قرآن

از رنگ هاي سفيد(1) سياه (2) سرخ (3) سبز (4) زرد (5) كبود(6) و ...، در قرآن به مناسبت هاي مختلف ياد شده است

  از رنگ هاي سفيد(1) سياه (2) سرخ (3) سبز (4) زرد (5) كبود(6) و ...، در قرآن به مناسبت هاي مختلف ياد شده؛ ولي رنگي كه در قرآن كريم به عنوان بهترين رنگ معرفي شده، رنگ خدايي است؛ چنان كه خداوند متعال مي فرمايد:

« صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَة؛ (7) رنگ خدايي [بپذيريد] و چه رنگي بهتر از رنگ خداست‏».

مفسران (7) نوشته‏ اند كه: در ميان مسيحيان معمول بود كه فرزندان خود را «غسل تعميد» مي‏دادند، گاه ادويه مخصوص زرد رنگي به آب اضافه مي‏كردند و مي‏گفتند: اين غسل مخصوصا با اين رنگ خاص باعث تطهير نوزاد از گناه ذاتي- كه از آدم‏ به ارث برده است- مي‏شود.

قرآن بر اين مطلب بي‏ اساس خط بطلان مي‏كشد و با تعبيري بسيار لطيف و زيبا و كنايي مي‏فرمايد: تنها رنگ خدايي را بپذيريد كه همان رنگ ايمان، توحيد خالص و اسلام است.

البته ناگفته نماند كه خداوند جسم نيست تا رنگ داشته باشد؛ منظور از رنگ خدا، رنگ بي‏رنگي، رنگ مساوات و عدالت، رنگ برابري و برادري، رنگ وحدت، رنگ پاكي، رنگ توحيد و اخلاص است كه در پرتو آن، همه‏ رنگ‏هاي نژادي، خرافات، نفاق و شرك حذف مي‏شود. پذيرش رنگ خدايي، روح و جان را از آلودگي‏ها پاك مي‏كند و در حقيقت، اين همان بي‏رنگي و حذف همه‏ رنگ‏هاست.

در احاديث متعددي از امام صادق (ع) در تفسير اين آيه نقل شده كه مقصود از: «صِبْغَةَ اللَّهِ» و رنگ خدا، آيين پاك اسلام است.(9)

پي نوشت ها:

1. اعراف (7)، آيه 108.

2. فاطر (35)،  آيه27.

3. همان.

4. كهف (18)، آيه31.

5. مرسلات (77)، آيه 33.

6. طه (20) آيه 102.

7. بقره (2) آيه 138.

8. تفسير نمونه، ج‏1، ص473.

9. تفسير نور الثقلين، ج‏1، ص 132.

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

 از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به كجا مي روم آخر ننمائي وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا     يا چه بود است مراد وي از اين ساختنم

-1انسان از كجا آمده است:

بر اساس آيات قرآن مجيد و روايات اسلامي براي انسان عالم هايي ترسيم شده است كه عالم ذر و صلب پدر و شكم مادر سه عالمي است كه انسان قبل از اين كه پا به عرصه اين دنيا بگذارد وارد آن مي شود كه البته امتحان در راحتي و سختي در اين دنيا معنا پيدا مي كند

شما به تفاسير ذيل آياتي كه بر عالم هاي1 - ذر 2- صلب پدر 3- شكم مادر اشاره دارد مراجعه نمائيد. (1(

ولي در واقع در جواب شما اين چنين بايد گفت كه نوعي بيان عالم ذر هم مي باشد: خداوند انسانها را برفطرت الهي خلق نموده است و اين قوه خداپرستي را در نهان هر انساني قرار داده است. لذا انسان بايد هميشه در اين فكر و تصور باشد كه منشا و ريشه و اصل او خدايي و خداجويي قرار دارد و به تبع آن در دنيا رفتارهاي خداپسندانه انجام دهد

2- انسان به كجا مي رود:

قيامت سراي باقي همه انسانها است و همه انسانها به آنجا خواهند رفت و در برابر محاكمه عدل الهي به آنچه از رفتارها و گفتارهائي كه در دنيا انجام داده اند بايد مو به مو و ذره به ذره پاسخگو باشند همانطوري كه در اين آيه اشاره شده است

«اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلي‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً؛(2) اللَّه خدايي است كه هيچ خدايي جز او نيست. به تحقيق همه شما را در روز قيامت- كه هيچ شكي در آن نيست- گرد مي‏آورد و چه كسي از خدا به گفتار راستگوي‏تر است‏ » و يا در اين آيه مي خوانيم « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ ،وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ؛(3)پس هر كس به وزن ذره‏اي نيكي كرده باشد آن را مي‏بيند. و هر كس به وزن ذره‏اي بدي كرده باشد آن

را مي‏بيند».

و خوشا به حال انسانهائي كه ملاك زندگيشان در دنيا و هر كاري كه انجام مي­دهند چه از امور واجب ومستحب و ترك حرام و مكروه و چه مسائل اخلاقي و. . . رضايت الهي بوده است همانطوري كه در اين آيه اشاره شده است جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ؛(4) پاداششان در نزد پروردگارشان بهشتهايي است جاويد كه در آن نهرها جاري است. تا ابد در آنجايند. خدا از آنها خشنود است و آنها از خدا خشنودند. و اين خاص كسي است كه از پروردگارش بترسد»

3-انسان در كجا هست:

اگر قرآن را باز كنيد خواهيد ديد كه آيات بسياري به سوال شما جواب مي دهد كه انسان در دنيا است و در واقع اگر به خودتان بنگريد بايد گفت: آن چه كه عيان است چه حاجت به بيان است. اما به چند آيه اي كه به دنيا و زندگي پست در آن اشاره مي كند بيان مي كنيم:

وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؛ (5 ) زندگي دنيا، چيزي جز بازي و سرگرمي نيست! و سراي آخرت، براي آنها كه پرهيزگارند، بهتر است! آيا نمي‏انديشيد؟

فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ؛ (6) و (فزوني) اموال و اولاد آنها، تو را در شگفتي فرو نبرد خدا مي‏خواهد آنان را به وسيله آن، در زندگي دنيا عذاب كند، و در حال كفر بميرند!

4- چگونه بايد باشد و چه بايد بكند:

 بر اساس آيات قرآن مجيد و روايات اسلامي در زمينه حكمت و فلسفه آفرينش انسان گفته مي شود كه آدمي براي آزمايش خلق شده است. او به اين جهان آمده كه در صحنه‏هاي مختلف زندگي دنيوي و بر سر دو راهي‏ها با اختيار خود خوبي و زيبايي را انتخاب كند و از زشتي و پليدي دوري نمايد تا نتيجه آزمايش را در سراي ديگر مشاهده كند. در سراي ديگر نيكوكاران كه از عرصه‏هاي آزمون سرافراز بيرون آمده‏اند ، در نعمت‏هاي بهشتي اند و بدكاران ، در جهنم و عذاب الهي به سر مي برند. پس در حقيقت انسان به دنيا آمده است كه آزمايش شود و انساني را كه خداوند خواسته زندگي كند و نتيجه آزمون را ببيند.

