سلام
در وبلاگی با شخصی برخوردم که نظر شدیدا ضدی با خدا و قرآن داره من هم متاسفانه دانش قرآنی آنچنانی ندارم خواستم جواب درستی بهش بدم که با آشنا شدم. حرف های این آقا:
(هر چه ما ایرانیا میکشیم بخاطر وحشیگری اعراب و حمله اونا به کشورمونه
ثانيا اگر تاريخ طبري مستند نباشد خيلي از مسائل شما زير سئوال ميره
شما که تحقیق کردین, برا ما توضیح بدین تو رو خدا!
عزیزی که حرفت سر دینه. اون قرآن پر از آیات جناییه!!!!!!!
وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (بقره/۲۴۴): در راه الله کشتار کنید و بدانید که الله شنواى داناست!!
اگر گمان می برید که این جمله دیالوگ یک فیلم جنگی است، باید خدمت شما عرض کنم که خیر، این جمله را الله مدینه به عنوان یک دستور
به مسلمانان می گوید و از آن ها می خواهد که در راه الله، کافران ، یعنی دگر اندیشان را به خاک و خون بکشند.
این که الله شنونده ی داناست، استعاره دارد از اینکه الله ناظر اعمال آن هاست و در صورت کشتن انسان هایی که مخالف او و
رسولش هستند، قاتلین را به بهشت خواهد فرستاد.
چه ادبیات مبهوت کننده ای، چه نبوغ بی نظیری در بیان عطوفت و مهربانی، چه دموکراسی دلنشینی…
اگر به جانورهای انسان نمائی چون هیتلر، استالین، صدام، راسپوتین، و مانند آن ها نگاه کنیم، آنان نیز از کشتن دیگران و خونریزی لذت می بردند .
چرا الله دستور به کشتن مسیحیان و یهودیان و دیگر انسان هایی که به ادیان دیگر اعتقاد دارند می دهد، که باز هم خود شخص الله جواب را
برای ما در کتاب پر محتوایش قرار داده است:
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ (توبه/۳۰): و یهودیان مىگویند عزیر پسر الله و مسیحیان مىگویند مسیح پسر الله، این سخنى است که به زبان مىآورند و به سخن کافران پیشین تشبث مىجویند، الله (باید) آنها را بکشد که چگونه به بیراهه میروند.
در اینجاست که الله مدینه،تبصره ای برای مسلمین قرار می دهد و به آن ها می گوید که ای مسلمین شما می توانید یهودیان و مسیحیان
را نکشید، در صورتی که آن ها به شما جزیه (رشوه ) پرداخت کنند.
چه الله عادل و سخاوتمند و البته پول دوستی، چه دستورات به حق و به دور از خشونتی؟ اگر این دین الله آن چنان است که دکان داران آن
در این۱۴۰۰ سال به ما فروخته اند، چرا با باج گرفتن به نام جزیه، کافران هم چنان می توانند به دین و آئین خود باقی بمانند؟
واقعاً چه الله مهربان و دلسوزی، چه روح لطیفی دارد این الله و چقدر برای انسان ها که ادّعا می کند خوش آن ها را ساخته،ارزش و
احترام قائل است، و چه گونه با گرفتن پول از کافران، آنان را هم چنان در کفر و گراهی خود باز می دارد؟.
درست مانند تعدادی از مأمورین گمرک ما که با گرفتن رشوه، چشم خود را بر روی کالای وارداتی می بندند، و یا آخوندهایی که
در جای قاضی نشسته اند، و بادریافت رشوه، گناهکاری را آزاد، و یا بیگناهی را به چوبه دار می بندند.
بر گرفته از مرجع کاملی از فحش و توهین های اسلامی در قران:
سوره ماده گوساله آیه 15:
اللّه يستهزئ بهم و يمدّهم في طغيانهم يعمهون
الله تمسخرشان مى کند و آنان را سرگردان در ستمکاری شان سوق مى دهد.
سوره ماده گوساله آیه 65:
و لقد علمتم الّذين اعتدوا منكم في السّبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين
به طور قطع از حال کسانی از شما، که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند، آگاه شده اید. ما به آنها گفتیم: به صورت بوزینه هایی طرد شده درآیید.
سوره ماده گوساله – آیه 171:
و مثل الّذين كفروا كمثل الّذي ينعق بما لا يسمع إلاّ دعاء و نداء صمّ بكم عمي فهم لا يعقلون
کافران، مثل حیوانی است که کسی در گوش او آواز کند و او جز بانگی و آوازی نشنود اینانکرانند ، لالانند ، کورانند و هیچ در نمی یابند
سوره مائده – آیه 60:
قل هل أنبّئكم بشرّ من ذلك مثوبة عند اللّه من لعنه اللّه و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير و عبد الطّاغوت أولئك شرّ مكانا و أضلّ عن سواء السّبيل
بگو : آیا شما را از کسانی که در نزد الله کیفری بدتر از این دارند خبر، بدهم : کسانی که خدایشان لعنت کرده و بر آنها خشم گرفته و بعضی را بوزینه و خوک گردانیده است و خود بت پرستیده اند؟ اینان را بدترین جایگاه است و از راه راست گمگشته ترند.
سوره اعراف – آیه 166:
فلمّا عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين
آری، هنگامی که در برابر آنچه از آن نهی شده بودند سرکشی کردند، به آنها گفتیم: به شکلمیمون هایی طرد شده در آیید.
سوره اعراف – آیه 176:
و لو شئنا لرفعناه بها و لكنّه أخلد إلى الأرض و اتّبع هواه فمثله كمثل الكلب إن تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث ذلك مثل القوم الّذين كذّبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون
و اگر میخواستیم به آن آیات او را رفعت مقام می بخشیدیم، لیکن او به زمین (تن) فروماند و پیرو هوای نفس گردید، و در این صورت مثل و حکایت حال او به سگی ماند که اگر بر او حمله کنی و یا او را به حال خود واگذاری به عوعو زبان کشد. این است مثل مردمی که آیات ما را بعد از علم به آن تکذیب کردند. پس این حکایت بگو، باشد که به فکر آیند.
سوره اعراف – آیه 179:
و لقد ذرأنا لجهنّم كثيرا من الجنّ و الإنس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالأنعام بل هم أضلّ أولئك هم الغافلون
و به راستى بسيارى از جن و انس را براى جهنم آفريدهايم، دلهايى دارند كه با آن در نمى يابند و چشمهايى دارند كه با آن نمىبينند و گوشهايى دارند كه با آن نمىشنوند، آنان چونچهارپايانند، بلكه اينان گمراهترند، ايشان بى خبرند.
سوره توبه – آیه 28:
يا أيّها الّذين آمنوا إنّما المشركون نجس فلا يقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و إن خفتم عيلة فسوف يغنيكم اللّه من فضله إن شاء إنّ اللّه عليم حكيم
ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجدالحرام نزدیک شوند و اگر از بینوایی می ترسید، الله اگر بخواهد به فضل خویش بی نیازتان خواهد کرد زیرا الله دانا و حکیم است
سوره فرقان – آیه 44:
أم تحسب أنّ أكثرهم يسمعون أو يعقلون إن هم إلاّ كالأنعام بل هم أضلّ سبيلا
آیا گمان میبری بیشتر آنها میشنوند یا میفهمند؟ آنها فقط همچون چهارپایانند بلکه گمراه تر
سوره عنکبوت – آیه 41:
مثل الّذين اتّخذوا من دون اللّه أولياء كمثل العنكبوت اتّخذت بيتا و إنّ أوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون
مثل کسانی که غیر از الله را اولیای خود برگزیدند، مثل عنکبوت است که خانهای برای خود انتخاب کرده؛ در حالی که سست ترین خانه ها خانه عنکبوت است اگر می دانستند.
سوره مدثر – آیه 49
فما لهم عن التّذكرة معرضين كأنّهم حمر مستنفرة فرّت من قسورة
چه شده که است از این پند اعراض می کنند؟ مانند خران وحشی که از شیر می گریزند.
سوره جمعه – آیه 5
مثل الّذين حمّلوا التّوراة ثمّ لم يحملوها كمثل الحمار يحمل أسفارا بئس مثل القوم الّذين كذّبوا بآيات اللّه و اللّه لا يهدي القوم الظّالمين
مثل کسانى که به تورات مکلف شدند ولى به آن عمل نکردند همچون خرى است که کتابهایى را حمل کند، چقدر بد است مثل قومى که آیات الله را تکذیب کردند. الله ستمکاران را هدایت نمىکند.
سوره انفال – آیه 22:
إنّ شرّ الدّوابّ عند اللّه الصّمّ البكم الّذين لا يعقلون
بدترین جانوران در نزد خدا این کران و لالان هستند که در نمی یابند
سوره بقره – آیه 13:
و إذا قيل لهم آمنوا كما آمن النّاس قالوا أ نؤمن كما آمن السّفهاء ألا إنّهم هم السّفهاء و لكن لا يعلمون
و هنگامی که به آنان گفته شود: همانند (سایر) مردم ایمان بیاورید، می گویند: آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟! بدانید اینها همان ابلهانند ولی نمی دانند.
سوره بقره – آیه 10:
في قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا و لهم عذاب أليم بما كانوا يكذبون
در دلهایشان مرضى است و خدا بر مرضشان افزود و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناک [در پیش] خواهند داشت.
سوره قمر – آیه 7:
خشّعا أبصارهم يخرجون من الأجداث كأنّهم جراد منتشر
آنان در حالی که چشم هایشان از شدت وحشت به زیر افتاده، همچون ملخ های پراکنده از قبرها خارج می شوند.
سوره واقعه – آیه 56:
فشاربون شرب الهيم
و همچون شتران مبتلا به بیماری عطش، از آن می آشامید.
سوره انفال – آیه 55:
إنّ شرّ الدّوابّ عند اللّه الّذين كفروا فهم لا يؤمنون
به یقین، بدترین جنبندگان نزد خدا، کسانی هستند که کافر شدند و ایمان نمی آورند.
سوره القلم
عُتُلٍّ بَعْدَ ذَلِكَ زَنِيمٍ
گستاخ [و] گذشته از آن زنازاده است.
