از اسرائيليات شمرده مي شوند. (4)
به علاوه در روايتي که از امام صادق(ع) نقل شده، اين مطلب به صراحت رد شده است. زراره ميگويد: از امام سؤال کردم: مردمي هستند که ميگويند: خداوند حوا را از بخش نهايي دنده چپ حضرت آدم آفريد، فرمود: "خداوند از چنين نسبتي هم منزه است و هم برتر از آن است. . . آيا خداوند توان آن را نداشت که همسر آدم را از غير دنده او خلق کند؟
خداوند بعد از آفرينش آدم، حوا را به طور نوظهور پديد آورد. آدم(ع) بعد از آگاهي از خلقت وي از پروردگارش پرسيد: اين کيست که قرب و نگاه او مايه انس من شده است؟ خداوند فرمود: اين حوا است. آيا دوست داري که با تو بوده و مايه انس تو شده و با تو سخن بگويد؟ آدم گفت :آرى، پروردگارا! تا زنده ام سپاس تو بر من لازم است !
خداوند فرمود: از من ازدواج با او را بخواه، چون صلاحيت همسرى تو را دارد. سپس آدم عرض کرد: پيشنهاد ازدواج با وى را عرضه مى دارم، رضاى شما در چيست ؟ خداوند فرمود: رضاى من در اين است که دين مرا به او بياموزى. پس آدم به حوا گفت : نزد من بيا! حوا گفت : تو نزد من بيا! خداوند امر کرد آدم از جاى خود برخيزد و به طرف حوّا برود". (5)
پي نوشت ها :
1. سفر آفرينش، باب دوم، آيات 18 و 21 و 23.
2. نساء (4) آيه 1.
3. آيه الله مكارم شيرازى ،تفسير نمونه، ج 3، ص 245 ،دار الكتب الإسلامية ، تهران،1374 ش.
4. جوادي آملي، زن در آيينه جمال و جلال، ص 46. انتشارات اسراء .
5. شيخ صدوق، علل الشرائع، مكتبة الداورى، قم، ج 1، ص 18 . بي تا.
پرسش 3:
حضرت آدم بعد از به وجود آمدن در بهشت بوده يا نه؟اگه بوده شيطان که رانده شده از بهشته ،چطور به بهشت مياد و وسوسه مي کنه؟
پاسخ:
حضرت آدم پس از خلقت در بهشت ساكن بوده، اما بهشتي که آدم و حوا پس از آفرينش در آن جاي گرفتند، نه بهشت موعود، بلکه بهشتي برزخي جلوه گر شده در قالب زندگي غير دنيوي (1) و حتي به باور برخي يکي از باغ هاي پرنعمت و روح افزاي منطقه اي سرسبز از زمين بوده، زيرا، بهشت موعود قيامت، نعمتي جاوداني مي باشد که بيرون رفتن از آن شدني نيست؛ وانگهي در اين عالم سراسر نيکي و پاکي ابليس آلوده و بي ايمان، وسوسه هاي شيطاني او و نيز نافرماني خداوند را راهي نيست. (2)
شيطان بعد از تمرد از امر خداوند از درگاه الهي رانده شد، نه از ساير اماكن . از اين رو راهيابي شيطان به چنين بهشتي كه محل استقرار آدم و حوا بود ، خواه به عنوان نخست و خواه معناي دوم، دور از ذهن نمي نمايد. دور از ذهن نبودن در بهشت به معناي نخست، امري نمايان مي باشد . در معناي دوم نيز، از آن جا که مراد از برزخ، نه برزخ پس از مرگ، بلکه حالتي ميانه بين دنيا و عالم غير مادي بود و نيز به دليل اين که عالم مزبور، عالم تکليف براي آدم را تشکيل مي داد، بنابر اين ورود ابليس در بهشت به معناي ياد شده نيز پذيرفتني است.
پي نوشت ها:
1. محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 14، ص 219، مؤسسه الاعلمي.