 انسان در دنيا براي رسيدن به كمال خلق شده، يعني آمده است كه عمري عبادت خدا كند و پس از آن به سوي معشوق و معبود حقيقي سفر كند و انسان براي پيمودن سير تكامل خويش پا به اين جهان گذارده است. او در اين دنيا آمده است كه پله‏هاي ترقي و كمال را يك به يك طي كند و خود را به كمال نهايي و قرب الهي برساند.

در قرآن كريم در سوره (ص) به فلسفه آفرينش انسان اشاره شده است: «ما خلقنا السّماء و الارض و ما بينهما باطلاً ذلك ظن الّذين كفروا؛. (7) ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آن‏ها است ، بيهوده نيافريديم و اين گمان (كه جهان را بيهوده و بي هدف آفريده‏ايم) گمان انسان‏هاي كافر است».

در اين آيه هدف از خلقت انسان آزمودن او دانسته شده، در سوره ذاريات آمده است: «و ما خلقت الجنّ و الانس الا ليعبدون؛ (8) و ما جن و انسان را نيافريديم مگر براي آن كه عبادت خدا را به جاي آورند».

 هدف از خلقت انسان آن است كه در فرصت محدود زندگي دنيوي از سرمايه‏هاي وجودي خود بهره گيرد و بيش ترين سودها را به دست آورد، زيرا انسان بيهوده آفريده نشده است.

اين كه انسان در برابر اين خدا و مخلوقات او چه بايد بكند و چگونه رفتارهايي داشته باشد در وصف انسانهاي خوب و ارزشمند اوصافي را در سوره فرقان( 9) مطرح مي كند كه مواردي از اينها اشاره مي كنيم:

1-بندگان (خاص خداوند) رحمان، كساني هستند كه با آرامش و بي‏تكبّر بر زمين راه مي‏روند و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مي‏گويند (و با بي‏اعتنايي و بزرگواري مي‏گذرند)(10)

2-كساني كه شبانگاه براي پروردگارشان سجده و قيام مي‏كنند(11 (

3-و كساني كه هر گاه انفاق كنند، نه اسراف مي‏نمايند و نه سخت‏گيري بلكه در ميان اين دو، حدّ اعتدالي دارند. (12 )

4-و كساني كه معبود ديگري را با خداوند نمي‏خوانند و انساني را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز بحق

نمي‏كشند و زنا نمي‏كنند و هر كس چنين كند، مجازات سختي خواهد ديد! ( 13)

5-و كساني كه شهادت به باطل نمي‏دهند (و در مجالس باطل شركت نمي‏كنند) و هنگامي كه با لغو و بيهودگي برخورد كنند، بزرگوارانه از آن مي‏گذرند. ( 14)

و نكته مهمي كه بايد در اين زمينه بيان نمود اين كه در آيات متعددي از قرآن كريم انسان ها را به تفكر در خلقت آسمان ها و زمين و محيط پيرامون خود دعوت مي نمايد. تفكر در برخي از موارد آثار اعتقادي و در برخي از موارد آثار اخلاقي دارد:

 - در بُعد اعتقادي، تفكر و سير در خلقت، همانند نگاه كردن به آينه اي است كه انسان را به امر ديگري رهنمون مي سازد؛ يعني مخلوقات، آيه و نشانه اي از حقانيت وجود خدا هستند:

« سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق‏؛(15) به زودي نشانه‏هاي خود را در اطراف جهان و در درون جان شان به آن ها نشان مي‏دهيم تا براي آنان آشكار گردد كه او حق است‏».

 در برخي از موارد در وصف انسان هاي عاقل مي فرمايد:

« الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاما وَ قُعُودا وَ عَليَ‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فيِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(16) همان ها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، آن گاه كه بر پهلو خوابيده‏اند، ياد مي‏كنند. در اسرار آفرينش آسمان ها و زمين مي‏انديشند (و مي‏گويند:) بار الها! اين ها را بيهوده نيافريده‏اي! منزهي تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار!»

 - اما آثار ديگري كه در تفكر پيرامون محيط خود وجود دارد، مربوط به بُعد اخلاق است. اثر آن بدين گونه است كه تفكر در احوال گذشتگان و آثار و بناهايي كه از آن­ها به جا مانده، باعث عبرت گرفتن انسان­هاي عاقل مي­گردد.

5- اما سوال آخر شما:

سوال شما مبهم است و درست مشخص نيست كه منظورتان از اين سوال چيست اما شايد منظورتان اين باشد يا برداشت ما از سوالاتان اين باشد كه آيا انساني را كه خداوند با آن اوصاف بسيار خوب و ويژگي هاي ارزنده در قرآن معرفي مي كند با آن انساني را كه علوم بشري روز و جديد مطرح مي كند تفاوتهائي و تضادهائي دارند كه در جوابتان عرض مي كنيم انسان در ديدگاه قرآن و اسلام همان بندگي در درگاه حق است به طوري كه خداوند مطاع و انسان مطيع است و تحت فرمان بايدها و نبايدهائي است كه خداوند بدان اشاره دارد و اعتقاد به اين كه خداوند هميشه صلاح بنده اش را مي خواهد اما انسان در علوم بشري امروز دنبال چيزهايي است كه صلاح در آن نيست و دنبال استيلاي كامل است تا به حد اعلا برسد و زمين را تحت اختيار خويش بگيريد و معنويت رخت بر بندد و انسان محور زمين و زمان در مي­آيد.

در اين زمينه مطالعه كتابهاي استاد شهيد مطهري به ويژه انسان در قرآن و انسان كامل بسيار مفيد است

پي نوشت­ها:

1. اعراف(7) آيه 172- 174؛ طارق(86) آيات 5 تا 7.

2. نساء(4)، آيه 88.

3. زلزله(99)،آيه 7و 8.

4 بينه(98)،آيه 8.

5. انعام( 6)،آيه 32.

6. توبه(9)، آيه 55.

7. ص (38) آيه 27.

8. ذاريات(51) آيه 56.

9. فرقان(25 )آيات 63 تا77.

10. همان ،آيه 63.

11. همان ، (64(.

12. همان ،(67(.

13. همان ، (68(.

14. همان ،(72(.

15. فصلت(41) آيه 53.

16. آل عمران(3) آيه 191.

 

آيه 216 به شرح زير است:
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون
جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد در حالي كه برايتان ناخوشايند است. چه بسا چيزي را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزي را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است. و خدا مي‏داند، و شما نمي‏دانيد.
پيام و محتواي آيه فوق اين است كه "خير واقعي" آن است كه در جهت سعادت واقعي دنيا و آخرت شما باشد و شما انسان ها چون از عواقب و نتايج كارها و حقيقت آنها اطلاع نداريد ، به چيزهايي به عنوان خير دل مي بنديد و آنها رابراي خود ، داراي منفعت و سود دانسته و سبب كمال و سعادت خود مي شماريد كه اين گونه نيستند و خدا مي داند كه با توجه به حقيقت و پيامدهايشان براي شما نه تنها خير نيستند. بلكه شر مي باشند و عكس آن هم چيزهايي است كه شما آنها را باعث زحمت و مشقت و محروميت خود و در نتيجه بد مي شماريد در حالي كه آنها گر چه ممكن است با مشقت و رنج و محروميت كوتاه مدت و ابتدايي همراه باشند ، ولي در نهايت سبب خوشبختي و سعادت و كمال شمايند.