سوره مدثر
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ ﴿50﴾
(جهنمیان ) گويى گورخرانى رميده اند
سوره مرسلات
كَأَنَّهُ جِمَالَتٌ صُفْرٌ ﴿33﴾
(جهنمیان ) گويى شترانى زرد رنگند
همون پیامبر شما هم وقتی داشت میمرد وصیت کرد کسی با زن آخرش که از نوه شم کوچکتره ازدواج نکنه
(یعنی اون حق ازدواج بعد پیامبر رو نداشته) این ظلم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در قرآن اومده که اطاعت از ارباب برای برده ها واجب هست، آیا این دامن زدن به برده داری نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در نهج البلاغه اومده که زنان خود را بی لباس و زینت بگذارید تا نتوانند از منزل خارج شوند، این ظلم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تبعیض جنسی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در احادیثی از محمد اومده که هیچ زنی حق نداره از شوهرش شکایت یا گلگی کنه (یعنی شوهره اگه هر گهی خورد اشکالی نداره)
اما اگه شوهره کوچکترین ناراحتی از همسرش داشته باشه وای به حال اون زن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینا همش ظلم هست از نظر من
عزیز و گرامی، ممکن است شما که مطالعه دارید برای منه بی سواد بفرمایید حکم ازدواج با دختر نه ساله از نظر شما چطور علمی هست؟
و چرا اسلام بردهداری را ممنوع نکرده است؟؟
و کلام آخر:
حشت الاسلام تربیت می کنید که گفته پیغمبرتان را جوری ترجمه کنند که کمترین بار حماقت را بدوش بکشد و بر نادانی آن ها
سر پوش بگذارند. هزار سال دیگر از امروز شاهنامه ها و گلستان ها با ارزش و قابل فهم خواهند بود و نیازی به تغییر و تفسیر
و ماست مالی در آن ها نیست... )
پرسش 1:
آيات قرآن
شرح : سلام در وبلاگي با شخصي برخوردم که نظر شديدا ضدي با خدا و قرآن داره من هم متاسفانه دانش قرآني آنچناني ندارم خواستم جواب درستي بهش بدم که با آشنا شدم. حرف هاي اين آقا:
1. جنگ طلبي اسلام
(هر چه ما ايرانيا ميکشيم بخاطر وحشيگري اعراب و حمله اونا به کشورمونه ثانيا اگر تاريخ طبري مستند نباشد خيلي از مسائل شما زير سئوال ميره شما که تحقيق کردين, براي ما توضيح بدين تو رو خدا! عزيزي که حرفت سر دينه. اون قرآن پر از آيات جناييه!!!!!!! وَقَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (بقره/???): در راه الله کشتار کنيد و بدانيد که الله شنواى داناست!! اگر گمان مي بريد که اين جمله ديالوگ يک فيلم جنگي است، بايد خدمت شما عرض کنم که خير، اين جمله را الله مدينه به عنوان يک دستور به مسلمانان مي گويد و از آن ها مي خواهد که در راه الله، کافران ، يعني دگر انديشان را به خاک و خون بکشند. اين که الله شنونده ي داناست، استعاره دارد از اينکه الله ناظر اعمال آن هاست و در صورت کشتن انسان هايي که مخالف او و رسولش هستند، قاتلين را به بهشت خواهد فرستاد. چه ادبيات مبهوت کننده اي، چه نبوغ بي نظيري در بيان عطوفت و مهرباني، چه دموکراسي دلنشيني… اگر به جانورهاي انسان نمائي چون هيتلر، استالين، صدام، راسپوتين، و مانند آن ها نگاه کنيم، آنان نيز از کشتن ديگران و خونريزي لذت مي بردند . چرا الله دستور به کشتن مسيحيان و يهوديان و ديگر انسان هايي که به اديان ديگر اعتقاد دارند مي دهد، که باز هم خود شخص الله جواب را براي ما در کتاب پر محتوايش قرار داده است: وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى يُؤْفَکُونَ (توبه/??): و يهوديان مىگويند عزير پسر الله و مسيحيان مىگويند مسيح پسر الله، اين سخنى است که به زبان مىآورند و به سخن کافران پيشين تشبث مىجويند، الله (بايد) آنها را بکشد که چگونه به بيراهه ميروند.
پاسخ:
$$$$پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباطتان با اين مرکز.
پرسشگر محترم نويسندگان اين سايت ها دنبال شنيدن و يافتن حقيقت نيستند و باور ها و مطالبي را به اسلام نسبت مي دهند و با توجه بدان ها بر اسلام خرده مي گيرند. نويسنده در مطلب بالا آيات جنگ و قتال در قرآن را ذکر کرده و بدون توجه به کليت اين آيات و قيد و شرط ها و محدوديت هايي که اين آيات براي جنگ و قتال ذکر کرده اند ، مدعي شده که : " الله مدينه به عنوان يک دستور به مسلمانان مي گويد و از آن ها مي خواهد که در راه الله، کافران ، يعني دگر انديشان را به خاک و خون بکشند." يا در مورد "سميع عليم " که در آيه 244 بقره از آيات قتال در باره خدا آمده ، توضيح مي دهد: "استعاره دارد از اينکه الله ناظر اعمال آن هاست و در صورت کشتن انسان هايي که مخالف او و رسولش هستند، قاتلين را به بهشت خواهد فرستاد." يا اعلام مي فرمايد که چون يهود و مسيحيان عزير و مسيح را پسر خدا مي دانند ، اسلام حکم کشتار آنها را داده است.
ادعاهاي اين فرد خود بهترين دليل بر بي سوادي اوست زيرا با همه بغض و کينه اي که مخالفان اسلام داشته اند ، اين گونه اظهار نظر نکرده اند.
براي رد ادعاي ايشان در جنگ طلب بودن اسلام و تبيين آيات قتال مي گوييم :
از ابتداي ظهور اسلام تا به امروز مخالفان اسلام بويژه يهود و مسيحيان سعي داشته اند اسلام را دين شمشير و زور بنامند و معرفي کنند و به آيات جهاد مثال آورده اند. خوشبختانه هم قرآن و هم تاريخ اسلام و هم عاقلان اين برچسب ناچسب را انکار مي کند.
عاقلان مي گويند هر کس منطق و برهان و استدلال براي حرف و دعوتش داشته ، دعوتش مطابق با فطرت و خواست طبيعي انسان ها باشد، لزومي نمي بيند براي ترويج دعوتش به زور و شمشير و تحميل و سرکوب متوسل شود . توسل به زور و سرنيزه و تحميل روش کساني است که دعوتشان مطابق مباني فطري و استدلالي نيست و براي انسان ها جاذبه اي ندارد.
اسلام ديني است مبتني بر برهان و منطق و استدلال عقلي و مطابق با خواست طبيعي انسان ها . منادي آزادي و مساوات و کرامت انساني مي باشد.اين مفاهيم آن قدر جاذبه دارد که براي دعوت به آن ها نه تنها شمشير لازم نيست، بلکه مخالفان براي جلوگيري از اقبال عموم به اين دين، به شمشير متوسل مي شوند.
نمرود و فرعون و مشرکان قريش هستند که وقتي اقبال عمومي مردم به ابراهيم و موسي و پيامبر اسلام را مي بينند، براي جلوگيري از اقبال عمومي به شمشير و سرنيزه و سرکوب متوسل مي شوند. ابراهيم و موسي و محمد با دست خالي و مجهز به برهان و کتاب و کلام و منطق به دعوت مردم بر مي خيزند . عموم مردم به سرعت جذب دعوت منطقي، برهاني و فطري آنان مي شوند . مستکبران احساس خطر مي کنند .براي جلوگيري از فراگيري دعوت نجاتبخش از يوغ بندگي مستکبران و ظالمان، دست به شمشير مي برند . با چماق و سرنيزه بر سر مظلومان حق طلب مي زنند تا آنان را از اجابت دعوت حيات بخش پيامبران منصرف کنند . اين جاست که پيامبران به مظلومان مؤمن اذن دفاع مي دهند.
اولين آيه اي که در باب جهاد نازل شده، آيه زير است که بعد از ساليان مظلوميت و مقهوريت در مکه و در ابتداي هجرت به مدينه و براي دفع هجوم مشرکان نازل شده :
«اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير؛ (1) به کساني که مظلومانه مورد قتل و ستم قرار گرفتند، اجازه دفاع داده شد و خدا بر ياري آنان توانا است».
مسلمانان در مکه مورد سرکوب شديد بودند. فقط به خاطر اين که دعوت رسول خدا را اجابت کرده و از شرک و بت پرستي و اطاعت طاغوت رخ برتافته بودند . هر روز جمعي از آنان سر و دست و پاي شکسته و خوني به محضر رسول خدا رسيده ، اجازه مقابله و دفاع مي طلبيدند . بعد از هجرت به مدينه با نزول اين آيه براي اولين بار اجازه دفاع داده شد.
مسلمانان از مکه فرار کرده و زن و فرزند و خانه و کاشانه خود را رها کرده ، مشرکان بر بازماندگان آن ها ظلم روا داشته و اموال آنان را غارت کرده، علاوه بر آن، زنده بودن آنان در غربت را هم نمي پذيرند . براي ريشه کن کردن اسلام و مسلمانان لشکر کشي کرده اند. اسلام به مسلمانان اجازه مي دهد از خود دفاع کنند و مهاجمان را بکشند. آيا اين عاقلانه است يا ظالمانه؟!
همه آيات قتال در باره مشرکان و کافران و اهل کتابي است که براي نابود کردن اسلام و مسلمانان نقشه ريخته و لشکر کشيده اند يا جمعي از محرومان و مستضعفان ايمان آورده، ولي ظالمان و کافران به آنان اجازه برگزاري مناسک ديني را نمي دهند . مي خواهند آنان را به کفر و شرک سابق بازگردانند يا اجازه دعوت منطقي و برهاني به مبلغان اسلام نمي دهند . محرومان و مستضعفان را در بندگي و بردگي و جهل و بي خبري نگه داشته و مانع رسيدن دين حياتبخش و آزادي دهنده به آن ها هستند. در چنين مواردي اسلام مسلمانان را اجازه داده دست به شمشير ببرند و در مقابل هجوم دشمن از خود دفاع کنند يا به نجات مستضعفان در بند جهل و ظلم و کفر بپردازند . اين اجازه اي کاملا انساني و منطقي است.
اگر کساني غير از اين مدعي هستند، آيات و رواياتي را که غير اين دلالت دارد، نشان دهند.
جهاد و جنگ اسلام فقط دفاعي و آزادي بخش است. جنگ ابتدايي براي تحميل دين در اسلام جايز نيست . خدا اگر ايمان تحميلي را مي خواست، مي توانست کاري کند که همه از ترس ايمان بياورند، ولي نه خودش انسان ها را به اجبار و از سر ترس به اسلام وارد کرده ، نه به بندگانش چنين اجازه اي داده است. خدا فقط ايمان اختياري انسان ها را مي خواهد .پيامبران و پيروان پيامبران موظف به بيان و تبليغ دين خدا هستند . اگر مستکبران مانع تبليغ شدند يا خواستند دينداران و جامعه اسلامي را از بين ببرند يا گروهي ديندار را در چنبره ظلم خود گرفته و از پايبندي به دين و مناسک آن مانع شدند،دينداران موظفند براي رفع موانع و ظلم و هجوم، دست به شمشير برده و از کيان خود و آزادي دينداران دفاع کنند.
آياتي که در مورد قتال وارد شده، همه همين محدوده را مشخص کرده ، به قتال با متجاوزان ستم پيشه و دفاع از کيان دين و جامعه ديني و دينداران تصريح دارد.
در آيات 89-91 نساء سخن از مشرکان و منافقاني است که ابتدا ايمان آوردند اما از هجرت روي برتافتند و حاضر نشدند از خانه و کاشانه خود بگذرند و با مؤمنان به مدينه مهاجرت کنند، بلکه به کفر برگشتند و در زمره کافران ماندند. همين افراد در جنگ بدر هم عليه مسلمانان شرکت کردند و جمعي از آنان در نبرد با مسلمانان کشته شدند. براي بعضي از مومنان جنگ با مشرکان سخت بود، در حالي که خدا آنان را به واسطه گناهانشان گمراه کرده بود، آنان بيجا در باره آنان اميد هدايت داشته و از جنگ با آن ها کراهت داشتند .خدا اين مؤمنان را توبيخ مي کند. خدا کافران را به واسطه ظلم و ستم هايي که کرده اند ،گمراه کرده، نبايد در مورد کسي که خدا گمراهش کرده و به جرگه دشمنان خدا و رسول و مؤمنان پيوسته، براي نابود کردن شما اقدام نموده اند، ترديد کنيد واميد بيجا داشته و از نبرد با آنان شانه خالي کنيد.
بعد يکي از اوصاف زشتشان که آنان را شايسته مرگ مي گرداند ،يادآور شده:
«ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سواء ؛ آنان دوست دارند شما هم به شرک سابق برگرديد و مانند آنان شويد».
