حضرت علی را کسی مجبور به این جنگ نکرده بود ودین اسلام هم نباید با زور و لشکر کشی گسترش می یافت.

پرسشگر گرامي با سلام و احترام و سپاس از ارتباط با اين مركز.
در اسلام جنگ به منظور کشور گشايي و قدرت گرايي جايز نيست. امام علي عليه السلام در اين جنگ حضور نداشته اند و دليلي وجود ندارد که ايشان اساسا با آغاز اين جنگ ها موافق باشد. البته در حين جنگ ها و يا بعد از آن شرايط به گونه اي فراهم مي شد که بدان جهت امام با خلفا همکاري مي نمود. ( مشورت و راهنمايي )
همکاري امام در راستاي مصالح جهان اسلام بود ،نه به معناي تاييد حکومت خلفا و تاييد مشروعيت جنگ. امام نه به طور مطلق موافق جنگ ها بود و نه به طور مطلق مخالف: امام با بعضي از امور موافق و با بعضي از امور مخالف بود که مي توان از آن به عنوان سياست بي طرفانه ياد کرد. جنگ ها هم آثار مفيد و سازنده داشت و هم آثار منفي و زيانبار. از آن جهت که برخي آثار مفيد را در پي داشت، مورد تاييد امام بود اما از سوي ديگر به دليل اين که جنگ ها برخي از شرايط جهاد و دفاع مورد نظر اسلام را نداشت و برخي پيامد هاي منفي داشت، امام مخالف بود.
با توجه به محتواي دين اسلام (که مشتمل بر جهاد، دفاع، امر به معروف، نهي از منکر، دادخواهي و کمک به مظلومان و استضعاف زدايي و... است) و سيره پيامبر و امامان(ع)، مي‏توان به اين نتيجه رسيد که جهاد و دفاع و شيوه جنگي براي زدودن موانعي که در مسير گسترش اسلام وجود دارد، تا حدودي، آن هم با وجود ضوابط و شرايط پذيرفته است.
جنگ هايي که مورد تأييد اسلام است، جنگ‏هاي کشور گشايي و فتوحات پادشاهان با انگيزه مادي نيست، بلکه مبارزات رهايي بخش است. شعار پيامبر رستگاري، آزادي و آزادگي بشر بود (قولوا لا اله الاّ اللَّه تفلحوا) . مي‏کوشيد با اقدامات فرهنگي مردم را به راه رستگاري رهنمون سازد. جنگ‏هاي پيامبر تنها براي رفع موانع بود، چون که دشمنان در مسير فعاليت‏هاي سازنده حضرت موانع ايجاد مي‏کردند، حال اگر پيامبر موانع را از مسير راه بر نمي‏داشت، نمي‏توانست به هدف‏هاي والاي خويش که هدايت و رستگاري بشر بود، نايل گردد؛ به ناچار از استراتژي جهاد و دفاع بهره مي‏گرفت تا مانع‏هاي مسير رشد زدوده شده و راه براي سعادت و رستگاري هموار گردد.
اسلام استفاده از قدرت نظامي را تنها در سه مورد روا مي‏داند:
1. براي نابودي آثار شرک و بت پرستي. چون از نظر اسلام شرک و بت پرستي، انحراف و بيماري و خرافه است. از اين رو پيامبر اوّل بت پرستان را از راه تبليغ به سوي توحيد دعوت مي‏کرد، آن گاه که مقاومت کردند، به زور متوسّل شد.
2. براي نابودي نقشه‏هاي دشمنان، کساني که نقشه نابودي و حمله به مسلمانان را مي‏کشند، اسلام دستور جهاد و توسل به قدرت نظامي بر ضد اينان را صادر کرده است.
3. براي آزادي در تبليغ، زيرا هر آييني حق دارد آزادانه و به صورت منطقي خود را معرفي کند . اگر کساني مانع اين کار شوند، مي‏توان با توسل به زور اين حق را به دست آورد.(1)
مي‏توان همه اين موارد سه گانه را در دايره دفاع از رشد و تعالي و کمال انسان‏ها قرار داد. دفاع يکي از ضروريات در زندگي بشر است.
دفاع در زندگي بشر همانند غرايز است که از درون انسان مي‏جوشد، اسلام اين ويژگي را هدايت نموده و با برنامه خاصي، به آن جهت داده است.
هر کس دين اسلام را بپذيرد ، بر اساس آن، برنامه دفاعي خود را تنظيم مي‏کند. اين برنامه دفاعي خردمندانه است و با منطق و برهان مي‏توان از آن دفاع نمود.
در مورد حمله اعراب به ايران امام علي(ع) موضع محتاطانه اي داشت . آن جا که اعراب به دفاع مشروع مي پرداختند، حضرت موافق بود، اما وقتي که عرب ها به ظلم رو آوردند، امام مخالف اين کار بود.
اما در مورد حضور امام حسن و امام حسين در نبرد مذکور، از منابع معتبر استفاده مي‌شود که در فتح ايران شرکت نکرده‌اند.
بنابر نقل ابن اثير، ابن خلدون، سيد هاشم معروف الحسني و همچنين باقر شريف قرشي، حسن و حسين(ع) بعد از پيامبر در هيچ فتحي شرکت نداشتند...(2)
بيشتر مطالبي که مورخان در باره جنگ‌هاي صدر اسلام نوشته‌اند، از تاريخ طبري مي‌باشد، که پذيرش هر کدام نياز به بررسي دقيق دارد.
طبري مطالب تاريخي را از راويان مختلف نقل مي‌کند که برخي دروغگو و غير موثق بوده‌اند، از جمله سيف بن عمر که خيلي از مطالب مربوط به جنگ‌هاي ايران و عرب‌ها و مطالبي را که از علي و فرزندان وي در اين باره نقل شده، از طريق وي است.
جواد علي (از مورخان) معتبر مي‌گويد: طبري در استفاده از مآخذ، اصول اهل حديث را در نظر نگرفته و از چهره‌هاي ضعيف هم روايت کرده است.
او روايات سيف بن عمر را که متهم به زندقه است و خود طبري هم نظر مساعدي نسبت به وي ندارد، نقل مي‌کند( 3)بر اين اساس اگر در برخي از منابع سخن از شرکت امام حسن و امام حسين (ع) در جنگ ايران و مسلمانان آمده است، واقعيت ندارد .
افزون براين مسلمانان مردم ايران را قتل عام نکردند واين مطلب از دروغ هائي است که دشمنان اسلام مطرح کرده اند.
پي‌نوشت‌ها:
1. تفسير نمونه، ج 2، ص 206 و 207.
2. احمد زماني، حقايق پنهان، ص 117.
3. رسول جعفريان، تاريخ سياسي اسلام، سيره رسول خدا(ص)، ص 124.

