سلام
میخواستم اگر میشود مشاوره ای در رابطه با ازدواج از شما بگیرم و جوابم را برای من ایمیل کنید.
من جوانی هستم که تازه وارد سن 24 سالگی شده ام و دارای مدرک تحصیلی دیپلم هستم، از خانواده ای تقریبا متوسط از نظر اقتصادی و از نظر عقاید مذهبی نیز به صورت کاملا معمولی، یعنی تا آنجایی که بشود به واجبات دینم اهمیت میدهم و از گناه نیز پرهیز میکنم. از نظر شغلی هم یک کارگر معمولی در یک شرکت خصوصی هستم و ساکن شهر اصفهانم. دارای 2خواهر و 2 برادر که همگی ازدواج کرده اند هستم و خود من فرزند آخر خانواده هستم. از نظر اخلاقی یکسری اخلاق خاصی دارم ولی از نظر خودم اخلاقم بدون مورد است ولی از نظر دیگران زیاد مورد پسند قرار نمی گیرد. مثلا من زیاد اهل رفت و آمد فامیلی نیستم یا بهتر بگویم اصلا اهل رفت و آمد فامیلی نیستم که از نظر دیگران اشکال دارد یا در مورد دیگر اینکه من خیلی اهل حرف زدن نیستم و بیشتر از سکوت و آرامش خوشم می آید.
حدود 3 ماه پیش که من 23 سال داشتم به همراه خانواده به خواستگاری دختری رفتیم. دخترخانم 3تا برادر داشت و خواهر نداشت فرزند دوم خانواده بود از نظر وضعیت مالی یکم وضعیتشان بهتر از ما بود دانشجوی دانشگاه پیام نور است و یک و نیم سال کوچک تر از من است.
اول دخترخانم جواب رد داد ولی از آنجایی که دختر خوبی بود ما پیگیر شدیم و در ظاهر قبول کرد که چند مدتی با هم باشیم تا با هم بیشتر آشنا شویم. آشنایی ما حدود یک ماه طول کشید من برداشتی که از دختر خانم داشتم این بود که از پدر و مادر خود زیاد راضی نبود چون فکر میکرد پدرش بیش از حد به رفتار او گیر میدهد مثلا به او میگوید شب بیشتر از ساعت 8 یا 9 خارج از خانه نمان یا اجازه نمی داد هرجایی یا با هرکسی بیرون برود که البته من با پدر دخترخانم بیشتر موافق بودم.
خلاصه اینکه قرارمهربرون را گذاشتیم که یک بار به علت اینکه توقع خانواده عروس بالا بود به هم خورد و قرار دوم گذاشته شد که بعد از مهربرون رفتیم و آزمایش دادیم. بعد از آزمایش من که تمام چیزهارا تمام شده تصور می کردم به دخترخانم دلبستگی خاصی پیدا کردم.
شب تولد من بود که با پدر و مادرش اومدند خانه ما، من که زیاد از این جور مراسم خوشم نمیومد و خسته کار بودم و البته به صورت عادی اخم کرده بودم و حرفی هم نمی زدم در مراسم تولد حضور داشتم که بعد از تولد خیلی به من گفته شد که چرا اینجور رفتار کرده ام که از نظر خودم چیز عادی بود.
بعد از تولد بود که احساس کردم اخلاق دخترخانم نسبت به قبل یکم تغییر کرده.
فهمیدم که دو دل شده، خود من بهش گفتم که با بزرگترها مشورت کنه و مشاوره بره. همون موقعی که میخواستیم قرار عقد را بزاریم اخلاقش به کل عوض شد بهش گفتم که چرا اینجوری شده میگفت من و تو با هم خیلی فرق داریم اخلاقش یه جورایی کاملا برعکس من بود. میگفت نمیدونم که میتونم با تو زندگی کنم یا نه، بهش گفتم چرا زودتر فکر نکردی؟ حالاکه سه ماه گذشته اینو داری میگی.
بعد از چندروز که مشاوره هم رفت و البته مشاورها بیشتر حق را به من داده بودند و به او گفته بودند که اینجور مشکلها زیاد مهم نیست و در زندگی حل می شود به من جواب منفی داد.
من که بعد از این همه مدت به او دلبسته بودم و برایم سخت بود تا همین چندروز پیش از او ملتمسانه درخواست میکردم که باز هم فکر کند ولی تصمیم خودش رو گرفته بود.
در ضمن این را نیز بگویم که این دخترخانم سالها پیش در سن 16 سالگی عاشق یکی از خواستگارهای خود بوده که با مخالفت خانواده دخترخانم روبرو شده بوده و این خواستگاری یا عشق بازی 2 سال طول کشیده بود البته اون پسر الان ازدواج کرده ولی هر از چندی حرف اونو از زبون دخترخانم میشنیدم و هر بار میگفت این قضیه تموم شده و من دیگر هیچ حسی نسبت به اون ندارم.
ما در خیلی از موارد با هم صحبت کرده بودیم و به توافق رسیده بودیم ولی از اخلاق و رفتار من ترس و واهمه داشت. از من آزادی بیشتری میخواست که من در حد شرع و عرف با آزادی مخالف نیستم و از به من میگفت تو بد دلی یا به من شک داری ولی در واقع اصلا اینجور نبود.