بعد ادامه مي دهد که آنان را به بريدن از مشرکان محارب و هجرت از دار حرب به دار ايمان (سرزمين مکه دار حرب و لانه جنگجويان عليه اسلام و سرزمين مدينه کاشانه مؤمنان بود ) دعوت کنيد، اگر اجابت نکردند و در زمره مشرکان محارب ماندند، با آنان قطع رابطه دوستي کنيد . هر کجا آنان را که به نابودي شما کمر همت بسته اند يافتيد، بکشيد؛ بعد دو گروه را استثنا کرده و مؤمنان را اجازه جنگ و کشتن آن ها را نمي دهد:
1.گروهي از مشرکان که با کساني هم پيمان هستند که با مسلمانان هم پيمان مي باشند.
2.گروهي که دوست ندارند با شما درگير شوند و با قوم مشرک خود هم نمي خواهند يا توان ندارند درگير شوند.پس اينان را اگر از قتال با شما کناره گرفتند و به شما پيشنهاد صلح دادند، حق جنگ با آنان را نداريد.
حتي در برخي از آيات مومنان و مسلمانان را از دوستي و محبت به آنان که سر جنگ ندارند، نهي نمي کند.
«خدا شما را از کسانى که در دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نکردهاند باز نمىدارد که با آنان نيکى کنيد و با ايشان عدالت ورزيد زيرا خدا دادگران را دوست مىدارد». (2)
در اين آيه نه تنها از جنگ با آنان سخن گفته نشد، بلکه از دوستي و محبت و نيکي بهآنان نيز سخن گفته است.
با توجه با اين موارد معلوم مي شود فقط مسلمانان بايد با مشرکاني بجنگند که علم دشمني برداشته و در صدد نابودي اسلام و مسلمانان برآمده اند اما مشرکاني که نمي خواهند با مسلمانان بجنگند، بلکه مي خواهند در صلح زندگي کنند و علم دشمني بر نداشته اند، بايد در امان باشند.
قرآن مي فرمايد:
«ستجدون آخرين يريدون ان يامنوکم و يامنوا قومهم کل ما ردوا الي الفتنه ارکسوا فيها فان لم يعتزلوکم و يلقوا اليکم السلم و يکفوا ايديهم فخذوهم و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و اولئکم جعلنا لکم عليهم سلطانا مبينا؛ گروهي ديگر هستند که مي خواهند شما و قومشان در امنيت باشيد. البته اين قوم يک نفاق دروني دارند و هرگاه راه شرک و فتنه و ستم بر مؤمنان باز شود، بدان رو مي کنند ( بر عکس گروه قبل که واقعا دنبال صلح بودند) .با اين گروه اگر از جنگ با شما کناره نگرفتند و به شما صلح را پيشنهاد ندادند و دست از کشتار شما بر نداشتند، بجنگيد و هر جا يافتيدشان، بکشيد که براي شما عليه اينان تسلط کامل قرار داده ايم».
اين آيه به صراحت اعلام مي کند مشرکان هستند که وضع جنگ يا صلح را معين مي کنند. اگر آنان از دشمني و قتال دست بکشند و اعلام صلح نمايند و بر اعلام خود پايبند باشند، مؤمنان حق قتال با آنان را ندارند . اگر بر قتال و جنگ با مؤمنان اصرار داشته باشند، خداوند به مؤمنان اجازه دفاع و جنگ و کشتار آنان را داده تا ريشه فتنه عليه جامعه اسلامي کنده شود . اين آيه شبيه آيه ديگري است :
«و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علي الله؛ (3) اگر به صلح متمايل شدند، تو هم با توکل بر خدا تمايل نشان بده و پيشنهاد صلح را بپذير».
در آيات سوره توبه هم سخن از مشرکان پيمان شکني است که پيمان صلح با مسلمانان را نقض کرده ، به مؤمنان شبيخون زده و آنان را مظلومانه کشته اند. خداوند به پيامبر اعلام مي کند به مشرکان اعلام بيزاري کن و به آنان چهار ماه مهلت بده تا ايمان بياورند . بعد از چهارماه ديگر هيچ امنيتي ندارند. حق داريد هر جا مشرکان محارب متجاوز پيمان شکن را يافتيد، بکشيد.
در همان آيات ملاک حلال بودن خون آنان را بيان مي کند:
«کيف و ان يظهروا عليکم لا يرقبوا في مؤمن الّا و لا ذمه ... و ان نکثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا في دينکم فقاتلوا ائمه الکفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون الا تقاتلون قوما نکثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدءوکم اول مره؛
چگونه خون آنان حلال نباشد، حال آن که آنان در باره مؤمنان هيچ حق خويشاوندي و پيماني را رعايت نمي کنند ... اگربعد از عهد، پيمان شکستند و دين شما را به طعنه و تمسخر گرفتند، پس پيشوايان کفر را بکشيد، زيرا آنان را پيمان و عهد نيست. شايد دست از پيمان شکني بردارند.چرا با قومي که پيمان شکستند و تصميم بر اخراج پيامبر از وطنش گرفتند و ابتدا بر دشمني و جنگ با شما کردند، نمي جنگيد؟».
سيره پيامبر هم نشان دهنده آن است که ايشان بر هيچ قوم و قبيله اي بدون سابقه دعوت و دشمني و پيمان شکني و... حمله نکرده، بلکه براي دفع حمله دشمن جنگيده يا پيشگيري کرده ، دشمناني را که در صدد حمله بوده و تهيه ديده اند ، قبل از اقدام غافلگير نموده اند.
کساني که ادعا دارند اسلام دين شمشير است، آيه اي ارائه دهند که به مسلمانان اجازه حمله به کافران و مشرکان مسالمت جو را داده باشد يا نمونه اي از اين جنگ ها توسط پيامبر يا امير مؤمنان ارائه دهند.
پي نوشت ها:
1. حج (22) آيه 39.
2. ممتحنه (60) آيه 8 .
3. انفال (8) آيه 61.
پرسش 2:
2. مال طلبي تبصره اي بر جنگ طلبي
در اينجاست که الله مدينه،تبصره اي براي مسلمين قرار مي دهد و به آن ها مي گويد که اي مسلمين شما مي توانيد يهوديان و مسيحيان را نکشيد، در صورتي که آن ها به شما جزيه (رشوه ) پرداخت کنند. چه الله عادل و سخاوتمند و البته پول دوستي، چه دستورات به حق و به دور از خشونتي؟ اگر اين دين الله آن چنان است که دکان داران آن در اين???? سال به ما فروخته اند، چرا با باج گرفتن به نام جزيه، کافران هم چنان مي توانند به دين و آئين خود باقي بمانند؟ واقعاً چه الله مهربان و دلسوزي، چه روح لطيفي دارد اين الله و چقدر براي انسان ها که ادّعا مي کند خوش آن ها را ساخته،ارزش و
احترام قائل است، و چه گونه با گرفتن پول از کافران، آنان را هم چنان در کفر و گراهي خود باز مي دارد؟. درست مانند تعدادي از مأمورين گمرک ما که با گرفتن رشوه، چشم خود را بر روي کالاي وارداتي مي بندند، و يا آخوندهايي که در جاي قاضي نشسته اند، و با دريافت رشوه، گناهکاري را آزاد، و يا بيگناهي را به چوبه دار مي بندند. بر گرفته از مرجع کاملي از
پاسخ:
$$$$
در اين قسمت نيز نويسنده همچنان از روي بغض و کينه به دروغ پردازي ادامه داده است.
هم چنان که در قسمت اول بيان شد، اسلام ديني است که بر بيان و برهان استوار است و شمشير را براي دفع تجاوز و ستم و رفع موانع ظالمانه در حد ضرورت تجويز کرده است. اهل کتاب اگر سر ستيز با اسلام نداشته باشند و به مسلمانان هجوم نبرند، اسلام اجازه تهاجم مسلمانان را به آنان را نداده است.
اگر در جايي و منطقه اي جمعيت مسلمانان زياد شد و حاکميت اسلامي شکل گرفت، اهل کتاب در آنجا محترم هستند و همچنان که مسلمانان به حکومت ماليات و خمس و زکات مي دهند تا بودجه حکومت تامين شود و بتواند امنيت آنها را در برابر تهاجم خارجي فراهم کرده و امنيت داخلي را هم سامان داده و مردم در سايه حکومت به آسايش زندگي کنند ، اهل کتاب اين منطقه هم به خاطر خدمات حكومت اسلامي بايد ماليات بدهند و ماليات آن ها خمس و زکات نيست؛ بلکه جزيه است.
حالا اگر اين اهل کتاب با مسلمانان ستيز پيشه کنند و هجوم نمايند، بايد با هجوم آنان مقابله شده و سرکوب شوند تا حاکميت اسلامي را بپذيرند. اگر آنان حاکميت اسلام را پذيرفتند، با گرفتن جزيه به آنان آزادي ديني داده مي شود.
اما اگر مشرکان با مسلمانان ستيز کنند و هجوم نمايند، بايد با تهاجم مقابله شود و مهاجمان سرکوب شوند و از آنها جز اسلام آوردن، پذيرفته نمي شود و شرک دين نيست تا اگر بعد از هجوم و احساس شکست و ضعف ، تقاضاي باقي بودن بر شرک و صلح کردند، پيشنهادشان پذيرفته گردد؛ از اين رو جز اسلام آوردن آن ها پذيرفته نمي گردد.
در مورد اهل کتاب آيه به شرح زير است:
«قاتِلُوا الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدينُونَ دينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُون؛ (1) با كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مىشمرند، و نه آيين حق را مىپذيرند، پيكار كنيد تا زمانى كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند!».
اين آيه تکليف جنگ با اهل کتاب مهاجم و ستمگر که به قانون خدا پايبند نيستند، را روشن مي کند؛ زيرا همان گونه که توضيح داده شد اسلام جنگ ابتدايي براي تحميل دين و براي کشورگشايي و ... را جايز نمي داند. جنگ اسلام يا دفاعي است و براي دفع هجوم مهاجمان ستمگر از مشرکان يا اهل کتاب يا مسلمانان ستم پيشه مي باشد. يا نجات بخش و براي رفع ستم از مسلمانان مظلوم در حوزه کفر و شرک است يا براي رفع موانع تبليغ مي باشد. غير موارد سه گانه مذکور، اسلام به مسلمانان اجازه جنگ و هجوم نمي دهد.
حالا اگر مهاجمان مشرک باشند، بايد با آنان جنگيد تا تسليم شده و اسلام را بپذيرند و اگر مهاجمان از اهل کتاب باشند، بايد با آنان جنگيد تا حاکميت اسلام را پذيرفته و حاضر شوند تحت حاکميت اسلام زندگي کنند و اگر مهاجمان مسلمانان ستم پيشه باشند، بايد با آنان جنگيد تا از ستم پيشگي دست برداشته و به حقوق خود و ديگران راضي شوند.
بنا بر اين اسلام براي باج گرفتن نمي جنگد و به کسي هم اجازه جنگ براي باج گيري نمي دهد.
پي نوشت ها:
1. توبه (9) آيه 29.
پرسش 3:
3.بر گرفته از مرجع کاملي از فحش و توهين هاي اسلامي در قرآن:
سوره ماده گوساله آيه 15:
اللّه يستهزئ بهم و يمدّهم في طغيانهم يعمهون
الله تمسخرشان مى کند و آنان را سرگردان در ستمکاري شان سوق مى دهد.
سوره ماده گوساله آيه 65:
و لقد علمتم الّذين اعتدوا منكم في السّبت فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين
به طور قطع از حال کساني از شما، که در روز شنبه نافرماني و گناه کردند، آگاه شده ايد. ما به آنها گفتيم: به صورت بوزينه هايي طرد شده درآييد.