جهت آگاهي بيش تر به گفتار زير توجه نمائيد:

پيامبر در سال يازدهم هجري وفات كرد و اين جنگ ها پس از وفات پيامبر اکرم راه اندازي شد. پس از پايان گرفتن مشكلات اوليه نصب خليفه، دستگاه خلافت به فكر حمله به ايران و روم افتاد. حمله نيروهاي دستگاه خلافت، از سال دوازدهم هجري شروع شد و ابوبكر در سال سيزدهم هجري درگذشت و پس از او عمر بن خطاب دنباله اين حمله ها را گرفت
متاسفانه در اين مساله مانور هاي بسياري دشمنان ما داده اند كه نابودي تمدن ايران به دست مسلمانان صورت پذيرفته است در صورتي كه در هيچ مأخذ و منبع تاريخي نيامده كه تمدن ايران در آن عصر نابود شد و همچنين در هيچ مأخذ و منبعي نيامده كه مسلمانان تمدن ايران را نابود كردند.
به عنوان مثال، نماينده نيروهاي جنگي مسلمانان به يزدگرد سوم گفت: «ما آمديم تا مردم را از عبادت انسان ها به عبادت خداوند و از ظلم به عدالت اجتماعي دعوت كنيم» اين جمله نشانگر فهم بالاي مسلمانان بود، ولي خسرو پرويز كه پادشاه و شاهنشاه ايران بود، وقتي نامه پيامبر را خواند ،خشمگين شد . از اينكه در نامه نام پيامبر مقدم بر نام او آمده بود برآشفت . دستور جلب پيامبر را صادر و نامه را با خشم پاره كرد . اين در زماني بود كه حاكم روم با احترام نامه پيامبر را خواند .به روحاني بزرگ روم داد و يا حاكم مصر نامه را با احترام خواند و با هدايا جواب آن را داد.
وضع ايران پيش از اسلام چنين بود
در كتاب «تاريخ ايرانيان و عرب ها در زمان ساسانيان» ترجمه دكتر عباس زرياب و نوشته تئودور نولدكه آمده است:

مملكت ايران در زمان يزدگرد سوم آخرين شاه ساساني روي به ناتواني گذاشت . دشمنان از هر سو به آن دلير شدند . از كناره هاي آن يكي پس از ديگري بگرفتند و ويران كردند. پس از آنكه از پادشاهي او دو سال يا چهار سال گذشت، عرب به خاك او حمله كردند. (ص 418)

اين جمله مي رساند كه كشور ايران در اواخر دوره ساساني در حال ويراني بود . كشورهاي قدرتمند آن زمان به اين كشور حمله مي كردند . حكومت ساساني نمي توانست از خود دفاع كند . چون تشكيلات سياسي و نظامي از درون ويران شده بود، به طور طبيعي نمي توانستند در برابر مسلمانان مهاجم از خود دفاع كنند.

در لغتنامه دهخدا آمده است:

دولت هخامنشي در سال 330 قبل از ميلاد به دست اسكندر مقدوني منقرض شد . تخت جمشيد در آتش بسوخت . ايران جزو امپراطوري مقدوني شد. (لغتنامه، كلمه ايران) مقدونيان تخت جمشيد را آتش زدند، در حالي كه مسلمانان دست به اين بناي باستاني حيرت آور نزدند و آن را حفظ كردند.