مشاور عزیز میخواستم به من کمک کنید که بتوانم یا نظر دخترخانم را تغییر بدهم و یا یک جوری از فکرش که البته فکر کنم نمیتونم بیرون بیایم.
قبل از هرچیز از شما متشکرم

با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با این مرکز.
از روي چند جمله نامه شما نمي‌توان به تشخيص ويژگي‌هاي شخصيتي شما و ايشان پرداخت ، ولي به احتمال زياد درون‌گرا هستيد و ايشان تا حدودي برون‌گرا . البته تشخیص کامل درون گرا بودن شما و یا ضعیف بودن در مهارت های ارتباطی باید از طریق تست های شخصیت که در مراکز مشاوره و روانشناختی موجود می باشد مشخص شود.
درون‌گرايي و برون‌گرايي تقريباً از صفات ثابت شخصيتي هستند كه زياد قابل تغيير نيستند . اگر زن برون‌گراي شديد باشد و مرد درون‌گراي شديد، به احتمال زياد زندگي موفقي نخواهند داشت . بهتر است كه با هم ازدواج نكنند.
حال هر چه قدر زوجين در درون‌گرايي - برون‌گرايي بیش تر همتایی داشته باشند، درصد موفقيت‌ازدواج‌شان (با فرض اين كه در ساير ويژگي‌ها و صفات شخصيتي‌شان سازگار باشند) بالاتر مي‌رود.
«اصلاً اهل رفت و آمد نبودن» به هيچ وجه امر مثبتي قلمداد نمي‌گردد . قابل دفاع نمي‌باشد. صله رحم يكي از اركان موفقيت ازدواج است . بدون صله رحم موفقيت ازدواج در تردید قرار مي‌گيرد . صله رحم به ويژه باخويشاوندان زن از نكات كليدي هر ازدواجي محسوب مي‌گردد.
به نظر مي‌رسد عزت نفس شما كمي پایین است . همين باعث تجديد خواستگاري و پافشاري شما بر اين ازدواج شده است. عزت نفس بالا به فرد اجازه نمي‌دهد كه جواب رد را به جواب قبول مبدل سازد . لااقل اين موضوع را در صحنه‌هاي مختلف خواستگاري تكرار نمايد.
زن دوست دارد با يك مرد مقتدر و عزيز ازدواج كند . از اين كه مرد به هر دليلي از اقتدار مثبتش بكاهد، به هيچ وجه خشنود نمي‌گردد.
استقلال عاطفي و رواني نسبي زوجين يكي از مهم‌ترين ملاك‌هاي سلامت روان ايشان محسوب مي‌گردد. وابستگي پيش از موعد شما با اين مقوله حساس در تضاد است . بهتر است در ادامه به جاي تشديد وابستگي به حذف و يا تعديل آن بپردازيد. دل‌بستگي امري مثبت است ،ولي وابستگي به اندازه سر سوزني نيز جايز نيست . دل‌بستگي با وابستگي بسيار متفاوت است . در پایان پاسخ به این تفاوت خواهیم پرداخت.
ازدواج به هر قيمتي اصلاً به صلاح طرفين نمي‌باشد . بايد در يك بازه زماني بسيار محدود به يكي از دو تصميم انصراف قطعي يا ازدواج قطعي نايل آييد.
زبان بدن از زبان سر در انتقال مفاهيم بسيار رساتر و اثرگذارتر است . اگر زبان بدن شما خستگي و بي‌حالي به طرف مقابل منتقل نمايد، قطعاً اثر نامطلوبی بر تعميق روابط بين فردي دارد.
فارغ از امر ازدواج به يك روان‌شناس باليني مراجعه نماييد . به چكاپ رواني خود بپردازيد. چه بسا رگه‌هايي از اضطراب و افسردگي در شما وجود داشته باشد . بهتر است كه قبل از هر گونه تصميمي براي ازدواج به درمان احتمالی آن بپردازيد.
وابستگی و دلبستگی :
فرض کنید به میوه ای مانند آناناس علاقمند هستید و به آن «دل بسته اید» .حال اگر روزها، ماه ها و سال ها به هر دلیلی از خوردن آن محروم بمانید، آیا در زندگی عادی و روزمره شما اختلالی ایجاد خواهد شد؟ آیا عملکرد روزانه شما رو به کاستی می گذارد؟ مسلّماً نه! سال ها از موضوع «دلبستگی» خود محروم می مانید، ولی همه امور زندگی شما بر وفق مراد است.
این نوع علاقه و تعلق را «دلبستگی» می گویند، حال اگر به جای دلبستگی به آناناس به آن«وابسته» بودید، یک روز بدون آناناس نمی توانستید سر کنید. آدم وابسته به آناناس مثل فرد معتادی است که هر از گاهی برای به حد طبیعی رساندن سطح عملکرد خود نیازمند مصرف مواد است، پس وابستگی روانی نوعی اعتیاد است. وابستگی روانی به چیزی یا کسی باعث کاهش عملکرد در فرد می گردد . به نوعی فرد را از زندگی روزانه و عادی خود خارج می سازد .فرد وابسته روانی مثل فرد معتاد، دلش به موضوع وابستگی (مثل مواد مخدر یا محبت معشوق) خوش است، در حالی که این وابستگی عقلاً و منطقاً امری به شدت نکوهیده ای است.