از طرف ديگر خداوند رحمان و رحيم و رؤوف است و خيرخواه تر براي بندگان از خودشان است ؛ از اين رو تكاليفي كه بر دوش آنها نهاده از جمله "قتال و جنگ با دشمن" ، گرچه در نگاه اول سخت و با مشقت و رنج و مرگ و مجروحيت ودوري از خانواده و ... همراه است و به همين جهت مورد طبع و خواست انسان نيست و فرد اين دستور را ناخوش مي دارد ، ولي با توجه به پيامدهاي دنيايي و آخرتي اش ، خير بزرگي براي شماست و همچنين كارهايي را خدا نهي كرده كه ميل و طبع شادي و منفعت و آسايش طلب آنسان خواهان آنها است. ولي به واقع براي حيات دنيايي و آخرتي او ضرر دارد.

بنا بر اين سخن اين نيست كه مصداق خير با انتخاب خدا فرق مي كند بلكه سخن در اين است كه خدا با علم و حكمت بي نهايتش ، خير واقعي را براي شما انتخاب مي كند ولي شما به جهت جهل و دنيا طلبي و تن آسايي و ... آن را با اين كه به سود شماست ، خوش نمي داريد و چيزهايي را كه خدا به علم و حكمت خودش بر شما نمي پسندد د به واقع براي شما شرّ است ، دوست داشته و خواهانيد.

پس عقل حكم مي كند كه خواست خود را به كنار نهيم و خود را به خدا بسپاريم و به امر و نهي او گوش دهيم كه عالم به مصالح ما و خواهان سعادت ما است.

بله.درقرآن اشاره به سه دوره زندگی شده است........

در قرآن راجع به سه بار زندگي كردن سخن گفته شده است:
1. زندگي در اين دنيا:
وَ هُوَ الَّذي أَحْياكُمْ (1)
و او كسي است كه شما را زنده كرد.
2. زندگي در برزخ (عالم بين دنيا و آخرت) :
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا (2)
آل فرعون صبح و شام بر آتش عرضه مي شوند ( و در معرض عذاب آن قرار مي گيرند).
3. زندگي آخرت :
َ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرار (3)
و آخرت سراي هميشگي است!
اگر منظور شما از سؤال چيز ديگري بوده ، واضح تر بپرسيد تا جواب دهيم.اما راجع به زندگي انسان در سراي ديگر و عالم آخرت صدها آيه داريم
پي نوشت ها:
1. حج (22) آيه 66.
2. غافر (40) آيه 46.
3. همان ، آيه 39.

ريزش و رويش در قرآن كريم در قالب رستگاري و گمراهي مطرح شده است

بررسي تفصيلي اين مسئله فرصت ديگري را مي طلبد. اما به صورت إجمالي مي توان گفت كه ريزش و رويش در قرآن كريم در قالب رستگاري و گمراهي مطرح شده و براي هر يك از رستگاري و گمراهي علل و عواملي در قرآن كريم ذكر شده كه به طور خلاصه مي توان اين علل و عوامل را در دو عامل اساسي يعني تبيعت از حق يا تبعيت از هواي نفس و أميال و خواهش هاي نفساني خلاصه كرد.
تبعيت از حق مستلزم بهره مندي از مقدماتي همچون علم و آگاهي نسبت به حق، إيمان به رستگاري در سايه تبعيت از حق و همچنين مستلزم تزكيه نفس است؛ يعني اگر كسي به دنبال رستگاري است اولا: بايد حق را بشناسد و شك و شبهه در راه حق نداشته باشد ، ثانيا: وقتي حق را شناخت ايمان و باور داشته باشد كه تنها راه رستگاري تبعيت از حق است. ثالثا: تزكيه نفس داشته باشد و نفس خود را به گونه اي پاك تربيت نموده باشد كه در مقابل حق خاضع و فرمان بردار باشد. و لذا مي بينيم كه خداوند متعال در آيات متعددي هدف از إنزال كتب و إرسال رسل را تعليم و تزكيه بيان نموده چنانكه فرموده:
« لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ »(1)
« خداوند بر مؤمنان منت نهاد [نعمت بزرگي بخشيد] هنگامي كه در ميان آنها، پيامبري از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد هر چند پيش از آن، در گمراهي آشكاري بودند.»
اما مهمترين علت ريزش و انحراف و گمراهي از ديدگاه قرآن را مي توان پيروي از هواي نفس بيان نمود. إنسان موجودي تك بُعدي نيست. بلكه أبعاد گوناگوني دارد و لذا ممكن است برخي افراد در برخي ابعاد موفق و درستكار باشند. اما در ابعاد ديگر نقطه ضعف داشته باشند و نقطه ضعف همه إنسان ها يكسان نيست و هر إنساني متناسب با وضعيت خود نقطه ضعفي دارد و لذا شيطان از همين نقطه ضعف ها سوء استفاده مي كند و باعث گمراهي إنسان مي گردد. نمونه بارز آنرا در داستان «بلعم باعورا» مشاهده مي كنيم. چنانكه مي دانيد بلعم باعورا در عصر حضرت موسي (ع) زندگي مي‏كرد و از دانشمندان و علماي مشهور بني اسرائيل محسوب مي‏شد، و حتي حضرت موسي (ع) از وجود او به عنوان يك مبلّغ نيرومند استفاده مي‏كرد، و كارش در اين راه آن قدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مي‏رسيد، ولي بر اثر تمايل به فرعون و وعد و وعيدهاي او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آنجا كه در صف مخالفان حضرت موسي (ع) قرار گرفت.(2) خداوند متعال در اين باره مي فرمايد:
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ (*) وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ »(3)
«و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولي (سرانجام) خود را از آن تهي ساخت و شيطان در پي او افتاد، و از گمراهان شد! (*) و اگر مي‏خواستيم، (مقام) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مي‏برديم. (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست. پس او را به حال خود رها كرديم) و او به پستي گراييد، و از هواي نفس پيروي كرد! مثل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كني، دهانش را باز، و زبانش را برون مي‏آورد، و اگر او را به حال خود واگذاري، باز همين كار را مي‏كند (گويي چنان تشنه دنياپرستي است كه هرگز سيراب نمي‏شود! (اين مثل گروهي است كه آيات ما را تكذيب كردند اين داستانها را (براي آنها) بازگو كن، شايد بينديشند (و بيدار شوند)»
با توجه به همين نقطه ضعف هايي كه در أبعاد مختلف إنسان ها وجود دارد خداوند متعال دستور به تزكيه نفس داده و رستگاري را در سايه تزكيه نفس دانسته چنانكه فرموده:« قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّي»(4) «به يقين كسي كه پاكي جست (و خود را تزكيه كرد)، رستگار شد» و در جاي ديگر نيز تأكيد نموده:« قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها(*) وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها » (5) « هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شده(*)و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است».
در قرآن عوامل ديگري از جمله وجود رهبران گمراه، همنشين بد، لقمه هاي حرام، تقليد كوركورانه و...براي ريزش افراد ذكر شده كه همه آنها به پيروي از هواي نفس بر مي گردد
پي نوشت ها:
1.آل عمران(3) آيه 164.
2. آيت الله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية ، 1374ش، ج‏7، ص 14.
3. أعراف(7) آيه 175و176.
4. أعلي(87) آيه 14.
5. شمس(91) آيه 9و10.