سوره ماده گوساله – آيه 171:
و مثل الّذين كفروا كمثل الّذي ينعق بما لا يسمع إلاّ دعاء و نداء صمّ بكم عمي فهم لا يعقلون
کافران، مثل حيواني است که کسي در گوش او آواز کند و او جز بانگي و آوازي نشنود اينانکرانند ، لالانند ، کورانند و هيچ در نمي يابند
سوره مائده – آيه 60:
قل هل أنبّئكم بشرّ من ذلك مثوبة عند اللّه من لعنه اللّه و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير و عبد الطّاغوت أولئك شرّ مكانا و أضلّ عن سواء السّبيل
پاسخ:
$$$$
ادب کلام داشتن و دوري از فحش و توهين در کلام و مخاطبه، از ارزش هاي متعالي است و معمولا افراد داراي مکارم اخلاق و بهره مند از فضايل و دور از رذايل ، ادب و عفت کلام دارند و بي ادبي و توهين و فحش از اخلاق اراذل و اوباش و آدم هاي بي مقدار است. خدايي که جامع اسم هاي نيکو و کمال مطلق است و انسان ها را به مکارم اخلاق دعوت مي کند و از رذايل اخلاق تحذير مي دهد، به طريق اولي در کتابش مکارم اخلاق را رعايت کرده و مي کند. خدا حق مطلق است و باطل با حق مطلق هم راستا نيست و سازگاري ندارد.
"سب" ، فحش ، دشنام و توهين، کلامي است که براي تحقير و شکستن طرف مقابل و نسبت دادن نقص و عيبي به او (که واقعا در او وجود ندارد) صادر مي شود تا طرف مقابل را از ميدان به در کرده و به سکون يا تسليم وا دارد. (1)
ناسزا و توهين و دشنام نشانه بي ادبي، ضعف و بي منطقي است و از افراد مسلح به منطق و برهان وادب و پشتگرم به حق صادر نمي شود. به همين دليل هم با اين که در بحث نهي از "سب" و فحش، قبل از نهي، رسول خدا مخاطب است، ولي در آيه نهي از سب و دشنام ، ايشان مخاطب نيست و مسلمانان مخاطب مي باشند:
«وَ لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُون ؛ (2) (به معبود) كسانى كه غير خدا را مىخوانند دشنام ندهيد، مبادا آن ها (نيز) از روى (ظلم و) جهل، خدا را دشنام دهند! اينچنين براى هر امّتى عملشان را زينت داديم سپس بازگشت همه آنان به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عمل مىكردند، آگاه مىسازد (و پاداش و كيفر مىدهد)».
اين گرداندن روي کلام از پيامبر به مؤمنان، بدين جهت است که فحش و توهين و ناسزا از ادب و خلق عظيم ايشان ، به دور است و مؤمنان هم بايد به سيره ايشان اقتدا کنند و از اين روش غلط و جاهلانه دوري جويند. رسول خدا خليفه و نشان دهنده اخلاق خدايي است.
توهين ذاتا نامطلوب است. زيرا هم خلاف ادب و روش صحيح تبليغ است و هم باعث جريحه دار شدن احساسات طرف مقابل مي گردد . او را در روش غلط خود محکم تر مي سازد و از حق دورتر مي کند . هم اين که فرد با اين کار باعث در معرض توهين قرار گرفتن مقدسات حق مي گردد و اين خود شرک پنهان است که بدان گرفتار شده است.
خداوند نه در کلامش به بندگان توهين مي کند و اصولا بندگان در قبال خدا عددي نيستند تا بخواهد با توهين بندگان را بشکند و نه بندگان را به توهين اجازه مي دهد و اين روشي است که با دين و اخلاق جور در نمي آيد.
نويسنده براي اثبات ادعاي خود آياتي رديف کرده که به نظر او خدا به بندگان توهين کرده است در حالي که غالب آن آيات بيان حقيقت يا تمثيل هستند تمثيل هايي براي تبيين حقيقتي که وجود دارد.
ايشان در همان ابتدا سوره بقره را به "سوره ماده گوساله" ترجمه کرده است در حالي که بقره به معناي گاو ماده است نه گوساله و اصولا نامگذاري اين سوره از جانب پيامبر يا مسلمانان به بقره فقط به خاطر اين بوده که در اين سوره داستان گاو بني اسرائيل ذکر شده و اين داستان به عنوان بهترين علامت و نشانه براي شناسايي اين سوره است که در ذهن افراد باقي مي ماند و در نامگذاري به اين نشانه ها توجه مي شود. اين نامگذاري طبيعي است و توهين به فرد يا کسي نمي باشد.
در آيه 15 اين سوره آمده " خدا کافران را مسخره مي کند و آنها را در گمراهي وامي گذارد"
ايشان خواسته بگويد پس خدا هم اهل مسخره کردن است و اين خلق ناپسند را دارد در حالي که دقت نکرده که اين مسخره کردن ابتدايي نيست که ناپسند باشد بلکه از باب مقابله به مثل است (زيرا در آيه قبل از آنها نقل مي کند که ما در حال مسخره کردن مؤمنان هستيم ) تا افراد مسخره کننده به زشتي عمل خود پي ببرند و در عين حال دفاع از مؤمنان هم مي باشد تا از مسخره هاي کافران دلسرد نشوند و بدانند خدا مدافع آنان است و اين کافران را به چاله هايي مي اندازد تا مسخره شوند و کيفر مسخره کردن را بيابند. علاوه بر اين که مسخره کردن خدا با مسخره کردن ما فقط شباهت لفظي دارد زيرا خدا با دادن القاب زشت و ...کسي را مسخره نمي کند بلکه با انداختن او به جهنم و بي اجابت گذاشتن فرياد کمک خواهي اش و ... او را تمسخر مي نمايد.
آيه 65 سوره بقره را مثال ديگر آورده که خدا تجاوز کنندگان از يهود به حکم حرمت شنبه را کيفر کرده و به شکل بوزينه هايي در مي آورد. اين قول خدا در آيه ، ايجاد و کيفر است و سخن نيست تا توهين باشد. خدا به آنها از باب تحقير نگفته "بوزينه" ، بلکه از باب کيفر فرموده: "بوزينه شويد" و آنها هم بوزينه شدند.
در آيه 171 بقره در مقام تسلا دادن به رسولش مي فرمايد:
تو کافراني را که گوش شنيدن و زبان براي حق گويي و چشم براي ديدن حق ندارند ، دعوت مي کني و معلوم است که چنين کساني مانند چهارپاياني هستند که از طرف چوپان مورد خطاب قرار بگيرند و به حق و حقيقت دعوت شوند.
اين بيان حقيقت و حال واقع کافران و مشرکاني است که مورد دعوت پيامبر بودند و آنان مخاطب نيستند تا بگويي خدا به آنان مي گويد اي خران و گاوان و گوسفندان.
در آيه 60 مائده خطاب به مؤمنان مي گويد: آيا به شما خبر دهم از زيانکارترين انسان ها در نزد خدا؛ آنان کساني اند که مورد لعن و غضب خدا قرار گرفتند و خدا امر کرده بوزينه و خوک و بنده طاغوت شوند . کجاي اين کلام توهين کلامي و بد زباني است ؟ خدا در اين آيه مانند آيه قبل از سرانجام شوم اين ظالمان خبر مي دهد که به امر خدا به شکل خوک و بوزينه در آمدند.
در آيه 166 اعراف هم اين امر خدا به بوزينه شدن يهودياني که به حرمت شنبه تجاوز کردند ، يادآوري شده است و کلام خدا خطاب به آنها و بوزينه خواندنشان نيست تا بگوييد توهين و بد زباني است.
در آيه 176 اعراف به جريان بلعم بن باعور اشاره مي کند که بنده مطيع خدا بود و به درجات بالاي بندگي رسيد ولي دنياگرايي او را به مقابله با حق و حقيقت و پيامبر خدا واداشت. او مخاطب نيست بلکه خدا دارد جريان او را براي پيامبر و آيندگان بازگو مي کند دنياپرستي و سيري ناپذيري او را به حالت "له له زدن " سگ هار تشبيه مي کند که چه به او حمله کني و چه او را واگذاري ، در هر حال له له مي زند و تشنگي اين افراد به دنيا هم سيري پذير نيست و چه مانع شوي يا نشوي ، در هر حال ظهور و بروز مي کند.
اين بيان حقيقت حال آنها براي آيندگان است تا عبرت گيرند و آنها مخاطب نيستند تا توهين به آنها حساب شود.
در آيه 179 اعراف انسان هاي فرو رفته در شهوت و گمراهي و عناد با حق را به چهارپايان تشبيه مي کند که قابل هدايت نيستند زيرا گوش شنيدن و چشم عبرت بين و گوش شنوا ندارند. (همان بياني که قبلا در آيه 171 بقره گذشت) و بلکه آنان را پست تر مي شمارد زيرا چهارپايان را توان ديدن و شنيدن و فهميدن نيست و آنان را هست ولي تعطيلش کرده اند. اين بيان حقيقت حال آن افراد است. اين جا کسي مخاطب نيست که به او توهين شده باشد و فرد خاصي مد نظر نيست بلکه انسان نماهاي کر و کور و نفهمي توصيف مي شوند که چشم و گوش بر حق بسته اند و فهم خود را تعطيل کرده اند.
در آيه 28 توبه مشرکان را "نجس" و پليد خوانده است و ايشان اين را توهين مي داند؟ آيا مشرکان حق ستيز و فاسد و دنياپرست و ... پليد نيستند؟ پس بايد آنها را طاهر و مطهر ناميد؟
در آيه 44سوره فرقان هم کافران کر و کور از شنيدن و ديدن و نافهم از درک حق را پست تر از حيوان خوانده است. آيا نيستند؟ آيا اين فحش و بد دهني است يا حقيقت؟
در آيه 41 عنکبوت مثل مشرکان در برگزيدن الهه هاي بي حقيقت و توهمي و ساخته ذهن بيمار خودشان را به عنکبوت تشبيه کرده که خانه و پناهگاهي ساخته که نه او را از سرما و گرما و نه از آفتاب و باد و باران و نه از ... ، حفظ نمي کند و اين کار را بي عقلي آنان مي شمارد که اين حقيقت را در نمي يابند که اين الهه ها هيچ هنري و سود و ضرري ندارند.
آيا اين توهين و بد زباني است يا بيان حقيقت؟
در آيه 49 سوره مدثر حالت فرار کافران گريزان از حقيقت را که از شنيدن و ديدن حقيقت فرار مي کنند و به پشت سر خود هم نگاه نمي کنند به حالت فرار گورخران از شير تشبيه مي کند. آيا اين تشبيه بيان حقيقت نيست؟ اينجا که فرد يا افراد خاصي مخاطب نيستند تا توهين باشد بلکه گريز افرادي به گريز اين گوران تشبيه شده است.
در آيه 5 سوره جمعه حال افرادي که اهل کتاب آسماني هستند و آيات حق را شب و روز تلاوت مي کنند و کتاب را بر گردن آويخته اند و ... ولي در اين آيات تدبر نمي کنند تا معنا و مفهومشان را دريابند و بدان گردن نمي نهند، به الاغي تشبيه شده که کتاب هايي از حق و حقيقت بر پشت دارند و حمل مي کنند ولي نه آنها را مي فهمند و نه عمل مي کنند. آيا اين غير حقيقت است؟ کجاي اين توهين و بد زباني است و اصلا اين بيان حال آنها براي ديگران است تا عبرت گيرند و آنان مخاطب نيستند تا بگوييد در کلام به آنها توهين شده گر چه گفتن اين تشبيه به خود آنها هم بيان حال و واقع است نه توهين و بد دهني و بد زباني.
