سلام
چرا حضرت علی(ع) بعد از رحلت حضرت فاطمه (س) با ابوبکر بیعت کردند؟
با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
در خصوص بیعت امام علی (ع) با ابابکر اختلاف نظر وجود دارد. اختلاف در زمینه بیعت و عدم بیعت امام با ابوبکر و تاریخ و چگونگی بیعت حضرت می باشد . برخى معتقدند كه حضرت در همان ابتداى كار و قبل از وفات فاطمه زهرا(س) بيعت نمود. عده كثيرى بر اين باورند كه علي(ع) بعد از رحلت جانگداز فاطمه(س) بيعت كرد. صاحب اعيان الشيعه مى گويد: بعضى از روايات دلالت دارد كه علي(ع) همان روزى كه ايشان را به مسجد بردند،بيعت كرد، ولی اكثر روايات دلالت دارند كه ايشان شش ماه بعد و پس از وفات فاطمه(س) بيعت كرد (1).
دربرخی کتاب های اهل سنت آمده است که امام پس از رحلت حضرت زهرا با ابابکر بیعت نمود .(2) . در مجموع دلالت اكثر روايات و نتيجه تحقيق علما بر اين است كه حضرت پس از رحلت فاطمه زهرا بيعت نمود. البته بیعت بر اساس آن نبوده است که حضرت حکومت ابابکر را مشروع می دانست. بلکه بیعت حضرت جهت مصالح و حفظ دین بود؛ برخی باور دارند که بیعت امام با خلفا اجباری بوده (3)یا مصلحت در آن بوده است، چنان که هنگام جنگ با مرتدان، عثمان نزد امام آمد و گفت:
تا وقتى تو بيعت نكنى، كسى به جنگ اين افراد نخواهد رفت.
امام باز هم خوددارى كرد، ولى سرانجام پذيرفت و مسلمانان خوشحال شدند.(4)نامه نگاری امام با معاویه نشان از این داردکه چگونه از امام بیعت گرفته شد. (5)
در این جا بخشي از کتاب فروغ ولایت آیت الله جعفر سبحانی را می آوریم که مطالب را با بهره گیری از منابع شیعه وسنی تبین نموده است:
بعد از شكل گيري سقيفه، عمر به همراه برخي افراد ديگر به دستور ابابكر به خانه علي(ع) هجوم بردند تا از حضرت و تعداد كمي كه متحصن شده بودند، بيعت گيرند. مأموران خليفه خطاب به متحصّنان گفتند: هر چه زودتر خانه را ترك كنند، ولي آنان از خانه بيرون نيامدند. در اين هنگام مأمور خليفه هيزم خواست تا خانه را بسوزاند. ابن عبد ربه اندلسي مي نويسد: "خليفه به عمر مأموريت داد كه متحصنان را از خانه بيرون كند و اگر مقاومت كردند، با آنان بجنگد. از اين رو، عمر آتشي آورد كه خانه را بسوزاند. در اين موقع با فاطمه رو به برو شد. دخت پيامبر به او گفت: فرزند خطّاب، آمده اي خانه ما را به آتش بكشي؟! وي گفت: آري، مگر اين كه همچون ديگران با خليفه بيعت كنيد . مأمور خليفه آتشي بر افروخت و سپس فشاري به در آورد و وارد خانه شد، ولي با مقاومت فاطمه رو به رو گرديد.
برخي از مورخان شيعي نوشته اند كه متأسفانه عوامل حكومت با وضع دلخراش و دردناك حضرت علي(ع) را به مسجد بردند، كه چهل سال بعد، معاويه آن را به صورت طعن و انتقاد نقل مي كند. معاويه خطاب به علي(ع) گفت:
تا آن جا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده و همچون شتر سركش براي بيعت به طرف مسجد كشاندند.( 6)
امام در پاسخ نامه معاويه موضوع را مى پذيرد و آن را نشانه مظلوميت خود دانسته، خطاب به معاويه مى گويد:
"گفتى كه مرا همچون شتر سركش افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم. عجبا! به خدا سوگند! خواسته اى مرا مذمت كنى و ناخود آگاه مدح و ثنا گفته اي. خواسته اى رسوا كنى، ولى رسوا شده اي، (چون به مظلوميت من و ظالم بودن غاصبان خلافت اقرار نمودي). اين براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود، تا وقتى كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شك نكند (7)
با توجه به آنچه گفته شد، بىگمان انگيزه بيعت امام با ابابکر چيزى غير از صلاحيت خليفه بوده است. حضرت مصالح امت اسلام را بر حق مسلم خود - يعنى ولايت و جانشينى پيامبر(ص) - مقدم داشتهاند؛ چرا كه اگر امام ابوبكر را براى خلافت مسلمانان شايسته مىدانست، دليلى نداشت كه در آغاز خلافت او با وى مخالفت كنند و سرانجام با در نظر گرفتن مصالح مسلمانان و رخ دادن وقايعى كه در تاريخ به طور مشروح بيان شده است، با ابوبكر بيعت نمايند
رفتار و گفتار حضرت نشان مىدهد كه ايشان پس از درگذشت پيامبر هرگز كسى را براى خلافت شايستهتر از خود نمىدانستهاند. حضرت هنگام به خلافت رسيدن و پس از مخالفت طلحه و زبير به ايشان مىفرمايد:
«فَوَاللَّهِ ما زِلْتُ مَدْفوعا عَنْ حَقّى، مُستَأثَرا عَلى، مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيه ُ(8)؛ سوگند به خدا، من همواره از حق خويش محروم ماندم. از هنگام وفات پيامبر تا امروز حق مرا از من باز داشته و به ديگرى اختصاص دادهاند».
حضرت، در خطبه سوم نهج البلاغه، موسوم به شقشقیه نيز حقانيت خود را براى جانشينى پيامبر اين گونه بيان مىفرمايد:
آگاه باشيد به خدا سوگند كه فلانى (ابن ابى قحافه، خليفه اول ابابكر )جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مىدانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به سنگ آسياب كه دور آن حركت مىكند. او مىدانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است . مرغان دور پرواز انديشهها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت را رها كرده، دامن جمع نمودم و از خلافت كنارهگيرى كردم . همواره در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم؟ يا در اين محيط خفقانزا و تاريكى كه به وجود آوردهاند، صبر پيشه سازم؟ محيطى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، مردان با ايمان را تا قيام قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مىدارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانهتر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مىنگريستم كه ميراث مرا به غارت مىبرند(9).
پی نوشت ها:
1.اعیان شیعه،ج2،ص،171. بیروت،دارالتعارف للمطبوعات،1418.
2. تاريخ الطبرى، ج 2، ص 448 ، قاهره،مطبعه الاستقامه ،1358.
3. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 270، مکتبه البحوث و الدراسات فی دارالفکر،1420.
4. امام على و زمامداران، على محمد ميرجليلى، ص 79، وثوق، قم، به نقل از انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 270 .
5.فروغ ولايت، جعفر سبحانی ص182، صحیفه ، 1368، قم.
6. همان، ص182- 187 .
7. نهج البلاغه ابن ابی الحدید ، ج15 ،ص184 ،نامه 28.
8. نهجالبلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 6.
9. همان، خطبه 3.