در ابتدا شايسته است گفته شود"روح" يك ماهيت و حقيقت غير قابل شناخت و يا تفسير دارد.

در ابتدا شايسته است گفته شود"روح" يك ماهيت و حقيقت غير قابل شناخت و يا تفسير دارد. هنگامي كه خداي متعال به پيامبرش مي گويد:"وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً "(1) و از تو درباره «روح» سؤال مي‏كنند، بگو: "روح" از فرمان پروردگار من است و جز اندكي از دانش، به شما داده نشده است.نشان مي دهد كه روح همان فرمان پروردگار است و اين بيان كه از علم جز اندكي به ما داده نشده است، ناتواني آگاهي و دانش ما را در مورد روح و ماهيت آن ثابت مي كند.در عين حال خداي متعال در مورد خلقت انسان،تصريح مي كند كه از روح خود در او دميدم "فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ"(2) هنگامي كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگي براي او سجده كنيد! داستان حيات اين موجود عجيب آغاز مي شود؛نفخه اي كه خداي متعال بر كالبدهاي بي جان مي دمد، در همه آن ها يك نفخه با يك ماهيت واحد معين است و اين نفخه در هر كالبدي در ابتدا هيچ تفاوتي با ديگر نفخات در ديگر كالبدها ندارد و بهره همه انسان ها از حيات الهي يكسان است، اما مسئله مهم و قابل ذكر،ارواحي اند كه قابليت پرورش را در خود دارند و با اراده الهي توسط ديگر ارواح ياري و امداد مي شوند.
در تاييد اين مطلب، به نقل روايتي از امام صادق سلام الله عليه اكتفا مي كنيم:
مفسرين در كتاب هاي خود روايتي از امام صادق سلام الله عليه در تفسير ارواح غيبي كه به امداد بعضي از انسان هاي خاص مي آيند خطاب به جابر نقل كردند. حضرت فرمود: يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ النَّاسَ ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَي وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ"فَالسَّابِقُونَ هُوَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ خَاصَّةُ اللَّهِ مِنْ خَلْقِهِ جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ فَبِهِ بُعِثُوا أَنْبِيَاءَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَوُوا عَلَي طَاعَةِ اللَّهِ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ وَ كَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي يَذْهَبُ بِهِ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ‏ وَ جَعَلَ فِي الْمُؤْمِنِينَ أَصْحَابِ الْمَيْمَنَةِ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَوُوا عَلَي الطَّاعَةِ مِنَ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي يَذْهَبُ النَّاسُ بِهِ وَ يَجِيئُونَ
............(3)
البته اين روايت ادامه دارد و وارد مباحث عمومي مربوط به روح مي شود كه نيازي به پرداختن به آن نيست.
در اين بيان، حضرت مطابق با معني آيات شريفه مذكور فرمود خداي متعال انسان ها را به سه دسته تقسيم كرد كه آن سه دسته، اصحاب ميمنه(سعادت مندان) اصحاب مشئمه(شقاوت مندان) و سابقون(پيش گامان) هستند كه مطابق با قابليت هاي ذاتي هر كدام تعريف خاص به خود دارند:
(لازم به ذكر است، بسنده كردن به تفسير كوتاه روايت در مورد يكي از آن سه گروه(پيشگامان)،خود به خود حال دو گروه ديگر را مشخص مي كند كه البته گروه سعادت مند در مسير پيروي و در طول همان گروه پيشگام مي باشند.)
"سابقون" رسول گرامي اسلام و خواص از بندگان خالص خدا هستند كه توسط پنج روح مدد و ياري مي شوند "روح القدس" ايشان را در پيامبري و بعثتشان "روح الايمان" در ترس ايشان از خدا "روح القوه" در اطاعت و بندگيشان نسبت به خداي متعال "روح الشهوه" در خوشحالي شان بر طاعت و ناراحتي اشان بر معصيت و گناه و "روح المدرج" بر مطلع بودن و همراهي با آمدن و رفتن مردم؛ ياري شان مي كند.
معلوم مي شود در ابتدا همه موجودات بهره اي مساوي از روح خداي متعال دارند ولي بعضي از ارواح در مسير تكامل داراي قابليت هاي شگرفي مي شوند در نتيجه آن روح به ظاهر عادي توسط ارواح ديگري ياري مي شوند.............
در نتيجه مي توان گفت: گفت همه موجودات در قالب انساني حظّ و بهره اي يكسان از روح الهي مي برند و اگر چه
همه انسان ها داراي دو زمينه مادي(ناسوتي) و ملكوتي اند و "نفخت فيه من روحي" در گل سرشت تمام افراد بشر به طور يكسان دميده شده است و اين موجود در قالب انساني نسبت به ديگر افراد حظّ و بهره اي يكسان از روح الهي مي برد و اين ما هستيم كه با اختيار خود در كدام مسير قدم بر مي داريم و كدام زمينه را انتخاب و پرورش مي دهيم.
توضيح بيشتر اين كه:
همساني گوهر انساني در تمامي افراد در بدو وجود، به نام انسان مطلق يعني موجودي متفاوت و برتر در دايره هستي شكل گرفت و آن روحي كه خداي متعال در آيه شريفه "وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ" سوره سجده آيه 9 فرمود؛ مقصودش ذات و گوهر وجودي اين موجود عجيب بوده كه در نشئه اوليه، هيچ گاه انتساب خاصي به شخص يا اشخاص در تفاوت هاي فردي و اجتماعي نداشته است.
خداي متعال اراده مي كند تا موجودي بيافريند كه موجب مباهات ميان ديگر موجودات شود.آيه اي از سايه كردگار و نشانه اي از خاك ولي ماندگار كه خواست در او جاني بدمد، آنگاه از روح خود در او دميد و از قدرت خود، او را به پا نشاند.
همه موجودات درگاه الهي فطرت اوليه شان پاكي و درستي است،رسول گرامي اسلام صلوات الله عليه فرمود: "كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِهِ‏"(4) يعني هر مولودي (انساني) مطابق با فطرت خود(كه پاكي و درستي است) خلق مي شود و پدر و مادرش هستند كه او را يهودي، نصراني(مسيحي)، و مجوسي تربيت مي كنند.
و اما در تفسير " نفخ" به" روح" كه در آياتي چند آمده است نوشته اند:
"اضافه روح به خدا به اصطلاح اضافه تشريفي است يعني يك روح گرانقدر و پر شرافت كه سزاوار است روح خدا ناميده شود، در انسان دميده شد." "و نفخت فيه من روحي" (5)
انسان در اين جا شامل همه افراد بشر مي شود و مخاطب، شخص خاصي نيست، همه انسان ها از ابتدا داراي روح گران قدر و پر شرافت اند، پس در اين مقصد و هدف،هر موجود دو پايي در بدو اوليه از منشأ پاكي ها و تنزّه يعني خداي متعال،بهره اي يكسان مي برد.
بگذريم از اين كه در ميان آيات الهي و نيز روايات معصومين سلام الله عليهم اجمعين، بعضا مطالبي به چشم مي خورد كه چنين معنا شده است، انسان هاي بر گزيده الهي وجه تمايز بيشتري از ديگر انسان ها كه خود از ديگر موجودات متمايز اند؛كه دارند پرداختن به آن خود مثنوي هفتاد من كاغذ خواهد شد، با اين حال به بياني از يكي از تفاسير اشاره مي كنيم:
" همان طور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبير مختلف شود، و در مورد فرشته به نفخ تعبير نياورد، هم چنين اختلافي كه در اثر روح يعني حيات هست كه از نظر شرافت و خسّت مراتب مختلفي دارد، باعث شده كه تعبير از تعلق آن مختلف شود، يك جا تعبير به نفخ كند، و جاي ديگر تعبير به تاييد نمايد، و روح را داراي مراتب مختلفي از نظر اختلاف اثرش بداند.
آري يك روح است كه در آدميان نفخ مي‏شود، و در باره‏اش مي‏فرمايد:" وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي"، و روحي ديگر به نام روح تاييد كننده است، كه خاص مؤمن است، و در باره‏اش فرموده:" أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ" (6) كه از نظر شرافت در ماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريف ‏تر و قوي ‏تر از روحي است كه در همه انسان هاي زنده است، به شهادت اينكه در آيه زير كه در معناي آيه سوره مجادله است مي‏فرمايد:" أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها"(7)