در آيه 22 انفال انسان هايي که کر و لال از گفتن و شنيدن حق هستند، بدترين جنبندگان معرفي شده و در آيه 13 بقره منافقاني که دعوت به ايمان آوردن مانند بقيه انسان هاي مؤمن را سفاهت مي شمارند، سفيه خوانده است و در آيه 10 همان سوره فرموده اينان مريض روحي و رواني دارند و خداوند هم چون بر اين مريضي اصرار دارند، بر مريضي آنان مي افزايد. آيا اين سخنان که بيان حال و واقع آنها است ، بد زباني و توهين است.
نويسنده فقط ادعا دارد بدون اين که بتواند يک مورد بياورد که خداوند يا رسول خدا در خطاب با افرادي آنان را دشنام دهند و به آنان توهين کنند.
پي نوشت ها:
1. التحرير و التنوير، ابن عاشور محمد بن طاهر، ج6، ص262.
2. انعام (6) آيه 108.
پرسش 4:
4. منع ازدواج همسران پيامبر
همان پيامبر شما هم وقتي داشت ميمرد وصيت کرد کسي با زن آخرش که از نوه شم کوچکتره ازدواج نکنه (يعني اون حق ازدواج بعد پيامبر رو نداشته) اين ظلم نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در قرآن اومده که اطاعت از ارباب براي برده ها واجب هست، آيا اين دامن زدن به برده داري نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در نهج البلاغه اومده که زنان خود را بي لباس و زينت بگذاريد تا نتوانند از منزل خارج شوند، اين ظلم نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تبعيض جنسي نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
$$$$
1. اول اين که پيامبر هيچ زني را به زور و اکراه و از موضع قدرت نگرفت؛ بلکه آنان را خواستگاري کرد و اگر خود و اوليايشان موافق بودند، با آنان ازدواج کرد. حتي زناني که در جنگ اسير شدند و به حکم آن روز برده و کنيز به حساب آمده و ملک رزمندگان بودند و پيامبر مي توانست آنان را در سهم خود قرار داده و با آنان آميزش کند، با اين وجود پيامبر اگر مي خواست با آنان ازدواج کند و در اين ازدواج مصلحت و خيري مي ديد، با آنان مطرح مي کرد و اگر خودشان راضي بودند، با آنان ازدواج مي کرد. جويريه دختر حاکم بني المصطلق و صفيه بيوه يکي از سران يهود خيبر بودند که اسير شدند. پيامبر به آنان پيشنهاد ازدواج يا آزادي داد و آنان به اختيار خود ازدواج با پيامبر را برگزيدند.
پيامبر نه تنها با آنان به اکراه و اجبار ازدواج نکرد حتي به اکراه آنان را نگه نداشت و حتي بالاتر از آنان پيامبر جفاهاي فراوان آنها را تحمل کرد و با اين که بخصوص در آن جامعه زنان توسري خور بودند و جرآت اظهار وجود نداشتند و مردان آن جامعه پيامبر را بر طلاق اين همسران جسور ترغيب مي کردند ، با اين وجود پيامبر اين جسارت ها را تحمل کرده و با آنان خوشرفتاري مي کرد و هيچ نمونه اي از بد رفتاري و برخورد خشن از جانب پيامبر با همسرانش سراغ نداريم.
زندگي پيامبر بسيار ساده بود و حتي در سالهاي بعد از هجرت که کمي گشايش حاصل شد ، پيامبر غنايم و درآمد ها را صرف زندگي فقراي مهاجر کرد و به زندگي شخصي خود توسعه نداد و اين باعث شد زنان ايشان اظهار ناراحتي کرده و بگويند در صورت طلاق زندگي خوبي با ديگران خواهند داشت .
وقتي اين سخن از آنان شنيده شد، خداوند به پيامبرش دستور داد از همسرانش کناره بگيرد تا اين که يک ماه گذشت و همه براي طلاق بلامانع شدند. در اين زمان آيه نازل شد و زنان بين انتخاب ماندن بر همسري پيامبر و تحمل محدوديت هاي ريز و درشت زندگي ايشان يا گرفتن متعه و بهره مالي (علاوه بر مهريه آنان که همان ابتدا پرداخت شده بوده) و طلاق و جدايي مخير شدند و آنان همگي به اختيار خود زندگي با پيامبر با همه محدوديت هاي موجود و محتملش را بر جدايي از ايشان برگزيدند و اينجا بود که خدا هم مدال افتخاري به آنان داد و هم به تبع محدوديتي براي آنان وضع کرد.
مدال افتخاري که به آنان داد ، اين بود که آنان را به عنوان "مادر مؤمنان " معرفي کرد و حفظ حرمت و احترام آنان را بر همه مؤمنان واجب نمود :
ْ «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ ؛ (2) و زنانش مادران مؤمنان هستند».
و از طرف ديگر براي اين که منافقان قصد داشتند بعد از ايشان با زنانش ازدواج کنند و آنان را سپر توطئه هاي خود ساخته و تحت لواي حرمت آنان بر عليه دين اقدان کنند ، ازدواج مسلمانان با آنان بعد از پيامبر را ممنوع کرد چرا كه اگر ممنوع نميشد حداقل عواقبي كه جامعه اسلامي را تهديد مي كرد اختلاف و درگيري ميان مسلمان بود به خاطراين هر كسي دوست داشت افتخار ازدواج با همسر پيامبر نصيب او شود و چه بسا برخي در آينده از همين موقعيت سوء استفاده مي كرد از اين رو آيه نازل شده كه:
«وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدا ؛ (3) و نه آن كه زن هايش را بعد از وى هرگز به زنى گيريد».
اين حکم هم عموم زنان پيامبر از پير و جوان را در برداشت و طبيعي است که هر کس بهره اي مي برد بايد بهايش را بپردازد. زنان پيامبر مي توانستند از همسري با ايشان چشم بپوشند و طلاق بگيرند و با هر کس خواستند ازدواج کنند و هيچ محدوديت خاصي نداشته باشند ولي در عوض از افتخار همسري پيامبر و مادري مومنان محروم مي شدند، ولي آنان ازدواج با ديگران و رفاه و آسايش کنار آنها را رها کردند و به افتخار همسري با پيامبر راضي شدند و خداوند هم قدرداني کرد و مدال مادري مؤمنان را به آنان هبه کرد.
خود آنان به اين انتخاب و اختيار افتخار مي کردند و نويسنده کاسه داغ تر از آش شده براي آنان دل مي سوزاند.
2. ترويج برده داري به ايجاد آن يا اضافه کردن راه هاي جديد برده گيري يا دادن آزادي و اختيار عمل بيشتر به برده داران يا محدود کردن راه هاي آزاد شدن بندگان و امثال آن است و هيچ کدام اين ها در اسلام نيست.
اسلام برده داري را ايجاد نکرده است علاوه اين که راه هاي برده گيري را هم محدود کرده و فقط اجازه داد حاکم جامعه اسلامي متجاوزاني که براي به بردگي گرفتن مسلمانان به کشور اسلامي هجوم مي آورند را اگر صلاح ديد، بعد از شکست و به اسارت گرفتن، به بردگي بگيرد تا کسي جرأت تجاوز به جامعه اسلامي را نداشته باشد. در ضمن اجازه داد کساني که برده بودند توسط مسلمانان خريده شوند تا به جامعه اسلامي راه يابند و در معرض هدايت قرار گيرند و علاوه اين که راه هاي قهري و استحبابي زيادي براي آزاد شدن و آزاد کردن بندگان قرار داد و به مسلمانان دستور داد برده ها را انسان هايي مانند خود بدانند و با آن ها رفتار انساني داشته باشند و ...
بنا بر اين برده داري قبل از اسلام بود و اسلام چاره اي نداشت که براي آن احکامي قرار دهد ولي سمت و سوي قانون گذاري اسلام در اين زمينه، در راستاي ريشه کني برده داري بود نه ترويج آن. وقتي کسي برده شد بايد از صاحب و مولايش اطاعت کند و اين معناي بردگي است. لغو کردن وجوب اطاعت از صاحب و مولا يعني لغو بردگي که به ضرر اسلام در آن مقطع مي شد و اين لغو هم به جهت پيدا نشدن و وجود نداشتن زمينه هاي لازم، دوام نمي يافت و به سود برده ها هم نبود.
3. چنين سخني در نهج البلاغه نيست. اگر عين کلام يا آدرسي داريد بدهيد، تا بررسي کنيم.
زن برده مرد نيست تا بتواند او را در خانه حبس کند يا لباس برايش نخرد و ...
زن هم مانند مرد مالک اموال و دسترنج خويش است و از خويشاوندانش ارث مي برد و حق تصرف در اموال خود را دارد و ... علاوه اين که هزينه زندگي زن حتي اگر مال و ثروت فروان هم داشته باشد ، به عهده شوهرش است و بر شوهر واجب است اين هزينه را در حد متعارف تامين کند و اگر شوهري از انجام اين تکليف شانه خالي کند ، زن مي تواند به محکمه شکايت کرده و مرد را به پرداخت نفقه و هزينه زندگي وادار سازد.
پي نوشت ها:
1. احزاب (33) آيه 53.
2. همان، آيه 6.
3. همان، آيه 53.
پرسش 5:
5. حق زن و شوهر
در احاديثي از محمد اومده که هيچ زني حق نداره از شوهرش شکايت يا گلگي کنه (يعني شوهره اگه هر گهي خورد اشکالي نداره) اما اگه شوهره کوچکترين ناراحتي از همسرش داشته باشه واي به حال اون زن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اينا همش ظلم هست از نظر من عزيز و گرامي،
پاسخ:
$$$$
اين هم تهمت است. در روايات زن و شوهر به تحمل همديگر سفارش شده اند و به رعايت حقوق يکديگر توصيه گرديده اند و هر کدام که براي خدا ناسازگاري هاي طرف مقابل را تحمل کند و به زيبايي جواب بدهد ، کار ارزشمندي کرده و پاداش دارد و اداي حقوق زن يا شوهر از طرف مقابل نيز به جاي خود ارزشمند است و سستي و تقصير و قصور در اين زمينه ظلم بوده و فرد را بدهکار کرده که در دادگاه قيامت بايد بدهي خود را بپردازد.
در روايات ، هم مرد را بر زن حقوقي است و هم زن را بر مرد و اين گونه نيست که زن هميشه بدهکار و مرد هميشه طلبکار باشد. در اسلام حقوق متقابل است و براي هر کس بر ديگري حقي هست ، بر عهده او براي همان ديگري ، وظيفه اي هم هست.
به بعضي روايات در مورد حقوق زن و توصيه مرد ها به تحمل و گذشت توجه کنيد:
قال أبو عبد الله عليه السلام : «ملعون من ترأس؛ (1) مورد لعن خداست مردي که در خانه رياست طلبي کند. (دوست داشته باشد فقط فرمان بدهد و ديگران اطاعت کنند)
امام علي مي فرمايد: «ولا تقولن إني مؤمر آمر فأطاع فإن ذلك إدغال في القلب ، ومنهكة للدين؛ (2) مبادا که با خود بگويي من امير و مديرم و بايد وقتي حکم مي کنم بدون چون و چرا اجرا شود ؛ اين فکر سياه کننده دل و ويران کننده دين است».
ثَلَاثَةٌ لَا يَزِيدُ اللَّهُ بِهَا الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ إِلَّا عِزّاً الصَّفْحُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ (3)
سه چيز است که جز بر عزت شخص مسلمان نمي افزايد: يکي چشم پوشي از ستمي که بر وي شده است.