2. ناصر مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 1، ص 186، دارالکتب الاسلاميه.
پرسش 4:
درباره شيعه و سني ما يه سري احاديث داريم که از پيامبر نقل مي شه مثلا حديث غدير و... ما که شيعه هستيم يه چيز مي گيم .اونام چيز ديگه اي .ما يه جور مي فهميم. اونا جور ديگه اي(درباره آيات همين طور) ما از يه سري افراد به احاديث پيامبر مي رسيم. اونام از کس ديگه اي و مفاهيم متفاوته.اونا مي گن نقل هاي اونا صادقه. ما مي گيم نه.چطور مي تونيم بفهميم واقعا حق با کيه؟مثلا (صحتشو نمي دونم)اونا مي گن عايشه هم جزء اهل بيته و ظاهرا استناد مي کنن به قرآن(حالا کدوم آيه نمي دونم).يه کلام ما چطور بايد بفهميم حق با علي (ع)است؟
پاسخ:
براي راه يافتن به حق و در امان ماندن از انحراف بايد معيار داشته باشيم.
قرآن مي فرمايد:
كانَ النّاسُ اُمَةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمْ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ الْناسِ فيما اخْتَلَفُوا فيهِ؛(1)
مردم امتى يگانه بودند. پس خداوند پيامبران خود را نويد آور و بيم دهنده بر انگيخت . با آنان، كتاب را به حق فرو فرستاد تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند، داورى کنند( و آنان را به وحدت و توحيد برسانند).
وحي و نبوت براي هدايت به توحيد و صراط مستقيم و رفع اختلاف هايي است که در اثر نبودن وحي و نبوت حاصل شده است. اختلاف هايي که نه ظالمانه بلکه حاصل برداشت هاي مختلف افراد بوده است.
مي بينيم مردم در فهم کتاب هاي آسماني اختلاف کردند(به انگيزه هاي حق يا باطل) و اين کتاب ها بعد از نزول، منشا تفرقه شدند . هر کس يک برداشتي مخالف برداشت ديگري داشت و مذهبي پايه گذارد. بعد از پيامبر، ما با مذاهب مختلف در دين مواجه مي شويم . به قول شما هم تفسير هاي مختلف از قرآن مي يابيم و هم تفسير هاي مختلف از سخن پيامبر و هم احاديث و روايات مختلف که با هم منافات دارند.
اگر بعد از پيامبر، قرآن و سنت پيامبر کافي بود، بايد اختلاف ها را طبيعي و حق و اراده خدا بدانيم، زيرا افراد به طور طبيعي(حتي بدون وجود انگيزه غلط) در برداشت از قرآن و سنت اختلاف نظر پيدا مي کنند . نمي توان نظر فردي را بر نظر ديگري مقدم شمرد، همان گونه که مجتهدان اختلاف نظر پيدا مي کنند و نمي توان آنان را به خاطر تفاوت برداشت و نظر محکوم کرد و يک نظر را صحيح و بقيه را باطل شمرد.
از منشا هاي تفرقه و اختلاف اين است که متدينان فقط قرآن و کتاب را کافي مي دانند. براي فهم دين مستقيما به سراغ کتاب خدا مي روند. فهم خود از کتاب خدا را عين دين مي شمارند.
در حالي که خدا قرآن را کافي نمي داند. کنار قرآن مبين و مفسر و معلم هم براي آن فرستاده و قرار داده است. به آيات زير توجه کنيد:
«وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَ فيكُمْ رَسُولُهُ؛(2)
چگونه كفر مىورزيد و حال آن كه آيات خدا بر شما تلاوت مىشود و رسول خدا در بين شماست».
در اين آيه دو عامل براى هدايت مردم وحفظ آنان از گمراهى معرفى شده است:
يكى آيات كتاب خدا كه بر مردم تلاوت مىشود . دوم رسول خدا كه در بين آن هاست و مضمون وحى را تبيين مىكند. از ظهور كلام فهميده مىشود كه كتاب خدا بدون ضميمه شدن تفسير پيامبر، به تنهايى براى در امان نگه داشتن آن ها از كفر، كافى نيست،
زيرا ممكن است مضمون وحى را درست نفهمند و آن را بد تفسير كنند و گمراه شوند.
«اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبيِّنَ لِلنّاسِ مُا نُزِّلَ اِلَيْهِمْ»(3)
در اين آيه به صراحت وظيفه رسول خدا تبيين و تفسير قرآن معرفى شده است.
در آيات متعددى رسول خدا، معلم كتاب معرفى شده است:
«اَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلوْ عَلَيْكُمْ اياتِنا وَ يُزَكّيكُمُ وُ يُعَلِّمُكُمْ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ؛(4)
در ميان شما فرستادهاى از خودتان روانه كرديم كه آيات ما را بر شما مىخواند و تعليم مي دهد و شما را پاك مىگرداند».
«رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ اياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ؛(5)
پروردگارا !در ميان آنان فرستادهاى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند .كتاب و حكمت بدانان بياموزد و پاك شان گرداند».
معلوم است كه منظور از تعليم كتاب، آموزش خواندن آن نبوده است ، زيرا آنان عرب بودند . هم معانى ظاهرى الفاظ قرآن را مىفهميدند و هم باسوادهاى آنان مىتوانستند نوشتههاى قرآن را تلاوت كنند . تعليم خواندن و نوشتن به بى سوادهاى آنان هم، تعليم قرآن نبود ، بلكه تعليم خواندن و نوشتن بود. پس منظور از تعليم كتاب يعنى تبيين مضامين و پيامهاى قرآن و تفسير آيات آن.
از آن جا كه رسول خدا در مدت كوتاه دوران رسالت فرصت نيافت همه آيات را تبيين و تفسير كند ، اگر بعد از ايشان مفسرانى معصوم و عالم معرفى نمىشدند، دوباره در تفسير آيات قرآن اختلاف پيش مىآمد . مذاهب مختلف رخ مىنمود . حجيت و حقانيت هيچ كدام از آن ها قطعى نبود . پيروان پيامبر دوباره به حيرت و گمراهى مىافتادند،بنابراين همان حكمت و لطفى كه ارسال رسول را اقتضا مىكرد، نصب امام و مرجع معصوم دينى را هم اقتضا داشت تا بعد از پيامبر، مسلمانان در موارد اختلافى به او رجوع كنند. با خيال راحت به تفسير او گردن نهند . حجت بر منحرفان تمام باشد . در قيامت هيچ عذرى نداشته باشند. حديث متواتر و قطعى ثقلين براى تعيين مفسر رسمى بعد از پيامبر است. رسول خدا فرمود:
«من دو چيز گران بها و ارزشمند در بين شما به ارث مىگذارم . اگر بعد از من به آن دو متمسك شويد، هرگز گمراه نخواهيد شد . آن دو عبارتند از:كتاب خدا و عترت و اهل بيتم».(6)
اين بيان مشابه همان آيه 101 آل عمران است كه سبب صيانت از گمراهى را كتاب خدا و رسول خدا معرفى كرده بود. علاوه بر اين روايات فراوان ديگرى دلالت دارد كه اهل بيت مفسران رسمى قرآن هستند . قول و فعل آنان مانند قول و فعل رسول خدا حجت قطعى و مطابق حق است. از جمله:
يكى از اصحاب امام صادق با مخالفان بحث كرده و اثبات نمود كه على ابن ابيطالب عليه السلام قيّم و مفسر قرآن است . مردم بعد از رسول خدا بايد به تفسير و بيان او گردن نهند. بعد از آن خدمت امام صادق رسيد و گزارش بحث خود را به صورت زير ارائه داد:
به مردم (منظور عامه و اهل سنت است) گفتم: قبول داريد كه رسول خدا (ص) حجت خدا بر خلقش بود؟ گفتند: آرى. گفتم: بعد از وفات رسول خدا چه كسى حجت است؟ گفتند: قرآن. (گفتم) راجع به قرآن بررسى كرده و مىبينم كه همه گروه هاى مخالف از مرجئى، قدرى و زنديق هايى كه به قرآن هم اعتقاد ندارند ، براى اثبات عقايد خود به آيات قرآن متوسل مىشوند و حجت مىآورند تا بر مخالفان خود غلبه نمايند. از اين جا فهميدم كه قرآن به تنهايى حجت نيست. بلكه قرآن با قيّم و مفسرش حجت است . هر چه آن قيّم و مفسر از قرآن بفهمد و بگوييد، حق است. از آنان پرسيدم: قيم و مفسر قرآن كيست؟ گفتند:
فلان كس و فلان كس و فلان كس قرآن مىدانند. گفتم: همه آن را؟ گفتند: نه.