ملاحظه مي‏كنيد كه در اين آيه مؤمن را زنده به حياتي داراي نور دانسته، و كافر را با اينكه جان دارد مرده و فاقد آن نور مي‏داند، پس معلوم مي‏شود مؤمن روحي دارد كه كافر آن را ندارد، و روح مؤمن اثري دارد كه در روح كافر نيست.
از اينجا معلوم مي‏شود روح مراتب مختلفي دارد، يك مرحله از روح، آن مرحله‏اي است كه در گياهان سبز هست (روح نباتي )، و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد مي‏دهد، و آيات داله بر اينكه زمين مرده بود، و ما آن را زنده كرديم در باره اين روح سخن مي‏گويد.
مرحله‏اي ديگر از روح آن روحي است كه به وسيله آن انبيا تاييد مي‏شوند، و جمله" وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ"(8) از آن خبر مي‏دهد، و سياق آيات دلالت دارد بر اينكه‏ اين روح شريف ‏تر است و مرتبه‏اي عالي‏تر از روح انسان دارد.........."(9)
اين بيان اگر چه خود نشان دهنده واقعيتي پنهان و پشت پرده اسرار هستي است،واقعيتي غير قابل انكار؛ ولي ممكن است شرافت هاي بر شمرده شده، تفاسير خاص به خود را داشته باشد كه مربوط به همان برگزيدگان از بندگان خاص الهي شود.
در هر حال همان طور كه در ابتدا بيان شد،آن روحي كه خدا در نهاد قالب انساني دميد، مقصود تشكيل انسان مطلق بود يعني موجودي كه تا قبل از آن، در دايره هستي سابقه حضور نداشته بود، با شرافت نفخه الهي موجود شد. در آن زمان، ديگر نامي از امتياز بعضي بر بعضي ديگر در اصل گوهر اعطايي به ميان نيامده بود و بعد از آن بود كه اين گوهر پاك الهي به بهانه هايي كه فقط خدا از آن اطلاع دارد، به گونه اي پرورش يافت كه مقصود اصلي خداي متعال را كه اعطاي مقام " خليفه اللهي" بود آشكار كرد و شايد مقصود روايات و تفاسير مربوطه به بعد از موجوديت ابتدايي و نفخه اوليه و در مراحل تكامل و بروز استعداد ها باشد.
و اما احاديث و رواياتي وجود دارد كه تاييد كننده اين مطلب است كه همه انسان ها در داشتن شرافت ذاتي كه همان روح الهي است همسان اند و اين خود آن ها هستند كه مي توانند با شناسايي آن،متعالي شوند و يا با فراموشي آن،به دّره خسران سقوط كنند.
مولاي متقيان فرمود:" من عرف شرف معناه صانه عن دنائة شهوته و زور مناه."(10) كسي كه شرافت باطني و گوهر انساني خود را بشناسد، اين شناسايي او را از پستي‏هاي شهوت و آرزوهاي باطل مصون خواهد داشت.
"كسي كه" در بيان مولاي متقيان شخص معين و انسان خاصي نيست،همه بشر مخاطب اند، و همه آن ها داراي شرافت ذاتي هستند و اين شرافت ذاتي را از خداي متعال گرفته اند پس بايد اول براي شناسايي آن تلاش كنند و بعد در مسير پرورش آن قدم بردارند تا استعداد هاي شگرفي كه در وجودشان به واسطه همين شرافت قرار گرفته است را به نمايش بگذارند نه اين كه اين گوهر با ارزش را به غبار شهوت و آرزوهاي باطل تيره بيالايند و آن را زير خاك مذلت دفن كنند.
اين داستان انسان است، انسان برگزيده خدا، انسان مطلقي كه داراي گوهر شريف و ممتاز است و متاسفانه با سوء اختيار خود آن را مي آلايد. روح مثل جامه اي سفيد مي ماند كه با اندك غبار گناهي، دچار تيرگي مي شود همان طور كه انسان هاي پليد، اين جامه سفيد را .
البته در بعضي ديگر از روايات، روح دميده شده در كالبد آدمي به قدرت خدا تفسير شده است.
امام باقر سلام الله عليه فرمود:
"قول اللَّه عزّ و جلّ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي قال: من قدرتي"(11)
امام باقر (ع) در اين حديث روح خدا را كه در آدم دميده شده به قدرت خداوند تفسير كرده است.
ممكن است قدرت خدا در اين بيان شريف به معناي جانداري خاصي باشد كه خدا به همه انسان ها به نحو تساوي داده است نوع جاندار خاصي كه به موجود ديگري جز انسان اعطا نكرده است، نوعي قدرت كه ناشي از اختيار و شناخت به خود و عالم هستي است.توانايي خاصي كه فقط از اين موجود و به قدرت روح خدا و اذن او بر مي آيد. چون مي خواهد خليفه و جانشين خدا روي زمين شود،پس مي بايست در وجودش گوهري باشد گوهري قدرت مند كه از قادر متعال به ارث مي برد و خلاصه انسان عجيب ترين داستان آفرينش است.
نتيجه اين كه به دور از بحث هاي دقيق و ظريفي كه مي تواند در اين باره مطرح شود و گاهي چنين بحث هايي راه به جايي نخواهد برد و به سر انجام مناسبي هم نخواهد رسيد، بايد قبول كنيم كه همه افراد بشر در سايه اين گوهر پر ارزش (روح الهي دميده شده در كالبد شان) به طور مساوي داراي فطرتي پاك از هر گونه پلشتي و پليدي اند و بعد ها در گذر زمان تغييرات مثبت و منفي به خود مي گيرند و اما در مورد افراد برگزيده چون پيامبران الهي و معصومين سلام الله عليهم اجمعين هم مي توان اين سخن را گفت كه آنان نيز چون ما در ابتدا سهم بيشتري از اين گوهر پر ارزش ندارند و تفاوتي را كه مشاهده مي كنيم مربوط به تربيت ربّاني و الهي است (كه چون الگو هاي هدايت اند، مي طلبد) كه در طول زندگي، همواره ايشان را از فتنه هاي دنيايي و مكر هاي شيطاني دور مي كند و در اين باره در قرآن آيات بسياري وجود دارد. خداي متعال در مورد اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين فرمود"
"إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً"(12)
خداوند فقط مي‏خواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
و در جايي ديگر از قرآن اين مطلب به چشم مي خورد كه يوسف پيامبر اعتراف مي كند كه نفس من مرا به سوي بدي ها مي كشاند جز آن كه خداي متعال مرا مورد رحم خود قرار دهد.
"وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ "(13)
من هرگز خودم را تبرئه نمي‏كنم، كه نفس (سركش) بسيار به بديها امر مي‏كند مگر آنچه را پروردگارم رحم كند! پروردگارم آمرزنده و مهربان است.
وجود اين گونه آيات نشان مي دهد كه هيچ روح و نفسي همان طور كه مي تواند در مسير تعالي قرار گيرد، از خطر سقوط در امان نيست، پس همگان در اين بهره وري يكسان اند و اگر تفاوتي ديده مي شود، مربوط به مرحله خاصّ تربيتي است و بايد ريشه آن را در علم و ارداه حق جستجو كرد و حال آن كه دست و پاي كسي در اختيار راه حق و قرار گرفتن در مسير تربيت و تكامل عمومي نبسته اند،و به خاطر حسن و يا سوء اختيار است كه انسان ها از هم متفاوت مي شوند و ملاك و معيار و تفاوت مراتب از همين جا معلوم مي شود.
پي نوشت ها:
1.سوره اسراء آيه 85.
2.سوره حجر آيه 29 .
3.مجلسي محمد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، تهران، انتشارات اسلاميه،بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏25، ص، 53.
4.مجلسي محمد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، تهران، انتشارات اسلاميه، ج‏58، ص 188.
5.رضايي محمد علي، پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، رشت، انتشارات مبين،چاپ اول، سال 1381 هجري شمسي، ص 524 .
6.سوره مجادله آيه 22 .
7.سوره انعام آيه 122.
8.سوره بقره،آيه 87.
9.طباطبايي محمد حسين، تفسير الميزان ،ترجمه موسوي همداني محمد باقر،قم، انتشارات جامعه مدرسين، چاپ پنجم، سال 1374 هجري شمسي ج‏20، ص 284.
10.فلسفي محمد تقي،الحديث (روايات تربيتي)،تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي،سال 1368 شمسي، ج‏1، ص 10.
11.همان، ج‏2، ص 98.
12.سوره احزاب آيه 33.
13.سوره يوسف آيه 53.