«عن حق المرأة على زوجها قال : يشبع بطنها ، ويكسو جثتها ، وإن جهلت غفر لها؛ (4) از حقوق زن بر شوهر آن است که از جهالت ها و ناداني هاي زنش بگذرد».
«خيركم خيركم لنسائه؛ (5) بهترين شما نزد خدا کسي است که براي زنان خانواده و همسرش بهترين باشد».
«ألا ومن صبر على خلق امرأة سيئة الخلق ، واحتسب في ذلك الاجر ، أعطاه الله ثواب الشاكرين في الآخرة ؛ (6) آگاه باشيد هر که بر بدخلقي هاي زنش صبر کند ، خدا ثواب شاکران را به او خواهد داد».
«ومن أضر بامرأة حتى تفتدي منه نفسها لم يرض الله تعالى له بعقوبة دون النار لان الله تعالى يغضب للمرأة كما يغضب لليتيم؛ (7) هر مردي که به همسرش آزار برساند تا وادار شود با بخشيدن مهر و حقوق خود از او طلاق بگيرد، به هيچ وجه با گذشت و رضاي خدا مواجه نمي گردد و کمتر از عذاب جهنم در انتظار او نيست!! زيرا خدا همچنان که براي حق يتيم غضب مي کند، براي حق زن هم غضب مي کند».
با توجه به اين نمونه و قطره از دريا چگونه مي توان گفت که ....؟
پي نوشت ها:
1. مجلسي ، بحارالأنوار ، هشتم ، بيروت ، الوفا ، 1403 ق ،ج70 ، ص 151.
2. محمد عبده ،نهج البلاغة (خطب الإمام علي (ع)) ، اول ، قم ، دار الذخائر ، 1370 ش ، ج 3 ، ص 84.
3. مجلسي ، همان، ج 72 ، ص 209.
4. صدوق، فقيه ، دوم ، قم ف انتشارات اسلامي ، - ، ج3 ، ص 440.
5. همان، ص 443.
6. صدوق، امالي ، پنجم ، بيروت ، اعلمي ، 1400 ق ، ص 516.
7. صدوق، ثواب الأعمال ، دوم ، قم ، شريف رضي ، 1368 ش ، ص 285.
پرسش 6:
6. ازدواج با دختر نه ساله يا صغيره
ممکن است شما که مطالعه داريد براي من بي سواد بفرماييد حکم ازدواج با دختر نه ساله از نظر شما چطور علمي هست؟
پاسخ:
$$$$
ازدواج در جامعه ها و فرهنگ هاي مختلف متفاوت است. در بعض جامعه ها و فرهنگ ها بخصوص در جامعه هاي متمدن و شهري چند همسري پذيرفتني نيست و زن ها معمولا با آن به شدت مخالفت مي کنند و در بعض جاها مقبول است و زنان طرفدار آنند از جمله در جامعه هاي قبيله اي و روستايي که کار مردم دامداري و کشاورزي است. در چنين جاهايي هر چند تعداد عايله بيشتر باشد ، زندگي رونق بيشتري دارد از اين رو زنان با اشتياق از مردان خود خواستار تعدد زوجات هستند.
در بعض فرهنگ ها ازدواج غير هم سن ها جز در موارد نادر پذيرفتني نيست و در بعض جامعه ها معمول و پذيرفته شده است.
اسلام در يک جا در صدد بيان حلال و حرام و جايز و ممنوع است و يک جا در مقام توصيه است.
در مقام تعيين حلال و حرام مي فرمايد ارتباط زن و مرد فقط بايد در قالب ازدواج باشد و ازدواج با زني که ممنوعيت شرعي نداشته باشد ، جايز است و اگر رضايت طرفين و مصلحت آنان باشد ، منعي براي ازدواج مرد مسن با زن جوان نيست اما در مقام توصيه فرموده که در ازدواج سعي شود انتخاب به گونه اي باشد که بيشترين دوام را داشته باشد و همديگر را بهتر درک کنند و تفاهم نمايند.
حالا از پرسش کننده مي پرسيم اگر زن جواني حاضر و علاقه مند باشد با مردي که هم سن پدر اوست ازدواج کند و کسي هم او را مجبور نکرده باشد ، آيا منع اين ازدواج جايز است؟
پيامبر در سن پنجاه سالگي با عايشه اي که به قول مشهور نه ساله بوده ازدواج کرده است. آيا پيامبر با زور و با تمسک به قدرت و حکومتش با او ازدواج کرده است؟ آيا پدر و مادر عايشه و خودش بر موافقت با اين ازدواج مجبور شده اند و تحت فشار بوده اند؟ آيا اين ازدواج در فرهنگ آن مردم عملي ناپسند بوده است؟ در اين صورت چرا اين ازدواج محکوم باشد؟
همين الآن در همه جامعه ها زنان جوان و کم سن و سال فراواني هستند که با رغبت حاضرند با افراد متنفذ و قدرتمند يا با افراد معنوي با اين که فاصله سني آنها بسيار است ، ازدواج کنند و گاهي هم اين وصلت ها صورت مي گيرد. آيا بايد آنها را از اين وصلت ها ممنوع کرد؟
مگر همين پيامبر در سن بيست و پنج سالگي با اين که جواني ازدواج نکرده بود با زني بيوه ( خديجه ) که قبل از آن به قول مشهور دو ازدواج کرده بود و چهل سال داشت ، ازدواج نکرد؟ چطور اين ازدواج را براي او يک اقدام فداکارانه و ... نمي شمارند، ولي فقط ايراد به اين مي گيرند که چرا با دختري ازدواج کرده که سن بچه اش را داشته است؟
در ازدواج مهم اين است که زن و مرد با آزادي و اختيار و از سر علاقه با هم ازدواج کنند و به هم وفادار باشند و شرايط هم را بدانند و بپذيرند که ازدواج هاي پيامبر اين گونه بوده است.
اما مطلب ديگر اين است که شايد منظور شما اين باشد که اين دختر هنوز شرايط جسمي براي ازدواج را نداشته است. اگر منظور اين است عرض مي کنيم که در جامعه هاي گرمسيري رشد دختران زياد است و معمولا در اين سن براي ازدواج آمادگي جسمي لازم را دارند و همين الآن در کشور خود ما دختران فراواني يافت مي شوند که در سن ده ، دوازده سالگي کاملا از لحاظ جسمي براي ازدواج آمادگي دارند.
امروزه دختران 9 سال غالبا فاقد قدرت جسمي و توانايي هاي لازم براي ازدواج هستند؛ اما در گذشته اين طور نبوده است . شما اگر به چند دهه قبل بر گرديد مي بينيد كم نبودند دختراني كه 10 ساله ازدواج كرده اند و موفق هم بوده اند .
نکته ديگر اين که:
سن عايشه به هنگام ازدواج مختلف بيان شده است. مشهور اين است که سال چهارم بعثت متولد شده و در مکه به رضايت خانواده و پدرش به عقد پيامبر درآمده و در مدينه به خانه پيامبر رفته است. (يعني وقتي نه سال او تمام و وارد ده سالگي شد) اما سن او را بيش از اين هم گفته اند.
پرسش 7:
7. برده داري و چرا اسلام بردهداري را ممنوع نکرده است؟؟ و کلام آخر:
پاسخ:
@@پرسشگر محترم با تشكر از ارتباطتان با اين مركز
اسلام برده داري را ايجاد نکرده و قانون برده داري را وضع ننموده و ما در کتب فقهي و روايي اسلام کتابي به نام "کتاب العبد و الامه =کتاب غلام و کنيز" نداريم ،بلکه برده داري قانون پذيرفته شدن جهان آن روز بود که اسلام با آن به مبارزه برخاست . ضمن محدود کردن راه هاي برده گيري، راه هاي زياد وجوبي و قهري و استحبابي و اختياري براي آزاد شدن بردگان وضع کرد . از اين رو ما در کتب فقهي اسلام "کتاب العتق" داريم که حاوي قانون هاي اسلام براي آزاد شدن بردگان است.
البته اسلام راه مبارزه معقول و منطقي با اين معضل را پيش گرفت . به يکباره و بدون ايجاد زمينه هاي لازم به الغاي دفعي بردگي اقدام نکرد ،زيرا الغاي يکباره علاوه بر اين که در آن زمان به جامعه نوپاي اسلامي ضربه شديد مي زد و مردمان را که اکثرا در آن روزگار برده و کنيز داشتند، از گرايش به اسلام دور مي کرد، براي بردگان نيز مصيبت بار بود، زيرا بدون اينکه براي متکي به خود بودن برده ها زمينه روحي و اجتماعي لازم فراهم آمده باشد، به يکباره آن ها از پشتيباني صاحبان خود محروم و يله و رها مي شدند.
در غرب مبارزه شديد و سريع و الغاي يکباره برده داري، براي برده ها کلي مصيبت ايجاد کرد.
براي اين که موضع اسلام در برابر برده داري و حقانيت آن موضع، روشن شود ،لازم است نيم نگاهي به تاريخ برده داري بيندازيم:
در قديم از سه راه انسان ها به بردگي گرفته مي شدند:
1. زور و قلدري:
مثلاً رئيس قبيله به زور مي توانست ديگران را به بردگي بگيرد يا يک قبيله بدون دليل به قبيله ديگري شبيخون زده و هجوم برده و افراد قبيله ديگر از زن و مرد و کودک را به اسيري بگيرد.
2. داشتن ولايت ارث و شوهري، و غيره.
به عنوان مثال: پدر مي توانست فرزند خود را بفروشد.
3. جنگ ؛
برده گيري در جنگ هاي دفاعي حتي در بين ملل داراي تمدن نظير روم، هند، يونان، ايران.نيز معمول بوده است. ابتدا اين گونه بود كه قبيله پيروز در جنگ خواه مهاجم يا مدافع، تا آخرين نفر از طرف مغلوب را مي كشت. امّا در طول زمان، و نيز از باب نوع دوستي، بنا را بر اين گذاشتند كه اسيران جنگي را به عنوان غنيمت تملك كنند، هر چند در آن دوران هم روش ها فرق مي كرد و رومي ها و يوناني ها سختگيرتر بودند. (1)
دين اسلام از سه روش فوق. دو روش زور و ارث را ردّ و روش سوم يعني جنگ دفاعي را تحت شرايطي امضا كرد تا به مرور زمان و با شرايطي كه قرار داده است، زمينه هاي آن نوع برده داري را هم از بين ببرد.
برده گيري در جنگ ها و از اهل جنگ (دارالحرب) هم حکم تاسيسي اسلام نيست، بلکه سيره جاري مردمان در آن زمان بوده و اسلام هم به مصالحي (رعايت مصلحت مسلمانان و جلوگيري از شجاع شدن کافران عليه آن ها و مقابله به مثل و...) تا حدودي و با شرايطي فقط آن را اجازه داده است.
قرآن با اين که با توجه به واقعيت موجود عبد و کنيز در جامعه، به موضوع عبد و امه تصريح کرده و احکامي در اين رابطه وضع نموده، ولي امضاي برده گيري اسيران جنگ و افراد دارالحرب در قرآن نيامده است. در قرآن در باره محاربان و مهاجمان به کشور اسلامي فقط آمده:
فَإِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها؛(2)
هنگامى كه با كافران (جنايتپيشه) در ميدان جنگ رو به رو شديد ،گردن هايشان را بزنيد، (و اين كار را هم چنان ادامه دهيد) تا به اندازه كافى دشمن را در هم بكوبيد .در اين هنگام اسيران را محكم ببنديد .سپس يا بر آنان منّت گذاريد (و آزادشان كنيد) يا در برابر آزادى از آنان فديه [غرامت] بگيريد (و اين وضع بايد هم چنان ادامه يابد) تا جنگ بار سنگين خود را بر زمين نهد.