( بعد از پرسش راجع به افراد مختلف)جز على بن ابيطالب كسى را نيافتم كه عالم به همه قرآن باشد. پس شهادت دادم كه او قيم و مفسر قرآن است . پيروى از آنچه مىگويد واجب است . بعد از رسول اللّه، حجت خدا بر مردم است . آنچه او به عنوان مضمون قرآن بگويد، حق است.
امام صادق (ع) بعد از شنيدن گزارش آن فرد فرمود: خدا تو را رحمت كند!(7)
امام صادق فرمود:«ما مِنْ اَمْرٍ يَخْتَلِفُ فيهِ اثْنانِ اِلّا وَ لَهُ اَصْلُ فىِ الْكِتابِ وَ لكِنْ لا تَبْلُغُهُ عُقُولُ
الرِّجال؛(8)
هيچ چيزى نيست كه در آن دو نفر اختلاف داشته باشند. مگر اين كه براى آن اصلى در كتاب هست ، ولى عقل مردمان قادر به درك آن نيست».
مردى شامى براى مناظره با اصحاب امام صادق (ع) به محضر امام مشرف شد . امام به اصحاب و شاگردان خود دستور داد با او مناظره كنند . آنان با او مناظره كردند و پيروز شدند . در آخر امام به بارزترين شاگرد خود، هشام بن حكم امر كرد با او مناظره كند.
آن مرد گفت: در مورد امامت اين مرد (امام صادق ) بامن به سؤال و جواب بپرداز.
هشام پرسيد: اى مرد، خداوند بيش تر به بندگان توجه دارد يا خودشان؟
شامى جواب داد: پروردگارم به مخلوقاتش بيش تر توجه دارد.
هشام: خداوند به جهت توجهى كه دارد، چه كار كرده است؟
شامى: براى آنان حجت و دليل اقامه كرده تا متفرق و مختلف نشوند، بلكه بين آنان الفت دهد . دردشان را دوا كند . واجبات خدايى را به آنان خبر دهد.
هشام: اين حجت كيست؟
شامى: رسول خدا.
هشام: بعد از پيامبر چه كسى است؟
شامى: كتاب خدا و سنت پيامبر.
هشام: آيا كتاب و سنت توانستهاند امروز بين ما رفع اختلاف كنند؟
شامى: آرى .
هشام: پس چرا من و تو با هم اختلاف داريم و تو از شام براى ابراز مخالفت با ما آمدهاى؟
شامى ساكت شد. امام صادق به او گفت: چرا سخن نمىگويى؟
شامى: اگر بگويم اختلاف نداريم، دروغ گفتهام . اگر بگويم كتاب و سنت رافع اختلاف من و تو هستند، باز هم سخن باطلى گفتهام زيرا آن ها را بر وجوه مختلف مىتوان حمل كرد . برداشتهاى مختلف از آن دو ارائه داد . اگر بگويم اختلاف داريم و هر كدام از ما حق مىگوييم، بنابراين كتاب و سنت فايدهاى ندارد (كتاب و سنتى كه بتوان هر اعتقادى را بدان نسبت داد.) ولى من هم بر هشام همين حجت را دارم. جواب او چيست؟
امام فرمود: از او بپرس تا ببينى چه جواب آمادهاى دارد!