خداي متعال فرمود: "وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهيدٌ" (1) ؛ هر انساني وارد محشر مي‏گردد، در حالي كه همراه او حركت دهنده و گواهي است

خداي متعال فرمود:  "وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهيدٌ" (1) ؛ هر انساني وارد محشر مي‏گردد، در حالي كه همراه او حركت دهنده و گواهي است!

در تحقيقات واژه هاي قرآني در مورد تفاوت واژه هاي روح و نفس از نظر معنا شناسي نوشته شده است:

"و جعل الروح اسما للنفس و ذلك لكون النفس بعض الروح، كتسمية النوع باسم الجنس، و جعل اسما للجزء الّذي به تحصل الحياة و التحرّك و استجلاب المنافع و استدفاع المضارّ"(2)

يعني اين كه:قرار دادند روح را اسم براي نفس زيرا نفس قسمتي از روح است مثل ناميدن نوع به اسم جنس(يعني مثلا به انسان كه نوع است بگويند حيوان كه در اين جا انسان خودش قسمي از حيوان كلي است كه جنس مي باشد) و نفس را اسم جزيي  قرار دادند كه كه به آن جزء، زندگي، حركت،دست يابي به منافع و دور كردن ضرر حاصل مي شود.

 در ادامه و در بيان فرق اين دو با هم نوشته شده است:

"و الفرق بين الروح و النفس: أنّ الروح ... هو مظهر الظهور و التجلّي و ما يتحصّل من الافاضة و النفخ. و أمّا النفس فهي الفرد المتشخّص المطلق. و أمّا اطلاق النفس علي الروح: فهو اصطلاح فلسفيّ، كما سيجي‏ء.

و علي هذا فكلّ ما ورد في القرآن الكريم: فهو بهذا المعني المتشخّص الفرد، و لا يستعمل واحد منهما في مورد استعمال الآخر، فلا يصحّ أن يقال- نفخت فيه من نفسي، أوحينا اليك نفسا من أمرنا، قل النفس من أمر ربّي.

و هكذا لا يصحّ استعمال الروح في موارد استعمال النفس: فلا يقال- كتب علي روحه الرحمة، و يحذّركم اللّه روحه، لا تكلّف روح الا وسعها."(3)

يعني:

فرق ميان روح و نفس اين است كه روح مظهر ظهور و تجلي و آنچه حاصل مي شود از افاضه و نفخ است(به اين معنا كه روح مقام شامخ ملكوتي دارد كه داراي شاني بلند و والا مرتبه است) و نفس يك فرد متشخص مطلق( معلوم و داراي آدرس و اشاره) است و اما اين كه به نفس روح مي گويند به دليل اصطلاح فلسفي است و روي همين حساب هر آن چه كه در قرآن كريم در مورد نفس وارد شده است به همين معناي شخص معين و فرد است(انسان معلوم ) و هر كدام از روح و نفس در جاي ديگري به كار نمي رود و صحيح نيست (مثلا در آيه شريفه) نفخت فيه من (روحي) نفسي بگوييم يعني به جاي كلمه روح از كلمه نفس استفاده كنيم و يا بگوييم قل النفس من امر ربي كه كلمه نفس را به جاي روح به كار ببريم و نيز نمي توانيم  از روح در جايي كه بايد واژه نفس را به كار ببريم استفاده كنيم...                 