اين که جايز است برده ها را به بردگي بگيريم، حکم رسول خدا بوده که حاکم جامعه بوده و رعايت مصالح جامعه اسلامي به او سپرده شده بود . به همين جهت برده گيري اسيران مهاجم کافر و مشرک را بايد از احکام حکومتي دانست که در هر زمان تابع مصلحت سنجي ولي امر است . نبايد آن را از احکام جاويد اسلام مانند نماز و روزه و زکات و...شمرد.
اما اينكه چرا اسلام برده گيري و برده داري را به کلي و يکباره مردود ندانست . بلكه فقط محدوديت هايي در آن ايجاد كرد؟ بدان خاطر بود كه:
1. اصلاح عادات غلط به زمان نيازمند است.
2. در آن زمان بردگان فراواني وجود داشتند . گاهي بخش عظيمي از جامعه را بردگان تشكيل مي دادند . اگر از ابتدا بردگي به طور كلّي ملغا مي شد، رهايي بردگان باعث نابودي آنان و خانواده هاي شان مي شد. زيرا بردگان در آن زمان نه كسب و كار مستقلي داشتند و نه زندگي مستقلي.
حداقل اثر سوء آزاد كردن اين جمعيت انبوه، مختل كردن امنيت جامعه بود. بررسي اين نكته نشان مي دهد كه برخورد ضربتي و دفعي با مسأله برده داري، امري غير حكيمانه، بلكه غير ممكن است. از اين رو اسلام، در برخورد با اين مسأله ـ چنان كه در مورد "شراب" عمل كرد ـ به اصلاح تدريجي پرداخت.
3. بندگان در آغاز اسلام، منبع اقتصادي و نيروي نظامي نيرومندي براي مشركان و حتي مسلمانان بودند. مشركان آنان را در مزرعه ها، نخلستان ها و ميدان هاي جنگ به كار مي گرفتند. چنانچه اسلام در همان ابتدا دستور آزادي بردگان را مي داد، بديهي بود كه تنها مسلمانان به آن عمل كنند. چرا كه مشركان به آن اعتقادي نداشتند.
اين شيوه رفتار، پيامدهاي بسيار ناخوشايند و ضربه مهلكي براي جامعه اسلامي نوپا در پي داشت. از جمله:
الف: مسلمانان به يكباره از نيروي اقتصادي و نظامي عظيمي محروم مي شدند . اين ضربه مهلك اقتصادي به آنان بود.
ب: بندگاني كه به اسيري گرفته مي شدند، چنانچه آزاد مي شدند، چون جا و مكان و درآمد مناسبي نداشتند، به ناچار به پيش مشرکان باز مي گشتند و آنان ، از اين ها هم براي تقويت بنيه اقتصادي و نيروي نظامي استفاده مي كردند.
حاصل آن بود كه آزادي بندگان به تدريج، مانع از خسارت اقتصادي و نظامي مسلمانان شد.
4. به طور كلي، دشمن محارب در صدد نابود ساختن است . فطرت بشر چنين فردي را محكوم به فنا دانسته و دست كم به بردگي گرفتن او را تجويز مي كند.
5. علاوه بر حكم فطري، تا آن جا كه تاريخ نشان داده است، انسان ها دشمنان خود را به عنوان غنيمت اسير مي گرفته اند. (3)
برده گيري كه اسلام معتبر دانسته ،حقي است كه با فطرت بشر مطابقت دارد كه همان برده گيري دشمنان اساس دين و مجتمع اسلامي است.چنين كساني به حكم اجبار، به داخل جامعه جذب مي شوند و در لباس بردگي درمي آيند تا به تربيت صالح ديني تربيت يافته و به تدريج آزاد شوند، همانند مريضي كه طبيب آزادي عمل او را تحت كنترل در مي آورد تا به سلامتي برسد.
جهان متمدن هر چند به ظاهر، نظام برده داري را ملغا اعلام كرد، امّا هنوز هم همان نظام به شكلي ديگر در جهان معمول است. با نگاهي كوتاه به جنگ جهاني دوم و قيموميت بر ملل محروم و مغلوب ، مي بينيد كه چه فجايعي به بار آوردند. هنوز هم محرومان ملل، گرفتار آن نظام قيموميتي غلط هستند. (4)
پس اسلام علاوه بر اين که برده گيري و برده داري را محدود و کرد و براي آن قيد ها و شرايطي قرار داد، براي حل تدريجي آن هم راه حل هايي ارائه داد كه در محورهاي زير آن ها را مورد توجه قرار مي دهيم:
الف) بستن سرچشمه بردگي:
اسلام از بين سه راه معمول برده گيري در آن زمان، دو راه را به كلي ردّ كرد و نپذيرفت (زور و قلدري، ولايت شوهر، ارث و غيره) و به عللي كه گذشت، براي از بين بردن راه سوم (راه برده گيري در جنگ) محدوديت هايي ايجاد كرد، حتي در صورت پيروزي در جنگ هم گرفتن برده الزامي نبوده ، بلكه دستور اسلام در اين مورد اين است كه بعد از خاتمه جنگ با كفار، افرادي كه اسير مي شوند، به چند صورت با آنان برخورد شود:
ـ از آنان فديه گرفته شده، آزاد شوند.
ـ با اسيران مسلمان مبادله شوند.
ـ و در نهايت، در مواردي كه دو راه قبلي صلاح نبود، به جاي اين كه آن ها را بكشند، اسيرشان كرده و براي خدمت، به كار بگمارند و بين مردم تقسيم كنند. (5) انتخاب راه برخورد توسط امام و به تناسب مصلحت جامعه اسلامي صورت مي گيرد.
ب) گشودن دريچه آزادي:
اسلام، تمهيداتي ديگر براي آزادي بردگان انديشيده است، از جمله :
ـ آزادي اسير را يكي از كفارات قرار داده است. (6)
ـ با ازدواج زني كه برده است با يك انسان آزاد و بچه دار شدن آن زن، فروش آن زن ممنوع مي شود تا از سهميه ارث فرزندش آزاد شود. (7)
ـ سهمي از زكات براي خريد برده ها و آزاد كردن آنان قرار داده شد كه بدين ترتيب يك بودجه دايمي براي اين كار از بيت المال در نظر گرفته شده و تا آزادي كامل همه بردگان ادامه خواهد يافت. (8)
ـ آزادي بردگان يكي از عبادات شمرده شده و بزرگان در اين زمينه پيش قدم بوده اند تا آن جا كه گفته شده حضرت علي بن ابي طالب با دسترنج خود هزار بنده را آزاد كرد. (9)
ـ هر كس سهم خود از برده مشترك را آزاد كند، سهم شريك ديگر به طور قهري آزاد مي شود. (10)
ـ هرگاه كسي مالك يكي از پدر، مادر، اجداد، فرزندان، عمو، عمّه، دايي، خاله، برادر، خواهر، برادرزاده و يا خواهرزاده خود شود، آن ها فوراً آزاد مي شوند.(11)
ـ در برخي موارد، اگر صاحب بَرده نسبت به برده اش مجازات هاي سختي انجام دهد، آن برده خود به خود آزاد خواهد شد. (12 ) و...
ج) احياي شخصيت بردگان:
در دوراني كه بناست بردگان به تدريج آزاد شوند. دين مبين اسلام براي اِحياي حقوق آنان اقدامات وسيعي كرده است. به طوري كه هيچ فرقي بين بردگان و آزادها قرار نمي دهد . جز به تقوا و پرهيزكاري . به بردگان اجازه مي دهد همه گونه پُست هاي اجتماعي را عهده دار شوند . از فرماندهي گرفته تا پست هاي حساس ديگر كه به عنوان نمونه سلمان، بلال و قنبر را مي توان نام برد.(13)
د) رفتار انساني با بردگان، در اسلام دستورهاي زيادي در مورد مدارا با بردگان آمده است از جمله:
ـ پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل آن قدر براي آزادي برده سفارش كرد كه من فكر كردم براي آزادي برده مهلت معيني مقرر گرديد. (14)
رواياتي داريم كه در مورد بردگان، أجل هفت سال را مطرح كرده و فرموده اند: بعد از هفت سال برده را از كار معاف و او را آزاد كنيد. (15)
حضرت امام صادق مي فرمود: هرگاه پدرم به غلامش دستوري مي داد و ملاحظه مي كرد كه آن كار، سخت است، خودش بسم الله مي گفت و كمك مي كرد. (16)
خوشرفتاري نسبت به بردگان در اين دوران انتقالي، به حدي است كه حتي بيگانگان نيز از آن تمجيد كرده اند. به عنوان نمونه، جرجي زيدان مي گويد: اسلام نسبت به بردگان فوق العاده مهربان است . پيامبر اين دين در مورد بردگان سفارش بسيار نموده است; به عنوان مثال: "كاري كه برده تاب آن را ندارد، به او واگذار نكنيد" يا "هرچه خودتان مي خوريد به او بدهيد"(17)
بنا بر اين اسلام در آن زمان که برده داري وجود داشت ،وجود آن را تا حدودي تجويز کرد تا با يک برنامه حساب شده و موفق، به مبارزه با آن پردازد . به هيچ وجه اسلام اين قانون را ايجاد نکرد . طريقي هم که اسلام براي مبارزه برگزيد، طريق تدريجي بود و با موفقيت قرين شد ،در حالي که اگر طريق مبارزه يکباره را پيش مي گرفت ، علاوه بر اينکه زيان بزرگي به جامعه نوپاي اسلامي مي زد ، با موفقيت هم قرين نمي شد. اتفاقا در تاريخ مبارزه با بردگي توسط غربيان، با مبارزه قاطع و يکباره مواجهيم که به شکست انجاميد .
اما امروزه خوشبختانه اين معضله حل شده ؛ مقصود و غايت اسلام که ريشه کن شدن بردگي است، حاصل شده است.
اما اگر به فرض محال جامعه بشري غير مسلمان دوباره به برده گيري و برده داري رو آورد و برده و کنيز بدون خواست اسلام و مسلمانان وجود پيدا کند، طبيعي است که اسلام بايد براي آن حکم داشته باشد . اگر مثلا کشورهاي غير اسلامي به خود اجازه دهند به حوزه اسلام حمله کنند و مسلمانان را به بردگي بگيرند، طبيعي است که چه بسا حاکم جامعه اسلامي مصلحت ببيند اسيران چنين جنگ هايي را که مهاجمان ظالم هستند، به بردگي بگيرد . طبيعي است که اجازه ورود بردگان به کشور اسلامي و خريد آن ها توسط مسلمان ها را دادن در جهت خدمت به بردگان است زيرا آن ها را اولا زير دست مسلماناني قرار مي دهد که به حکم دين شان موظف به خوشرفتاري با بنده ها هستند و علاوه بر آن برده ها را در معرض آزاد شدن قرار مي دهد.
بنا بر اين اگر دوباره برده داري رايج گردد ، نحوه مواجهه با آن با صلاحديد حاکم اسلامي است . اگر ايشان صلاح ببيند، مي تواند آن را اجازه دهد.
پي نوشت ها:
1. الميزان، علامه طباطبايي، ترجمه موسوي همداني، ج 6، ص 544، نشر رجأ.
2. همان.
3.همان، ص 549.
4. همان، ص 561 ـ 566.
5.همان، ج 18، ص 337 ـ 341، جامعه مدرسين.
6. تحريرالوسيله، امام خميني، ج 2، ص 110 ـ 117، جامعه مدرسين.