شامى پرسيد ـ اى مرد، خداوند بيش تر به بندگان توجه دارد يا خودشان؟
هشام گفت: پروردگارشان به آن ها بيش تر از خودشان توجه دارد.
شامى گفت: آيا خداوند كسى را معين كرده كه جمع پراكنده آن ها را مجتمع گرداند، كجى هاي شان را استوار و مستقيم سازد و حق شان را از باطل شان جدا سازد؟
هشام گفت: در زمان رسول خدا يا الان ؟
شامى گفت: در زمان رسول خدا، ايشان حجت بود ، ولى الان چه كسى حجت است؟
هشام گفت: همين كسى كه نشسته (امام صادق) و مردم براى كسب فيض از محضرش بار سفر مىبندند . با علمى كه از پدرانش از رسول خدا به ارث برده ، ما را از اخبار آسمان ها آگاه مىگرداند.(9)
ما شيعيان فردا در دادگاه عدل الهي حجت و جواب داريم . عرض مي کنيم: خدايا ! بعد از پيامبرت براي ما علم هدايت نصب کردي . خليفه براي پيامبرت معرفي کردي . ما با توجه به دستور رسولت، به در خانه علي بن ابي طالب و فرزندان معصومش رفتيم . تفسير کلام خدا و سنت رسول را از آنان خواستيم . به رواياتي که آنان از پيامبر نقل کردند، گوش داديم و عمل کرديم.
اما غير شيعه حجت ندارد. آنان به چه اعتبار به تفسير خلفا و اصحاب از قرآن و سنت به خصوص در مواردي که آن تفسير با تفسير علي بن ابي طالب مخالف بود، عمل کردند؟ آنان به چه اعتبار به جاي پيروي از امام باقر و صادق(عليهما السلام) و فقه جعفري به پيروي از امامان مذاهب رو آوردند؟ به چه اعتبار در عقايد به جاي پيروي از امان اهل بيت پيرو ابوالحسن اشعري يا واصل بن عطا(رئيس معتزله) شدند؟
ما احاديث ابوهريره و عايشه و عمر و ابوبکر را در مواردي که با سخن علي و فرزندان معصومش مخالف باشد، وقعي ننهاده و نمي نهيم ، مثلا ابوبکر از پيامبر روايت مي کند که ما پيامبران ارث به جا نمي گذاريم و هر چه از ما به جا بماند، صدقه است.
ما اين روايت را نمي پذيريم، زيرا علاوه بر اين که با صريح قرآن مخالف است، اگر بنا بود پيامبر چنين سخني بگويد، علي و فاطمه عليهما السلام از همه به دانستن آن سزاوارتر بودند تا بعد از پيامبر ادعاي ارث نکنند.
اگر ما به معيارهاي عقل و نقل صريح که خدا براي مان نصب کرده، متمسک شويم، راه را گم نمي کنيم . بله وقتي ما به فهم خود و به فهم افرادي که براي امامت و هدايت تضمين خدايي ندارند و به رواياتي که از سند معتبر برخوردار نبوده و مضمون آن ها غير معقول و منافي با آيات قرآن و روايت قطعي است، بها مي دهيم، طبيعي است که گمراه شده و دچار تفرقه و اختلاف مي گرديم.
پي نوشت ها:
1.بقره(2)آيه213.
2.آل عمران(3)آيه101.
3.نحل(16)آيه44.
4.بقره،آيه151.
5.همان،آيه129.
6. محمد قمى، حديث ثقلين،مصر: دارالتقريب، 1371 ق، ص 9.
7. كلينى،كافى، ج 1،كتاب الحجه،باب الاضطرار الى الحجه، حديث 2، ص 169ـ 168.
8. همان، ص 60.
9. همان، ص 173ـ 172.