اشاره به نظر مفسرين:

جداي از تحقيق قرآني كه به آن اشاره شد، مناسب است اشاره  كنيم:

واژه نفس در سوره ق آيه 21 به معناي مكلف است و آيه در مقام توصيف مكلفين است كه حالت ورود شان را به صحراي محشر توصيف مي كند، پس نفس در اين آيه يعني همين موجود متحرك صاحب اراده و شعور است(يعني انسان خارجي) كه بنا بر عقيده به معاد جسماني،يعني روح و جسم با هم مثل حضور ما در همين دنيا با اين قالب خاص مي باشد.

در تاييد اين ادعا،به  نظر بعضي از تفاسير استشهاد مي كنيم:

در تفاسير آمده است:

1."وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ" جميع افراد جن و انس مي آيند و در صحراي محشر پاي محكمه حساب و ميزان و رسيدگي به اعمال و افعال خود.(4)

2. و اين كه فرموده:" وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ" معنايش اين است كه هر نفسي( يعني هر مكلفي) به سوي خدا مي‏آيد، و در محضر او براي فصل قضاء و پس دادن حساب حضور به هم مي ‏رساند. (5)

3. "وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ" يعني: در روز موعود هر فرد مكلّفي(به محشر) خواهد آمد.(6)

4.در آن روز هر انساني (اعم از نيكوكار و بدكار) وارد عرصه محشر مي‏شود.(7)

با ملاحظه به ترجمه آيات و تفاسير بسيار كوتاه از هر كدام، متوجه شديم كه نفس دراين آيه يعني موجود مركب از روح و جسم كه در تداعي اوليه انسان با همين شكل و شمايل است و با نگاهي كلي تر، يعني همه افراد صاحب تكليف (حتي گروه جنيان )

پي نوشت ها:

1. سوره ق، آيه 21.

2. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص 256.

3. همان، ج‏4، ص 259.

4. طيب سيد عبد الحسين، أطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات اسلام، سال 1378 ه ش، چاپ دوم، ج‏12، ص 248.

5. طباطبايي محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه موسوي همداني سيد محمد باقر، قم، انتشارات اسلامي، سال 1378 ه ش، چاپ پنجم، ج‏18، ص 523.

6. مترجمان، ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات فراهاني، سال 1360 ه ش، چاپ اول، ج‏23، ص 265.

7. مكارم شيرازي ناصر، تفسير نمونه، تهران،انتشارات اسلاميه، سال 1378 ه ش، چاپ اول، ج‏22، ص 258.

 

 

 

برخي حيوانات از اراده و شعوري برتر از آن چه در غريزه‏ شان وجود دارد، برخوردارند

مطالعه در برخي از حالات و اعمال حيوانات نشان مي‏دهد، برخي حيوانات از اراده و شعوري برتر از آن چه در غريزه‏شان وجود دارد، برخوردارند. دارا بودن همين شعور و اراده در حيوانات مي‏تواند دليلي بر وجود روح در اين دسته از حيوانات باشد. گرچه اگر حيوانات داراي روح باشند به يقين روح آنان با روح انسان از يك سنخ نبوده و مراتب و كارايي آنها با هم فرق دارد.
در قرآن كريم آيات زيادي است كه درباره حيوانات است كه در همه آنها قرينه هايي است بر اينكه حيوانات روح دارند. به چند نمونه از اين آيات اشاره مي كنيم:
1- خداوند در آياتي از قرآن مي فرمايد چهار پايان را براي تامين منافع شما و استفاده شما از آنها خلق كرديم: « وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فيها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ لَكُمْ فيها جَمالٌ حينَ تُريحُونَ وَ حينَ تَسْرَحُونَ وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلي‏ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ (1)؛ و چهارپايان را خلقت كرد كه به (موي و پشم) آنها گرم مي‏شويد و از آنها فوايد بسيار ديگر برده و از (شير و گوشت) آنها غذاي مأكول مي‏سازيد و هنگامي كه آنها را شبانگاه از چرا برمي‏گردانيد يا صبحگاه به چرا بيرون مي‏بريد زيب و افتخار شما باشند. و بارهاي شما را (به آساني) از شهري به شهر ديگر برند كه خود شما (بدون بار) جز با مشقّت بسيار بدان جا نتوانيد رسيد (چه رسد با بار) راستي كه پروردگار شما رئوف و مهربان است و اسبان و استران و خران را براي سواري و تجمّل شما آفريد و چيز ديگري هم كه شما هنوز نمي‏دانيد (براي سواري شما) خواهد آفريد.
اين آيه شريفه دلالت مي كند كه حيوانات مذكور كه انسان از آنها استفاده مي كند، داراي حيات و شعور و اراده هستند و اينها از لوازم وجود روح در حيوانات مي باشد.
2- در آيه اي ديگر خداوند مي فرمايد به زنبور عسل وحي (الهام) كرديم كه اين نشان دهنده وجود روح و غريزه در اين حيوان است: «وَ أَوْحي‏ رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُون‏»(2)؛ و پروردگار تو به زنبور عسل الهام نمود كه در دل كوه‏ها و در ميان درختان و در بناها كند و بساز.
اينكه خداوند به زنبور عسل الهام كرده و اين غريزه را در وجود او قرار داده است كه بتواند از كوهها و درختان خانه بسازد و از گلها عسل تهيه كند، دلالت بر اين دارد كه جماد نيست بلكه حيواني است كه داراي روح است.
3- گفتگوي مورچه در زمان حضرت سليمان با مورچگان: «حَتَّي إِذا أَتَوْا عَلي‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»(3)؛ تا آن گاه كه به وادي مورچگان رسيدند. مورچه‏اي (به زبان خويش‏) گفت: اي مورچگان، به خانه‏هايتان داخل شويد، مبادا سليمان و سپاهيانش- نديده و ندانسته- شما را پايمال كنند».
4- همچنين گفتگوي حضرت سليمان با هدهد(4)، زنده شدن الاغ حضرت عزير بعد از صد سال كه از بين رفته بود(5)، پرندگاني كه حضرت ابراهيم آنها را به امر خداوند مخلوط كرد و بعد آنها را فرا خواند و دوباره زنده شدند(6)، گاو بني اسرائيل(7) و...
علاوه بر آيات قرآن در روايات معصومين(ع) مطالب زيادي درباره حيوانات آمده كه دلالت بر وجود روح در آنها مي كند كه يك نمونه را ذكر مي كنيم: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: لِلدَّابَّةِ عَلَي صَاحِبِهَا سِتَّةُ حُقُوقٍ لَا يُحَمِّلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا وَ لَا يَتَّخِذُ ظَهْرَهَا مَجَالِسَ يَتَحَدَّثُ عَلَيْهَا وَ يَبْدَأُ بِعَلْفِهَا إِذَا نَزَلَ وَ لَا يَسِمُهَا وَ لَا يَضْرِبُهَا فِي وَجْهِهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ وَ يَعْرِضُ عَلَيْهَا الْمَاءَ إِذَا مَرَّ بِهِ».(8)؛ امام صادق(ع) فرمودند حيوان بر صاحبش شش حق دارد.
1- بيش از طاقتش بار نكند. 2- پشت آن را مجلس و نشيمن‏گاه خود براي گفتگو قرار ندهد. 3- هر وقت در منزل پياده شد ابتداء به علف و آب آن بپردازد. 4- آن را داغ نكند 5- به صورت او نزند، زيرا خداي را تسبيح مي‏گويد. 6- هر وقت از آب عبور داد آب را بر آن عرضه بدارد.
آيات و روايت فوق وجود روح در حيوانات را ثابت مي كند زيرا سخن گفتن يا حق داشتن يا زنده شدن بعد از مردن همه اينها از لوازم داشتن حيات است و لازمه حيات هم، داشتن روح است. اصلا حيوان يعني موجودي كه داراي حيات است اعم از انسان يا حيوانات ديگر و همه حيوانات داراي روح هستند منتهي مراتب روح انسان و حيوانات ديگر فرق دارد.
علامه طباطبايي نيز در شمردن موارد اطلاق روح در آيات قرآن يكي از آن موارد را اطلاق روح درباره حيوانات دانسته است:«از كلام خداي سبحان چنين بر مي‏آيد كه اين روح گاهي با ملائكه است و... و گاهي به آن حقيقتي اطلاق مي‏شود كه در حيوانات و نباتات زنده وجود دارد، و پاره‏اي از آيات اشعار به اين معنا دارد، يعني زندگي حيوانات و نباتات را هم روح ناميده چون حيات متفرع بر داشتن روح است».(9)
پي نوشت ها:
1. نحل(16)آيه5-9.
2. همان، آيه68.
3.نمل(27)آيه18.
4. همان، آيه20.
5. بقره(2)آيه 259.
6. همان،آيه260.
7. همان،آيه67.
8. كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، انتشارات اسلاميه، ج6، ص537.
9. طباطبايي، محمد حسين، الميزان(ترجمه)، انتشارات جامعه مدرسين، ج‏13، ص 276.