7. مكاسب، شيخ انصاري، ص 175، سطر 14، دارالحكمة.
8. تفسير نمونه، مكارم، ج 12، ص 418، اسلامية تهران.
9. بحارالانوار، مجلسي، ج 41، ص 43، اسلاميه تهران.
10. جواهرالكلام، شيخ محمدحسن، ج 34، ص 154 ـ 158، چاپ بيروت
11.تفسير نمونه، مكارم، ج 21، ص 42، اسلاميه تهران.
12. وسائل الشيعه، ج 16، ص 26(20 جلدي)
13. تفسير نمونه، همان، ج 21، ص 421.
14. وسائل الشيعه، همان.
15 همان.
16.بحارالانوار ، ج 74، ص 142، ح 13، چاپ ـ اسلاميه تهران.
17. تاريخ تمدن، جرجي زيدان، ج 4، ص 54.
جهت اطلاع بيش تر مي توانيد به كتاب هاي ذيل مراجعه كنيد.
1ـ ترجمه تفسير الميزان، ج 6، ص 494 ـ 497، چاپ جامعه مدرسين.
2ـ بحارالانوار ، ج 74، ص 1141، چاپ اسلاميه تهران.
3ـ مناظرة دكتر و پير، شهيد هاشمي نژاد، ص 159 ـ 178.
4ـ تفسير نمونه، مكارم شيرازي، ج 14، ص 451 ـ 467، چاپ اسلاميه تهران.
پرسش 8:
8. تفسير نياز نيست و قرآن محتاج تفسير نيست.
حشت الاسلام تربيت مي کنيد که گفته پيغمبرتان را جوري ترجمه کنند که کمترين بار حماقت را بدوش بکشد و بر ناداني آن ها سر پوش بگذارند. هزار سال ديگر از امروز شاهنامه ها و گلستان ها با ارزش و قابل فهم خواهند بود و نيازي به تغيير و تفسير و ماست مالي در آن ها نيست... )
پاسخ:
@@با تشکر از ارتباطتان با اين مرکز
تفسير در لغت کشف وآشکار کردن معناي لفظ است. (1) نيز به معناي برگرفتن نقاب از چهره و پرده برداري و اظهار کردن و بيان کردن معناي لفظ .
قرآن نور و هدايت و عربي آشکار و هدايتگر است . کتاب معما نيست که از فهم آن عاجز باشيم و بيان آن به عهده معما شناسان واگذار شده باشد،با اين وجود به چند دليل عموم مردم از فهم همه معاني قرآن ناتوانند . براي فهم مفاهيم آن به تفسير کنندگان محتاجند.
مفاهيم قرآن از عمق و ژرفاي بي نهايت برخوردار است ،همچنان که اوج بي نهايت دارد . عموم مردم گرچه به هنگام مراجعه به قرآن از سفره گسترده آن طعام هايي ارزشمند بر مي گيرند، ولي درک و فهم شان از رسيدن به اوج و ژرفاي قرآن عاجز است . بايد غواصان ماهر و عقابان تيز پرواز را به مدد بطلبند و به کمک آنان مرواريد ها شکار کنند.
قرآن به زبان قوم و مردم نازل شده ، براي بيان مفاهيم متعالي، راهي جز به کار گيري همين الفاظي که براي مفاهيم محسوس وضع شده اند، نداشته ،پس به ناچار براي بيان بسياري از مفاهيم چاره نبوده جز اين که همين الفاظ را با کنايه و قرينه در آن معاني برتر از حس به کار گيرد . ما انسان هاي مانوس با معاني حسي وقتي آن آيات را تلاوت مي کنيم، معاني محسوس به ذهن مان مي آيد .
از طرف ديگر چون انسان ها از لحاظ سطح درک و آگاهي ها و انگيزه ها و ...اختلاف دارند، آگاهانه يا ناآگاهانه گرفتار اختلاف برداشت و بد فهمي و اشتباه مي شوند . اختلاف و بدفهمي و اشتباه ها کم کم عميق مي شود .با گذشت مدت کوتاهي کتابي که براي رفع اختلاف آمده ، خود منشا و منبع اختلاف مي گردد.
براي اين که از بدفهمي ها و نافهمي ها و اختلاف برداشت ها در امان باشيم ،بايد معلمان قرآن يعني ابتدا پيامبر و بعد از ايشان جانشينانش يعني امامان معصوم که از جانب خدا تعليم يافته اند ، آيات را براي ما بيان کنند.
به آيات زير توجه کنيد:
«وَ کَيْفَ تَکْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْکُمْ آياتُ اللّهِ وَ فيکُمْ رَسُولُهُ؛(2)
چگونه کفر مىورزيد و حال آن که آيات خدا بر شما تلاوت مىشود و رسول خدا در بين شماست».
در اين آيه دو عامل براى هدايت مردم وحفظ آنان از گمراهى معرفى شده است:
يکى آيات کتاب خدا که بر مردم تلاوت مىشود .
دوم رسول خدا که در بين آن ها ست و مضمون وحى را تبيين مىکند. از ظهور کلام فهميده مىشود که کتاب خدا بدون ضميمه شدن تفسير پيامبر، به تنهايى براى در امان نگه داشتن آن ها از کفر، کافى نيست زيرا ممکن است مضمون وحى را درست نفهمند و آن را بد تفسير کنند و گمراه شوند.
«اَنْزَلْنا اِلَيْکَ الذِّکْرَ لِتُبيِّنَ لِلنّاسِ مُا نُزِّلَ اِلَيْهِمْ»(3)
در اين آيه به صراحت وظيفه رسول خدا تبيين و تفسير قرآن معرفى شده است.
در آيات متعددى رسول خدا، معلم کتاب معرفى شده است:
«اَرْسَلْنا فيکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ يَتْلوْ عَلَيْکُمْ اياتِنا وَ يُزَکّيکُمُ وُ يُعَلِّمُکُمْ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ؛(4)
در ميان شما فرستادهاى از خودتان روانه کرديم که آيات ما را بر شما مىخواند و تعليم مي دهد و شما را پاک مىگرداند».
«رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ اياتِکَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ يُزَکّيهِمْ؛(5)
پروردگارا !در ميان آنان فرستادهاى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت بدانان بياموزد و پاک شان گرداند».
منظور از تعليم کتاب، آموزش خواندن آن نبوده است زيرا آنان عرب بودند .هم معانى ظاهرى الفاظ قرآن را مىفهميدند و هم باسوادهاى آنان مىتوانستند نوشتههاى قرآن را تلاوت کنند . تعليم خواندن ونوشتن به بى سوادهاى آنان هم، تعليم قرآن نبود بلکه تعليم خواندن و نوشتن عربي بود. پس منظور از تعليم کتاب يعنى تبيين مضامين و پيامهاى قرآن و تفسير آيات آن.
از آن جا که رسول خدا درمدت کوتاه دوران رسالت فرصت نيافت همه آيات را تبيين وتفسير کند و اگر بعد از ايشان مفسرانى معصوم و عالم معرفى نمىشدند، دوباره در تفسير آيات قرآن اختلاف پيش مىآمد و مذاهب مختلف رخ مىنمود و حجيت و حقانيت هيچ کدام از آن ها قطعى نبود و پيروان پيامبر دوباره به حيرت و گمراهى مىافتادند، همان حکمت و لطفى که ارسال رسول را اقتضا مىکرد، نصب امام و مرجع معصوم دينى را هم اقتضا داشت تا بعد از پيامبر، مسلمانان در موارد اختلافى به او رجوع کنند و با خيال راحت به تفسير او گردن نهند و حجت بر منحرفان تمام باشد و در قيامت هيچ عذرى نداشته باشند. حديث متواتر و قطعى ثقلين براى تعيين مفسر رسمى بعد از پيامبر است. رسول خدا فرمود:
«من دو چيز گران بها و ارزشمند در بين شما به ارث مىگذارم . اگر بعد از من به آن دو متمسک شويد، هرگز گمراه نخواهيد شد و آن دو عبارتند از:کتاب خدا و عترت و اهل بيتم».(6)
اين بيان مشابه همان آيه 101 آل عمران است که سبب صيانت از گمراهى را کتاب خدا و رسول خدا معرفى کرده بود. علاوه بر اين روايات فراوان ديگرى دلالت دارد که اهل بيت مفسران رسمى قرآن هستند و قول و فعل آنان مانند قول و فعل رسول خدا حجت قطعى و مطابق حق است.
بنا بر اين همان قرآني که خود را "نور"، "هدايت"،"عربي مبين" و "آسان براي فهم و يادآوري" معرفي کرده، همان قرآن هم مي گويد پيامبر وظيفه دارد آيات اين کتاب را براي شما تبيين و روشن کند و به شما ياد دهد و شما موظفيد فهم خود را به او و جانشينان معصومش ارائه دهيد و بعد از تاييد يا اصلاح ، به آن فهم پايبند باشيد و شما در معرض نافهمي و بد فهمي هستيد.
مطلب مهم ديگر اين که آيات قرآن منسوخ و ناسخ، مطلق و مقيد، محکم و متشابه ، مجمل و مبين و خاص و عام دارد و بسياري آيات شان نزول هايي دارند که با توجه به آنها معناي واقعي آيه روشن مي شود و عموم مردم که از اين موارد اطلاع ندارند از درک و فهم معناي بسياري از آيات محرومند و کسي مي تواند قران را خوب بفهمد و بفهماند که از اين موارد اطلاع کامل و متقن داشته باشد.
بنا بر اين قرآن در عين نور و هدايت و قابل فهم بودن براي عموم ، داراي معاني و مراحل و مراتبي فراتر از فهم و درک عموم است و براي فهم همه معاني آن(در حد مقدور) و براي در امان ماندن از بدفهمي و نافهمي چاره اي جز مراجعه به مفسران خدايي قرآن يعني پيامبر و جانشينان معصومش و بعد از آنان، عالمان رباني تربيت شده در اين مکتب نيست.
نکته ديگر اين که بيان و تفسير قرآن تا آنجا که از زبان معصوم يعني پيامبر و امامان نقل مي شود ، اگر سند روايت معتبر باشد ،حجت است و مثل قرآن از طرف خود خدا نازل شده است.
اما مفسران و مترجمان غير معصوم گر چه ممکن است اشتباه کنند يا فهم و درک غلط خود را در تفسير و ترجمه راه دهند ، اما آنان هم آزاد نيستند که به دلخواه خود قرآن را ترجمه و تفسير کرده و به قول شما بر جهل آورنده و ... سرپوش بگذارند و آن را ماست مالي کنند و ...
ترجمه و تفسير بايد مستند به روايت معتبر يا اصول عقلي و برهاني و نقل عالمان لغت و ... باشد.
مگر شاهنامه يا گلستان يا غزليلات حافظ توسط اهل فن ترجمه و تفسير نمي شود؟ آيا آنان هر طور بخواهند آن اشعار و مطالب را تفسير مي کنند؟ آيا هيچ ضابطه و چارچوبي بر کار آنان حاکم نيست؟
تفسير و ترجمه هم چارچوب دارد و هر متن تخصصي و علمي براي استفاده عموم بايد ترجمه و شرح و تفسير شود و ترجمه و شرح و تفسير هم اصول و قاعده و ضابطه دارد و بي در و پيکر نيست تا هر کس هر طور خواست متن را ترجمه کند .
پي نوشت:
1-مجمع البحرين ،ج1 ،ص 401.
2.آل عمران(3)آيه101.
3.نحل(16)آيه44.
4.بقره(2)آيه151.
5. همان،آيه129.
6. محمد قمى، حديث ثقلين مصر: دارالتقريب، 1371 ق، ص 9.