دكتر عبدالحسين زرين كوب مي گويد:

سقوط دولت ساساني به دست عرب انجام شد، ولي نه به خاطر قدرت زرهي عرب بلكه ضعف و فساد بر دولت ساساني غلبه كرده بود. اصلا مقارن هجوم عرب، ايران از پاي درآمده بود. دولت ساساني در آن روزگار مانند مرده حضرت سليمان عليه السلام بود كه بر عصايي تكيه داشت و موريانه عصا را خورد و آن پيامبر به زمين افتاد. ضعف و فساد در همه اركان كشور راه يافته و دولت ساساني روي به نكبت و ذلت نهاده بود. (تاريخ ايران بعد از اسلام، چاپ دوم، ص 157)

اين جمله مي فهماند كه حكومت ساساني در عصر ظهور اسلام، در حال نابودي بود . ديگر نمي توانست به دست ساسانيان حيات تازه بگيرد.

يكي از خصوصيات دولت ساساني، مخالفت با گسترش علم بود. آنان مردم را به طبقات مختلف تقسيم كردند . براي هر طبقه اي وظيفه اي خاص تعيين كردند .هيچ طبقه اي حق نداشت از امتيازاتي كه طبقات ديگر داشته بهره مند شود. به عنوان مثال طبقه دبيران حق داشتند درس بخوانند و با سواد شوند در حالي كه طبقات پايين حق نداشتند. دكتر عبدالحسين زرين كوب در تاريخ ايران بعد از اسلام به داستان كفشگري اشاره مي كند كه آرزو داشت پسرش درس بخواند چون در پسر خود هوش زياد و استعداد فراوان مي ديد . او حاضر شد براي اين كار، خرج زيادي هم بكند ،ولي وقتي به نوشيروان گفتند كه فلان كفشگر حاضر است علوفه فراواني براي لشگر ايران تهيه كند به شرط اينكه پسرش بتواند درس بخواند، نوشيروان قبول نكرد و علوفه ها را پس دادند. (162) كشوري كه در آن علم در اختيار گروه خاصي باشد، كشور ماندگار نخواهد شد و شكست مي خورد در حالي كه دين اسلام و مسلمانان علم را براي همه مي خواستند .در زمان ساسانيان به خاطر طبقاتي بودن علم، به علم توجه زيادي نشد حتي در آن زمان، كتاب كم نوشته شد.

مناشه مي گويد:

ايرانيان بقاياي تمدن تلطيف شده و پرورده اي را به اسلام تحويل دادند كه بر اثر حياتي كه اين دين در آن دميد، جان تازه گرفت. (خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 328، به نقل از تمدن ايراني، به قلم جمعي از خاورشناسان، ترجمه دكتر عيسي بهنام) اين جمله مي رساند كه با آمدن اسلام به ايران تمدن ايران جان تازه گرفت . پيش از اسلام، اين تمدن مرده بود. اين سخن گروهي از خاورشناسان است با اينكه خاورشناسان نسبت به اسلام ديد خوشي ندارند ولي در برابر واقعيات تاريخي نمي توان كاري كرد.

آيت الله، شهيد مرتضي مطهري مي گويد:

اسلام به ايران حياتي تازه بخشيد . تمدن در حال انحطاط ايران به واسطه اسلام جان تازه گرفت و شكل تازه اي يافت. (خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 336)

آيت الله مطهري به دانشگاه جندي شاپور اشاره مي كند و مي گويد:

دانشگاه جندي شاپور تا قرن چهارم به حيات خود ادامه داد . پس از آنكه حوزه علمي بغداد تأسيس شد، اين دانشگاه از رونق افتاد و به تدريج تعطيل شد . خلفاي عباسي قبل از تأسيس دانشگاه بغداد از اساتيد دانشگاه جندي شاپور استفاده مي كردند. ادعاي نابودي دانشگاه جندي شاپور در زمان فتح ايران، از بي اطلاعي است. البته دانشگاه جندي شاپور را علماي مسيحي اداره مي كردند . علماي مسيحي به روم وابستگي داشتند. روح اين دانشگاه، رومي بود، نه ايراني و مسيحي بود ،نه زرتشتي. (ص 271)

آيت الله مطهري به مسأله كتابسوزي اشاره مي كند و مي گويد:

در هيچ مدرك و مأخذي نيست كه ايران كتابخانه ملي داشت .در زمان فتح ايران مسلمانان هيچ كتابخانه اي در ايران را آتش نزده اند. آتش به كتابخانه زدن و كتابخانه ملي داشتن ايران در آن زمان، افسانه است. در آن زمان نه كتابخانه ملي وجود داشت و نه مسلمانان به آن آتش زده اند. (خدمات متقابل اسلام و ايران، ص 271 به بعد)
براي آشنائي با وضع ايرا ن قبل ا زاسلام و چگونگي اسلام آوردن ايرانيان و عقائد آنان به کتاب خدمات متقابل اسلام و ايران از آيت الله شهيد مطهري ،مراجعه نمائيد .