ما ايمان را در قلب و روح شما زينت داديم

شايد منظور آيه زير باشد كه مي فرمايد ما ايمان را در قلب و روح شما زينت داديم و خواستني نموديم:
لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في‏ قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ (1)
خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهايتان زينت بخشيده، و (به عكس) كفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده است.
پي نوشت ها:
1. حجرات(49) آيه7.

اين مساله از قديمى‏ترين مسائلى است كه در ميان دانشمندان مطرح بوده گروهى طرفدار آزادى اراده انسان، و گروهى طرفدار جبر بوده ‏اند و هر كدام دلائلى براى اثبات مقصد

اين مساله از قديمى‏ترين مسائلى است كه در ميان دانشمندان مطرح بوده گروهى طرفدار آزادى اراده انسان، و گروهى طرفدار جبر بوده ‏اند و هر كدام دلائلى براى اثبات مقصد خود ذكر كرده‏ اند.

نكته اصلي كه شما بايد به آن توجه داشته باشيد اين است كه براي فهم صحيح دين و قرآن بايد تمام آيات قرآن را كنار يكديگر و هر آيه را با آيات ديگري كه آنرا توضيح مي دهد ببينيد مثلا در مقابل آياتي كه شما بيان كرده و ادعا مي كنيد دلالت بر مجبور بودن انسان در اعمالش دارد، بسياري از آيات ديگر هم است كه دلالت مي كند بر اختيار داشتن انسان در اعمالش مانند اين آيات: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ»(1)؛ و آنچه از رنج و مصائب به شما مى‏رسد همه از دست (اعمال زشت) خود شماست در صورتى كه خدا بسيارى از اعمال بد را عفو مى‏كند.

«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»(2) ؛ما راه را به او نشان داديم، خواه پذيرا شود و شكر اين نعمت را بجا آورد، يا اعراض و كفران كند.

وظيفه ما نشان دادن راه است، نه اجبار بر انتخاب، اين شما هستيد كه بايد با عقل و درك خود، حق را از باطل تشخيص دهيد، و با اراده و اختيار خود تصميم بگيريد.

در حقيقت آنچه از مجموع آيات قرآن و روايات اهل بيت(ع) استفاده مي شود همان اصل معروف" الامر بين الامرين" است، از يك سو مى‏فرمايد:" خدا راه را نشان داده و انتخاب با شما است" و از سوى ديگر مى‏افزايد:" انتخاب شما منوط به مشيت الهى است" يعنى شما استقلال كامل نداريد بلكه قدرت و توان و آزادى اراده شما همه به خواست خدا و از ناحيه او است، و هر زمان اراده كند مى‏تواند اين قدرت و آزادى را سلب كند.

به اين ترتيب نه" تفويض" و واگذارى كامل است و نه اجبار و سلب اختيار، بلكه حقيقتى است دقيق و ظريف در ميان اين دو، يا به تعبير ديگر: نوعى آزادى وابسته به مشيت الهى است، كه هر لحظه بخواهد مى‏تواند آن را باز پس گيرد، تا هم بندگان بتوانند بار تكليف و مسئوليت را كه رمز تكامل آنهاست بر دوش گيرند و هم خود را بى‏نياز از خداوند تصور نكنند.

بله اگر آياتي كه شما اشاره كرديد را از آيات ديگر جدا كنيم جاى اين توهم وجود دارد ولى با توجه به اينكه در يك آيه بيان تاثير اختيار شده، و در يك آيه ديگر بيان تاثير مشيت پروردگار، به خوبى مساله" الامر بين الامرين" تثبيت مى‏گردد.

در طول تاريخ چنين بوده كه طرفداران تفويض به همان آيه‏اى مى‏چسبند كه سخن از اختيار مطلق مى‏گويد، و طرفداران جبر به آيه‏اى كه به تنهايى بوى جبر مى‏دهد، و هر كدام مى‏خواهند پيشداوري هاى خود را با آن توجيه كنند، در حالى كه فهم صحيح كلام الهى (و هر كلام ديگر) ايجاب مى‏كند كه همه را در كنار هم بگذارند، و بدون تعصب و پيشداورى قبلى قضاوت كنند.(3)

مطلب ديگر در مورد اين آيات اين است كه در واقع هدف اين آيات تاكيد بر مسئله توحيد و خداشناسي است تا همه انسان ها فاعل واقعي را خدا دانسته و باور كنند كه مشيت و اراده تمام امور در نهايت به دست اوست.

به آيات زير توجه بفرماييد كه خداوند بيان كرده چه كسي را گمراه و يا هدايت مي كند.

1. اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ (4)

2. وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ (5)

3. وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ (6)

4. وَ يَهْدي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ (7)

و هر كس را كه به سوى او بازگردد، هدايت مى‏نمايد

5. ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ (8)

براي آشنايي بيشتر با بحث جبر و اختيار مي توانيد به كتب ذيل مراجعه نماييد.(9)

پي نوشت ها:

1. شوري(42)آيه30.

2. دهر(76)آيه3.

3. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، انتشارات اسلاميه، ج‏25، ص 386.

4. بقره آيه 258.

5. همان آيه 264.

6. مائده آيه 108.

7. رعد آيه 27.

 8. بقره آيه 26.

9. همان، ج26، ص64؛ موسوي همداني، ترجمه الميزان، ج‏1، ص 163؛ مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، ج1، ص41.

صفحه‌ها